484 بازدید

ep 1 (آخرین آرزو ) last wish

قسمت اول رو میزارم ایشالله که خوشتون بیاد

تو كوچه ی خلوت قدم میزنم.. كوچه تاریكه تاریكه همیشه از سكوت و تاریكی میترسیدم قدمامو كند كردم و وایسادم یكم شال گردنمو سفت كردم و دوباره راه افتادم …..من سهونم..اوه سهون ١٩ سالمه و كوچیكترین عضو گروه جدیداكسوام ولی به خاطر قد بلندم و قیافه ی سرد و بی روحم هیچكس باورش نمیشه اینقدر سنم كم باشه…
رسیدم به یه فست فود فروشی كریس لیدرمون دستور فرمودن شام امشبو من بخرم چون میدونه از این کار متنفرم هه
ماسك زدمو وارد شدم :سلام ١٢ تا ساندویچ به همون اندازه نوشابه و چیپسم بدید لطفا
خریدمو كردم و راه افتادم بسته ها سنگین نبودن ولی احساس خستگی میكردم بعد از چند دقیقه پیاده روی رسیدم خوابگاه
كریس درو باز كرد:به به آقا تشریف آوردن
این كریسه لیدرمون خیلی جذبه داره و فوق العاده هم خوشتیپه من اینو میگم وای به حال دخترا خخخخ
چانی:مردیم از گشنگی اووووف
با اكراه شروع كردم به تقصیم كردن ساندویچ ها خب بزارید اعضامونو معرفی كنم :بكی بانمك،سوهو كه عشق منه، تائو،چن،ژیومین ، كای بهترین رقاص دنیا خخخخخ اینم دی او،لی و …پس لوهان كو؟
چن:فك كنم رفته دس به آب الان میاد
شونه هامو بالا انداختم و شروع كردم به خوردن كه چانی هوار زد:هییییی سهون پس چیپس و نوشابه كوووو
-اححححح پاشو دیگه خودت
چانی اخم کرد:پسره ی پررو
میخواستم خفش كنم تا خواستم برشون دارم یه دست دستمو گرفت سرمو برگردوندم و دیدم لوهان رو به رومه ناخداگاه قلبم شروع كرد به تپیدن
لوهان با چشمای قشنگش نگام كرد: من میبرم تو غذاتو بخور
خشكم زده بود خدای من یه انسان اونم مرد چطور میتونه در این حد زیبا باشه كلا هر دفعه كه میدیدمش این سوال رو از خودم میپرسیدم
دستمو كشیدم به موهام و شروع كردم به خوردن سعی كردم نگاش نكنم ولی مگه میشد!! سرمو آروم بالا بردم و زیر چشمی به لوهان نگاه كردم دوست داشتم بدونم این جوجه چی داره كه قلب دیوونه ام تا میبینتش اینطوری از خود بی خود میشه پوزخندی به خودم زدم و بهش خیره شدم لوهان میخندید و غذاشو با ولع میخورد و با بچه ها حرف میزد كه یهو نگاهش رو به طرف من برگردوند و یه چشمك خیلی خوشگل بهم زد و لقمه پرید گلوم داشتم خفه میشدم بچه ها تركیدن از خنده لوهان با خنده اومد سمتم و برام نوشابه ریخت
لوهان:هه هه عاشقی سهون؟ حواست کجاس؟
بهش نگاه كردمو و بدون هیچ حرفی رفتم تو اتاق و درو محكم بستم اصلا نمیدونستم چمه و چرا اینكارو كردم خودمو انداختم رو تخت در باز شد
-كیه؟؟!!میخوام تنها باشم سرم درد میكنه
جواب نداد و برقارو روشن كرد
-میگم سرم…
برگشتم و دیدم لوهان با قیافه اخمو داره نگام میكنه
درو بست و اومد رو تختم نشست
چیه سهون چرا اینقدر عصبی هستی چرا اینجوری رفتار میكنی؟خجالت نمیكشی ما از تو بزرگتریما یعنی اینقدر بی جنبه ای؟؟!! ما قراره خیره سرمون با همدیگه یه گروه خوب بسازیم اونوقت تو با این رفتارای مسخره ات هممونو ناراحت میكنی
پا شدم و سرمو با دو تا دستم گرفتم قلبم همچنان تند تند میزد
-خب حرفات تموم شد؟سرم درد میكنه میشه بری؟میخوام یكم بكپم
تعجب كرد:سهون چرا اینطوری حرف میزنی ادب نداری؟؟!!
سرمو بلند كردمو دیدم بغض كرده و چشماش پر اشك شده تعجب كردم از یه طرفم خندم گرفته بود
-هیونگ داری گریه میكنی؟
با لحن مسخره ای گفتم:باورم نمیشه چه پسره با احساسی خخخخ
لوهان روشو برگردوند: نخیرم گریه نمیكنم فقط یه چیزی رفته تو چشم احححح
خنده ی شیطانی كردم و خواستم یه جوری مثلا از دلش دربیارم
-عجججججبببب گریه ام میكنی خوشگلی…جمع كن بابا مرد مگه گریه میكنه !!
سرشو پایین انداخت:مردا مگه دل ندارن؟
-اححح … لوهان هیونگ ببخشید باشه..میدونم بد حرف زدم سیمای مغزم یكم قاطی داره خودمم از خودم میترسم ببخشید دیگه
لوهان حرف نمیزد و روشو ازم برگردونده بود
خندم گرفت:میگم… شنیدم هوادارا بهت میگن آهو آره؟به جان خودم تو از آهو هم نازتری آهو كوچولو
برگشت و نگاه مرگباری بهم كرد:سهون میكشمت هااااا گمشو بخواب
رفتم تو خط اذیت كردنش:ببینمت آهو كوچولو چند قطره اشك ریختی؟ اوخ اوخ اوخ یكی..دوتا هم كه ریخته رو شلوارت….
لوهان محكم زد تو سرم و رفت برقو خاموش كرد و خوابید تو تختش
-لوهان از دستم ناراحت نباش دیگه خودتم میدونی چقدر دوستت دارم هیونگ..به جون خودم داشتم شوخی میکردم خخخخخ
از دید لوهان:
هر چی میگفت رو نمیشنیدم دستمو سفت رو دهنم گذاشته بودم و آروم اشك میریختم دست خودم نبود عاشقش بودم دلم میخواد فقط یه بار بهش بگم چه احساسی دارم ولی اون اینقدر بی شعور و بی احساسه كه اصلا نمیشه باهاش حرف زد تازه من پسرم اصلا خودمم نمیدونم چرا دوسش دارم میدونستم اگه بهش بگم عصبانی میشه و دیگه نگاهم بهم نمیندازه
هر چی گفت جوابشو ندادم و پتو رو كشیدم رو سرم سهون:جواب نمیدی؟
لوهان…
لوهییی…
لوهانی…
لولو…
داشت رو اعصابم راه میرفت بلند شدم و داد زدم
-میزاری بخوابم یا نهههههه؟؟؟؟؟
خندید
سهون:لوهان موهات
-كوفففتتتت موهام چشه؟
رفتم و جلو آینه و دیدم كل موهام رفته هوا خیلی خنده دار شده بودم سهون اومد و كنارم وایساد جلو آینه قلبم داشت میكوبید قدش بلند بود و فوق العاده جذاب بود با چشمای خمارش داشت منو تو آینه نگاه میكرد تپش های قلبم بیشتر و بیشتر میشد
-چ..چیه سهون برو بخواب دیگه داری تو دلت به قیافه من میخندی؟
خیلی ناگهانی با دستاش شونه هامو گرفت و منو برگردوند به سمت خودش آب دهنمو قورت دادم و با تعجب بهش نگاه كردم
صورتشو آورد نزدیك من داشتم سكته میكردم
چ..چكار میكنی سهون؟دیوونه شدی؟
سهون با قیافه ی بی حالتی گفت:چه عطری میزنی؟از بوش خوشم میاد
نفس عمیق كشیدم و هلش دادم عقب
-به تو ربطی نداره برو بخواب
خواستم برم كه دستمو گرفت و دوباره كشید سمت خودش
-بگو دیگهههه بوش داره دیوونم میكنه
عطرو از رو میز برداشتم و دادم بهش بیا اصلا مال خودت حالا میتونم بخوابم؟درضمن پنجره رو باز نكن من سرماییم شب خوش
سهون با خنده گفت:شب به خیر آهو كوچولو
-به من نگو آهو پا میشم خفت میكنمااااا
سهون خندید و خوابید….
Print Friendly, PDF & Email


76 دیدگاه

  1. اجی از وقتی فیک شکست رو خوندممم خیلی از قلمت خوشم اومد و تصمیم گرفتم ک همه فیکاتو بخونممممممممممم?????
    یه حسی دارم هی فک میکنم سهون خیلی گنادارههه اینجا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *