52 👁 بازدید

DOLLY EP37

سلام سلام به خاننده های گلم که داستانه بی مزه ی منو دارن تحمل میکنن خدایی خیلی خوشحالم میخونینش ^^ اینم قسمت 37

اخطار:لطفا فیک های سایت رو به هیچ عنوان در شبکه ها اجتماعی خصوصا لاین قرار ندید ممنون

عروسك 37

بوسمون انقدر طولاني شده بود كه منم وسوسه شدم باهاش همكاري كنم…
سهون از روم بلند شد و سريع رفت سمت در و درو قفل كرذ…داشتم نگران ميشدم…از جام بلند شدم :چرا درو قفل كردي؟
سهون شونه هامو گرفت و منو رو تخت خوابوند:نترس كاري نميكنم…فقط ميخوام ببوسمت…
-نه بزار برمممم…ولم كننننن
سهون:كاري نميكنم لوهان…قول ميدم…
-سهون به امامزاده هيچول قسم دس به من بزني از اون ازدواج خبري نيست…?
سهون خنديد:باشه قول ميدم…فقط ميخوان بيوسمت…
-چرا آخه؟…
سهون:فقط يه بوسه اس…چرا انقدر ناراحتي؟
-تو داري منو وابسته ي خودت ميكني سهون…چرا نميفهمي…من آدمم…منم احساس دادم خبره مرگم ?
سهون لبخند زد:اينحوري حرف نزن عروسكم 🙂 تو بايد هميشه كنارم بموني
-من نميتونم هميشه كناره تو بمونم بفهمممم
سهون پيشونيمو بوسيد:خيلي خوشگلي 🙂
-سهون پاشو ديرت ميشه
سهون چشماي خمارشو ريز كرد:گفتم يه ساعت وقت دارم ازم فرار نكن…
-خب…الان چيكار كنيم؟بزار من برم لباساتو اتو كنم…
سهون محكم لبامو بوسيد…مثل برق گرفته ها از جام پريدم ?
سهون خنديد:جون…
-سهون…
سهون:بله 🙂
آب دهنمو قورت دادم:هيچي…من برم گم و گور شم يكم فك كنم
سهون:به چي؟
-به..به اينكه سوسكا چرا تو مستراب بالاشون خيس نميشه ?
سهون بلند خنديد
از رو تخت بلند شدم و دوييدم بيرون….دوست داشتم بدوام…دوره باغ انقدر تو اين هواي سرد دوييدم كه پاهام بي حس شده بود…
نفس نفس ميزدم:نه…نه نبايد اينجوري ميشد…نبايد اينجوري ميشد…نبايد بهش وابسته شم…نبايد اينجوري شه…? بايد از اينجا برم…بايد زودتر از اين خراب شده برم…
برگشتم عقبو نگاه كنم كه با سر رفتم تو شكمه سهون…
با هم افتاديم رو زمين…انقدر دوييده بودم كه نميتونستم حرف بزنم…فقط نفس نفس ميزدم و به صورت جذابش نگاه ميكردم عرررر…
سهون لباشو غنچه كرد:اومدم يه بوس بگيرم برم
چشمام گرد شد و از روش بلند شدم و به لباساي خيس و خاكيش نگاه كردم ?
-تو مگه نميبيني من دارم ميدواااااام ? برا چي اومدي جلو من وايساديييي؟!!
سهون دستمو گرفت:اومدم بوس بگيرم برم :))
با مشت زدم تو دهنش:بيه اينم بوس
از جام بلند شدم:خيلي عادمه مسخره اي هستي سهووون…
سهون دستشو رو صورتش گذاشته بود و زمينو نگاه ميكرد…
-ديگه منو نبوس…منو بغلت نگير…من قلب ندارم اوه سهون…من فقط فكره خودمم و خانواده ام…من تو رو ول ميكنم و ميرم…پس خودتو وابسته ي من نكن…منم اگه وابستت شدم فراموشت ميكنم…فك كردي برام سخته؟نه برام سخت نيست…دو سوته مثله يه پوست پفك پرتت ميكنم تو سطل زبالهههه….براي يه ماه ميشم زنت برات همه كاري ميكنم فقط به خاطره اينكه دوست ندارم با اون دختر كه دوسش نداري ازدواج كني…ولي تو اين يه ماه انگشتت بهم بخوره به جونه مامانم ميرم همه چيو به مامانبزرگت ميگم…
فهميدي يا نه؟!!!!
سهون از جاش بلند شد و رو به روي من وايساد و يكم نگام كرد و بعد طعنه ي محكمي بهم زد و از كنارم رد شد….

چشمامو رو هم فشار دادم و گريه كردم…تازه الان ميفهميدم بكهيون چرا گريه ميكرده و من چرا بهش ميكفتم لوس….چرا بهش ميگفتم اسكله احمقه كله پوك ??
برگشتم وسهون رو ديدم كه آروم داره ازم دور ميشه…
نميتونيتم تو اين حال رهاش كنم…دوييدم سمتش و خودمو بهش رسوندم و بازوشو گرفتم…
سهون برگشت و به چشماي خيسم خيره شد
بغض داشت گلومو ميجوييد?
سهون منتظره حرفي از طرفه من بود
با بغض گفتم:من…من فهميدم…چرا…چرا سوسكا بالاسون خيس نميشه….
سهون پوزخند زد و آه كشيد احتمالا فهميده بود كه نميخواستم اينجوري ولش كنم…
اشكام بند نميومد آهي از رو بغض كشيدم:اونا سوسكن…سوسكا خيس نميشن ميشن؟
سهون دستاشو روي صورتم گذاشت
زمزمه كردم:ميشن؟
صورتشو بهم نزديك كرد و لباشو رو لبام گذاشت…
اشكام بي اراده رو گونه هاي سردم ميريخت…
سهون لبامو از هم باز كرد و بوسشو عميق تر كرد…
انقدر تو حس بوسيدنه هم بوديم كه نشستيم رو چمن هاي سرده باغ…
سهون دستاشو رو صورتم ميكشيد و يه لحظه هم لباشو برنميداشت…حركت دستش رو شونه هامو حس ميكردم…سهون كمرمو گرفت و منو رو چمن ها خوابوند و لبامو تو دهنش گرفت…
انقدر لذت بخش بود كه سرديه چمن ها رو حس نميكردم…سهون لباشو برداشت و نگام كرد…چشمامو آروم باز كردم…
سهون زمزمه كرد:دوستت دارم…
بغض كردم:نداشته باش سهون…منو دوس نداشته باش…من به دردت نميخورم…من اوني نيستم كه دنبالشي…به خدا نيستم…بفهم اينوو
سهون:من اصلا حرفاتو نميشنوم…يه جمله تو مغزمه اونم دوستت دارمه…:)
سهون دوباره لباشو به لبام چسبوند…چشمم خيلي ناكهاني به چاني خورد كه با چشم هاي بهت زده داشت به ما نگاه ميكرد…بدنم مور مور شد…
چاني سريع از اونجا رفت…
سهون همجنان منو ميبوسيد و لذت ميبرد…
دستمو رو سينش گذاشتم و سرمو برگردوندم…
هر دومون نفس نفس ميزديم…
سهون زمزمه كرد:سردت شد؟
سرمو تكون دادم:آ.آره…
سهون خنديد:الان ميبرمت بالا
-نه…نه نبر…ميخوام برم اتاقه خودم…
سهون:بيا بغلم ببرمت…
-خودم ميتونم برم…
سهون دستاشو زير پاهاي من گذاشت و رو دو دست بلندم كرد…
-منو بزار پايين سهوون
سهون:ششش…
-يااااااا
سهون:ميريم اتاقه خودت…
-سردمه
سهون:سرتو بزار رو سينم تا برسيم
سرمو رو سينش گذاشتم و فكر كردم…ديگه كار از كار گذشته بود…ديگه نميشد هيچ كاري كرد…از گرماي بدنش منم گرم ميشدم و كنارش آرومه آروم بودم…
سهون:خوابيدي؟ 🙂
آه كشيدم:نه…بيدارم
سهون:به چي فكر ميكني؟بازم به سوسكا؟
-نه…به يه سوسك گنده كه داره بازيم ميده…?
سهون درو باز كرد و وارد اتاقه كوچيكه من شد…اتاق گرم بود و راحت سهون منو رو تخت گذاشت و بهم زل زد…
لبخند زدم و منم نگاش كردم…
سهون:خب اون سوسگ گندهه كيه؟
-يه سوسكه جذاب…
سهون خنديد و موهامو نوازش كرد:لوهان…
-هووم
سهون:من وقتي كنارتم…حتي سردردم داشته باشم…با تو خوب ميشم…احساس ميكنم كناره تو…همه چي برا آروم و قشنگه…
-نه…ترو خدا دوسم نداشته باش…من به دردت نميخورم سهون…
سهون خم شد و خيلي آروم گردنمو بوسيد….
لرزيدم و دستامو جلو دهنم گرفتم
سهون:نترس نميخواستم بخورمت :)))
-سهون ميخوام تنها باشم
سهون:تنهايي به چي فكر كني؟به من؟
-ميخوام به هر چيزي فك كنم جز تووو -_-
سهون:عروسكه خوشگلم…
آروم گفتم:عروسك جد و آبادته
سهون خنديد
-مگه تو درس نداري؟؟؟چرا وقتتو با يكي مثله من هدر ميدي آخه؟:((
سهون:هدر ميدم؟من دارم ميگم كناره تو به آرامش ميرسم…
-ميخوام صد سال سياه نرسي…به هر حال خودتم بكشي من هيچوقت عشقتو قبول نميكنم چون نميتونم و شرايطم جوريه كه نميتونم قبولش كنم…تو هم منو فراموش كن سهون…به نفعته كه منو كنار بزاري…من نميخوام ناراحتيتو ببينم…تو يه آدمه بزرگي ولي من فقط يه مستخدمم:(
سهون:شرايط؟چه شرايطي؟
-نميتونم بهت بگم…نميتونم ?
سهون:هر چي باشه قبولش ميكنم…هر شرايطي كه باشه …
دستمو رو صورتش كشيدم:نميشه سهون…
سهون:ولي من تو رو دوست دارم…ميخوام ببوسمت…ميخوام ماله من باشي
آه كشيدم:نميشه سهون گير نده…الانم برو سره درست منم از كار و زندگيم ننداز…بايد كلي لباس بشورم و اتاقتو تميز كنم خبره مرگم
سهون:يعني جواب رد بهم دادي؟
-سهون تمومش كن من فقط خدمتكارتم همين…
سهون:لوهان…خواهش ميكنم
لبخند زدم:پاشو پسره خوب…
سهون خم شد تا دوباره منو ببوسه اما من سرمو برگردرندم:سهون بسه…
سهون اخم كرد:چقدر لجبازي دختر
الكي بغض كردم
سهون دستامو گرفت و بلندم كرد و منو تو بغلش فشار داد…
سهون:گريه نكن…گريه نكن عروسكم…باشه هر چي تو بگي…هر چي تو بخواي…
الكي بغض كردنه من تبديل به واقعيت شد…دستامو پشتش گذاشته بودم و بي صدا گريه ميكردم…بي صدا تا نفهمه دارم گريه ميكنم…بي صدا براي اينكه نفهمه در حد مرگ دوسش دارم…?
سهون گردنمو تا شونه هام بوسيد:باشه عزيزم…نميخوام ناراحتت كنم…هر چي تو بگي قبوله
دماغمو كشيذم بالا و آه كشيدم
سهون:گريه ميكني؟من كه گفتم همه چي قبوله 🙂
از بغلش بيرون اومدم و به چشماي جذاب و خمارش زل زدم
سهون لپمو كشيد:مگه نگفتم گريه نكن لجباز
با صدا كرفته اي گفتم:نكن…
سهون لپمو بوسيد:چشم 🙂
-خب…خب من برم به كارام برسم…
بلند شدم و موهامو مرتب كردم…
سهون رو تخت دراز كشيد:برام يه آبميوه مياري؟
بدونه اينكه نگاش كردم زمزمه كردم:الان ميارم…
سهون:چه آروم شدي …
براش يه ليوان بزرگ آبميوه بردم
سهون:ناراحت نباش ديگه
-ناراخت نيستم آبميوتو بخور
سهون سرمو به سينه اش چسبوند و موهامو بوسيد
چشمامو بستم و آهي از اعماق وجودم كشيدم ?
سهون:ميراندا همش دنبالمه لوهان…
-چرا؟
سهون:منتظره يه سوژه بدم دستش…بايد بوسامو نگه ميداشتم برا اون موقع كه اونم ببينه :))
خنديدم:بوس نداريم ديگه…حالا هم تشريف ببر بيرون من شديدا خوابم مياد -_-كارامم موند
سهون آبميوه رو خورد:واوو چه چسبيد…
لبخند كمرنگي زدم
سهون :نوش جونم؟
سرمو بلند كردم:هووم؟:|
سهون خنديذ:نوشه جونم؟
-حالا حتما بايد بگم نوش جون؟-_-
سهون لباشو رو پيشونيم چسبوند و منو بوسيد…
سهون:هر جوري كه دوست داري عزيزم…دوست داري بهم بگو دوست نداري بهم نگو 🙂
بغض داشت خفم ميكرد…دوست داشتم يه ساعت كريه كنم…
سهون:من برم؟
لبمو گاز گرفتم و الكي خنديدم:برو
سهون از جاش بلند شد و درو باز كرد و رفت بيرون…
من موندم و صداي بارون كه نم نم ميباريد…بالشتو بغل كردم و رو تخت دراز كشيدم…
اصلا با عقل جور درنميومد…من شدم عاشقه يه پسر…عررر حالا اينكه مثله هميم جهنم اين دروغ رو نميدونستم چيكار كنم ??
با مشت آروم زدم تو سرم:لعنت بهت لوهاااان ??
در باز شد و چانيول خيسه خالي وارد اتاق شذ و درو بست…
بلند شدم و نشستم…تازه الان يادم افتاد چاني هم مارو حينه كيس فرنچي ديده ?
چاني كناره شومينه نشست و به من زد زد…
-اهم…هَن!!! چيه؟
چاني:هيچي…همه چي آرومه…
-تيكه ننداز ميدونم همه چيو ديدي ?
چاني:حرف برام نمياد لوهان…
-آق چاني…بزار همه چيو برات بگم كه اينحوري نگام نكني…اون سهونه احمقه ديوسه عوضي شده عاشقه من…من نه باهاش مهربون بودم نه باهاش خوب حرف زدم الان نميدونم عاشقه چيه من شده ? من پسرم آق چاني من دختر نيستم من قلب ندارم كه براي كسي بتپه من يه عادمه بي احساسم من هيچوقت نميتونم عاشقه سهون بشم چون سهون با من خيلي فرق ذاره خيلي خيلي فرق داره من نميتونم باهاش باشم چون اون نميدونه من چه دروغگوي كثيفيم ? اون نميدونه كه من چه طوري اسكلش كردم ? دارم ديوونه ميشم نميدونم دردمو به كي بگم
گريه ميكردم و ك/س شر ميگفتم ?
چاني صورتشو با دستاش گرفته بود و گوش ميكرد…
-اون ديوس…اون عوضي چه طور جرات كرده عاشقه من بشه؟هااان؟! آق چاني…يه چيزي بگو…
چاني بلند شذ و كنارم رو تخت نشست و بهم خيره شد:تو هم دوسش داري؟
سرمو تكون دادم:نه…نه ندارم ?
چاني:دروغ ميگي…وقتي ديدمت كه داري چه طور ميبوسيش…
-نه نه اون من نبودم چاني…اون يه لوهانه ديگه بود…اون يه لوهانه ديوونه بود…ميفهميييي؟؟!!
چاني دستامو گرفت:منو نپيچوووووون….دوسش داري يا نهههههه؟!!!
چشمامو رو هم فشار دادم و گريه كردم
چاني:تو اون لوهاني نيستي كه من ميشناختم…عوض شدي…توي اسكل عاشق شديييي
-چرا ك/س شر ميگي چانييييي؟!! من عاشق نشدمممم
چاني:لوهان…عاشق شدنه تو مساويه با بدبخت شدنمون
-نه نميزارم…من و سهون اصلا به هم نميخوريم كه…من پسرم…اونم پسره…مگه ميشه همچين چيزي عاخه ?
چاني:ميرم بيرون هوا بخورم
-چانيييي…من عاشقشم باشم فراموشش ميكنم? بهت قول ميدم
چاني:تو هيچ تا الان فكر كردي اون بفهمه تو پسري چي ميشه؟؟!!
-ميدونم ميدونم…خب الان ميگي چيكار كنم؟فرار كنم؟?
چاني:نه…چند روز قراره زنش بشي؟
-يه ماه ?ولي قول داده بهم دست نزنه …قول داده حتي بهم نزديكم نشه
چاني:لوهان يه كلمه فقط بدبخت شديم
-ببخشيد آق چاني ببخشيد نميخواستم عاشقه اين گوهچه شم اما انقذز بغلم كرد بوسم كرد آخر منم شروع كردم به دوست داشتنش???
چاني:خب حالا گريه نكن :/
-بوشه ?
چاني:بعد از اينكه اين يه ماه تموم شد ميتوني ازش جدا بشي؟
-حالا تا اون موقع خيلي مونده
چاني:نميتوني جدا بشي لوهان…نميتوني كه اينو ميگي
-ميشم ميشم ?
چاني آه كشيد و چيزي نگفت…
تا شب دپرس بودم…سرمو به ديوار تكيه داده بودم و زانوهامم بغل كرده بودم…همش فكر ميكردم به اينكه چي قراره بشه 🙁
تا شب سهون رو نديدم…هر چقدرم اصرار كرد برم پيشش نرفتم اصلا ديگه دوست نداشتم منو ببينه…
ساعت ١٢ شب بود…چاني هنوز نيومده بود و تنها بودم…بارون شديد شده بود…بالشتمو يكم اينور اونور كردم و دراز كشيدم رو تخت…هيچي نخورده بودم نه شام نه ناهار كارم شده بود فكر كردن…
تو فكر بودم كه در زدن…از جام پريدم:كيهه؟!?
صداي سهون اومد:باز كن…منم
بدو بدو رفتم و درو باز كردم…
سهون خيس با يه ظرف بزرگ تو دستش وارد اتاق شذ…
-اين موقع شب اينجا چيكار ميكني تو؟!
سهون:اومدم تو رو ببينم…كاره بدي كردم؟:)
-عاره كارت خيلي بده…الان بايد خواب باشي سهون خان…
سهون رو تخت نشست و موهاي خيسشو داد عقب:تو كه نيومدي پيشم…من اومدم ببينمت خانمي 🙂
-خانمي و دردددد…پاشو برو بخواب منم كپه مرگمو بزنم بلكه پانشم ?
سهون:عه عه اين چه حرفيه؟بيا بشين اينجا ببين برات چيا آوردم 🙂 ميدونستم گشنته
-نخيرم اصلا گشنم نيست :/
سهون ظرف عذاهارو باز كرد…بوي غذاها مستم كرد…
رفتم آروم كنارش نشستم و نيشخند زدم
سهون:اي جون گشنته؟چرا بهم دروغ ميگي؟
غذاهارو ازش گرفتم و شروع كردم به خوردن :))
سهون:سير كه شدي ميخوام باهات حرف بزنم لوهان…
-اووم…باشه…
غذامو خوردم و خنديدم:تموم شد:)
سهون ظرفارو پايين گذاشت و صداشو صاف كرد…
سهون:خب اومدم كه راجع به موضوع مهمي باهات حرف بزنم 🙂
-خب ميشنوم
سهون:من در مورد ازدواج با مادر بزرگم حرف زدم…اما اونا ميخوان كه منو اذيت كنن البته انتظارشو داشتم لوهان…
-برو سره اصله مطلب -_-
سهون:خب…لوهان مادر بزركم اصرار داره كه بياد خواستگاري
چند بار پلك زدم:هَن؟!?
سهون خنديد:خاستگاري 🙂
-خاستگاري كي؟
سهون:شما عروسك خانم 🙂
شروع كردم به خنديدن ?????
سهون ابلهانه نگام ميكرد:چيزه خنده داري گفتم؟
دلمو گرفتم و افتادم رو تخت ????
سهون:لوهان چي شد يهو
-واااي مامان واااي ????ميخوان بيان خواستگاريم ???
سهون:خاستگاري براي يه دختر كه چيزه خوبيه :/
صدامو صاف كردم و جدي شذم: اهم…نه چيزه يه لحظه شكه شدم ??
سهون:خب مشكلي كه نداره؟
-يعني چي سهون :/ اين چيزا نبود تو قرارمونا -__- خاستگاري چه زهرماريه ديگه مامانه من منو تيكه تيكه ميكنه ميزاره تو ساك ?
سهون خنديذ:عروسكم…منبا مادرت حرف ميزنم تو نميخواد نگرانه چيزي باشي 🙂
-سهون ترو خدا بيا اين ازدواجو بيخيال شو عرررر
سهون:من اسم ازدواج نياوردم…همش تقصيره مادربزرگمه
-من برم با اون ننه بزرگت حرف بزنم اوكيه؟
سهون:قبول نميكنه…مطمعن باش…
-حالا ميحرفم ببينم چي ميشه :/
سهون سرخ و سفيد شد:لوهان
-هَن :/
سهون:كاش واقعا ميشدي عروسم 🙂
-سهون كم دري وري بگو…من يه خدمتكارم تو پسر رييس جمهوري خيره سرت
سهون آه كشيد
تو دلم:بميرم اون آه كشيدنتو نبينم من عرررر
سهون:باشه برو باحاش صحبت كن…اگه قبول كرد كه اوكيه
-باشه :/چيزي نميخوري؟
سهون:نه جيگرم ?
-خيلي ديگه داري شاخ ميشيا سهون حواست باشه -_-
سهون خنديد:اي جونم…يكم مياي تو بغله هم بخوابيم؟
-نه سهون خان من…
اصلا نزاش حرف بزنم 😐 دستمو كشيد و بغلم كرد…
سهون به صورتم خيره شد و زمزمه كرد:نگام كن
به چشماش نگاه كردم…
سهون:چه چشماي قشنگي داره عروسكم 🙂 حيف كه همش دوست داره يقه لباسمو نگاه كنه :))
-هر هر هر ?
سهون:لوهان…
-هووم
سهون:چقدر بدم بزاري ببوسمت ?
-سهون اون سيلي يادت مياد زدم يه دور چرخيدي دوره خودت؟
سهون لباشو غنچه كرد و سرشو تكون داد:اوهوم
-الانم دوباره همونجوري ميزنم ايندفعه تا ميشي -_-
سهون دستمو بوسيد:چه دختره قوي و خطرناكي:))
-مسخره نكن…
سهون موهامو نوازش كرد:خيلي دوستت دارم…خيلي
-نگو انقدر اين حرفو…?
سهون:دوستت دارم 🙂
-ميگم نگو 🙁
سهون:باشه عزيزم نميگم 🙂
سهون:ولي لوهان…من خيلي تو رو دوست دارم…تو واقعا بهم آرامش ميدي…بهم انگيزه ميدي كه هر كاري بكنم 🙂
-آخه بوسيدنه ما فقط داره وابستگي درست ميكنه 🙁 من نميخوام اينجوري باشه سهون…نميخوام
سهون:باشه باشه هر چي تو بگي 🙂
-همش همينو ميگيو و بازم كاره خودتو ميكني:/
سهون چشماشو بست:فقط بزار يكم بخوابم
اينجا؟؟؟
سهون:من فقط وقتي كناره توام ميتونم بخوابم…آروم و راحت…?
سهون خوابيد….
-سهون…
سهون خوابه خواب بود…
يكم گذشت…انگشتامو آروم رو صورتش كشيدم و خنديدم:ديوسم…?
سهون تو خواب لبخند زد:هووم
-تو خوابي يا بيداري؟?
سهون خنديد:من خوابم فك كنم
محكم دماغشو كشيدم:عوضيييي -__-
سهون:اوخ اوخ…دردم كرفت
-چرا با من انقدر لوس حرف ميزني سهون؟??
سهون:چون تو يه دختره ظريف و خوشگلي
ناموسا يادم رفته بود كه يه دخترم ??
-آهان پ به خاطره اونه
سهون:بوسش كن خوب شه
-هَن!?
سهون:بوسش كن درد ميكنه
تو دلم:تو روحتتتت اوخ سهون -_-
لبامو نزديك بردم و نوك دماغشو بوسيذم…
سهون خنديد و محكم بغلم كرد….تعجب كردم:س.سهون
سهون خنديد:خوب شد 🙂
-واقعا؟
سهون:آره عزيزم…تو كه باشي…همه چي خوب ميشه…حتي دردام
منم دوست نداشتم يه لحظه از بغلش بيرون بيام…دوست نداشتم يه لحظه بدونه اون زندگي كنم…عاااه خدايا اين چه حسيه من به اين پسر دارم ?

از ديد بكي:

شب بود داشتم وسايلمو جمع ميكردم كه گوشيم زنگ خورد…
برداشتمش
-سلام چان 🙂
چاني:سلام خوشگلم خوبي؟
سرخ شذم:ممنون تو خوبي؟ساعت چنده اونجا؟
چاني:بزار هر ساعتي ميخواد باشه
-خخخ…چه خبر؟
چاني:هيچي عزيزم…از غم دوريت دارم پر پر ميشم
-پس فردا برات يه سوبرايز دارم چان 🙂
چاني:چي؟
-حالا بهت ميگم :))
چاني:باشه…چيكار ميكردي؟
-داشتم دفتر كتابامو جمع ميكردم برم بخوابم
چاني:زود برو رو تخت
خنديدم:چي؟?
چاني:اهم…برو رو تخت تا بخوابي دير شده ديگه
-چشم:)
رفتم رو تخت و زير پتو و چراغو خاموش كرذم
چاني:الان كجايي؟
-زير پتوام
چاني:كاش اونجا بودم بك…
-كجا؟زير پتو؟?
چاني صداشو آروم كرد:زير پتو كنارت…دوس داري؟
-چيو؟?
چاني:بيام پيشت بخوابم
-خ.خب…معلومه كه دوست دارم چان
چاني:بكهيون…
-بله ?
چاني:اهم…مياي س/ك/س تلفني؟
-چييييي؟؟؟!!??…….. ….



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





210
نظر بگذارید

avatar
196 نظرات
14 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
183 نظرات نویسندگان
bbhniloofarKIM SARAghazala19w98p5c28y نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
bbh
مهمان
bbh

این چان چرا انقد منحرف شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

niloofar
مهمان
niloofar

عرررر هونهانو خخخخ چانی دیوثثثث

KIM SARA
مهمان
KIM SARA

چشمانم پرژکتور :128181:

ghazal
مهمان
ghazal

ًااااااسكس تلفني

a19w98p5c28y
مهمان
a19w98p5c28y

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wow.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wow.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wow.gif chaniiiiiiidoset daram