28 👁 بازدید

DOLLY EP36

سلام سلام اینم قسمت 36 فیکمون که دیگه آروم آروم داره وارد قسمت های احساسی میشه ^^ اگه خنده دار نبود بیانهههه

اخطار:لطفا فیک های سایت رو به هیچ عنوان در شبکه ها اجتماعی خصوصا لاین قرار ندید ممنون

عروسك ٣٧

تو ماشين در راهه برگشت بوديم…بيرونو نگاه ميكردم و تو فكر بودم…
يهو سهون دستشو رو رونه پام كشيد:خب چه خبر؟
سرم خورد به سقف:دد عاخهههه عادممممم نميبيني من تو فكرممم؟؟ قلبم افتاد تو شرتم ?
سهون خنديد و ماشينو نگه داشت:چيزيت كه نشد؟
-نع خيرررر -_-
سهون:به چي فكر ميكردي؟
-به بدبختيام به خواهرم به همه چي?
سهون:به خواهرت فكر نكن من كه بهشون كلي پول دادم نگران نباش عروسكم
آه كشيدم:من كلي بدبختي دارم سهون كجاي كاري؟
سهون دستشو رو شونم گذاشت و منو سمت خودش كشيد و بغلم كرد…
از خدا خواسته سرمو رو شونه اش گذاشتم:سهون
سهون:جونم عروسكم
-ازدواج ما خيلي مسخره اس…بيا يه راه ديگه پيدا كنيم
سهون:تو از چي ميترسي؟همه چيش با من 🙂
-من آخه احساس ميكنم تو واقعني ميخواي باهام ازدواج كني ?
سهون خنديد:وقتي ماله من شدي شايد واقعني هم بشه 🙂
-هَن!!؟?
سهون:شوخي كردم 🙂
بارون شروع كرد به باريدن…شيشه هارو داديم بالا و به بارون نگاه كرديم…
سهون:سردت كه نيست؟
-نه…
سهون:چه مژه هاي بلندي 🙂
سرمو بالا بردم و نگاش كردم:به چه چيزايي دقت ميكنيا -_-
لبخند سهون محو شد…دستشو رو صورتم گذاشت و نوازشم كرد:تو خيلي خوشگلي…
بهت زده نگاش ميكردم?
سهون:خيلي…درست مثله يه عروسك خوشگلي
بازم سرامون داشت به هم نزديك ميشد…
چشمام خمار شذه بود:ك..ك/س شر نگو سهون
چشماي سهون به حالت نيمه باز درومد:واقعيته…واقعيت…
چشماي من داشت بسته ميشد اما قبلا از اينكه كامل بسته بشه سهون محكم لباشو رو لبام گذاشت….
چشمام از شدت هيجان باز شد و احساس كردم بيرونم پريد ?
سهون چشماشو آروم باز كرد و با ديدنه چشماي من دوباره سريع چشاشو بست…
لباشو از رو لبام برداشت و چيزي نگفت…
زمزمه كردم:مي…ميكشمت…?
سهون عصبي خنديد و به چشمام زل زد:منو؟
بازم زمرمه كردم:تو مردي…مردي سهون…?
سهون لبخند زد:اگه قراره بميرم…پس بزار حداقل راحت بميرم…
-هااا?
سهون دوباره لباشو رو لبام گذاشت و ايندفعه شديدتر و محكم تر از قبل منو بوسيد…
هر چقدر ميخواستم مانعش بشم خودش نميزاش ?
سهون لبامو گاز گرفت و خنديد
منم همچنان اينگولي ? بودم… حتي قدرت نداشتم از خودم دورش كنم…
سهون دوباره لباشو برداشت…نفس نفس ميزد…
بزار…بزار ببوسمت…بزار ببوسمت لوهان…
و دوباره لباشو رو لبام چسبوند…
صداي بارون و قطره هاش كه به شيشه ميخورد از يه طرف حركت لباي سهون رو لباي من هم يه طرف?
دستمو رو سينه اش گذاشتم و صورتمو برگردوندم:بسه…
سهون زمزمه كرد:چي بسه؟
سهون خواست دوباره منو ببوسه كه بازم نزاشتم:بسه سهون…
سهون سرشو رو فرمون گذاشت…
نميدونستم چيكار كنم…يه چند دقيقه سكوت كرديم…فقط صداي بارون بود كه شنيده ميشد…
سهون با قيافه ي آشفته سرشو از رو فرمون برداشت و به من نگاه كرد:لوهان…
آه كشيدم:هووم ?
سهون:خوبي؟
-نه
سهون:معذرت ميخوام
-برا معذرت خواهي دير شذه…ماشينتو روشن كن بريم
سهون:واقعا دسته خودم نبود…
-مهم نيست فراموشش ميكنم
سهون:اصلا…نفهميدم چي شد…باور كن
-هوووف…براي من دليل و اينا نيار لطفا :/ من گفتم فراموشش ميكنم
سهون:دليل نميارم…كلا…كلا خودمم نميدونم چرا اينكارو كردم ?
خنديدم:پسري ديگه…پسرا همشون همين گوهن
تو دلم:يكيش خود من ?
سهون:نه نه من همچين بسري نيستم من حتي به زيباترين دخترا هم نگاه نميكنم لوهان…تو برام…يه اتفاقه عجيبي
لبخند زدم:سهون عزيزم كم ك/س بگو…بريم خونه اونجا حرف ميزنيم الان سرده هوا
سهون سريع كتشو دراورد و انداخت پشتم:الان خوبه؟
-بريم خونه ديگهههه ?
سهون:لوهان…ميدونم مسخره اس…اما لبات…داغم كرده…دارم ميسوزم…
-سهون ترو خدا تمومش كن…ديگه جوري رفتار كن انگار…انگار اتفاقي نيفتاده…بيا فراموشش كنيم
سهون بهم زديك شد:من نميتونم فراموشش كنم…نميتونم…اين اولين بوسه ي من بود…
دماغمو كشيدم بالا:خب فهميدم كه پسره پاكي هستي :/ حالا برو
سهون:لوهان خواهش ميكنم گوش كن
-نميري؟-_-
سهون:لوهاان
-نميري يا نه؟-_-
سهون:ولي ميخوام …
دستگيره رو باز كردم و از ماشين بيرون رفتم…
بارون شديد شذخ بود…به راهم ادامه ميدادم كه سهون دستمو كرفت….برگشتم و به صورتش نگاه كردم و تعجب كردم…از بينيش خون ميومد…
سهون اصلا متوجه خون نبود:لوهان…كجا ميري تو اين سرما؟
-ميرم خونه…ولم كن…
سهون:از اينكه بوسيدمت ناراحتي آره؟
-هووووف…
سهون:برو تو ماشين سرما ميخوري…
رفتم جلوش و با دستم بينيشو پاك كردم…
سهون به خون نگاه كرد و ترسيد:چ.چي شذه؟?
-هيچي نيست خونه…از دماغت خون ميومد…بيا بربم تو ماشين حالت انگار خوب نيست :/
با هم رفتيم تو ماشين…دره عقب رو باز كردم:برو بخواب
سهون با آستينش بينيشو پاك كرد:من حالم خوبه
-برو سهون رنگت پريده :/
سهون رفت تو ماشين و دراز كشيد…
صندليا رو كشيدم جلو و نشستم كنارش…
سهون لبخند زد:مرسي كهبه فكرمي
-نو نو نو اتفاقا تو اين لحظه فقط فكره خودمم :/
يه دستمال رو بينيش گذاشتم و خون رو پاك كردم…
-سرتو بگير بالا
سهون دستمو گرفت :لوهان…
-هووم
سهون:تو…خيلي زيبايي
آه بلندي كشيدم
سهون:همين هفته باهام ازدواج كن…من…من ميراندا رو دوست ندارم…
در كماله تعجب اشك از گوشه ي چشم سهون پايين ريخت…
-سهون…چرا گريه ميكني؟چيزي اذيتت ميكنه؟?
سهون زمزمه كرد:من نميخوام…نميخوام با اون ازدواج كنم لوهان…
-باشه باشه سهون خر شدم…نميخواد گريه كني…
سهون:تو از بوسه ي من ترسيدي لوهان…ترسيدي و ديگه باهام ازدواج نميكني
-من اونو فراموش كردم اين هزار بار…
سهون از جاش بلند شد و بغلم كرد:خيلي خوشحالم هستي لوهان…خيلي خوشحالم…
حرفي نداشتم بزنم :/
برگشتيم خونه و نشستم رو تخت:بيا بگير بخواب ديره
سهون همچنان رنگ پريده بود…رو تخت دراز كشيد و بهم زل زد…
بهش لبخند زدم:چيه
سهون:حق ندارم نگات كنم؟
-نيوچ…-_-
سهون:حق ندارم ببوسمت…حق ندارم بغلت كنم…حق ندارم نگات كنم…اين چه زندگيه آخه من دارم:(
-سهون ميزنم تو سرتا -_- بكپ عصبانيم نكن نصفه شبي
سهون:عروسكم…يكم پيشم بخواب…
-نميشه…امروز به اندازه كافي عصبانيم كردي…
سهون دستمو گرفت:خواهش ميكنم 🙂
با قيافه ي پوكر فيس رفتم زير پتو…سهون بغلم گرفت و پتو رو دورمون پيچيد…
-صد بار كفتم منو اينجوري نچسبون به خودت -_-
سهون چشماشو بست:چشم
-چشم بخوره تو اون سرت:/
سهون خنديد:يكم بغلم كن…فقط يه كم
دستمو دور كردنش انداختم و بغلش كردم:اينم بغل
سهون:هوووم…چقدر گرم و راحته
-سهون…
سهون:جونم
-هيچي…خواستم بگم خيلي بوي خوب ميدي ?
سهون بلند خنديد و منو محكم تو بغلش فشار داد:آرامشه من…
-اسمه عطرته؟:|
سهون:هووم؟!
-آرامشه من ?
سهون خنديد:نه منظورم تو بودي
-بي مزه :/
سهون:ميدونم فراموشش كردي لوهان اما من با بوسيدنت…
دستمو رو لباش گذاشتم:اصلا يادم ننداز…
سهون دستمو بوسيد مجبور شدم برش دارم ?
سهون:باشه حرف نميزنم…اما فقط خواستم بگم كه…بوسيدنت…
دوباره دستمو رو لباش گذاشتم
-نگو ?
سهون خنديد و دوباره دستمو بوسيد:چيزه بدي نميخوام بگم
-اصلا كلا نگو ?
سهون دستشو رو گونم كشيد:هر چي تو بگي 🙂
خودمو بهش نزديك تر كردم و سرمو تو گردنش پنهون كردم…سهون بغلم كرد:عروسكه من…راحت تو بغلم بخواب…تو الان نامزده مني…هيچكس هيچي نميتونه بگه
تو بغلش لبخند بزرگي زدم و زمزمه كردم:دوس دارم بخوابم…خيلي خوابم مياد…اما بايد برم
سهون:كجا بري؟
از بغلش بيرون اومدم:به بدبختيم برسم :/
سهون:از خودت زياد كار نكش
-من خدمتكارم آقاي اوه…اينو نبايد از يادم بره…تو هم خوب استراحت كن كارامو بكنم ميام پيشت برات آبميوه ميارم 🙂
سهون:باشه خوشگل خانم…زود بيا پيشم
پتو رو روش كشيدم و چراغ خوابش رو خاموش كردم…
-شب به خير 🙂
سهون:شب به خير عروسكم 🙂
از رو تخت بلند شدم و رفتم بيرون…همه جا ساكت و آروم بود…همه خواب بودن…به ديوار تكيه دادم و آه كشيدم…قلبم تند تند ميزد…براي يه لحظه آرزو كردم كاش دختر بودم…?
دستمو به ديوار گرفتم و رفتم سمت اتاقه خودم…
درو باز كردم چاني خواب بود…رو پنجه ي پا آروم رفتم سمت چوب لباسي…اومدم مثلا چانيو بيدار نكنم حواسم نبود دستم خورد و چوب لباسي با تمامه محتويات افتاد رو كله چاني ?
چاني مثله برق گرفته ها بلند شد و دوييد سمته در و وحشتزده به دور و برش نگاه كرد:چي شدد!!! چي شددد!!!
با نيشخند نگاش ميكردم:سلام عاق چاني ?
چاني نشست رو زمين و دستشو رو قلبش گذاشت:ت.ت.ت.ب.ب.ب?
-واااا چرا به ت ت پ پ افتادي؟بابا چوب لباسي بود افتاد روت ?
چاني:لوهان عمتو مادزرالذلذبانمندذيسبات (سانسور شد مثلا)
-هوووي ديوسسس من رو عمم حساسما :/
چاني:دلم ميخواد لهت كنم لوهاااان
-وااا خب مگه تقصيره منه؟:/ افتاد روت ديگه چقدر كشش ميدي تو اححح
چاني بلند شد و چوب لباسي رو برداشت و سره جاش گذاشت
لباسامو عوض كرذم و رو تختم خوابيدم كارامم موكول شد براي فردا ?
چاني نشسته بود و زل زده بود به عكس بكي رو صفحه ي مبايلش…
-آق چانييي
چاني:هووم
-تموم شد…خورديش…بسه انقدر نگاش كردي
چاني خنديد:سير نميشم لوهان
-با هم حرف زدين؟
چاني:اوهوم…بهش گفتم دوسش ذارم…
-واقعاااااا؟؟؟??
چاني:آره…بهش گفتم همه چيو گفتم…قراره زود بياد كره…
-ايول بابا ? دو روز نبودم كولاكيدي
چاني:دلم برا صداي قشنگش تنگ ميشه…همش دوست دارم باهاش حرف بزنم
-اي جووون خب بزنگ بهش
چاني:ميترسم خواب باشه
-زنگ بزن بابا -_- منم خوابيدم راحت حرف بزنين 🙂
چاني خزيد زير پتو…
-هعييي زندگي شيرين به اين ميگنا :)) هعيييي منم بغل ميخوام 🙁 بغلي ديوسكمو ? عرررر
پتو رو كشيدم سرم و خوابيدم…

از ديد بكي…

صداي گوشيم باعث شد از جام بپرم…گردنم درد ميكرد رو كتاب ها خوابم برده بوذ…
گوشي رو برداشتم
-ا.الو ?

چاني:سلام عزيزم…خوابيده بودي؟
دستمو رو صورت سرخم گذاشتم هر موقع صداشو ميشنيدم سرخ ميشذم
-سلام چان…من داشتم درس ميخوندم خوابم برده بود رو كتاب ها :)) خوبي؟
چاني:بسه…درس خوندن تا كي؟اصلا استراحت ميكني؟سلامتي تو مهمترين چيزه…
لبخند زدم:مرسي كه به فكرمي 🙂 ولي خب چاره اي نيست بايد بخونم تو جاي من بگير راحت بخواب
چاني:عزيزه دله من كاراتو روز بكن تا شب راحت باشي
خنديدم:چشم الان ميرم رو تخت…شلوارمو دربيارم و بخوابم 🙂
چاني پشت تلفن سرفه كرد
-چاان چيزي شد؟؟؟?
چاني:اهم….شلوارتو چرا دراري آخه؟
-خب من عادت دارم لخت ميخوابم 🙂
چاني:هه …چه جالب
خنديدم:شيطون شدي چاني؟
چاني:شيطون؟براي چي؟
سرخ شدم:چاان
چاني:جونم
-كاش اينجا بودي…پيشم…بغلم ميكردي…هعييي…واقعا به بغلات نياز دارم?
چاني:عزيزم زودتر برگرد…منم بهت نياز دارم
-اينجوري كه ميگي قلبم تند ميزنه ?
چاني زمزمه كرد:قربونه اون قلبت برم من جوجوي من
لبمو گاز كرفتم:ديوونه :))
چاني:نرم؟
-كجا؟
چاني:قربونه قلبت:))
-ياااهااا ?☺️
چاني:خيلي دوستت دارم بك خيليا
-من بيشتر من بيشتر دوستت دارم…
چاني:يه عكس از خودت بده
-الاان؟؟؟
چاني:همين الانه الان فقط بشين رو تختت و يه جوري بنداز كه همه جات معلوم باشه
-وااا چاني…هخخخ
چاني:زودباش تا قلبم از كار نيفتاده
-باشه چشم 🙂
رفتم و رو تختم نشستم و از تو آينه قدي از خودم عكس انداختم…
فرستادم برا چاني
-برات فرستادم 🙂 بعدا ببينش
چاني:باشه جوجو
يكم كذشت نزديك به يه ساعت بود كه چرت و پرت ميگفتيم…هيچكدومموونم حاضر نبودين قطع كنيم
رو تخت دراز كشيده بودم و گوشي هم زير گوشم بود
چاني:الان كجايي؟
لبخند زدم:كجا دوست داري باشم؟
چاني:رو تخت
نفسم يهو بند اومد ?
-خ.خب…رو تختم
چاني:جوووون
-هوومم؟!!!?
چاني:منم زير پتوام
-خخخ…چه خوب
چاني:اونجا ساعتش با اينحا چقدر فرق داره؟
-زياد نيست چند ساعت همش:)
چاني:سردت كه نيست؟
-نه سردم نيست چان 🙂
چاني:لخت كه نخوابيدي؟
-خب لختم…
چاني:يعني…يعني الان بليزم تنت نيست؟
-نه…چرا انقدر برات مهمه كه لخت باشم يا نه?
چاني:خب…من نبايد بدونم عشقم چه جوري ميخوابه شبا؟
من فقط ميخوام برم آبي چيزي بخورم يه پيرهن سفيد ميپوشم خخخ
چاني:نازكه؟
-كلا گير دادي به لباسه منا
چاني:خب من نخوام اون لباسه رو بپوشي بايد چيكار كنم؟
-هااان؟!!?
چاني تو حاله خودش نبود خندم گرفت من خيلي به س.كس باهاش فكر نميكردم چون وقتي فكر ميكردم ميخواستمش…??
چاني:ميخوام بخورمت بك…
خنديدم و سرخ شذم…دستام ميلرزيد…
-چ.چي كار كني؟اهم…اينجوري حرف نزن خب
چاني:هام هام 🙂
-من ميخوام بخوابم
چاني:بخواب جوجو ازم كه ناراحت نشدي؟
-نه چان خيالت راحت 🙂
چاني:شب به خير دوستت دارم
-منم دوستت دارم 🙂
چاني:برم خودمو خالي كنم
-هاااااااا???
چاني:رفتم تو حس بدجور فعلا عزيزم
گوشي قطع شد…نفس نفس ميزدم…يعني چاني به من حس داره؟!?
قلبم انقدر تند ميزد كه نميدونستم چيكار كنم…
پتو رو روم كشيدم و خوابيدم ??

از ديد لوهان

چشمام باز بود و داشتم با حالت ترحم انگيزي به چاني كه مشخص نبود دقيقا داره چه غلطي ميكنه اونم زير پتو نگاه ميكردم :/
صداي ناله و نفس نفسش ميومد و پتو تند تند تكون ميخورد…
صبر كردم كارش تموم شه بدبخته فلك زده بعد غافلگيرش كنم ?
يكم گذشت دست چاني از زير پتو مثله مرده ها زد بيرون…
-خاااااااااااااااك تو اون سرت چاني ?
چاني از جاش پريد و خودشو زد به خواب
-ساعت ٤ صبحه داري چه گوهي ميخوري؟
چاني حرف نميزز فقط نفس نفس ميزد
-خب مرتيكه پاشو برو حموم دستشويي خودتو خلاص كن
چاني پتو رو از رو سرش كشيد و بهم نگاه كرد:حالم بده لوهان
-نكن اينكارارو آق چاني خوب ني برا پسر جماعت :/
چاني:اولين بارم بود
-عره جونه خودت ?
چاني:با بكي داشتم حرف ميزدم اينجوري شدم اصلا اسن حس نميدونم از كجا اومد ?
-تو از پشت تلفن به اون بدبخت حس داري ببينيش چيكار ميكني ?ميبوقيش
چاني چشماشو رو هم گذاشت:عااااااااخ…جون ندارم
بالشتو بغل كردم و يه لحظه ياد سهون افتادم و خنديدم ?
:/ اصلا چرا بايد تو اين ساعت من ياد اون بيفتم؟•_•
كلمو كردم تو بالشت:عررررررررررررررر ???

صبح ساعت ٦ با صداي سهون از خواب بيدار شدم…انقدر خوابم ميومد كه دو بار خوردم به در…
خوابالو و خسته رفتم اتاقه سهون و در زدم :/
سهون درو باز كرد و خنديد:اي جان قيافشو نگا
-قيافم مگه چشه؟?
سهون:خواب آلو و خسته 🙂
-برو كنار كارارمو بكنم زود…
رفتم تو و خميازه بزرگي كشيدم…
لباساي سهون رو روي ميز اتو گذاشتم و شروع كردم به اتو زدن
سهون يه صندلي پشتم گذاشت و نشست
-چرا پشتم نشستي!:/
سهون از پشت دستاشو دور كمرم حلقه كرد و سرشو بهم چسبوند:برا اينكار
لبخند زدم و آه بلندي كشيدم:بزار اتو كنم سهون…خواسمو پرت نكن
سهون:نميخوام اتو كني عروسكم…بيا يكم پيشم بخواب…
-ياااا درساينارو تعطيل كرذي؟:/
سهون:نه هنوز يه ساعت وقت دارم…
اتو رو كنار گذاشتم و برگشتم سمتش:خب…
سهون دستمو گرفت و منو برد سمت تخت
نشستم رو تخت و سهونم كنارم نشست
-سهون منو از كار و زندگيم ننداز…لباسات همه موندنا 🙁
سهون:مهم نيست…
-چي از بغل كردنه من گيرت مياد؟
سهون رو تخت خوابيد و منو كشوند تو بغله خودش…
سهون:آرامش…يه آرامش خيلي قشنگ…
صورتامون خيلي به هم نزديك بود…سهون دماغشو زد رو دماغ من
از فكر اومدم بيرون و لبخند كمرنگي زدم:نكن
سهون:كجايي؟هووم؟به چي فكر ميكني؟
-به…به هيچي 🙂
سهون:اينكه نميتونم جلوي خودمو بگيرم…معنيش چيه؟
-جلوي خودتو نميتوني بگيري؟برا چي؟
سهون:من هميشه دلم ميخواد احساس واقعيمو بگم…تو هر موردي…الانم …خب…من واقعا دلم ميخواد…ببو…
دستمو رو لباش گذاشتم:گفته بودم راجع به اين حرف نزنيم سهون…
سهون:چرا؟
-چون دليلي نداره اينجوري خودتو وابسته ي من ميكني ?
سهون:دليلش شايد براي خودمون هنوز يكم نامفهوم باشه…اما اين چيزيه كه قلبه من ميخواد…
سهون سرشو جلو تر آورد كه منو ببوسه بازم دستام رو لباش گذاشتم:اينكارو نكن سهون…جونه جدت ولم كن…
سهون دستمو بوسيد:نزارش رو لبم…
ديگه چاره اي نبود…سهون لباشو رو لبام گذاشت…ميدونستم ديگه همه چي معلوم شده…هم براي اون…هم براي من…ما هر دوتامون داشتيم به هم وابسته ميشذيم…يعني الانشم به هم وابسته ايم…اما من يه دروغ بزرك تو قلبم داشتم …يه دروغ خيلي بزرگ…….



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





184
نظر بگذارید

avatar
178 نظرات
6 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
169 نظرات نویسندگان
bbhniloofarKIM SARAghazalmary.k نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
bbh
مهمان
bbh

چانه بووووووووووووووق…

niloofar
مهمان
niloofar

عرررر هونهانم نوچ نوچ سهون تموم شد چان شروع کرد

KIM SARA
مهمان
KIM SARA

دهنت سرویس چان چرا اینقدر دیوس شدی تو ؟ :312:

ghazal
مهمان
ghazal

سهونننننن
لوهاننن/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/00330000.png

mary.k
مهمان
mary.k

واهاهاهاايييى منم بووووس ميخوااااام لوهااااان