17 👁 بازدید

DOLLY EP35

سلام برهمگی بلاخره اومدم با قسمت 35 فیکمون ^^

بچه ها اگه سایت بازم فلفلی شد برین رو 4 با مشکلی که برا سایت به وجود اومده بود حاضرم هزار بار فلفلی شیم اما سایت خراب نشه هخخخخ

لطفا برای انگیزه دادن به ما ازمون حمایت کنید مخصوصا زیرنویس ها که اگه نظرات کم باشه وقت نمیزاریم براش دیگه

عروسك ٣٦

گوشي از دستم افتاد…انقدر هيجان بهم وارد شد كه همون جا از حال رفتم…….

از ديد چاني:

الو…
الو بكي…
بكهيوووون?
الوووووووو

صداي جيغ مادرش اومد و گوشي قطع شذ…از استرس دستام ميلرزيد…يعني چي شذه بود…
ده دقيقه بود كه به گوشي خاموشم نگاه ميكردم…دور بودنش ازم كارو خيلي سختتر كرده بود…بازم به گوشيش زنگ زدم…
مادره بكي گوشي رو برداشت
مام:بله
-س.سلام خانم بيون…
مام:شما؟
-من…چانيولم
مام:چانيووووول…چرا دست از سره پسره من برنميداريييييي؟؟؟ من اونو آوردمش كشوره غريب كه تو رو فراموش كنهههههه…آخه چراااا؟؟؟ چرا بازم با هم حرف ميزنيدددددد؟؟؟
-خانم بيون آروم باشيد…خواهش ميكنم…
مام:ميدوني بكي كجاس؟پسره من…فرشته كوچولوي من تو بيمارستان خوابيده…بهم گفتن پسرت انقدر هيجان و شك بهش وارد شذه كه نزديك بوده بره كماااا…
-چي؟؟؟؟
مام:دست از سرش بردار…اگه اونم تو رو ول نميكنه تو كمكمش كن و ازش دور بمون…
-ولي خانم…من نميتونم همينجوري بيخيالش بشم…نميخوام عذاب وجدان بگيرم…چرا بكي رو از كره بردين اون خراب شدههه؟؟ اينجوري بهش ضربه زدين خانمممم
مام:پسرم حالش خوب نيست…اون مريضه…اون گ/يه…اينو ميفهمي؟
نفس عميق كشيدم:برام مهم نيست…هر چي كه باشه…فقط ميخوام ببينمش…ميخوام ببينمشششش
مام:چرا؟چرا ميخواي ببينيش؟اون با ديدنه تو دوباره حالش بد ميشه…چرا باهاش حرف زدي؟چرا اينكارو باهاش كردي?
-خانم خواهش ميكنم اگه به هوش اومد گوشي رو بهش بدين فقط چند كلمه باهاش حرف بزنم…فقط چند كلمه…قول ميدم…
مام:الان بيداره…ولي زياد باهاش حرف نزن…ترو خدا بهش چيزي نگو كه اعصابش به هم بريزه…
-باشه باشه مطمعن باشين…

بكي گوشيو گرفت و با صداي خيلي آروم زمزمه كرد:چ..چان…
-بكهيوووون…بك حالت خوبهههه؟؟؟
بكي:آ.آره…خوبم…خيلي خوبم…
-چت شد يهو؟چرا اينجوري شذي؟من اينور كلي نگرانت شذم…داشتم سكته ميكردم
بكي:ه.هيچيم نيست…نگران…نشو 🙂
-بكهيون…چه حوري ازم ميخواي نگرانت نشممم؟
بكي:من…من هر اتفاقي برام بيفته ….مهم نيست…
-مهم نيستتت؟برا من مهمه…براي من خيلي مهمه…
بكي از روي بغض آهي كشيد:چ.چان…?
-خيلي …دوستت دارم… 🙂
بكي شروع كرد به گريه كردن:چي داري ميگيييي ?
-همون چيزي كه خيلي وقت پيش…تو ماشين ميخواستم بهت بگم و جراتشو پيدا نكردم…
بكي:چرا الان داري بهم ميگييي؟چرا الااااان؟?
-چون نميتونستم…معذرت ميخوام كه يهو بهت گفتم…نميدونستم وقتي شكه ميشي حالت بد ميشه
بكي:الان نميتونم حرف بزنم…
-باشه باشه هر وقت تو بگي خودم بهت زنگ ميزنم…خوبه؟
بكي ديگه جواب نداد…
دلم ميخواست بهش صدبار بگم دوستت دارم…هزار بار بهش بگم كه منو ببخشه…از دوستت دارم ها نميترسيذم…چون دروغ نميگفتم…

اون شب خيلي خوشحال بودم…احساس ميكردم يه بار سنگين از رو دوشم برداشته شد…نميتونستم صبر كنم تا بكي از بيمارستان مرخص شه تا با هم حرف بزنيم…تا خود صبح…
تا صبح بيدار بودم…بهش فكر ميكردم…فكر ميكردم و ميخنديدم…
ساعت ٩ صبح بود كه بكي آنلاين شد…سريع بهش زنگ زدم…
بكي گوشي رو برداشت:الو ?
خنديدم و خواستم كه باهاش مهربون باشم:سلام عزيزم صبح به خير
بكي:ه.هااا؟!!!!!!!!?
-چي شد؟ 🙂
بكي:هيچي ?
-كجايي؟خونه اي؟مرخص شذي؟
بكي:عا…عاره…خوبم…خونه ام
-خوب استراحت كن باشه؟
بكي هنوز تو شك بود:باشه ?
-حرفي نداري بهم بزني؟هووم؟
بكي:چان…خودتي؟?
-آره خودمم…پارك چانيولي كه الان در حد مرگ آزاده…راحته…خوشحاله…
بكي:فك كنم…حالت خوب نيست?
-حالم خوبه خوبه…خب الان يه عكس از خودت بگير بفرست
بكي:چيي؟!?
-يه عكس از اون صورت بامزه ات ميخوام زود تند سريع
بكي:ولي…ولي من الان خيلي قيافم داغونه ?
-زود تند سريعععععع
بكي:باشه داد نزن ميترسم ?
بلند خنديدم
بكي يه عكس از خودش فرستاد تا عكسو ديدم زدم زير خنده…موهاش ژوليده بود و صورتشم سرخ بود…
بكي:ديدي؟?
-اوهوم…
بكي:زشتم نه؟?
-من همينجوري هم تو رو دوست دارم 🙂
بكي:چان…تو واقعا منو ذوست داري؟يا فقط داري دله منو خوش ميكني؟مامانم بهت چيزي گفته؟بهت گفته باهام خوب باشي تا من آروم شم؟آره؟?
-نه…اتفاقا مادرت گفت كه من دست از سره تو بردارم…ولي من نميتونم…تو پيروز شدي بك…موفق شدي كه منو عاشقه خودت كني…بهت تبريك ميگم…
بكي:نه باورش نميكنم…يعني نميتونم باورش كنم چان…تا خود صبح داشتم به اين فكر ميكزدم كه چي شد يهو اينجوري شدي
-يعني فكر ميكني دارم دروغ ميگم؟
بكي:يه جورايي ?
-حق داري اما من خيلي وقته تو رو دوست دارم…ولي نميدونستم
بكي:تو كه مثله من مريض نيستي چان…من گ.يم…
خنديدم:ميخوام مريض بشم…ميخوام گ.ي بشم…☺️
بكي:زده به سرت؟? دارم نگران ميشم
-بكهيون…اون صورت سفيد و بامزه ات يه سره تو مغزمه … تو اسمه اينو چي ميزاري؟
بكي:من…مننميدونم چي بگم…
-تو هيچي نميخواد بگي عزيزم 🙂 تو فقط استراحت كن و به من فكر كن…فقط به من…حق نداري به آدم حيوون هوا غذا هيچي فكر كني…تو فقط بايد به من فكر كني فهميدي؟
بكي خنديد:ديوونه ?
-همين كه گفتم…فعلا
گوشي رو قطع كردم و بلند داد زدم:باورم نميشهههههههههههههههههه….باووم نميشهههههههههههه
دلم ميخواست جشن بگيرم…نميتونستم تصورشم بكنم كه يه روز عاشقه اين پسر بشم

از ديد بكي

مثله مجسمه رو تخت نشسته بودم و به رو به روم نگاه ميكردم…اصلا باورم نميشد ايني كه باهاش حرف زدم چاني باشه…
در باز شد و مامانم وارد اناق شد…
مام:بكي…عزيزه دله مامان…چرا رو تخت نشستي؟مگه دكتر نگفت بايد استراحت كني؟هووم؟
به زور مامان رفتم زير پتو و بهش خيره شدم
نوازشم كرد و لبخند زد:عزيزه دلم…فرشته كوچولوي من 🙂
خنديدم:مامااان…من ديگه بچه نيستم
مام:تو هميشه براي من بك بك كوچولويي
-مامااان ☺️
مام:بهتري عزيزم؟
-اوهوم 🙂 خيلي خوبم…
مام:بكي مگه قرار نشد اون پسرو فراموش كني؟هووم؟ تو به من و بابات قول دادي يادته؟قول دادي كه رو درست تمركز كني و اونو از يادت ببري
-مامان ? معذرت ميخوام كه نتونستم رو قولم وايسم…
مام:تو هنوزم اونو دوست داري بكي…
-مامان جون به تو كه نميتونم دروغ بگم…?
مام:قربونه اون قلبه عاشقت برم من…? ذليل شه كه قدره اين عشقه پاكتو نفهميد…
خنديدم:مامان…خب فكر كنم داره آروم آروم ميفهمه :))
مام:چي؟
بغض كردم:ما.مامان…چانيول بهم گفت…بهم گفت دوسم داره…
مام:چيييي؟چي داري ميگييي؟
-خودمم نميتونم باور كنم…هنوز تو شكم…
مام:پسره قشنگم…حتي اگه اونم تو رو دوست داشته باشه…بازم شما به درد هم نميخورين…
-ميدونم مامان…ميدونم 🙁
مام:بهتره كه بهش فكر نكني…
-مامان…كي برميگرديم كره؟
مام:ميخواي ببينيش؟
-فقط يه بار…فقط يه بار ميخوام ببينمش مامان…به خاطره منم كه شده…يه هفته برگرديم كره…
مام:باشه…باشه بكي…برميگرديم عزيزم 🙂
از خوشحالي داشتم بال درمياردم…واقعا مثله ديوونه ها از خوشحالي فرياد ميزدم………..

از ديد لوهان…

با اخم رو به روي خواهرم نشسته بودم و تقريبا ٢٠ مين بود بهش زل زده بودم…
لومي:احححح مامان اين چي ميگه به من؟
مام:خب تو هم حرف بزن ديگه جيگره بچه رو خون كردي
-نچ…من دارم چهره ي اينو شناسايي ميكنم ببينم اين جغله چي حاليشه كه شوهر ميخواد از الان…
لومي:خيلي چيزا حاليمهههه
-نو نو نو تو خيلي چيزا حاليت نيست…
لومي:لوهان من ميخوام عروس شم چرا نميفهمي اينو؟؟ميخوام لباس عروس بپوشمممم از اين پف پفيا ??جيغغغغغ
-تحويل بگير مامان خانم…هه…خانم به خاطره لباس عروس ميخواد اون سوهو ننه مرده رو بدبخت كنه
لومي:نخيرمممممم…ابروهامو برميدارم ? از دسته تو راحت ميشم ?
سرمو تكون دادم:خدايا خودت كمك كن
مامانم با جارو زد تو كله ي لومي
لومي:عههههههههه مامااان چرا ميزني؟؟؟
مام:تو غيره اون ابروهاي صاحاب مردت بايد براي اون شوهرت ظرف بشوري غذا بپزي جوراباشو بشوري رختاشو بشوري چايي ببري
-اوووووو حالا انگار دكتر مهندس اومده دره خونمون سوهو موهو خلافه ديگه ? يه موتور داره با اون ميخواد زنذگي تشكيل بده :/ نه كار داره نه خونه داره
لومي:تو خودت چي داري مگه؟؟ ايشششش
-من مگه اسكلم زن بگيرم -_-
لومي:داداششش بزا عروسي كنم
-امشب خبره مرگش مگه قرار ني بيان خاستگاري؟
مام:لوهان پاشو به جا اين چرت و پرتا برو ميوه اينا بخر حداقل آبرومون نره پيشه اينا
-عمه اينا كجان؟
مام:عمت رفته پوسان خريد مدرسه كنه برا اون دخترش
-عمه اينهمه راه رفته پوسان برا اون انگله جامعه خريد كنه؟واه واه واه نوبره -_-
لومي:مامان پاشين ديگهههههه احححح
گوشيم زنگ خورد…
رفتم اتاق و درو بستم…
-الو :/
سهون:سلام خانمي كجايي؟
-سهون خيلي جدي گرفتيا خانمي كيه؟?
سهون:خانمي من…همون كه موهاش كوتاهه همون كه چشماش مثله آهو خوشگله…همون كه لباش هميشه سرخه با اينكه من ميگم آرايش نكنههه ?
-كجا برم بالا بيارم؟خودت بگو :/
سهون:امشب ساعت ٩ ميام دنبالت
-كجا مياي؟٩ تازه خاستگارا ميان
سهون:تو دلت براي من تنگ نشده؟
-نيوچ ?
سهون:من دلم برات يه ذره شده…خيلي كلافه ام…خيلي
-سهون داري از دست ميريا 😐 اين حرفا چيه ميزني؟
سهون:من آدم دروغگويي نيستم…رك حرفامو ميزنم
-منم همينطوررررر :))
سهون:دلت برام تنگ نشده؟
-نيوچ ?
سهون:اصلا؟حتي يه ذره
-خب…يه كوچولو…نه خيليا كوچولوووو
سهون خنديد:همونم خوبه 🙂
-تو نبايد به خدمتكارت انقدر وابسته بشي سهون خان…
سهون:حالا كه شذم…
-نبايد ميشدي
سهون:لوهان فقط زود زنم شو تا ميراندا شك نكرده
-چند روزه؟
سهون:چي؟
-چند روز بايد زنت باشم؟
سهون:يه ماه خوبه؟
-زيادههههه
سهون:حقوقت بيشتره
-اححح باشه -__-
سهون:تو اين يه ماه هر چي بخواي برات ميخرم…هر كاري بگي ميكنم 🙂
خنديدم:باشه خر شذم ?
سهون:خب من دارم ميرم بيرون 🙂 فعلا
-عاااا سهون…
سهون:جونم
-مواظب خودت باش سرما نخوري فقط ?
سهون:چشم 🙂 فعلا
ازش خداحافظي كرذم و گوشي رو چسبوندم رو قلبم:ديوسم ☺️☺️☺️ عرررر ☺️☺️☺️عر عر ☺️☺️
مام:با كي حرف ميزديييي؟
چنان ترسيذم كه گوشي از دستم پرت شد زمين ?
-مامان ريدم از ترسسسس-__-
مام:گفتم كي بود كه اينجوري سرخ و سفيذ ميشدي باهاش حرف ميزدي
-من؟!! من سرخ و سفيد ميشدم؟؟؟! هه هه هه ها ها ها فك كن من اينجوري شم اونم مننننن ??
مام:من بلاخره يا از دست تو سكته ميكنم يا از دست اون لومي
مامانم رفت بيرون و درو بست…
نفس راحتي كشيدم و گوشي رو نگاه كردم…دلم ميخواست بازم باهاش حرف بزم 😐 ك/س شر هم شد حالا عيبي نداره عررررر
يه بهونه خوب يافتم باز زنگيدم ?
سهون:جونم عروسكم 🙂
-هه هه…?اهم…سلام
سهون:سلام 🙂 چيزي شده خانمي؟
-___- نگو خانمي بدم مياد
سهون:چشم
-چيزه…ااام…چي ميخواستم بگم -__- آهان به چانيول بگو چيز كنه…٤ تا لباس دارم اونارو بشوره ?
ديوس انقدر تيز بود فهميد اصلا برا چي زنگ زدم?
سهون خنديد:چانيول مگه خودش گوشي نداره؟بعدم چاني وظيفه اش شستن نيست…
لبمو گاز گرفتم و چيزي نگفتم
سهون:عروسكم…
يه صداي عجيب غريبي از خودم دراوردم ?
سهون:نگران هيچي نباش…فقط خاستگارا رفتن زود بهم زنگ بزن تا بيام باشه؟
-اووم…باشه ??
سهون:خيلي بايد با هم حرف بزنيم 🙂
-درباره ي چي؟
سهون:ازدواج و اينا
-آها…باشه
سهون:چيزي شذه؟انگار حالت خوب نيست
-نه نه خوبم كاري ندازي؟
سهون:نه خوشگل خانم
-پس فعلا باي 🙂

از ديد سهون:

گوشي رو قطع كردم و رو تخت دراز كشيذم…
در زدن
-كيه؟
منم ميراندا
-بيا تو
ميراندا درو باز كرد و وارد اتاق شذ و رو تختم نشست:سلام
-سلام 🙂
ميراندا:سهون تكليف من چيهه؟
-تو تكليفي نداري…از اون اولم نداشتي…من نامزد دارم…
ميراندا:سهون كم خالي ببندددددد اينكارو كردين كه من دس از سرت بردارمممم
-برو بابا
ميراندا:سهون راحتت نميزارم نه تو رو نه اون نامزده خياليتوووو بلاخره دستتون رو ميشه حالا
ميراندا بلند شد و از اتاقم بيرون رفت…
-هوووف بايد يه فكره اساسي كنم :/

از ديد لوهان:

ساعت ٨ بود…٨ شب…لباساي خوب پوشيديم و نشستيم رو مبل…
لومي جلو آينه آرايش ميكرد
مام:دختر بسههههه
لومي:عهههه مامااان هولم كردي زير چشم سيا شد
مام:لومي من تو رو نميدم به اين پسره هااااا
لومي:نده ميمونم رو دستت ميترشم
-كم آرايش كن آبرو داريما -_-
لومي:واي چه خوشگل شذم ?
-شبيه اين جادوگراي تو فيلما شدي?
لومي:مامااااااااان نگاش كنننن
مام:لوهان مادر ولش كن اين سليته رو
-پس كي ميان ؟ اي بابا من بايد زود برم
بلاخره زنگو زدن…لومي هل شد و رنگش پريد…
مام:برو درو باز كن ديگه لوهاننن
-هوووف…اوكي
رفتم و درو باز كردم
اول مامانش اومد تو يه لباس گل گلي پوشيده بود و تا چشش خورد به من شروع كرد به قربون صدقه رفتنه من
الهييييي من فداي عروسم بشممممم الهي من قربونه اون صورته ماهت بشممممم
-خانم…خفه شدممم
الهيييييي من فدات شمممممم
-بابا عروس من نيستم اونه -_-
بعد از دو دقيقه هنگ همه رفتن سمت لومي ?
سوهو هم با كت شلوار صورتي وارد خونه شد…يه دسته گل قرمز گذاشتن رو ميز و همه دور هم نشستيم…
تو كف كت شلواره صورتيش بودم كه مامانم شروع كرذ به حرف زدن
مام:خوش اومدين صفا اوردين :))
ننه ي سوهو:قربونتون والا ديگه امره خيره اومديم دخترتونو اگه اجازه بدين ببريم
-كجا ببرين؟?
سوهو قرمز شد
لومي هم رنگش پريد
ننه ي سوهو:بدزديمش برا پسرمون
-آهان از اون لحاظ؟?
مام:بفرماييد دهنتونو شيرين كنيد 🙂
ننه سوهو:بزنم به تخته خدا دو تا پري بهتون داده پسرتون خيلي خوشگله
مام:والا چي بگم به باباي خدابيامرزشون رفتن
ننه سوهو:خب بريم سره اصله مطلب…البته اينم بگم كه سوهوي ما باباش فوت شده و الان فقط منو داره…
-خب آقا سوهو شغله شما چيه؟?
سوهو خنديد:اكسو
-هَن؟:/
سوهو:اكسو 🙂
-اكسو چه زهرماريه؟:/
سوهو:يه گروهه
-پول مول چقدر توش هس؟
سوهو:اكسو؟
-پ ن پ اكزو ?
سوهو:ميگزره خدارو شكر الانم از سره كنسرت ميام
-لقبت به خودت نميخوره :/ سوهو موهو خلاف
سوهو:يه زماني خلاف بوديم الان ديگه نيستيم -_-
-بيا منو بخور حالا 😐
سوهو:خوردن دارين والا
زير لب:ديووس
-بعد خونه ماشين :/
سوهو:اونم ميخرم
-كي؟
سوهو:هر وقت خدا بخواد
-اومد و خدا نخواست اصلا خواهره مارو كجا ميخواي ببري؟
سوهو:خونه مامانم
لومي:عمرااااااااا من خونه مادر شوهر نميتونم زندگي كنممااا از الان دارم بهت ميگم
همه با هم به صورت رباط برگشتيم و به لومي خيره شديم
لومي نيشخند زد:يعني ميگم مامانت ناراحت ميشه ما مزاحم شيم بهش ?
-اهم…هه هه…خب سوهو خان تعريف كن ?
سوهو:والا فعلا يه موتور دارم با اون در كناره اكسو مسافر كشي ميكنم هزينه ها دربياد
-با موتور مسافركشي ميكني؟?
سوهو:بله ?
-خببب ?
سوهو:از اونورم ميرم گروهمون كنسرت و اينا ميزاريم
-من نفهميدم بلاخره تو آدم معروفي يا نيستي؟
سوهو:حالا بهمون گفتن معروفم ميشيم ??
-كلا همه چيو موكول كردين به آينده و خداي مهربون
سوهو:بله با اجازه ي شما ?
-والا آدم اينجوري نگاه ميكنه بهتون خوشتيپي و به خلافكارا نميخوري اما من خواهرمو نميتونم بدم دست كسي كه هنو آينده اش معلوم ني چي به چيه :/
ننه ي سوهو:وااااا خب همه از صفر شروع ميكنن ديگه
-والا خانم ننه باباي ما از صفر شروع كردن هنو تو نيم موندن به يكم نرسيدن ? جووناي امروزي ديگه تو صفر ميمونن
ننه ي سوهو:والا پسره ما هم خوشگله هم خوش اخلااق
-بله اون كه تابلوعه ولي خب نون نميشن اينا
سوهو:خب الان هر چي لومي خانم بگن ما قبوليم
لومي سرخ شد:حالا بايد فكرامو بكنم
سوهو:لومي…به خدا قول ميدم بشم هموني كه ميخواي
-الكي از رو عشق قول اينا نده به خواهره من :/ حالا فكرامونو ميكنيم ج ميديم
خلاصه كه يه جوري ردشون كرديم رفتن
-هووووف همه رو برق ميگيره مارو بوقچه ي اديسون -_-
لومي:ولي عجب خوشتيپ بودا وووج
مام:لومي مادر برو سره درس و مشقت ديدي خاستگار چيزي نبوووذ ديدييي؟
لومي:ماماااان من سوهو ميخوااام ?
-من خودم خاستگاراي توپ برات پيدا ميكنم سوهو به درد ما نميخوره :/ بفهمممم گروهه اونا با هِنو هِن تازه ميخواد بشه معروف تا اون موقع ما مرديم
لومي رفت تو اتاق و درو بست
مام:چي من ميكشم از دست شماها خستم كرديدددد
رفتم تو اتاق و خواستم يه دقه دراز بكشم سهون زنگ زد
-الو سهون
سهون:سلام خانم خانما چه طوري؟
-خوب نيستم 🙁
سهون:چراعروسكم؟
-تو چه ميدوني خرجي خواهر و مادر دادن يعني چي :/
سهون:پول لازم داري؟رك بهم بگو
-نه خب?
سهون:الان ميام اونجا يه مقدار پول بهت ميدم فقط غمگين نباش اوكي؟
-باشه ممنون ؛)
سهون:الان ميام دارم از دلتنگيت ديوونه ميشم
لبخند زدم:منم همينطور…
سهون:تو هم؟
-اوهوم …حالا پر رو نشوها ولي منم دلم برات تنگ شده..
سهونخنديد:قربونت برم من…الان ميام اونجا
خنديدم:باشه ☺️
گوشيو چسبوندم رو قلبم:نه…نه آخه چرا بايد اينجوري شه؟من نميخوام…نميخوام اذيتش كنم ? نميخوام ازم ضربه بخوره چرا دارم بهش عادت ميكنم منه خاك بر سر ?آخه چرااا…

با خودم فكراي احمقانه ميكردم…اينكه اگه مثلا با هم ازدواج كنيم قراره چي بشه؟بلاخره هر چقدرم كه قرارداد باشه بازم خطره انگولك هست ? شايدم نباشه ولي خب ريسكه اينكار عررررررر اصلا نميدونستم قراره چي بشه…به يه چيزي كه اصلا فكر نميكردم اين بود كه سهون اگه بفهمه من پسرم چه واكنشي نشون ميده ?



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





174
نظر بگذارید

avatar
167 نظرات
7 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
157 نظرات نویسندگان
sababbhniloofarKIM SARAghazal نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
saba
مهمان
saba

خخخخخخخخ من کایسووو میخوام

وااااای

واااای

bbh
مهمان
bbh

لومی چه شیطونههههههه…

niloofar
مهمان
niloofar

خخخخخ سوهو و لومی مبارکه لی لی لی لی

KIM SARA
مهمان
KIM SARA

وا سوهو ما کجا خلافه ؟ گفتی کت شلوار صورتی یاد یکی از اجراهای لاو می رایت افتادم

ghazal
مهمان
ghazal

عررررر عالييي