37 👁 بازدید

DOLLY EP34

سیلامی دوباره با قسمت 34 فیک عروسک در خدمت شما هستیم

میدونم که خیلی کش اومده داسی بیانههههه فقط خواستم بخندین یکم چون بره تو فاز عاشقانه اون بامزگیشو از دست میره عرررررررر

اخطار:لطفا فیک های سایت رو به هیچ عنوان در شبکه ها اجتماعی خصوصا لاین قرار ندید ممنون

عروسك ٣4

از ديد لوهان:

رو تخت بي حوصله دراز كشيده بودم و فكر ميكردم به بدبختيم كه چي قراره بشه 🙁 هر از گاهي هم پاستيل مينداختم تو دهنم انرژي بگيرم فكر كنم 😐
همينجوري فكر ميكردم كه گوشيم زنگ خورد…برش داشتم
الو…-__-
مام:الو و درررررد الو و مررررضضضضض
-واااا مامااان ?
مام:پاشو بيا اين دختره ي وامونده رو جوابشو بدهههه
-آروم بگير مامان ببينم چي ميگي خوو
مام جيغ زد:لوهان قلبم امروز دو بار درد گرفته از دسته اين ذليل مرده افتادم مردم نگي چي شداااااا
گوشيو از گوشم دور كردم:احححح مامان جيغ نكش ترو ارواح بابا…خب بگو چي شدههه؟؟!
مام:چي ميخواستي بشه هااان!؟؟ خواهره گلت بند كرده اون لاته محله رو ميخواااد
-كيييي؟؟!! سوهو موهو خلاف؟
مام:خبره اون اسمش بياد آرهههه
خنديدم:اسمش خيلي باحاله???
مام:بخند بخند لوهان بخند جفتتونم بدبخت شديد خاك تو اون سرتون خااااك تو كه رفتي كلفتي مردمو ميكني اينم كه اينجوري دلم به كدومتون خوش باشه؟
حالا مامانم نميدونست قراره عروسم بشم ????
-مامان ترو خدا اذيت نكن خودتو حالا اون يه زري زده مگه ميشه عروسي كنه خيلي كوچيكه هنوز
مام:خرجيشو نميتونم بدم لوهان اونم ميگه منو بدين سوهو اون برام همه چي بخره
-اون غلط كرده با هفت جد و آبادش ديوووس ميام از وسط نصفش ميكنم -_-
مام:پاشو بيا همين الان لوهان بدبخت ميشه خواهرتااااا
-باشه ميام
مام:لوهان نياي دعوا كني باهاش فردا قراره بياين خاستگاري يه نه ميگيم تموم ميشه ميره
-مرتيكه گوسفنددد -_- دارم ميام
قطع كردم و لباسامو پوشيدم و رفتم بالا پيشه سهون…
در زدم:اهم…جناب سهون
تق تق
-آقاي اوه…
يهو يكي گفت:چه با ادبانه صدا ميزني شوهرتوو
برگشتم و چشام از تعجب شاخ دراورد….نه ببخشيد سرم از تعجب شاخ دراورد ?
ميراندا با پوزخند بهم زل زده بود
-ااام…خب آدم با شوهرش بايد خوب برخورد كنه يعني احترام بزاره 🙂
ميراندا:عههههه؟؟! نميدونستم چه جلب
-آقاي سهون…همسرمممم ?
ميراندا:بلاخره كشف ميكنم چي تو اون مغزه پوكت هست -_-
درو باز كردم و رفتم تو سهون خواب بود…
رفتم و رو تختش نشستم…
-حاج آقا سهون…?
سهون عينه خرس قطبي خواب بود 😐
دستمو رو موهاش كشيدم:سهون…سهكون…?
سهون چشماشو باز كرذ:چي؟
-سكون ?
سهون:??
-بابا يكي از فاميلامون اسمش سكون بود…? ما بش ميگفتيم سهكون ?
يعني فقط نميدونستم چه جوري بپيچونمشا
سهون خدارو شكر تو خواب و بيداري بود دستاشو دور گردنم انداختم و منو سمت خودش كشيد و بغلم كرد…
سهون:بيا بغلم ببينممم
تو بغله هم بوديم…سرمو رو بازوي سهون گذاشتم و بهش زل زدم…
سهون:چيه عروسك خانم 🙂
-عااا هيچي ?
سهون سرمو به سينه اش چسبوند و خنديد:خيلي وقت بود اينجوري بغلت نكرده بود
لبمو گاز گرفتم و نفس عميق كشيدم…
سهون:لوهان
-هووم
سهون:بيا تا شب همينجوري بخوابيم
از بغلش بيرون اومدم و سعي كردم به چشماش نگاه نكنم:ااام…آهان…راستش…اومدم اينجا تا…بگم ميشه برم براي يه روز پيشه مامانم و خواهرم؟?
سهون صورتشو بهم نزديك تر كرد و زمزمه كرد:چرا؟ميخواي تنهام بزاري؟اونم كييي؟شوهرتو 🙂
-هاهاهاها خيلي خنده دار بود ?? خب ميتونم برم؟
سهون:براي چي ميخواي بري؟
-خب براي خواهرم داره خاستگار مياد…بايد برم پيشش باشم…
تقريبا سهون جوري بهم نزديك شده بود كه دماغامون خورد به هم…
نميخواستم اون حسه دوباره بياد سراغم…
سهون خيلي آروم زمزمه كرد:لوهان…
آب دهنمو قورت دادم
سهون:ميزاري ببوسمت؟
كنترلمو از دست دادم و چنان سيلي محكمي زدم تو صورتش كه از توهم اومد بيرون و مثله مجسمه به من زل زد…
خواستم از تخت بيام پايين ولي پاهام مونده بود لاي پاهاي سهون و اونم پاهاشو به هم چسبونده بود…
-پاهاتو باز كن ميخوام برم
سهون دستشو از رو صورتش برداشت:چرا اينكارو كردي؟
-گفتم پاهاتو از هم باز كننننننن…ميخوام برم…
سهون دستمو كرفت:ولي من هنوز تو رو نبوسيده بوذم
-نبوسيده بودي ولي ميخواستي اينكارو بكني…فك كردي من خرم؟اون سري منو بردي تو حس خواستي منو ببوسي يهو اون حرفو بهم زدي…الانم نميزارم همچين اتفاقي بيفته آقاي اوه…
سهون:لوهان…چرا انقدر عصبي شدي؟
-با اينكارات چيو ميخواي ثابت كني؟عاشقمي؟دوسم داري؟ميخواي اذيتم كني؟كدومشههه؟
سهون دستاشو دو طرف صورتم گذاشت:آروم باش…من معذرت ميخوام…من واقعا معذزت ميخوام…
برا اولين بار بغض كردم…از همه جهات روم فشار بود…همشو تو خودم ميريختم…دلم ميخواست گريه كنم…
سهون سرمو به سينه اش فشار داد:لوهان نميدونستم انقدر ناراحت ميشي…ببخشيد
تو بغلش بغضم تركيد…شروع كردم به عر زدن ????
سهون:اي واي لوهان…?
-بزا يكم هق گريه كنممم ???
سهون سفت بغلم كرد و منو رو تخت خوابوند…تو بغلش گريه ميكردم…مثله بچه ها…
سهون موهامو نوازش ميكرد و حرفي نميزد…
-خسته شدممم ????
سهون:از چي؟؟ چي كم داري لوهان؟بهم بگو…
-خفه شووو ??? همش…هق…همش تقصيره توعه
سهون خنديد و سرمو از رو شونه اش جدا كرد:اي جان چه گريه اي ميكنه عروسكه خوشگلم 🙂
چشمامو باز كردم و با لباي آويزون نگاش كردم:ببخشيد زدم تو صورتت…گاهي وقتا خيلي پر رو ميشم 🙁
سهون:دستت خيلي سنگينه 🙂
-بازم معذرت ?
سهون:خودم ببرمت خونتون؟
-نه خودم ميرم…
سهون با دستاش اشكامو پاك كرد:گريه نكن خوشگل خانم…
لبخند زدم:باشه…حالا ميتونم برم؟
سهون:آره با چانيول برو باشه؟
-خودم ميتونم برم خو -_-
سهون:يا من يا چانيول
-ميترسي بخورنم؟هخخخ
سهون:ميترسم بدزدنت
-نميدزدنم خيالت تخت
سهون:الان خودم حاضر ميشم
-بابا خودم ميرم -__-
سهون بلند شد و لباساشو پوشيد
-جديدا خودت لباس ميپوشي آفتاب از كدوم طرف درومده؟
سهون:الان چون سرحالم خودم لباسامو ميپوشم 🙂
-باريكلا داري بزرگ ميشي ?
سهون:خب پاشوبريم عروسكم
رفتم جلو آينه و به موهاي شلختم نگاه كردم:جدا با چه اعتناد به سقفي به من ميگي عروسك 😐
سهون اومد و پشتم وايساد:ميخواي موهاتو شونه كنم؟
-خير ميرم خونه خودم شونه ميكنم امروز حال نداشتم
سهون شونه رو برداشت و موهامو شونه كرد…
-عااا…عاااي…آرووووووم -___-
سهون:آروم ميكنم كه
-عاااااه…عاااااا دردم ميگيرههههه نكننننن
سهون:باشه يواش يواش بزار از هم بازشون كنم
-عااااااااااااااااا نكننننننن
دره اتاق باز شد و ننه بزرگ اومد تو اتاق ?
من ?
سهون?
ننه بزرگ ?

سهون:سلام مامان جون
نيشخند زدم:سلام
ننه بزرگ:داشتين چه غلطي ميكرديييين؟؟!!!
سهون:غلط خاصي نميكرديم داشتم موهاشو شونه ميكردم
ننه بزرگ:صداي آه و اوه زنت كله ساختمونو برداشتهههه اونوقت شونه ميكردييييي؟؟؟يه چيز ديگه داشتي ميكردي بي شرررررررف
????? واي خدا اين شاديو از ما نگير
سهون:مامان اين چه حرفيه عاخه ? من و لوهان هنوز نامزديم
ننه بزرگ:ورپريده چه خوششم اومده داره ميخنده واس من -___-
سرفه كردم و خودمو نگه داشتم نخندم
سهون:مامان جون به جونه شما شونه دستم بود آخه اين وقت وقته كاراي خاك بر سريه؟
-هه…٢٠٠ سالته هنو ميگي كاراي خاك بر سري؟?
ننه بزرگ:دختره ي گستاخخخخخخ
اينو گفت و رفت بيرون…
شونه رو از سهون گرفتم:خودم بلدم شونه كنمممم نيازي ني به شمااااا -_-
سهون:واي ديگه دارم ديوونه ميشم 😐

خلاصه كه سهون منو رسوند خونمون…
دم در بوديم سهون قفلارو باز نميكرد كه برم بيرون
-خو درو باز كن :/
سهون:عروسكم…
-هَن -_-
سهون لبخند زد:فقط يه روز نه بيشتر باشه؟
-باشه حالا درو باز كن
سهون:تو فقط ميخواي بري و ازم فرار كني لوهان
شكه شدم:سهون يا بيا بالا يا درو باز كن برم
سهون دستمو گرفت:كاري كرذم كه ازم ناراحتي؟
برگشتم و با چشاي گرد نگاش كردم:سهوووون?
سهون دستشو رو شونم گذاشت و بغلم كرد:اگه…اگه ميخواستم ببوسمت…برا اينه كه…واقعا تو اون لحظه دلم ميخواست اينكارو بكنم…دلم ميخواست لباتو ببوسم…تو اون لحظه من تو آسمونا بودم…
سرمو رو شونه اش گذاشتم و چشمامو بستم…
سهون دستشو رو موهام گذاشت:اما تو…تو بهم سيلي زدي…
-سهون…
سهون:لوهان تو خيلي دختره مهربون و خوب و شادي هستي…دلم نميخواد يه لخظه هم ازت جدا شم…
-بابا يه روزه همش -__-
سهون:يه روز بدونه تو
-سهون…خودتو به من وابسته نكن…ضربه ميخوري ازم…جدي دارم ميگم…
سهون دستاشو پشتم كشيد:مراقب خودت باش فردا شب ساعت ٩ ميام دنبالت
خنديدم:باشه 🙂 منتظرتم…نگرد نيست 🙂
سهون:چي؟
-سوتيني كه در به در دنبالشي 🙂
سهون:چرا همش فك ميكني من دنباله اونم!
از بغلش بيرون اومدم و دكمه ي كتشو بستم:بگزريم…سرما نخوريا-_- حوصله مريضي اينا ندارم :/
سهون:باشه 🙂
لپشو محكم كشيدم:فعلا ?
سهون دستشو رو لپش گذاشت و خنديد:درد داشت
-حقتهههه?
از ماشين پياده شدم و رفتم سمت خونه…
-دلم برات تنگ ميشه ديوسم ?
برگشتم و دماغم خورد به دماغه مامانم
-يا امازاده ماما ??
مام:ماما چيه؟-_-
-هيچي يكي از آلبوماي اكسو
مام:اكسو چيههه؟
-اكسو يه مرضه اگه بهش مبتلا شي درمان نداره ?
مام:به جاي دري وري گفتن پاشو بيا تو ديگه داريم بدبخت ميشيم
-مامااان سلامت كو پ:)
مام:سلام بخوره تو سرم
از پشت بغلش كردم و لپشو بوسيذم:ماميييي انقدر عصبي نباش ديگههه 🙂

از ديد چاني:

-كيونگي…كيونگ سو
كيونگ سو چشماي درشتشو باز كرد:داداش
لبخند زدم:جونم
كيو:دلم برات تنگ شده بود چرا ديگه پيشم نمياي؟تو هم ازم خسته شدي؟
دستمو رو سرش گذاشتم:اين حرفارو دفعه آخرت باشه ميزنيا
كيو:راس ميگم ديگه 🙁
-داداشه خوشگلم مگه ميشه ارت خسته شم؟
كيو:پس كي قراره پاهام خوب شه؟
-زود…زودتر از اونچيزي كه فكرشو ميكني 🙂
كيو:هميشه همينو ميگي
-نگران نباش…پولام داره جمع ميشه زود ميبرمت امريكا اونحا درمان ميشي
كيو:من بهت اميد دارم چاني…
لبخند زدم:حالا يكم استراحت كن 🙂
گوشيم زنگ زد…
بلند شدم و رفتم بيرون و گوشي رو جواب دادم
-الو
بكي:چان…
-بكي تويي خوبي؟
بكي:مزاحمت شدم؟وسط كارت بودي؟
خنديدم:نه…چه خبر؟كجايي؟
بكي:رو تختمم پام خيلي درد ميكنه 🙁
-چرا؟
بكي:امروز با كايي رفتيم كوه خيلي راه رفتم
باز با اومدنه اسم كاي فشارم رفت بالا…
-با كاي؟خوش گذشت؟
بكي:آره چان…خيلي خوش گذشت…تو خوبي؟
نفس عميقي كشيدم:منم خوبم…
بكي:چااان دارم لحظه شماري ميكنم بيام كره و ببينمت 🙁
لبخند زدم:هنوز بهم فكر ميكني!؟
بكي:معلومهه…اين چه حرفيه؟
-گفتم شايد با كااااي ميگردي ديگه منو از يادت بردي 🙂
با اين حرفم بكي شكه شد
-الو
بكي با صداي لرزون گفت:تو…تو فكر ميكني…تو
-من فكري نميكنم…خوشحال باش لوهان 🙂
بكي:چانييي صبر كن…? چاااان كاي فقط دوستمه فقط يه دوست
-مگه من چيزي گفتم؟فقط گفتم شايد سرت با اون گرمه منو فراموش كردي
بكي:چااان مگه ميشه همچين چيزي؟من تو رو دوست دارم…من دوستت دارمممم
-بيا همديگه رو فراموش كنيم بك…من و تو به درد هم نميخوريم
بكي بغض كرد:ياااااا اين حرفا چيه يهويي ميزني؟؟!
-من يكم كار دارم فعلا
بكي:چااااااان
ولي من زود قطع كردم…

از ديد بكي:

گوشي از دستم افتاد…به نفس نفس افتادم…اشكام بند نميومد…
دوباره گوشي رو برداشتم و زنگ زدم
چاني:بكي…دارم ميرم پيشه آقاي اوه
با صداي لرزون زمزمه كردم:چ.چان…باور كن اون چيزي كه تو فكر ميكني واقعيت نداره…
بوق بوق بوق
حتي سرمم ميلرزيد…اشكام بند نميومد…با دستاي لرزونم دوباره شمارشو گرفتم
چاني:بكي دستم خورد قطع شد
-د.دستت…خورد…چان…يه دقيقه به حرفم گوش بده بعد قطع كن
چاني:چرا صدات ميلرزه؟
-داري درباره ام اشتباه فكر ميكني چان…
چاني:من درمورد تو فكري نميكنم…بكهيون…نگران نباش…
-خسته شدم از بس بهت فكر كردم…اونوقت تو راحت ميگي بيا همديگه رو فراموش كنيم؟عاره؟
چاني:الان فرصت خوبي برا حرف زدن نيست
-چرا هستتتتت….چاني خسته شذم از بس كه تحقيرم كرذيييي…اصلا باشههه باشه بيا همديگه رو فراموش كنيم
گوشي رو قطع كردم و خودمو رو تخت انداختم و شروع كردم به گريه كردن…
-ا.ازت بدم مياد…ازت بدم مياد چان…ازت بدم مياد…
اشكام رو بالشت ميريخت و خيسش ميكرد…
بعد از ده دقيقه گريه كردن كاي اومد تو اتاقم…
رو تختم نشست و بهم نگاه كرد:بكهيون
بينيمو بالا كشيدم:هيچي نگو….هيچي نگو كاي…من خيلي بدشانسو…بدبختم ?
كاي:چي شذه؟
چشمامو رو هم فشار دادم:هيچي…فقط براي خودم متاسفم…
كاي:با چانيول حرف زدي؟
-چاني بهم حرفايي ميزنه كه خورد ميشم…حس بدبخت بودن بهم دست ميده…
كاي:گوشيتو بده حاليش كنم مرتيكه ي روانيووو
-نه ولش كن…هم اون بايد منو فراموش كنه هم من اونو ?
كاي:بكيي…اينهمه مدت از آينده ي خودت و اون برام گفتي حالا ميخواي همشو بريزي دور؟
-آره…آره همشو ميريزم دور…همشووو ? نميخوام دوسش داشته باشم ازش متنفرمممممم
كاي:بكهيوون آروم باش…
-ديگه دارم ديوونه ميشم جونگين…دارم ديوونه ميشم اينهمه مدت گذشته من هنوز مثله احمق ها دوسش دارم…
كاي:بك بگير يكم استراحت كن من كه نميدونم چرا دعواتون شده آخه ولي فردا ميام پيشت باشه؟
بغض كردم:باشه…
كاي:گريه نكن…
پتو رو كشيدم روم و تا ميتونستم گريه كردم…اون شب حتي شامم نخوردم…هيچي…فقط گريه ميكردم…ساعت ١٢ شب بود كه گوشيم زنگ زد…سرم داشت منفجر ميشد…
بدونه اينكه به شماره نگاه كنم با صداي گرفته گفتم:بله…بفرماييد
صداي كلفت و آرامش بخش چاني تو گوشم پيچيد
چاني:بكي…خوبي؟
گريه نزاشت حرف بزنم…دستمو جلو دهنم گرفتم و اشك ريختم
چاني:يااااا چرا گريه ميكني؟…بكهيون…
-دست از سرم…بردار ?? بز..بزار…بميرم
چاني:بكي من كه حرف بدي نزدم اينجوري دازي خودتو اذيت ميكني…
-ح.حالا هرچي…
چاني:چقدر گريه كرذي كه صدات اينجوري گرفته هووم؟
-خيلي?
چاني:چرا؟ به خاطره من؟
-اوهوم به خاطره تو ? خيلي ازت بدم مياد?
چاني خنديد:از من؟اين يعني اينكه منو خيلي دوست داري
-نه چان…دارم جدي ميگم?
چاني:بك…هق هقات داره داغونم ميكنه…گريه نكن…نفس عميق بكش…
نفس عميق كشيدم:سرم درد ميكنه داره منفجر ميشه ?
چاني يهو گفت:دوست داري بغلت كنم؟هووم؟
با اين حرفش قلبم شروع كرد به تند تپيدن…
چاني خنديد:بك…كجا رفتي؟:)
-م..من همينجام…?
چاني:خيلي سردمه…دلم ميخواد بغلت بگيرم و با تو گرم شم…يادته تو اون پارك؟وقتي تو بغلم بودي اصلا سردم نبود…
اشكامو پاك كردم و لبخند زدم:بميرم كه سردته:(
چاني:اينجوري حرف نزن بك
-بالشتم خيسه خيسه خيلي گريه كردم…دست خودم نيست…دارم ديوونه ميشم…
چاني:با كريه كردن هيچي عوض نميشه
-من و كاي فقط با هم دوستيم…اون تنها كسي بود كه كره اي بود و زبونمو ميفهميد…باهاش خيلي راحتم ولي اينكه جوره ديگه اي باهاش باشم نه…? حالا تو انقدر راحت داري بهم ميگي بيا همديگه رو فراموش كنيم؟
چاني:هوووف بعدا درباره اش با هم حرف ميزنيم 🙂 شب به خير خوب بخوابي
دوباره بغض كردم:حداقل يه بار بهم بگو دوسم داري…اصلا دوسم داري؟منو از اينهمه استرس و نا اميدي نجاتم بده چان…يا بهم بگو دوسم داري يا بگو نداري…من نميخوام اينجوري زندگي كنم…خسته شدم ?
چاني:واقعا ميخواي بشنوي؟:)
نفس عميق كشيدم:عاره…حرفت هر چي كه باشه…ميخوام بشنوم
چاني يكم مكث كرد و آروم گفت:من….من دوستت دارم❤️………..



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





154
نظر بگذارید

avatar
143 نظرات
11 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
137 نظرات نویسندگان
bbhniloofarKIM SARAghazal#Sj نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
bbh
مهمان
bbh

بالاخره چانبکککککککککککککککککک….

niloofar
مهمان
niloofar

عررررر چانی اعتراف کرد بالاخره

KIM SARA
مهمان
KIM SARA

پس از 34 قسمت چانی اعتراف کرد اوففف راحت شدم

ghazal
مهمان
ghazal

بك بكي
لوهان /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (63).gif

#Sj
مهمان
#Sj

چااااااانبکمممممممم/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/23519_frustratedf.gif