140 👁 بازدید

DOLLY end

سلام بچه ها خوبین؟میدونم میدونم که الان دلتون میخواد سر به تنم نباشه…میدونم که الان میخواین ترورم کنین..میدونم که منو موکوشین الان…اما باور کنین حسه نوشتنم یهو پرید اصلا نمیتونستم بنویسم نمیدونم چم شده بود اما دوباره برگشتم به نویسندگی خخخخ

اینم قسمت احر فیک عروسک امیدوارم دوسش داشته باشین…میدونم خیلی شاید بی مزه باشه اخرش از همتون عذرخواهی میکنم اما برای یه فیک طنز واقعا نمیشه روش کار کرد..کلا زیاد با این ژانر حال نکردم ولی بخواین بازم مینویسم براتون ^^

بفرمایید بخونید زیادم هست^^

عروسك ٦٠

ميراندا رو به روم وايساد:سهون…عشقم تو قول دادي…قول دادي كه به اون پسر فكر نكني
پوزخند زدم:خودم قول دادم…اما قلبم قول نداده…هيچكس نميتونه قلبمو عوض كنه…الانم پيشه لوهان نميرم…چون…روم نميشه ببينمش…اصلا بهتر كه منو فراموش كنه…من لياقتشو نداشتم…
درو به هم كوبيدم و رفتم بيرون…
با ماشين يه ساعت تو خيابون بودم و بي هدف ميچرخيدم……

از ديد چاني:

وحشتزده چشمامو باز كردم…هنوز خوابي كه ديده بودم جلوي چشمم بود…
بكي رو محكم تو بغلم فشار دادم و كتفشو بوسيدم…
نفس راحتي كشيدم…خوشحال بودم كه تو بغلمه…
بكي تكوني خورد و بيدار شد:چااان
لبخند زدم:جونه چان
بكي سرشو چرخوند و لبخند بانمكي زد:چرا هنوز بيداري؟
-خواب بد ديدم…
بكي يكم موهامو نوازش كرد:چرا؟صد بار بهت گفتم غذا كم بخور -_-
خنديدم:چشم 🙂
بكي:هميشه همينو ميگي
-امشب هوا سرده
بكي:اوهوم…دلم براي لوهان تنگ شده…
آه كشيدم:پسره بيچاره
بكي:چرا برنميگرده پيشه خانواده اش؟
-نميدونم…شايد نميتونه
بكي:تو اون خونه تك و تنها چيكار ميكنه عاخه 🙁
-براش نگرانم…
بوسيذمش:فردا ميريم يه سر بهش ميزنيم
بكي:مطمعنم الان بيداره و داره به سهون فكر ميكنه
-بعيد نيست…ولي من الان دارم به بدنه سفيد و خوردنيه تو فكر ميكنم
بكي خنديد:ديوونه :)))
گردنشو بوسيدم و دستامو رو بدنش كشيدم
خواستم شرتشو دربيارم كه زنگ خونه زده شد…
جفتمون از جامون پريديم…
پتو رو روش كشيدم:همينجا بمون تا من بيام
بكي:كيه اين وقته شب؟؟؟😨
-نترس شايد لوهانه
رفتم پشت در…بارون ميومد…
درو باز كردم و يه مرد قد بلند رو ديدم كه چتر مشكي تو دستشه و سرش پايينه…
-ب.بفرماييد…با كي كار داشتيد؟
سرشو بلند كرد و من از تعجب جا خوردم:آقاي اوه 😶
سهون چترشو بست و بهم لبخند كمرنگي زد:سلام چانيول
صورتش غمگين بود و موهاي خيسش رو صورتش ريخته بود…
سهون بينيشو بالا كشيد:ميتونم بيام تو؟
از جلوي در كنار رفتم:بفرماييد داخل 😶
سهون وارد خونه شد چترو جمع كرد و رو كاناپه نشست…
منم رفتم رو به روش نشستم:خيلي وقت بود نديده بودمتون
سهون موهاي خيسشو كنار زد:منم همينطور…
-قهوه ي داغ بيارم؟
سهون:عاره ممنون
براش قهوه آوردم و دوباره رو به روش نشستم و به صورتش خيره شدم
سهون اطرافو نگاه كرد:ميدونم الان نبايد اين سوالو بپرسم…چون برام خطرناكه…اما نميتونم ازش بگزرم
-منظورتون لوهانه؟
سهون نفس عميقي كشيد:عاره…دلم ميخواد ببينمش…الان كجاست؟
-خب…اون الان يه خونه داره…تنها زندگي ميكنه…و اينكه آقاي اوه بهتره به خاطره محافظت از جونه خودتون…ديگه به لوهان فكر نكنيد…
سهون اخم كرد:چرا نبايد بهش فكر كنم؟
-چون شما
سهون:من الان هيچي نيستم…هيچي…بهتره بهم آقا هم نگي
-اهم…براتون خطرناكه
سهون:چي؟؟
-ديدنه لوهان…
سهون:مهم نيست…ميخوام باهاش حرف بزنم…ميدونم الان چقدر از دست من عصبانيه…هر جا هست بهش زنگ بزن بگو بياداينجا
-ولي آقاي اوه…لوهان بفهمه شما اينجاييد هيچوقت نمياد اينجا…
سهون:نگو كه من اينجام…چانيول بهش بگو تنهايي چه ميدونم يه چيزي بهش بگو و بكشونتش اينجا…
-هوووف…باشه…فقط اميدوارم كه قبول كنه…
سهون:يعني عروسكه من الان خوابه؟
خنديدم:فكر نميكنم…
سهون:پس بهش زنگ بزن…

از ديد لوهان:

رو تخت با چشماي باز دراز كشيده بودم…خوابم نميرد…بالشتمو بغل گرفتم:خدايا اين زهرماري خواب چرا به چشم من نمياد -_-
قطره هاي بارون به شيشه ضربه ميزد و صداهاي ترسناكي درست ميكرد…
تو فكر بودم كه گوشيم زنگ خورد…نگران شدم…
-ا.الو
چاني:سلام لوهان…خواب بودي؟
-چيزي شده؟؟بكي حالش خوبه؟
چاني خنديد:بكي خوابه ؛)
-خبببب بگو ريدم تو خودم
چاني:داره بارون ميباره…تنهايي؟
-اوهوم 🙁
چاني:ميام دنبالت
-برا چي؟
چاني:بياي خونه ي ما
-ساعت ٢ نصفه شب يادت افتاده بياي خونه ي ما؟
چاني:عاره رفاقت همينه ديگه
-عره جونه عمت -_- حتما باز اون بكي ميخواد خريد كنه پول نداري
چاني:نه بابا…خريد چي؟
-گفتم خريد عيد اينا ميكنه حتما
چاني:😶
-عاق چاني برو كناره بك بكت نرم و گرم بگير بخواب به چيزي هم فك نكن…
چاني:حاضر شو لوهان
-چيزي شذه؟خو بگوو
چاني:چيزي نيست هوا بارونيه تو تك و تنها نميتوني اونجا بموني
-خخخ واقعا فك كردي من از چيزي ميترسم؟من خودم لولوام 😂
چاني:ده مين ديگه دم خونتم
-بابا زده به سرت؟خوابم مياد ميخوام بخوابم 😶
چاني قطع كرد
-عه عه عه پسره ي ديوانه 😐
رفتم تو اين فاصله يه دوش گرفتم موهامو خشك كردم…چاني زنگ زد سوييشرتمو پوشيدم و رفتم جلو در
چاني با ديدنه من خنديد:چه خوشگل شدي
-درددددد…مرتيكه هيز…برا چي اومدي دنبالم؟
چاني:نگاه كن چه باروني مياد…بدو تو ماشين
مات و مبهوت رفتم نشستم تو ماشين :/
چاني درو بست و پشت فرمون نشست و به من زل زد:چه خبر؟
-هووم؟خبري نيست…
چاني:بيكاري؟
-عاره…
چاني:چرا؟
-حسه هيچ كاري نيست

چاني:هنوز به سهون فكر ميكني؟
-لعنت بهشش لعنت به اون قيافش لعنت به اون روزي كه تو منو به اون ديوس معرفي كردي لعنت به اسمش…حالم ازش به هم ميخوره لطفا اسمه اون بدريخته پوكره ميمونو جلوي من نيار حالم بد ميشه…
چاني خنديد:دلت خيلي ازش پره آهوي شيطون 🙂
-اصلا برام مهم نيست كه بخوام به همچين الاغي فكر كنم…حالا چرا سيخ كردي رو اين سهون؟
چاني:لوهان از دستش عصباني هستي…ميدونم ولي…بهش حق بده…
-آق چاني…گفتم كه برام مهم نيست…با ميراندا زندگيش خوبه ديگه…منم ميخوام سعي كنم زندگي باحالي براي خودم بسازم…
چاني:ولي سهون ميراندا رو دوست نداره لوهان
-به درك…ببين گذشته ها گذشته ديگه…نه من به اون فكر ميكنم نه اون به من
چاني ماشينو روشن كرد:عشق مگه الكيه؟
-عاره…عشق مسخره ترين چيزيه كه تو زندگيم ديدم…هه…
رفتيم و رسيديم خونه…
كسي خونه نبود…فقط يكي رو كاناپه خواب بود…صورتشم معلوم نبود
-اين كيه؟
چاني:اام بكيه…
-باز با هم دعواتون شده؟
چاني:نه فقط بحث كرديم…برو اتاق بخواب
شونه هامو انداختم بالا و رفتم تو اتاق و درو بستم…
چاني:نميترسي؟
يه ابرومو انداختم بالا:زده به سرت آق چاني؟من تو زندگيم از هيچي نترسيدم 😐 يكم مشكوك ميزني نگرانم
چاني:اهم…اممم…نه خب…آقاي اوه هميشه ميگفت لوهان حساسه
-آقاي اوه پي پي خورده با هفت جد و آبادش…الان نميدونم منو اين وقته شب براي چي آوردي خونت واقعا نميدونم چه فكري كردي اما برام عجيبه كه يهو بدونه هيچ دليلي بايد اينحا باشم :/
چاني لبخند زد:خوب بخوابي 🙂
چاني رفت و درو بست…
-ديوس برقي -_-
ساعت ٤ بود كه بدمدل تشنم شد…كورمال كورمال رفتم بيرون…اصلا پايينو نگاه نميكردم انقدر تشنم بود…
پام رفت رو يه چيزه نرم….صداي هواري اومد و من دوييدم تو اتاقم…
-خاك به گورم شد😱😂
يكم فكر كردم 😕😐
-صداش چه نكره بود 😶
-شبيه صداي بك نبود 😕
-صدا بك شبيه غازه 😆😳 صدا اين شبيه گوزگيلا بود (گوزگيلا همون گودزيلا خودمونه )
با خياله اينكه توهم زدم همونجوري تشنه رفتم تو رخت و خواب و خوابيدم…💤💤

صبح وقتي چشمامو باز كردم با اولين چيزي كه رو به رو شدم قيافه ي احمقانه ي بكي بود…
جيغ زدم:يا ١٢ تن اكسو 😨😨😨
بكي خنديد:تو هم اكسو رو ميشناسي؟😆
-نه 😨
بكي:خوبي لوهان؟
-عره -_-
بكي:مهمون داريم بيا صبحونه بخور 🙂
-مهمون؟كي؟
بكي:يه مهمونه ويژه 🙂
پتو رو كشيدم رو سرم:ننه شو…
بكي:عهههه بي تربيت =_=
-با چاني قهر بودي؟
بكي:من؟؟
-نه من :\
بكي:نه
-پس ديشب كي بود رو كاناپه خواب بود؟😳 تازه منم زدم لهش كردم
بكي خنديد:من ديشب تو بغله چاني خواب بودم تازه پاهامم لاي پاهاش بود 😊
-حتما بايد تيكه دومشم بگي؟
بكي خنديد:زود باش تنبل خان صبحونه حاضره…
بكي رفت…
يكم فيل كوچولو رو خاروندم با اجازتون از در اتاق رفتم بيرون…
خواستم برم دستشويي صدايي شنيدم كه باعث شد سره جام ميخكوب شم 😶😶😶
باورم نميشد اين صدا صداي سهون باشه…اولش فكر كردم توهم ميزنم اما خودش بود 😨😨
پشت ديوار قايم شذم…قلبم از هيجان تو حلقم ميزد…
پاهام سست شد و نشستم كف زمين……
سهون:نيومد؟
بكي:بهش گفتم مهمونه ويژه داريم خخخ
سهون:دلم در حد مرگ براش تنگ شده…
بكي:من مطمعنم اونم دلش براي شما تنگ شده…
سهون:چقدر طولش داد
بكي:حتما رفته دستشويي
سهون:الان بياد…از واكنشش ميترسم…
چاني:من ميرم ميارمش…
سعي ميكردم جلو دهنمو بگيرم تا صداي گريم نياد…
چاني از آشپزخونه بيرون اومد و با ديدنه من شكه شد…
چاني:لوهاان
بلند شدم فرار كنم كه يكي دستمو محكم گرفت…
جرات نميكردم برگردم…باورم نميشد…
سرمو برگردوندم و با نفرت نگاش كردم
همونجوري خوشتيپ بود…ديوس 😭😭😭
چاني:تنهاتون ميزاريم
بغضمو قورت دادم:نه…نيازي نيست تنهامون بزارين…من حرفي با اين آقا ندارم…الانم بهش بگيد دستمو ول كنه…مي…ميخوان برم 😢😭
بكي:چان…بزار تنها باشن…
داد زدم:من نميخوام با اين تنها باشمممم
سهون حرف نميزد و همين هم حرصم ميداد..
بكي:چااان بيا ديگه
چاني و بك رفتن بيررن و ما با هم تنها مونديم…
دو دقيقه سكوت بينمون بود…سهون دستمو ول نميكرد…
-دستمو ول ميكني؟
سهون بلاخره زمزمه كرد:لوهان…
-اسممو صدا نزن لطفا…ولم كن ميخوام برم هزارتا كار دارم
سهون:لوهان…باورم نميشه دوباره دارم دستتو لمس ميكنم…
-دست از سرم بردار آقاي اوه…همه چي بينمون تموم شده…
سهون خودشو بهم نزديك تر كرد…با اخم نگاش ميكردم…
عقب رفتم و خوردم به ديوار…
سهون:نميدوني چقدر خوشحالم كه دارم از اين فاصله نگات ميكنم…
سرمو انداختم پايين تا قيافشو نبينم…از عصبانيت ميلرزيدم…
سهون دستمو بوسيد…با همون دست سيلي محكمي تو گوشش زدم:برو عقبببب
سهون مات و مبهوت نگام كرد:چرا ميلرزي؟…ميدونم از دستم خيلي عصبانيي…اما بهم يه فرصت بده با هم حرف بزنيم
-ببين جناب اوه سهون تازه از زندان درومدي تازه از دسته مرگ نجات پيدا كردي…برو پي زندگيت به من چيكار داري؟؟
سهون زمزمه كرد:من دوستت دارم
پوزخند زدم:تو آدم نميشي؟هووم؟جدا چرا آدم نميشي؟برو با زنت عينه يه انسان زندگي كن به منم فكر نكن…
سهون:نميتونم…سعيمو كردم…نميتونم لوهان…
-ولي من ميتونم -_-
سهون:تو هم نميتوني من مطمعنم
رفتم تو اتاق خواب كه كولمو بردارم برم اما سهون اومد داخل و درو قفل كرد…
داد زدم:ياااااا برو بيرووون…درو برا چي قفل ميكني؟؟؟
سهون كنارم رو تخت نشست:با هم حرف بزنيم…
-من با تو هيچ حرفي ندارم…برو از جلو چشام دور شو
سهون:لوهان دركم كن…به جونه خودت چاره اي نداشتم
-سهون جونه مادرت ولم كن…بزار جفتمون عينه عادم زندگيمونو بكنيم
سهون خودشو بهم نزديك تر كرد:لوهان من بدونه تو نميتونم زندگي كنم…به خدا نميتونم
دماغمو كشيدم بالا و به چشماش نگاه كردم:من و تو ماله هم نيستيم اينو بفهم…نميتونيم با هم باشيم…
سهون:حداقل…بزار الان يه دله سير نگات كنم…
-لازم نكرده 😢
سهون:يه روز بلاخره ميام و ميدزدمت…ميريم يه جاي دور با هم زندگي ميكنيم…
-همش دروغههههه
سهون:من دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارممممم
-از اين وضعيت گوهي خسته شدم…
سهون از پشت با ترس و لرز بغلم كرد:واااي…احساس ميكنم دارم نفس ميكشم
-سهون نكن 😢
سهون:وقتم كمه…بزار بغلت كنم…عروسكم…
برگشتم و منم محكم بغلش گرفتم و گريه كردم:ديووووس عوضيييي 😭😭😭
همديگه رو يه دله سير بغل كرديم…
-با…با اينكه الان ازت متنفرم…اما…اما نميتونم بغلت نكنم…
سهون تند تند موهامو ميبوسيد و نفس عميق ميكشيد:دوستت دارم…دوستت دارم
-دروغ ميگي 😢
سهون نفس نفس زنان به صورتم و لبام نگاه كرد:نه…دروغ نميگم…تو ماله مني…ماله خودمي…عروسكه خودمي…
-اگه…اگه من ماله توام پس چرا همش از همديگه دوريم؟😢 چرا شبا تو پيشه ميراندا ميخوابي و من تنها ميخوابم؟چرا نميتونيم با هم فيلم ببينيم و بخنديم…
سهون:حق با توعه عزيزم…ولي دوست داشتي من بميرم؟هوم؟
سرمو تكون دادم:نه دوست نداشتم…توقعم خيلي بالا بود ميدونم…معذرت 🙁
سهون:ميخوام با پدرم حرف بزنم…بهش بگم كه نميتونم…نميتونم با اين وضعيتم زندگي كنم…
-نه سهون هيچي نميخواد بگي…حوصله ندارم…همينجوري فقط هر از گاهي بهم سر بزني كافيه…
سهون سرشو نزديكم آورد تا لبامو ببوسه
-ياااا 😶
سهون شونه هامو گرفت و منو رو تخت خوابوند:الان هيچكس نميتونه جلومو بگيره…هيجحكس……

از ديد چاني:

بكي پاهاشو دور گردنم انداخت:چااان…
-جونه دلم
بكي:آروما…قول دادي
-قوله قول…
بكي:صدامون بره بيرون زشته ها
محكم فشارش داد
بكي جيغ زد:اِ…ولم كن اصلا نميخوااام
-چيو نميخواي عسلم؟
بكي:نميخوام من اينجوري نميتونم…
-بكي من دارم آروم اينكارو ميكنم
بكي:چاني
-جونمممم
بكي:من بايد پول بهم بدي ( اهله دلاش اين تيكه هارو ميفهمن 😂😂)
-پولم بهت ميدم عشقم
بكي:چاني بسهههههههه

از ديد لوهان:

-نميزارم لختم كنييييي…ديووووس ولم كنننننن
سهون:لوهان حالم به شدت بده…دلم برات تنگ شده بود…الان نميخواي بزاري باهات باشم؟
-نه…نه نميخوام 😢
سهون گردنمو بوسيد:چرا؟
-چون تو ماله من نيستي…ماله من نيستي ماله يكي ديگه اي 😭😭 تو حالتو با من ميكني و ميري…ديگه نميدوني من چقدر زجر ميكشم كه…
سهون:نه…نه من تنهات نميزارم…قول ميدم…عروسكم…عشقم…
-ولم كنننننننن….
سهون دستامو گرفت:ميبندمشون به تختا
-تو غلط كرديييييي…عوضي ولم كن ميگم…
سهون:دستاتو ببندم اونوقت نميتوني بهم بگي غلط كردي…بايد بهم بگي غلط كردم :))
-سهون بسه…ك/س شر نگو انقد…
سهون دستامو محكم گرفت و بدنمو بو كرد…از ترس ميلرزيدم…
سهون:اي جووون…خوشگلم…
-داد ميزنما…تو منو برا اينكاراي كثيفت ميخواي؟؟ديووس
سهون خنديد:كاراي كثيف؟
چشمامو درشت كردم:عارههه كثيففف
سهون روم دراز كشيد و به چشمام نگاه كرد:اين كاره ما اسمش نيازه…من هم تو رو دوست دارم…دلم ميخواد آقا فيله فقط…
-باشه باشه نميخواد ادامه بدي -_-
سهون با انگشتاش نوك سينمو كشيد:دلم براشون تنگ شده بود
پوزخند زدم بالشتو رو صورتم گذاشتم
سهون زبونشو رو نوك سينم كشيد…لرزيدم
-الان من تسليمه تو شدم…
سهون:عينه يه آهوي خوشگل افتادي تو دامه يه شيره گرسنه :))
-خفه شو -_-
سهون زبونشو همه جاي بدنم ميكشيد
-شبا به ميزاندا چيا ميگي؟
سهون بدنمو بوسيد:ما كلا دو كلمه با هم حرف ميزنيم اونم شب به خير …صبح به خير…
سهون مشغوله خوردنه سينه هام شد
-دروغ ميگي…عاخه مگه ميشه؟صد بار باهاش خوابيدي ديوس به من دروغ نگو
سهون:هوووف…اگه گزاشتي من اينارو بخورممم…
-زهرمار بخوري تو درد بخوري توووو كوفت كن -____-
سهون با لبخند شيطاني نوك سينمو ميك ميزد…
-سهون
سهون:هوووم…
-گاز نگير 😐
سهون:آقا فيله زود زود دلش برات تنگ ميشه
-هووووف…سهون منو نگاه كن
سهون سرشو بلند كرد:جون
-من نميخوام…
سهون:چيو؟
-از روم بلند شو…من مگه هرزه ي توام كه بياي حالتو بكني بري -_-
سهون:خب ميگي چيكار كنم؟
-هيچي فرار كن بيا پيشه خودم
گوشي سهون زنگ زد…
سهون:الو
-سلام ميراندا
-خوبم…
پيشه چانيم
من حق ندارم پيشه چاني رفيقم بياممم؟؟؟تو داري با اينكارات منو نابود ميكني
نه نه نه تو عاشقه من نيستي…من زنداني تو نيستم ميراندا اينو بفهمممم…
سهون گوشي رو قطع كرد…از عصبانيت نفس نفس ميزد…
-سهون…
سهون:ششش…نميخوام چيزي بشنوم…نياز به سكوت دارم
ميدونستم چه عذابي ميكشه…از دو طرف روش فشار بود…هم من هم ميرانداي ژنده -_-
دستمو پشتش كشيدم:يااا انقدر خودتو اذيت نكن…
سهون:نميدونم چيكار كنم…ديگه كم آوردم
سرمو به كتفش چسبوندم:ديوسكه من 🙁
سهون:من تو رو دوست دارم لوهان…دوستت دارم…چرا كسي دركم نميكنه؟لوهان كاش دختر بودي كاش تو همون توهم ميموندم
-خب ميگي چيكار كنم الان؟برم انبر بيارم فيل كوچولو رو ببرم؟
سهون خنديد
-گفتم بخندي؟:|
سهون:فدات شم من عروسكم 🙂
-زهرمار -_- هر چي هم ميشه فدات شم فدات شم
سهون لبامو بوسيد:هيچكس نميتونه منو از تو جدا كنه
-فعلا كه جدامون كردن 🙁
سهون:ديگه نميزارم عشقم…
-هر دفعه اينو ميگي 🙁
سهون دستامو گرفت:ايندفعه فرق ميكنه…شده فرار كنم ميام پيشت…
-الان چي ميخواي دقيقا سهون كه موس موس ميكني؟
سهو:عه عه يعني تو ميگي من دارم موس موس ميكنم؟پسره شيطون
-چي ميخوااااي -___-
سهون دستشو كشيد رو باسنم:به جونه خودم هيچي نميخوام
-عاره كاملا معلومه -___-
سهون دستشو پايين تر آورد و باسنمو فشار داد
-همون كاريو كه ميخواي انجام بده…
سهون:واقعا؟
-اوهوم 😐
سهون شلوارمو پايين كشيد و ما بازم حس خوب س/ك/س رو تجربه كرديم…
سهون بعد از خوابيدن با من سبك تر و پر انرژي تر شده بود…
چشمامو باز كردم…سهون بهم زل زده بود
-چيه؟
سهون لبخند زد:چي چيه؟:)
-چرا اينجوري نگام ميكني؟
سهون:دوس دارم همش نگات كنم…
دستمو رو صورتش گزاشتم و نوازشش كردم:خب نگام كن 🙁
سهون:لوهان…يادته اولين روزي كه اومدي پيشم…چقدر بانمك بودي :)) با خودم گفتم چه دختره پر روييه…
-انقدر اينارو يادآوري نكن عذاب وجدان ميگيرم ديوس 🙁
سهون بغلم كرد:شيرين ترين اتفاق زندگيم تو بودي…فقط تو…هيچ هيجاني تو زندگيم نداشتم…هيچي…ولي تو با اومدنت به زندگيم…همه چيو عوض كردي…دوستت دارم عزيزم
-سهون ولي من هميشه دلم ميخواست…نبينمت 🙁
سهون:درك ميكنم عزيزم…دركت ميكنم…
-نميخواستم عاشقت شم ولي شدم…
سهون لبامو بوسيد:من نميزارم يه ثانيه هم ازم دور شي…ديگه نميزارم…
-ببينيم و تعريف كنيم -_-
سهون:برام مهم نيست…اگه بميرمم نميخوام بدونه تو زندگي كنم…
خودمو بهش چسبوندم و بغلش كردم:ديوسم 😊
سهون:فدات شم من
-زودتر 😊
سهون:زودتر ميميرم برات…
-سهون 😊
سهون:جونه دلم عشقم…
-آقا فيله شيطون نشه باز 😊 من اعصابم شخميه ها 😊
سهون:خب آقا فيله شيطون شده مگه تقصيره منه؟تقصيره خودته كه انقدر خوشگلي
-سهون سيخ كردي رو من امروزا -_-
سهون خودشو بهم چسبوند:جووون…فدات شم
-به جاي ك/س شر گفتن برو ببين ميراندا جونت چيكار ميكنه…
سهون:اي بابااااااا…به اون ميراندا چيكار داري تو هي اسمشو مياري -___-
-ميخواي بميري؟
سهون:نه عشقم من بدونه تو نميميرم
خندم گرفت و چيزي نگفتم ….

از ديد چاني:

يكشنبه ساعت ٧ صبح از خواب بيدار شدم كه برم سره كارم كه ديدم بكي تنها كناره پنجره نشسته و بيرونو نگاه ميكنه…
تعجب كردم و با صداي خوابالويي صداش زدم:بكي…
بكي برگشت:صبح به خير بيدار شدي؟
خواستم بلند شم كه پتو دورم پيچيد و با مخ پخشه زمين شدم
بكي:چااااان پ مگه كوري توووو؟؟
خنديدم:عيبي نداره عزيزم…چيزيم نيست…
بكي كمكم كرد بلند شم:صبحونه حاضره
از پشت گرفتمش و گردنشو بوسيدم:عشقم…چيزي شذه؟
بكي:نه 🙁
-يه چيزي شده
بكي:چيزي نشده چان 🙁
-من تو رو ميشناسم…زودباش بگو چته
بكي:صبحونه نميخوري؟
٧ صبح برا چي بيداري تو؟
بكي:همينجوري 🙂
-جوجوي من راستشو بگو به چي فكر ميكردي؟
بكي:فقط خوابم نميبره 🙁
-دروغ ميگي
بكي:چاان
-جونه دلللل
بكي:بيا ازدواج كنيم
از اين حرفش شكه شدم:ازدواج؟؟
بكي:عاره ازدواج 😐
ساعتو نگاه كردم و خنديدم:عزيزم توهم زدي ٧ صبحه بگير بخواب بعدا راجع بهش حرف ميزنيم 🙂
بكي:ولي من دارم جدي حرف ميزنم پارك چانيول -_-
-خب عزيزم چرا يهو فكره ازدواج افتادي؟
بكي:به دلايلي…
-خب من نبايد اون دلايلو بدونم؟
بكي:تو فقط باهام ازدواح كننننن
-خب عزيزم نميشه كه مگه جنگه؟
بكي:من دوستت دارم چان 🙁
با گفتنه اين جمله اشك تو چشمام جمع شد:الهي من دوره اون خاله پشت لبت بگردم عسلم منم دوستت دارم
بكي خنديد:لازم نيست بيا ازدواج كنيم چاان
-باز فيلم ديدي؟
بكي:نه…خب يعني عاره…تو فيلم زنه حواسش به شوهرش نبود شوهره هم رفت با يه ايكبيري دوس شذ
-خب اين به من چه ربطي داره؟ط😶
بكي:چاان من بچه دار نميشم يعني خب من پسرم اگه يه وقت اين شيطونه ذليل مرده بره تو جلدت چي؟
خنديدم:😂😂😂😂😂😂
بكي:درررررد 😐
-اهم…عشقم اين چرت و پرتارو از كجات دراوردي؟بابا من عاشقه توام…تو زندگي منو شيرين ميكني با اون لبخند مربعيت 🙂
بكي:هوووف مستطيلي
-همون 😍
بكي بلند شد و با خرص رفت تو تخت:فكراتو بكننن
-فكره چيو عاخه؟
بكي پتو رو روي سرش كشيد و خوابيد:/
واقعا از اينكه بكي ازم همچين چيزي ميخواست فكم رو زمين بود اما ميدونستم اگه اين قضيه از سرش نيفته روزگارم سياهه فقط اميدوار بودم كه از سرش بيفته و يادش بره
بكي هوار زد و افكارم پاره شد:پس چرا نميرييييي
-رفتم عزيزم رفتم ✋😶
بعد از يه كاره شلوغ و وحشتناك يه سر رفتم خونه ي لوهان تا باهاش درد و دل كنم تقريبا دو هفته نديده بودمش اما اون دلش پرتر از من بود…
فين فين كنان رفت آشپزخونه قند ورداره بياره اما گلدون تو دستش بود
مثله اسب تعجب كرده بودم:لوهان 😶
لوهان دماغشو بالا كشيد:هن 😢
-گلدون چرا ورداشتي آوردي؟
لوهان مات و مبهوت به گلدون نگاه كرد:اوا از بس فكرم ذرگيره قاطي كردم ببخشيد
لوهان با قند برگشت و نشست كنارم
لوهان:قهوه هم داشتيما
-هه هه مطمعنم نداشتين چون همون اول به جا چايي قهوه مياوردي
لوهان:برم بيارم چي؟اونوقت اون گوشاي آينه بغلتو بيخ تا بيخ ميبرم ميفرستمشون برا بكي
اونجا بود كه فعميدم لوهان خيلي بي اعصابه 😐 حتي بي اعصاب تر از بكي
چايي رو با لذت خوردم:خيلي عالي بود الان احساس ميكنم چايي بهتر از قهوه اس خخ
لوهان:عاره بهتره 🙁
-چيههه آهوي خوشگل چرا انقدر ناراحتي؟
لوهان:آهو عمته…هق…دله بي صاحابم آروم نميشه…همش ميتپه 🙁
خنديدم:آقاي اوه نيومده پيشت؟
لوهان بلنذ شد و رفت اتاق خواب…
تعجب كردم و رفتم پيشش ديدم رو زمين نشسته گريه ميكنه…
دلم شكست و به مشكله خودم خنديدم…حداقل ميدونستم بك پيشمه…شب بغلش ميكنم ميخوابم…واقعا دلم به حاله اين لوهان ميسوخت…
لوهان:ميخوامش عاق چاني :(( دست خودم نيست
-كاش ميتونستم كاري برات بكنم :((
لوهان:هيچكس نميتونه كاري كنه
-هووف تنهايي نميترسي اينجا؟
لوهان:اگه بگم نميترسم دروغ گفتم…ميترسم…خيلي هم ميترسم…اما كاري نميشه كرد
-مياي خونه ي ما؟
لوهان:بايد عادت كنم
-عاقاي اوه آخرين بار بهت چي گفت؟
لوهان:وعده ها و قولاي الكي ديوس -__- بهم گفت برميگرده پيشم اما برنگشت 🙁
-خب لوهان يكم دركش كن..ازصد طرف محافظ براش ميزارن تا تو رو نبينه …
لوهان:الهي بگردم براش 🙁 ديوسه جذابم
-اميدوارم بتونين همو ببينين
لوهان:هعييي اميدوارم…راستي چرا اومدي اينجا؟
-راستش اومدم با تو درد و دل كنم ديذم وضعيت تو وخيم تر از منه 😐
لوهان:با بك دعوا كردي؟
-راستش امروز صبح بكي يه چيز عجيب ازم خواست
لوهان:چي؟
-ازم خواست باهاش ازدواج كنم 😶
لوهان خنديد:چرا؟
-ميگه چون من بچه دار نميشم تو ميري با يكي ديگه يه من خيانت ميكني :\
لوهان:صد بار گفتم نزار سريال تركيه اي ببينه 😑 حتما فاطما گل ديده
-اي بابا لوهان فاطما گل خيلي وقته تموم شده
لوهان:اين سريال گزل رو ديده حتما 😬
-تو هم انگار دنبال ميكني شيطون
لوهان:نه من فعلا دارم ايلجيما ميبينم 😅
-اهم…لوهان تو بگو من چيكار كنم
لوهان:خب ازد كن…مگه دوسش نداري؟
-معلومه كه دوسش دارم…بكي زندگيه منه…عشقه منه…همه وجوده منه
لوهان:باشه بابا فهميديم -_-
-لوهان بكي دليله نفس كشيدنه منه…اما بعضي اخلاقاش خيلي بيخوده…
لوهان:اي عاقاااا :/
-مثلا هر بار با هم ميخوابيم دقيقا بعد از همخوابيمون كه من نياز به ريلكس بودن دارم بكي تختو ميندازه حموم ميشوره…منم سرپا فقط نگاش ميكنم 😶
لوهان:وسواس شده 😅
-نه فقط نميخواد تخت يكم كثيف يا چه ميدونم شايد به قوله تو وسواس شده
لوهان براي دو هزارمين بار گوشيشو چك كرد…
-منتظره زنگ سهوني؟
لوهان:روزي يه بار اس ميده 🙂 فقط اميدم به همونه…دلم براش خيلي تنگ شده ….

اون شب يه گل خيلي بزرگ براي بكي خريدم و رفتم خونه…به حرفش خيلي فكر كردم خيلي…ولي دليلي براي ازدواج نكردن باهاش نداشتم…
زنگو كه زدم بكي مات و مبهوت با يه ملاقه تو دستش بهم نگاه ميكرد…
گل رو دادم دستش:عزيزم…خيلي دوستت دارم خيلي
بكي:چ.چان…اين ماله منه؟😍😶
-عاره عشقم…مگه من چند تا بكي دارم؟هوم؟
بكي گل رو روي زمين گذاشت و محكم بغلم كرد:عاشقتم 😭😭
بوسيدمش و بردمش تو اتاق خواب و انداختمش رو تخت
بكي معصومانه نگام ميكزد:الان نه چان 🙁
دكمه هاي پيرهنمو باز كردم:الان نه؟پس كي؟
بكي:داشتم برات غذا درست ميكردم 🙂
ملاقه رو از دستش گرفتم و گزاشتم رو ميز:الان وقته عشق/بازيه…شام به درك…
بكي بغلم كرد:باشه عزيزم 🙂
همونطور كه لختش ميكردم زمزمه كردم:بك
بكي:بله 😍
-من…من و تو همو دوست داريم مگه نه؟
بكي:عاره 🙂
-تو قرار نيست منو ترك كني درسته؟
بكي:اين حرفا چيه چاني 🙁
-نه همينحوري دارم ميپرسم
بكي:من دوستت دارم مگه ميشه تركت كنم
-پس…پس كي ازدواج كنيم؟😬
بكي با چشم هاي گرد فقط نگام ميكرد…شايد فكرشم نميكرد كه من انقدر دوسش داشته باشم كه زود پيشنهادشو قبول كنم…اون شب يكي از رويايي ترين شب هاي زندگيمون بود…..❤️

از ديد سهون:

هر شب به صورت خوشگلش فكر ميكردم…انقدر كه احساس ميكردم كنارم خوابيده و داره نگام ميكنه…بازم از شدت ناراحتي بالشتو بغل گرفتم و سعي كردم بخوابم اما نميشد…
ميراندا:عزيزم…خب بيا همديگه رو بغل كنيم 🙂
-نه…همينجوري خوبه…
ميراندا بازم مثله هر شب با ناامبدي پشتشو بهم كرد و خوابيد…
از هر راهي وارد ميشدم نتيجه اي نداشت…دلم ميخواست لوهانو ببينم اما نميشد…
بلاخره بعد از كلي فكر و فكر يه فكر بكر به ذهنم رسيد 🙄😋
صبح ميراندا دستشو رو بازوم گزاشت و زمزمه كرد:عشقممم…بيدار نميشي؟صبحه ها 🙂
برخلاف انتظاري كه ازم داشت قرار بود كه هلش بدم و بگم كه بهم نزديك نشو…اما اينبار من هيچي نگفتم
ميراندا از فرصت استفاده كرد و دستشو از رو بازوم برداشت و رو سينه ام كشيد…
بازم چيزي نگفتم …
ميراندا منو سمت خودش برگردوند و با صورت بي حال من رو به رو شد
ميراندا:سهووون…سهون عزيزم مريض شدي؟؟؟
چشمامو بدونه اينكه باز كنم زمزمه كردم:ن.نميدونم…
ميراندا دوييد بيرون…
بلند شذم و يكم آب به صورتم پاچيدم و دوباره گرفتم خوابيدم…
مامان بزرگ و ميراندا وارد اتاق شدن..
مام:سهوون…چته؟
حرفي نزدم
مام:سهووون بلا بگيري يه حرفي بزن
-حالم خوب نيس مامانبزرگ
مام:چته؟
-گفتم كه حالم خوب نيست
ميراندا:عزيزم…عاخه چته؟
-حالم بده بدددد
مام:بگير بخواب دكتر خبر كنم -_-
-مامان من روحي مريض شدم متوجهي؟روحم مريضه
مام:روح تو غلط ميكنه مريضه پسره ي موزمار
سعي كردم جلو خندمو بگيرم…
ميراندا:عرق كردي سهون :((
-عا.عاره…هيچكس باورش نميشه كه من چقدر حالم بده 🙁
ميراندا:الان ميرم برات سوپ درست كنم
همه رفتن بيرون…تنها شدم…به قرص هاي خواب آور رو ميزن خيره شدم…تصميمو گرفته بودم…يا مرگ يا لوهان…قرصا رو از رو ميز برداشتم و ١٠ تا ازشون رو خوردم…
بعد از نيم ساعت دلپيچه و سرگيجه داشتم…جوري كه نميتونستم كسي رو صدا كنم…
به زور خودمو به در رسوندم و فقط اينو فهميدم كه تونستم درو باز كنم…..

از ديد لوهان:

صداي بارون از خواب بيدارم كرد…به خودم لرزيدم….پتو رو كشيدم دورم و به خيابون خيس نگاه كردم…
گوشيمو چك كردم…خبري از سهون نبود…حتي يه اس ام اس…حتي اونم نبود كه دلمو خوش كنم…
سرمو تو بالشت فرو كردم و گريه كردم:ديوس برقي…عنتر…😢 خيلي عوضيي كه منو عاشقه خودت كردي 😢 ازت متنفرم ديوس…ازت بدم مياد…خيلي ازت بدم مياد 😭😭😭
سه ساعت گذشت…داشتم برا خودم غذا درست ميكردم كه گوشيم زنگ خورد…
-الو
ا…الو…
-بفرماييد 😶
سلام تو لوهاني؟
-عاره 😶 شما؟
من…من ميراندام
تعجب كردم چون صداش ميلرزيد…
-چيزي شذه؟
ميراندا:فقط…فقط بيا به اين آدرسي كه ميگم…آدرس بيمارستانه
-بيمارستان!؟😨 چيزي شذه؟سهون حالش خوبه؟؟؟
ميراندا:فقط زود بياااا
آدرسو ازش گرفتم و رفتم سمت بيمارستان…دلم شور ميزد…يعني سهون چيزيش شده كه اينا به من زنگ زدن😶
تا برسم بيمارستان هزار بار از استرس زاييدم…
جلو در بيمارستان ميراندا با قيافه ي داغون وايساده بود و معلوم بود بدجور منتظره منه…
رفتم و رو به روش وايسادم
ميراندا:اومدي؟
-چي شده؟😶
ميراندا:بيا بريم كافي شاپ بيمارستان حرف بزنيم
-خانم از استرس مردم حداقل بگو سهون چيزيش شده يا نه؟؟
ميراندا:سهون حالش خوبه…
با هم رفتيم كافي شاپ…
م:چي ميخوري؟
-زهرمار
م:دو تا قهوه بيارين
-خب ميشه صحبت كنيم؟
م:لوهان تو چي از جونه سهون ميخواي؟
-هن 😶
م:چرا دست از سره اين پسره بيچاره برنميداري؟
-من و سهون كاري به كار هم نداريم…شما چرا دست از سرش برنميدارين؟چرا راحتش نميزارين؟بزارين آزاد باشه هر جا ميخواد بره…تو اون قصر زندانيش كردين كه مثلا ماله خودتونه؟با اينكارا سهون عمرا اگه عاشقت بشه…
ميراندا اخم كرد:من نهايت تلاشمو براي عاشق كردنش كردم اما جواب نداد اون همش اسمه تو رو صدا ميزنه…
-اسمه منو؟😶
ميراندا هق هق كرد:اسمه مسخره ي تو همش رو لباي بي جونشه…
از سره ميز بلند شدم:باهاش چيكار كرديننننن؟؟الان كجاسسسسس؟؟
ميراندا:داد نزززن…اينجا بيمارستانه…سهونه احمقت دو بسته قرص خورده و الان اينجاس…فقط هم اسمه تو رو صدا ميزنه…من ديگه هيچ كاري باهاش ندارم…حالم ازش به هم ميخوره…نه من نه مادر بزرگش نه باباش هيچكدوممون نميخوايم ببينيمش…سهون ماله خودت…ولي اگه دنباله پول و قصر و اينا بودي بايد بهت بگم كه سهون از همه ي اينا محروم شد…هه…الان سهوني كه اينجاس از خودتم بدبختتره…حالا ميتوني بري ببينيش و هر كاري ميخواي باهاش بكني…اون لياقته من و اينهمه ثروت رو نداشت…
اشك تو چشمام جمع شد:خيلي عادماي پست و بدبختي هستين…خيلي…
خواستم برم كه ميراندا گفت:اتاق شماره ي ٣٠٠ فقط اگه زنده موند بهش بگو تو لياقتت همينه
با نفرت نگاش كردم و دوييدم بالا…
اشكام بند نميومد..ميخاستم داد بزنم…عاخه مگه ميشه؟
رسيدم به اتاقش و درو باز كردم…
سهونه بيچاره ي من رو تخت كناره پنجره دراز كشيده بود…
رفتم و رو لبه ي تخت نشستم…اصلا نميدونستم بايد چيكار كنم…
اشكام بند نميومد…
صورت جذابشو نوازش كردم و خود به خود خنديدم…
پرستار بالا سره سهون وايساد و سرمشو عوض كرد
-خانم حالش خوبه؟
پرستار:عاره…بهتره…نميدونم پسره ي احمق چي پيشه خودش فكر كرده بود كه اينهمه قرص رو يه جا خورده بود…حتما ميخواسته بخوابه برا هميشه
-كي به هوش مياد؟
پرستار:به هوش كه مياد ولي خب داروها روش اثر بدي داشته همش ميخوابه…هر از گاهي بيدار ميشه و يه اسمي رو صدا ميزنه و بازم ميخوابه…
-ميتونم پيشش بمونم؟
پرستار:نه نه اگه امروز تسويه حساب نكنين نميتونه تو بيمارستان بمونه…
-مگه پرداخت نكردن هزينه بيمارستانو؟
پرستار:نخير…
-تف به روشون -___-
-الان حالش جوري هست كه ببرمش خونه؟
پرستار:حالش خوبه نگران نباش…
-باشه ممنون 🙂
رفتم هزينه رو دادم و برگشتم پيشه سهون…خوشبختانه سهون چشماشو باز كرده بود…با ديدنه من به زور لبخند زد
رفتم كنارش و محكم بغلش كردم:خيلي آشغالييييي خيلييييي 😭😭😭😭
سهون زير لب گفت:ن.نرو…همينجوري بچسب بهم…
-اين چه كاري بود كه كردي؟؟هاان؟اگه ميمردي من بايد چه خاكي ميريختم سرممم؟؟؟ديوووس 😭😭😭
سهون:لوهان…دستام حس نداره
-خوب ميشي 🙁 الان ميريم خونه…
سهون:خونه؟
-خونه ي خودم…تو الان ديگه ماله خودمي…
سهون مات و مبهوت بود…
از بيمارستان مرخصش كردم و بردمش خونه…
سهون رو تخت دراز كشيد و به در و ديوار نگاه كرد
-ببخش اگه بده…مثله قصره شما ني اما بلاخره سقف داره و ٤ تا ديوار
سهون لبخند كمرنگي زد:سقفم نداشته باشه مهم نيست 🙂
-مسخره ميكني؟؟-_-
سهون:نه…
رفتم آشپزخونه و از تو يخچال هويج و خرت و پرت بيرون آوردم تا يكم سوپ درست كنم…
تو فكر بودم كه يهو سهون از پشت بغلم كرد و باعث شد انقدر شكه شم كه دستمو ببرم…
سهون با ديدنه خون ترسيد:لوهااان
برگشتم:ترسيدم بيشعورررررر
سهون با لباي بي رنگش خنديد
-زهرمارررر…چرا تو آدم نميشي سهون؟؟چرا؟؟ برا چي اومدي اينجا با اين حالت؟؟
سهون:احساس ميكنم…قراره بميرم…دلم ميخواد نگات كنم…كنارت باشم
-ياااااا اين حرفا چيه؟؟؟برو سره جات من سوپ درست كنم ميام پيشت…
سهون انگشت خونيمو بوسيد:چسب داري؟
-ديوونه…به فكره خودت باش داري پس ميفتي…برو سره جااات
سهون منو به ديوار چسبوند و دستاشو دو طرفم گزاشت:زود كارتو تموم كن و بيا پيشم…ديگه نميتونم دوريتو تحمل كنم…
سهون اينو گفت و رفت…از ترس خشكم زده بود…خنديدم و غذارو درست كردم و رفتم پيشش…
سهون با ديدنه من خنديذ:عروسكم…عروسكه قشنگم…
رفتم كنارش و سرمو رو سينش گزاشتم:سهون 😢
سهون نفس عميقي كشيد:جونه دلم
-دلم برات تنگ شده بود…😢
سهون موهاي سرمو نوازش كرد:معذرت ميخوام عشقم كه اينهمه مدت به خاطرم اذيت شدي…
-مهم نيست…خوشحالم حالت خوبه
سهون سرمو چند بار بوسيد:عاشقتم…عاشقتم عزيزم…
-هيچ ميدوني خانوادت از همه چي محرومت كردن؟
سهون:ميدونستم اينكارو كردن چون الان اينجا نبودم 🙂
-اصلا ناراحت نيستي؟😶
سهون:نه عزيزم…وقتي كناره توام…چرا بايد ناراحت باشم؟من خوشحال ترين انسانه دنيام…
-اميدوارم بعدا نگي كاش و اين حرفا
سهون:حالم از پول به هم ميخوره…
-سهون تو الان يه انسانه عاديي…بايد بري سره كار…
سهون:بزار حالم خوب شه سره كارم چشم ميرم…
-نه الان كه كلا گفتم
سهون دستشو رو صورتم گذاشت:چشم…هر چي زندگيم بگه همونه…به محض اينكه حالم خوب شد ميرم سره كار خوبه؟
-سهون من فقط به خاطره راحتي خودمون گفتم…نه اينكه وادارت كنم كار كني 🙁
سهون:همين كه منو راه دادي خونت…كلي ازت ممنونم عزيزم
-مگه ميشه رات ندم آخه؟:(
سهون انگشتمو براي بار هزارم بوسيد:نميدوني چقدر دوستت دارم لوهان…تصورشم نميتوني بكني…ثانيه به ثانيه بهت فكر ميكنم…به صورت خوشگل و مهربونت…به صداي قشنگت…
-منم بهت فكر ميكنم 🙂
سهون:شبا تنها ميخوابيدي؟
-عاره از چيزي نميترسم
سهون:ديگه تنهات نميزارم…
-سهووون
سهون:جووون
-الان خوبي؟نميريا 🙁
سهون بلند خنديد:الهي فدات شم من…نگران نباش نميميرم عزيزم
لباشو بوسيدم:الان غذات آماده ميشه 🙂
سهون:فداي اون غذات
-زودتر -___-

اون شب كلي خوش گذشت…با هم غذا خورديم و كلي حرف زديم و خنديديم…سهون رنگ و روش مثله اولش شده بود…حالش خوب بود…خوشحال بودم كه كنارمه…باورم نميشد كه سهون الان ماله خوده خودمه…

شب از پشت بغلم كرده بود…به هم چسبيده بوديم…صداي نفساش بهم آرامش ميداد…
سهون:لوهان…
-هووم
سهون:خوابيدي؟
-دارم ميگم هووم…يعني بيدارم ديگه
سهون دستشو رو سينه هام كشيد:دلم براشون تنگ شده بود…
-يااا نكن…قلقلكم مياد 😂
سهون زبونشو رو گردنم كشيد:عاااخ…چقدر شيرينه…
لرزيدم و چيزي نگفتم…بهش حق ميدادم چون خيلي وقت بود دستش به من نرسيده بود…
سهون:ميزاري؟
-چيو؟
سهون:باهات باشم؟
سكوت كردم
سهون دستشو لبه ي ركابيم گذاشت و تا شونم پايين كشيد
-سهون !
سهون:جون
-به نظرم امشبو استراحت كن :/ فردا با هم ميخوابيم…
سهون زبونشو رو كتفمو رو شونم كشيد:خوبم…الان تو حسم…ميخوامت…ميخوام بدنه سفيدتو كبود كنم…
-ياااا -___-
سهون دره گوشم زمزمه كرد:دلم ميخواد…همه جاي بدنتو گاز بگيرم…همه جاشو…
با اين حرفش بيشتر لرزيدم…
سهون لاله ي گوشمو آروم گاز گرفت:خوشمزه ي من
چرخيدم سمتش و با حالت عصبي بهش خنديدم
سهون دستمو تو دستاش گرفت و چند بار دستامو بوسيد:ماهه خوشگله من…
خنديدم:ديوس خان اعظم :)))
-اين حرفت خيلي عاشقانه بود 😂
دستمو رو موهاش گزاشتم و از رو صورتش كنار زدم:عاره…منم اينجوري عشقمو ابراز ميكنم 🙂
سهون:خوشحالم كنارمي لوهان…
-منم خوشحالم تو بغله گرمت يه امشبو خوب ميخوابم 🙂
سهون روم حمله ور شد و شروع به بوسيدنم كرد…
دستامو پشتش كشيدم و باهاش همراهي كردم…
سهون تمامه صورتمو بوسيد…چشمامو لبامو…گوشامو…گردنمو…داشتم از حسي كه داشتم ميمردم…فقط ميخنديدم…
سهون وزنشو انداخت روم و با لذت تمام هر كاري كه ميخواست رو ميكرد…منم فقط نوازشش ميكردم…
با انگشتاش نوك سينمو ميكشيد و لبشو گاز ميگرفت
-چيههه؟؟😶
سهون:دلم براي نوك صورتيشون تنگ شده بود…
خنديدم:ديوونه
سهون:حتي دلم نمياد بخورمشون…فقط دلم ميخواد نگاشون كنم…
-ماله توعن سهون…
سهون:ميدونم…معلومه كه ماله منن!!
خنديدم:نگران نشو…من جز تو هيچ انساني رو دوست ندارم…هيچ كس هم غير از تو…بدنه منو نديده…
سهون آروم زد تو صورتم:ديگه اين حرفو نشنوما…مگه قراره بدنتو يكي ديگه هم ببينه؟
-نهههه ديوونه 😶 چي برداشت كردي حرفه منو؟
سهون با اخم نوك سينمو تو دهنش گزاشت…
با دستم نوازشش كردم:ديوس گاز نگير 😑😊
-عا..عاي…ناراحتيتو اينجوري ميخواي خالي كني؟😬
سهون بيشتر اخم كرد و كارشو ادامه داد
-سهون من منظورم يه چيز ديگه بود…فقط خواستم بدوني من ماله توام…ناراحت شدي؟😶☹️
سهون سينه هامو بوسيد و به من نگاه كرد:ناراحت نيستم عزيزم…
-مطمعني؟😢
سهون كمربند شلوارشو باز كرد:عاره…
-راستي شلوار راحتي نميخواي؟
سهون:الان درارمش تا صبح نميپوشم…
-سردت ميشه
سهون شرتمو از تنم دراورد:تو پس چي كاره اي؟بايد گرمم كني
-من مگه بخاريتم؟😒
سهون دستامو گرفت:كم حرف بززن :))

از ديد سهون:

ديدنه بدنه نحيف و قشنگش لذت بخش ترين لحظه ي زندگيم بود…دلم ميخواست ساعت ها بدنه لخت و سفيدش رو نگاه كنم…
لوهان پاهاشو تكون داد و لبخند زد:ديوس بيا ديگه 😁
منتظري؟:)
لوهان:عاره…
روش خوابيدم و لباشو بوسيدم:دلم نمياد اين لبا رو ببوسم لوهان…
لوهان:ميترسي تموم شه؟
-عاره…
لوهان:ديوونه :))
پاهاشو بلند كردم و همون كاري رو كه ميخواست رو انجام دادم…
طاقت درد كشيدنشو نداشتم…هر بار كه صورتشو از درد جمع ميكرد ميخواستم بميرم…
لوهان ناله ميكرد:عا….عاه…عاااه…😭😭
-اي جان اي جان…دردت بخوره تو سرم 😻
لوهان:بيشور برا چي ميخندي؟…خيلي حال ميكني دردم ميگيره عاره؟😭😭
يكم بيشتر فشار دادم:من غلط بكنم عزيزم
لوهان:بسه ديگهههه 😭😭😭
-ببين چاني ميگفت موقع هم خوابي بكي جيكش درنمياد..عينه بچه عادم تا آخرش بوسم ميكنه
لوهان اخم كرد:اولا كه اون چاني ك.س گفته دوما بكي ژنده اس 😭😂
-نشد ديگهههه الهي فدات شم من تحمل كن بچسبه بهمون
لوهان دستاشو رو شونه هام گزاشت:بكي ژنده اس 😭 اصلا برو با اون
لباشو بوسيدم:حسود :))
لوهان:برو بابا -___- عااي ولم كن بسه…
لباشو محكم تر بوسيدم:عروسكه خودمو به صدتا بكي نميدم خوبه؟
لوهان اخم كرد
بلندش كردم و نشوندمش رو پام:عزيزم تو به عشقه من شك داري؟من فقط گفتم اون در برابر چاني با اون عظمت خيلي مقاومتش بالاس
لوهان:چون چاني و بكي مدام پيشه همن…هر ده مين يه بار با هم ميخوابن…بكي براش عادي شده…اما من چي…همش بايد تنها باشم…يه روز مياي پيشم يه ماه ازم دور ميشي…انتظار داري…اححح هيچي ولش كن
دستمو رو موهاش كشيدم:من معذرت ميخوام عزيزم…فكر نميكردم ناراحت شي…عشقم…منو ببين
لوهان نگام كرد:هن 😢
-حق با توعه…من تو رابطمون كوتاهي كردم…ولي خب مگه دسته خودم بود؟
لوهان از بغلم بيرون اومد و رو تخت دراز كشيد:نه اينا كلا گذشته رفته…فقط خواستم…بدوني چرا بكي اونجوريه و من اينجوري…
بهش لبخند زدم:زندگيم…من غلط كردم خوبه؟
لوهان:نميدونم اسمتو چي بزارم ولي خيلي ذليلي
-چيم؟😶
لوهان:مرد ذليل 😂
-من همه چي ميشم برات بگي پيشي شو برات ميو ميو ميكنم
لوهان:اوه اوه چه جنتلمن 😂 پيشي شو

شروع كردم به ميو ميو كردن…
لوهان از خنده رو د بر شده بود…
مثله گربه ها خودمو بهش ميمالوندم و بدنشو ليس ميزدم…
لوهان:ياااا 😂
كلي اون شب خندوندمش…دلم ميخواست هميشه بخنده…ميخواستم تمامه تلاشمو بكنم…

ساعت ٢ بود…لوهان تو بغلم آروم خواب بود درست مثله يه عروسك…
نوازشش كردم…چشماشو باز كرد و بهم خيره شد:سهوون چرا بيداري؟
-تو بخواب عزيزم…من ميخوام فكر كنم…
لوهان:به چي؟
-به تو 🙂
لوهان:بخواب بايد استراحت كني ديوونه
-لوهان….چيكار كنم كسي نتونه مارو از هم جدا كنه
لوهان خنديد:از اين چسب يك دو سه ها بگير خوب جواب ميده 😂
-من با تو شوخي دارم عروسك شيطون؟
لوهان:من جدي گفتم
-ولي من جديدتر بودم
لوهان خنديد و دوباره پشتشو بهم كرد…كتفشو بوسيدم و چيزي نگفتم…
بعد از ٥ مين سكوت لوهان صدام زد:سهون…
-جون…
لوهان:تو منو دوست داري؟ميدونم دوسم داري ولي چقدر؟
-نميتونم بگم چقدر…
لوهان:هوووف…سهووون
-اينجوري صدام نزن…ديوونه ميشما
لوهان برگشت و خنديد:بكي و چاني قراره با هم ازدواج كنن…
-واقعا؟😶
لوهان:اوهوم…اين يعني اينكه…نميخوان از هم جدا شن
-دوست داري ما هم با هم ازدواج كنيم؟
لوهان:مسخرمون نميكنن؟
-بزار همه ي دنيا مسخرمون كنن…مگه مهمه؟مهم تويي…مهم منم…ميخوايم كناره هم باشيم مگه غير از اينه؟
لوهان با چشماي قشنگش بهم زل زده بود…چشماش برق خاصي داشت كه با نگاه كردن بهشون آروم ميشدم…
لوهان:د.داري جدي ميگي؟يا بازم مسخرم ميكني
بغلش كردم و محكم بوسيدمش:فقط ميخوام ماله من باشي…ماله من…من جدي ام لوهان…هيچوقت از اين جدي تر نبودم……

اون شب تا خود صبح درباره ي ازدواجمون حرف زديم و شب بعدش هم با چاني و بكي صحبت كرديم و اونا هم براي ما كلي خوشحال شدن و بهمون تبريك گفتن…از اونجايي كه هيچ كليسايي مارو قبول نميكرد با رو هم گزاشتنه فكرامون تصميم بر اين شد كه بكي و لوهان هر دو لباس عروس تنشون كنن تا دختر به نظر بيان…اولش بكي قبول نميكرد اما به اصرار چاني و لوهان تسليم شد….

بلاخره روز عروسيمون رسيد…با اينكه خانواده ام منو ترد كردع بودن اما لازم دونستم كه بهشون درمورد ازدواجم بگم…اما اونا تنها كاري كه كردن قطع كردنه گوشي روي من بود…برام مهم نبود…دلم ميخواست ثانيه به ثانيه ي زندگيمو كناره لوهان باشم…حالا ميفهميدم كه قصر داشتن…پول داشتن…مقام داشتن در مقابله اين عشقه آتشينه من هيچي نيستن…نگاه كردن به لوهان كه راه ميرفت…ميخنديد…گاهي وقت ها هم برميگشت و بهم چشمك ميزد…مساوي بود با همون ثروت و قصر و مقامي كه قبلا داشتم…لوهان تمامه زندگيه من بود…..❤️

من و چاني پشت در آرايشگاه منتظر بوديم…چاني خيلي استرس داشت…مدام راه ميرفت و ساعتو نگاه ميكرد…
-چانيول…بشين چقدر راه ميري؟
چاني:من…من واقعا نميتونم بكي رو تو لباس عروس تصور كنم 😶 نميتونم…
خنديدم:فقط يه روزه…بعد كليسا تموم ميشه
چاني:اميدوارم😶

از ديد لوهان:

از تو آينه قيافه ي وحشت زده ي بكي رو زير نظر گرفته بودم 😂 بيچاره داشت از ترس ميپوكيد…
-بابا بك…خوشگل شذي اسكل چرا انقدر نگراني؟😂
بكي لباس عروسشو تا زانوهاش بالا داد و اومد سمتم:لوهان تو به من ميگي خوشگلللللل؟؟؟ نگاه كن قيافموو…عينه دختر ترشيده ها شدم 😭
-به اين خوشگلييي 😶
بكي به آينه نگاه كرد و اشك تو چشماش جمع شد:مطمعنم چاني از ازدواج باهام منصرف ميشه 😭
-چاني پي پي خورده ديوس خودش چيه مگه؟-__-
بكي:ماتيكم يه خورده زيادي قرمزه 🙁
-رژ بابا ماتيك قديميه…
بكي:خب اين كشيشه نميگه چرا موهاي جفتمون پسرونه اس؟😶
-ميگيم شوهرامون مدل پسرونه اي دوست دارن…غصه اونم ميخوري؟
بكي:حلقمو ديدي؟😊
-عره 🙄
بكي:روش نوشته چانيول 😍
-خو مباركه 🙄
بكي:رو حلقه چانم نوشته بكهيون 😍
-اين كارا خز بازيه ماله دختر پسراس نه ماها 🙄
بكي:تو واقعا يه حسوده به تمام معنايي لوهان 😊
-بكي شبيه اين جادوگره تو شرك شدي خخخخ
بكي:يااااااااااااااااا

از ديد سهون:

صداي لوهان و بكي ميومد…
چاني:دارن دعوا ميكنن؟
-فك كنم 😳
چاني:برم تا همو نكشتن
چاني رفت و درو باز كرد…من كه قبلا قيافه ي دخترونه ي لوهان رو ديده بودم و برام عادي بود…لوهان با ديدنه من بلند شد و وايساد…لباس عروسش كوتاه بود ولي آستين داشت…آرايشش به صورتش ميومد…خيلي زيبا شده بود…با ديدنه من خنديد….
اما چاني عينه مجسمه به بكي كه سرشو انداخته بود پايين زل زده بود…
بكي هق هق كنان پشتشو به چاني كرد:نگام نكن چان 😭
چاني به خودش اومد و بكي رو از پشت بغل كرد…
منم زير چشمي لوهانو نگاه ميكردم كه به اون دو تا زل زده بود…
چاني:عزيزم…چرا نبايد نگات كنم؟
بكي:چون زشت شدم 😭 من كه دختر نيستم
چاني:تو به جوجوي من ميگي زشت؟به چه حقي؟هوم؟
بكي به زور به آينه نگاه كرد:ميشه من نيام؟😢
چاني:تو توي لباس عروسيم قشنگي بك 🙂
بكي:چاان…
چاني:جونم
بكي:لباس عروسه اون لوهانه شير برنج چرا بايد كوتاه باشه؟اونوقت من نميتونم راه برم با اين 😳
چاني:من دوست ندارم پاهات بيرون باشه…تو دختر كه نيستي
لوهان اخم كرد:تيكه ننداز عاق چاني…-___-
رفتم كنارش و دستاشو گرفتم:چه قدر خوشگل شدي 🙂 درست مثله روزاي اولي كه ديدمت…
لوهان خنديد:ميسي 😬
بلاخره چاني موفق شد بكي رو راضي كنه كه بريم كليسا…
رفتيم و با پارتي و كلي التماس بلاخره با هم ازدواج كرديم…
از كليسا كه خارج شديم فقط بكي بود كه تو بغله چاني گريه ميكرد…
چاني:عزيزم…گريه نكن :)…بايد بخندي عشقه من
بكي:نميدونم از خوشحالي چيكار كنم چان 😢
چاني:دوستت دارم…خيلي دوستت دارم 🙂
لوهان:جشنم داريما…گريه نكن ديگه بك
-با لباس عروس قراره بريم مهموني؟:))
لوهان:نخيررررر الان درمياريم -_- له شدم زير اينهمه فشاره مسخره كردنت سهون
رفتيم خونه لباسامونو عوض كرديم…من و چاني كت و شلواره مشكي تنمون كرديم با كراوات زرشكي و لوهان و بكي هم كت و شلوار سفيد تنشون كردن…
لوهان:الان يعني ما جاي عروسيم؟ديوس -_-
چاني:عاره مثلا 🙂
لوهان:هووووف -_-
رفتيم تو يه باغ كوچيك تا به اين جشن عروسي خاتمه بديم…واقعا تا اون لحظه فكر ميكردم ١٠ نفر بيشتر نباشيم اما مهمونا نزديك به ٢٠٠ نفر بودن 😬 يعني آبروي ما جلوي ٢٠٠ نفر رفت رسما…
از ننه و خواهرم و عمه و شوهر عمم با اون دختره گودزيلاش بودنننننن تا مامان باباي بكي و كاي و تمامه اقوامه اين چاني…فقط سهون كسي رو نداشت…
اصلا نميدونستيم چه جوري خوش آمد بگيم…مامانه من كه هنوز تو هنگ بود…فقط سر تكون ميداد…لومي هم گفت ايشالله خوشبخت نشي :/
اقوامه بكي هم چنان بهش تبريك ميگفتن انگار يه شواليه تور كرده :\
هممون نشستيم ملت برعكسه فكره من فقط ميرقصيدن…حالا يا يه چيزي زده بودن يا ديوونه شده بودن مشخص نبود كدومه 😂
بكي به من نگاه كرد:لوهان…
-هن 😐
بكي:براي شب اولمون يواشكي رفتم خونه اتاقو پره گل كردم 😍
برگشتم و نگاه ابلهانه اي بهش انداختم:مطمعني شبه اولتونه؟
بكي:مسخره ميكني؟
-نه…ميگم يعني واقعا اولين باره با همين؟
بكي:اهم…لوهان خب اين…چيزه…😣
-عيبي نداره حالا اولين شب بعد از ازدواج ميشه :))
بكي:كارم مسخره اس؟
-نه بهش فكر نكن :))
سهون دستمو گرفت:چي ميگين به هم؟
-ك/س شر
سهون:لوهان…خوشحال نيستي؟
لبخند زدم:سهون گازت ميگيرما…خب معلومه خوشحالم 🙂 فقط هنگم كه ملت انقدر با ازدواج ما موافقن 😐
سهون خنديد:عروسكه من الان بايد بخنده نه اينكه هنگ كنه 🙂
-بريم برقصيم؟
سهون:بريم عزيزم 🙂

ميگن وقتي خوشحال باشي همه چي خود به خود عالي ميشه…اون شب انقدرعالي بود كه من داشتم با لومي ميرقصيدم 😶 حالا اين بماند كه اونورم دو نفر بودن كه داشتن به هم نزديك ميشدن و من واقعا براشون خوشحال بودم 😊

كاي كناره دي او نشسته بود و بهش نگاه ميكرد…
كاي:ميتونم اينجا بشينم؟
كيونگ سرشو با خجالت بلند كرد:عا.عاره 😊
كاي:هنوز پاهات خوب نشده؟
كيونگ:عاا…نه…ولي قراره خوب شه 😍
كاي:خوشحالم 🙂
هر دوتاشون مثله لبو قرمز بودن…
كاي:اام…ميتونم…ميتونم اسمتو بدونم؟
و آنجا بود كه كيونگ سو غش كرد و قصه ي ما هم به سر رسيد خخخخ…نه شوخي كردم…كيونگ و كاي رفتن دور از مهمونا با هم گرم صحبت شدن كه اون آخراي عروسي ديدم كله ي كيونگ رو شونه ي كايه :|…بعد از اون عروسي خسته كننده و بي مزه كه البته بهمون كلي خوش گذشت برگشتيم خونه هامون…
تو راه بكي دره گوشه چاني چرت و پرت ميگفت و سعي داشت مثلا تحريكش كنه كه اولين شبشون كه فكر كنم هزارميش بود خوب و رويايي از آب دربياد…😶😂
تصميم بر اين شد كه شبو بريم خونه بكي و چاني و س/ك/س پارتي راه بندازيم…اولش سهون باورش شده بود كه واقعا قراره اين پارتي رو راه بندازيم و مخالفت ميكرد اسكل…ولي بعد فهميد هر كدوم ميريم اتاق جدا :/
شب بكي و چاني رفتن اتاق خواب و درو بستن…ما هم تو اتاق مهمون…
سهون لباساشو دراورد و رفت رو تخت و دراز كشيد و مرموزانه نگام كرد
منم همون جور مرموزانه بهش زل زدم و دكمه هاي لباسمو باز كردم
لباي سهون لرزيد و اهمي كرد
پوزخند زدم و پيرهنمو دراوردم ى انداختم زمين…😏
سهون كراواتشو شل كرد😶
رفتم جلوي آينه و نوك سينه هامو آروم خاروندم و آهي از اعماق وجود كشيدم:واي نميدونم چرا ميخارن😏
سهون بلاخره حرف زد:لخت شو بيا اينجا
برگشتم:امره ديگه اي نيست؟
سهون كراواتشو كه داشت خفش ميكرد رو شل تر كرد:زودباش
چهار دست و پا رفتم رو تخت و خودمو بهش رسوندم….
كراواتشو آروم باز كردم و لبخند زدم…
سهون ابلهانه بهم نگاه ميكرد:خيلي…خيلي خوشگلي😶
خنديدم و به چشماش خيره شدم:تو هم خيلي جذابي 😊
سهون دستشو رو كمرم كشيد:تو ماله مني؟يعني باور كنم؟
زمزمه كردم:من ماله توام ديوسم 🙂
سهون:حرف كه ميزني ميخوام…بيفتم روت تا خود صبح…
-عههههه سهون…ششش…خانواده نشسته بي ادب…
كراواتشو

باز كردم و لبمو گاز گرفتم
سهون:اين حركاتو جديدا ياد گرفتي؟ميخواي ديوونم كني؟
لباشو بوسيدم:تو ديوونه بودي…
سهون:دوستت دارم عروسكم
-منم دوستت دارم 🙂
صداي چاني اومد:واي بكي كمرممممممم
منم پوكيدم از خنده 😂😂😂

و اينگونه بود كه چانبك و هونهان تا آخره عمرشون يه خوبي و خوشي با هم زندگي كردن 🙂 البته بزارين بعذشم بهتون بگم…بنده لوهان بعد از ٤ سال التماس به اين سهونه عنتر بلاخره موفق شدم يه بچه از پرورشگاه بگيرم يه پسره تپل مپل و اشل مشل :)) جز اينكه جيگر و تپل و خوشگل بود فقط تنها بديي كه داشت ميومد شبا وسط منو سهون ميخوابيد 🙄😶 من و سهونم مجبور بوديم شبا بريم جاي هميشگيمون…حمام 😬
بكي و چاني هم وضع ماليشون توپ شده بود و همش در كشت و گزار بودن ميمونا -_- از اين كشور به اون كشور ولي منه بدبخت به اين پوكره بي خاصيت ميگفتم بريم يه سر پوسان حال و هوامون عوض شه ميگفت كار دارم نميشه ☹️
به هر حال عشق كه باشه اين چيزا مهم نيست سهون ديوسه من ميمونه و منم تا آخره عمر ميشم عروسكش :))❤️ والا :|…

The end



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





126
نظر بگذارید

avatar
109 نظرات
17 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
105 نظرات نویسندگان
RadراحیلNarsisشبنمساشا نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
راحیل
مهمان
راحیل

سلام اگه دارین پی دی افشو برام بفرستین .. مرسی خسته نباشید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ mohabatronak@yahoo.com

راحیل
مهمان
راحیل

سلام میشه پی دی افش اگه داری بفرستین؟؟mohabatronak@yahoo.com

Narsis
مهمان
Narsis

عاااالی بوووود❤❤❤
ببخشید از قسمت اول نظر نذاشتم ولی اون یور ری اکشن و فقط من زدم فک کنم \:
اونی خسته نباشی ❤❤
عاااالیه عاالی بووود

شبنم
مهمان
شبنم

خسته نباشید واقعا نمیشه پی دی افش کنید؟؟؟

ساشا
مهمان
ساشا

سلام من یه قسمتو خوندم واقعا عالبی بود میشهـپی دی افشو کامل بزاری :zardak (6): :zardak (6): 😉 :heart: