4 👁 بازدید

DILEMMA EP 8

قسمت 8 فیک DILEMMA

پیام رومینا نویسنده ی داستان:

سلاممممممممم.
من باز اومدممممم.
ببینین چه فعال شدم زود زودمینویسم!
خدایی قکر‌نمیکردم این همه از این رمان استقبال بشه. واقعا خیلی خوش حالم کردین.
بچه ها به‌سوال دارم ازتون‌میخوام‌همتون جوا‌ب بدین!نظرااااای طولانی و‌پرانرژی فراموووش نشن لطفا! خیلی فک زدم حالا بفرمایین ادامه!!

از ترس داشتم مثل بید میلرزیدم… باورم‌نمیشد توهمچین مخمصه ای افتاده‌باشممم.
پسره: خببببب وقتت تمومه! خودم تصمیم‌میگیرم چطور نقاشی بکشم برات!
چاقو رو گذاشت بالای ابروی سمت چپم .
پسره: خب شروووع‌میکنیم.
از پشت شروع کردن به شمردن.
یککککک
دووووووو
سههههه
حالااااا
از بالای ابروم تا پایین گودی چشم که خط کشید حتی بالای پلکمم زخمی شد.
همزمان با خراش دادنش داد منم به هوا رفت.
بد جووور میسوووخت دردش غیر قابل تحمل بود.
تمامه قدرتم و جمع کردم و‌دستامو به زور ازاد کردم تو حال و‌هوای خودش‌نبود برا همین با تمامه انرژی که داشتم یه‌مشت‌زدم به چشمش….
به خودش که اومد بد جور اتیشی شد باز خواستم بهش حمله کنم‌دستامو‌مشت کردم و‌دوییدم طرفش بهش رسیده بودم که با سوزش سمت چپ بدنم متوقف شدم. زانوهام خم شدن نشستم‌روی دوزانوم دستمو‌روی‌ جایی که میسوخت گذاشتم. با مشتی که به طرف صورتم اومد پخش زمین شدم. از درد به‌خودم میپیچیدم.
وقتی دیدن وضع خرابه پا به فرار گذاشتن.
طعم خون رو توی‌دهنم حس میکردم. چشمام سیاهی میرفت ……
بستمشون و‌بعده اون دیگه هیچی نفهمیدم.
(زبان‌سوم‌شخص)
بعده خط انداختن روی صورت لوهان شروع به خندیدن با صدای بلند کرد.
غافل از اینکه لوهان تمامه قواشو‌جمع کرده و‌داره به طرفش میدووه.
با مشتی که به چشمش خورد همه چی‌دستش اومد چاقورو از جیبش در اورد و منتظر شد تا لوهان دوباره بهش حمله کنه تا کارشو تموم‌کنه…
و بالاخره این فرصتو‌بدست اورد.
چاقو رو‌به خطرناکترین جای ممکن فرو‌برد. جایی نزدیکیا قلبش!T_T
(به خداخودم وقتی تصورش کردم گریم گرفت عرررر)
اما هنوز حرصش خالی نشده بود با مشتی که بهش زد دید لوهان‌پخش زمین‌شده موقعیتو‌خطرناک دونست و گوشی و تمامه پولایه‌لوهانو از جیبش د‌راورد و فرار کرد
با پسرایی که‌دورش بودن از پارک خارج شد . متوجه شد که‌گوشی‌ که‌تو‌دسشت بود داره میلرزه نگاهی بهش کرد . مونده بود جواب بده یا نه! مطمین‌بود که کار لوهانو ساخته و دیگه‌نمیشه نجاتش داد.برا همین‌به تلفن جواب داد.
(کریس)
از دلشوره داشتم‌میمردم برا بار پونصد هزارم زنگ زدم بهش. صدای بوق برام‌یه‌نور‌امید شد.
امیدی که شاید جواب بده.
ایوووول جواب داد بالاخره.
کریس: الو‌لوهان! کجایی تو‌پسر؟! میدونم از دستم عصبانی هستی و لطفا برگرد خونه…
همه نگرانتن.
الووو!! لوهان؟!!!
صدایی نمیومد از اون‌طرف خط.
یه صدای ناشناس شروع کرد به صحبت.
اصلا نفهمیدم چی‌گفت تنها چیزی که فهمیدم این‌بودش که یه بلایی سر لوهان اوردن.
ادرسو‌گرفتم از خوش‌شانسی یه پارکی نزدیک خونه‌خودش بود.
با سرعت باد خودمو‌اونجا رسوندم.
یه‌پارک‌خیلی بزرگی بود فقط خداخدا میکردم زودتر بتونم پیداش کنم.
همینطوری داشتم‌دور خودم میگشتم.
ناامید شده بودم نزدیک نیم ساعت بود داشتم دنبالش میگشتم رفتم رو یکی از صندلیا نشستم دستامو‌ تکیه گاه صورتم کردم. به زمین نگاه میکردم .
خسته شده بودم بسم بود..
خدایاااا بسمههه دیگه.
خواااهش میکنمممم کمکمممم کن.
کممممممکممممم کننن.
به دورو اطرافم‌نگاه کردم هیچ‌کس‌نبود. یکمی جلوتر کنار دیوار یه سیاهی به چشم‌میخورد. انگار به دلم‌نور امید تابیده باشه بلند شدم و‌به طرفش رفتم.
وقتی رسیدم بهش.
از ترس عقب رفتم.
اووووه خدای من ! اشکام از گونه هام سرازیر شده بود‌. به‌خودم‌جنبیدم و امبولانس خبر کردم…
اگه سوهو‌جای من‌بود عمرا میتونست بشناستش منم از لباساش شناختم.
داشتم بالا میاوردم.
سمته چب‌بدنش کلاخونی بود
به صورت زیباش نگاه کردم که دیگه از اون‌زیبایی هیچ‌خبری نبود.
گونه هاش پر خونه یخ‌زده بود روی‌چشم‌چپش یه خط عمیق
بودش که تا روی‌گونش ادامه داشت!
سمت‌چپ صورتش که کلا داغون‌شده بود . لب و‌دهنش پره‌خون بود.
من‌نمیتونستم لوهانو اینجوری نگاه‌کنم.
با پشته دستم اشکایی رو‌که بدون‌اجازم سرازیر شده بودن رو‌پاک‌کردم.
روی دسته راستش افتاده بود برش گردوندم‌و‌به پشت خوابوندم.
دسته راستشو تو‌دستم‌گرفتم.
با گرفتن دستاش گریم‌شدید تر شد.
خیلی سرد بودن انگار که دیگه….
تو‌همین فکرا بودم‌که‌صپای ابمولانس رو‌شنیدم.
سرپاایستادم و با لبخند به نزدیک‌شدن ماشین‌نگاه‌کردم.
با کمک پرستارا لوهانو بردیم داخل امبولانس کنارش‌نشستم.
پرستارا چپ‌چپ‌نگاهم‌میکردن. به درک‌مهم‌نیست.
ماشین پلیس هم پشت سرمون‌بود ….
همه فکرم پیشه لوهان بود از این‌که‌دیگه‌نتونتم چشای اهویی شو ببنم میترسیدم از این‌که‌دیگه‌نتونتم دستشو بگیرم میترسیدم.
حاظر بودم ازم متنفر باشه ولی باز بتونه به زندگیش ادامه بده.
به بیمارستان رسیدیم.
لوهانو بردن اتاق عمل منم رفتم‌نشستم روی یکی از صندلی ها.
سرمو‌پایین انداخته بودم‌و‌تو‌خودم‌بودم‌که با دیدن دو‌جفت کفش نگاهمو به بالا کشیدم.
_سلام اقا . باید‌چتا سوال ازتون‌بپرسیم!
_بله حتما. بفرمایین من درخدمتم.
_خب اسمتون‌چیه؟!
_وویفان هستم !
_خب شما با ایشون نسبتی دارین؟!
_بله! یکی از دوستای نزدیکم هست.
_ خب میدونین چطوری این اتفاق افتاده؟! توضیح بدین لطفا!
_نه من اطلاعی ندارم.
_خب. متاسفانه شما باید با ما تا اداره اگاهی بیاین!
_میتونم بپرسم‌چرا؟!_چون‌تنها مضنون‌ (درستههههه؟!!!)
این‌پرونده شما هستین و‌تا زمان بهوش اومدن دوستتون باید تحت نظر باشین!
نه این‌امکان نداشت من‌چطور میتونستم‌قصد جون عشقمو‌بکنم؟!
_ولی من اینکارو‌نکردم‌. منطقی نیست.
_فعلا که‌همه چی برعلیه شماس. پس تا زمانی که ایشون بهوش‌بیان‌و‌تابید کنن که
شما اون فرد نیستین باید با ما بیاین!
چاره ای جز‌قبول‌کردن‌نداشتم‌وگرنه بیشتر بهم‌مشکوک میشدن.
_پس میتونم ازتون یه‌خواهشی یکنم؟!
_اگه قابل اجرا باشه بله بفرمایین!
_میشه تا در‌اومدن ‌ لوهان از اتاق عمل ‌اینجا باشم؟! بعده این که تموم‌شد باهاتون بیام؟!
بعدع تموم‌شدن حرفام‌باهم‌پچ‌پچی کردن و‌خداروشکر گفتن مشکلی نیست و‌به انتهای سالن رفتن.
خوبه ادمای بادرک‌و شعوری هستن.
به هیچکس خبر نداده بودم‌که‌چه اتفاقی افتاده. . خودمم تنهایی از پسش برنمیومدم‌. قرار‌بودبرم‌پس باید یکی پیش لوهان‌میموند.
خب سه تا گزینه انتخاب داشتم.
۱.کای …. عمراااا بگم بهش.
۲.سهون… نوچ‌اینم‌بدتر از کای.
۳.سوهو…. اره بهترین گزینه اینه
پس دست به کار‌شدمو‌به‌سوهو‌زنگ زدم.
سوهو: به بهههههع کریس! چه عجب یادی از ما کردین!
_وقته مسخره بازی نیست سوهو. هرچه‌زوودتر پاشو سوار اتوبوس شو بیا اینجا. رسیدی بهم‌ اس بنداز تا ادرسو بهت بگم.
سوهو: نگرانم کردی کریس! چی شده؟! برا لوهان اتفاقی افتاده؟! خونه اتیش گرفته؟! خودت مردی؟! دزد اومده؟!! چی شدهههههه؟!هان؟!!!!
کریس: وقتی اومدی میفهمی!
و تماسو قطع کردم!
نمی تونستم‌پشت تلفن‌بهش توضیح‌بدم.
سرمو‌ به دیوار پشتی تکیه دادم.
به‌زمانی‌برگشتم که سوهو‌توی‌اتاق عمل‌بود‌و‌منو‌لوهان اینجا باهم انتظار میکشیدیم.‌زمانی که برا اولین‌بار لوهانه ضعیف و‌ترسورو‌دیدم.
وااای سرم‌داشت از درد میترکید.
چاشمو‌بستم.
احساس کردم یکی داره تکونم‌میده. چشامو باز‌کردم و‌مالیدمشون…
دکترو بالا سرم‌دیدم.
دکتر: خوبی‌پسرم؟!
_اوه‌بله ممنون…
دکتر: من‌جراح هستم…. وقتی‌دوستتو‌اوردن‌تورو‌پیشش دیده‌بودم.بیا اتاقم تا وضعیتشو‌بهت‌توضیخ‌بدم.
از جام‌پریدم‌و‌پشت دکتر به راه افتادم‌.‌با اسانسور رفتیم طبقه دوم‌و
وارد یکی از اتاقای سالن شدیم.
اتاقه خیلی ارامش بخشی بود.
خودش رفت پشت میزش نشست و‌منو‌دعوت کرد تا روی‌مبلی کوچکی که جلوی میزش بود بشینم. یه دفعه یه استرس بدی گرفتم دستام میلرزید مطمین بودم‌چیزای خوبی‌نمیشنوم.
دکتر: من تورو‌یه‌پسر ثوی دیدم برا همین میخوام باهات رک حرف بزنم اشکالی که نداره؟!
_نه! بفرمایین.
دکتر: خب همونطور که خودت دیدی وضع صورتش واقعا وحشتناکه و خراش های عمیقی روش‌ ایجاد شده و به خیلی طول میکشه تا از بین برن‌ ولی خراشی که‌روی چشمش ایجاد شده متاسفانه جای حساسی هست ولی نه اونقدر که به بیناییش اسیب برسه ولی خب از بین نمیره…
اگه از وضع ظاهری بگذریم و‌برسیم به زخمی شدن بدنش . خب باید بهتون‌بگم…
مکثی کرد . تا اینجا به حرفاش گوش دا ه بودم و داشتم برا خودم‌تجزیه تحلیلش می کردم‌‌.
خلاصه حرفاش این بود که لوهان دیگه قیافش مثل قبل نمیشه اون‌صورت خوشگل و‌معصوم‌دیگه از بین رفته و جاشو‌داده به یه…
دکتر: به حرفام‌گوش میکنی؟!
_اوه‌بله! ادامه بدین!
_خب چاقو‌به ریه سمته‌چپش اسیب خیلی جدی رسونده و خوشبختانه به‌موقع رسوندینش بیمارستانه وگرنه ممکن بود به علت مشکل تنفسی از دست بدیمش…
ولی خب این بیماری (مشکل تنفسی) همیشه باهاش میمونه و‌تا اخر عمرش هستش….
دیگه هیچی نمیشنیدم….
از دکتر‌خداحافظی کردم و‌سر افکنده بیرون‌اومدم از اتاقش.
از پله ها تلو‌تلو‌خورام اومدم پایین. لوهانو‌دیدم که داشتن میبردنش اتاقش‌.
با دو‌خودمو رسوندم‌به تختش.
دکتر گفته بود بهش مسکن دادن تا دردو‌احساس نکنه ببرا همین بیهوش بود و چون زخمش جای خطرناک و حساسی بود میخواستن چن روز نگهش دارن و قرار بود تا فردا شب بیهوش باشه.
یادم‌اومد که باید با پلیسا به اداره بدم. دنبالشون‌راه افتادم و از بیمارستان خارج
شدیم‌جلوی در بیمارستان سوهو‌رو‌دیدم‌که نفس نفس زنان به طرف میومد وقتی متوجه من‌شد …
چشاش چهار تا شد. جلوتر‌اومد با چشاش از‌م‌توضیح میخواست ولی چیزی نبود‌که‌بخوام توضیح‌بدم.
سوهو: چی شده کریس؟! این‌چه وضعیه؟! لوهان‌کجاست؟!
کریس: هیس هیچی نگو فقط سند‌خونه‌رو‌بردار بیار تا من امشبو‌ اون تو نمونم.
همین که‌حرفم‌تموم‌شد . یکی از‌اون‌پلیسایی که پیشم‌بود گفت امشب با سند هم‌نمیتونی ازاد بشی .‌امشب مهمون‌مایی.
و‌به‌جلو هلم‌داد.
برگشتم پشتم‌و‌به سوهو‌گفتم‌.
_لوهان اتاق ۷۷ عه‌ . برو‌پیشش و‌تنهاش نذار. صبحه‌زودم بیا ازادم کن.
فعلا.
(سوهو)
هیچی از حرفای کریس نفهمیدم.
لوهان زخمی بود و‌کریس داشتن‌میبردنش اگاهی. یعنی کریس بلایی سر لوهان‌اورده؟!
سرمو‌به طرفین تکون دادم ‌تا از شر این قکرا خلاص شم.
رفتم داخل و از پذیرش مسیر اتاق ۷۷ رو‌پرسیدم.
خداروشکر همون طبقه اول بود. رفتم سالن سمت‌چپ و اولین اتاق، ۷۷ بود.
داخلش شدم.
به کسی که روی تخت بود نگاه کردم و همونطوری بیرون اومدم و‌به‌شماره ای که بالای اتاق زده شده بود ۷۷ بود.
اتاقو‌درست‌اومده بودم.
دوباره وارد اتاق شدمو به‌طرف شخصی که‌روی‌تخت دراز کشیده یود رفتم.
شوکه‌شده بودم باورم نمیشد این‌همون‌لوهان ما باشه. اصلا نمیشد تشخصی داد کیه!
نامردا ببین چیکا کردن با صورت نازنینش…
روی ابروش بخیه خورده بود. صورتش پر‌بود از جای چاقو .
اسمه‌دکترشو‌از روی کاغذی که بالای تختش زده بودن‌خوندم و بیرون‌اومدم از اتاقش.
از پذیرش اتاقه دکتر رو پرسیدم و ….
جلوی در اتاق ایستاده بودم نفیس عمیق کشیدم… میخواستم ببینم کی این بلا رو سر لوهان اورده!
در زدم و وارد اتاق شدم….
(بده حرف زدن‌سوهو‌با دکتر)
اصلا حرفای دکتر تو‌کتم نمیرفت نمیتونستم باور کنم که اون صورت
که دسته کمی از فرشته ها نداشت دیگه …..
به طرف اتاق لوهان راه افتادم شب قرار بود خودم پیشش بمونم که اتفاقی افتاد. زوود مداخله کنم…

خب عشقولیا این قسمت چطور بود؟!
میدونم که بعضیا قصده‌جونمو‌دارن^_^

و اما سوالی که میخواستم بپرسم؟!
بچه ها با همین روال ادامه بدم یا زود همه چیرو بهم‌وصل کنم که تموم شه؟!
اگه نظرت دومی باشه که باید بگم که قراره اتفاقای جالبی بیوفته اگه زود تمومش کنم مجبورم همه شو فاکتور بگیرم‌ …



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





85
نظر بگذارید

avatar
41 نظرات
44 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
33 نظرات نویسندگان
Romzhina_RominAshrbaekyu=minanedaluris نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
shr
مهمان
shr

همینجوری ادامه بده داستان تازه داره جالب میشه/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (60).gif

Romzhina_RominA
مهمان
Romzhina_RominA

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif

baekyu=mina
مهمان
baekyu=mina

naaaaaa dorate luluiiiii naaaaaaa nemokhaaaaam namardiiie :'(((((((
komaoooo aliiioe aliiii tnx^_^

Romzhina_RominA
مهمان
Romzhina_RominA

مرسی عزیزم/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (54).gif

neda
مهمان

وای لوهان دیگه صورتش مثل آهو نیست وای من گریم گرفته….

Romzhina_RominA
مهمان
Romzhina_RominA

نه اجی جونم گریه نکننننننننن عرررررررر/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif

Romzhina_RominA
مهمان
Romzhina_RominA

نه اجی گریه نکن جونه رمی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif

luris
مهمان
luris

عررر چراااا چیزی نیومدههه /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif

Romzhina_RominA
مهمان
Romzhina_RominA

اجی باز فرستادم برات..

luris
مهمان
luris

عزیزم میشه به شمارم بفرستی با ایمیلم درگیرم
09012834014
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (54).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

Romzhina_RominA
مهمان
Romzhina_RominA

فرستادم عزیزم