3 👁 بازدید

DILEMMA EP 7

قسمت 7 فیک DILEMMA

پیام رومینا نویسنده ی داستان:

سلاااام!!
خوبین‌همگی؟!
اول‌از همه بابت نظرای پر انرژی که بهم‌میدین و ازم‌حمایی میکنین خیلی ممنووونم. اصن وقتی نظرارو‌میخونم‌ بسی ذووق‌میکنم و دلم‌میخواد زودتر اپ کنمش.
از دوسته عزیزم الناز یا همونelnaz_ch ‌بابت پووستر زیباش ممنونم.
نظر یادتون نره

(لوهان)
بعد از خدافظی با کای سرجام نشستم و به امرور فکر کردم.
کای گفته بود همه ی کارای قانونی شرکتو خودش انجام میده و نگران هیچی نباشم. برا همین از‌اون‌جهت کاملا خیالم‌تخت بود.
کای یه‌دوست فوق العاده بود واقعا خوش‌حال بودم از داشتنش….
برگشتم به عقب به این که چرا اصلا این اتفاق افتاد دلیلش چی‌بود.
به بوسه ای که دیروز‌ قبل رفتن به بیرون کریس به لبام‌زد فکر کردم. چرا من این‌همه عصبانی شدم؟!
اوه آرررره فهمیدم !
چون…
بعده‌ اونم که معلوومه که‌چی‌شده و لازم به گفتن‌نیست!
پوووف یا اگه‌واقعا کریس عاشقم باشه؟!هان؟! اون‌موقع چی؟!
چرا اصلا بهش یه فرصت نمیدم؟! من که اب از سرم گذشته چه یه‌وجب چه صد وجب!
باید با سوهو‌در مورد این‌موضوع صحبت کنم.‌چون صد در صد از احساس کریس باخبره!
ولی احساس میکنم یکم تند رفتم‌ باهاش!
نه!
حقشه!
تا اون باشه دفعه بعدی….
اه لوهااااااااااااااان چه‌دفعه بعدی اخه؟! خاک‌تو‌مخت پسر!
دفغه بعدی وجو‌د نداره که….
بیخیال….
حساب رو‌اوردن‌و‌تسویش کردم و از جام بلند شدم تا برم به بقیه کارام برسم….
(کریس)
با صدای در از خواب پریدم اوووف‌من‌کی خوابم‌برده؟!
ای ای گردنممممممممم……
چون‌جلوی در ورودی به حالت ال بود نمیتونستم ببینم کیه برا همین سرپا ایستادم و به طرف در‌رفتم ولی با دیدن سایه شخصی متوقف شدم!
تنها کسی که میتونست بیاد خونه لوهان بود ولی خب از صد فرسخی معلوم بود اون سایه ماله لوهان نیستش!
رفتم توی آشپزخونه و بقل یخچال که‌خالی بود قایم شدم….
سایه رو‌دیدم که داشت به طرفم‌میومدددد جلوتر اومدم تا دستمودور گلوش بندازم که…
اخخخخخخخخخخخخخخخخخ
دماااااااااااغممممم.
ای ای
دستمو‌روی‌بینیم‌گذاشته بودم و‌داشتم برا خودم داد و هوار میکردم .چشامو‌که باز کردم با سیل اب
به طرف صورتم‌مواجه شدممرتیکه هرچی اب بود پاشید تو‌صووورتم.
اه ااصلا بزار ببینم این‌کیه؟!
چشامو‌مالیدم‌و‌وقتی باز کردم از تعجب سنگکوب شدم!
ایییش پسره ی خودشیفته این اینجا چیکار میکنه؟!
پسره ی خودشیفته: قایم‌موشک بازیت گرفته بود کریس؟!
اهم اوهوم متاسفانه من اسمه این ایکبیری رو‌یادم‌نمیاد حالا چه خاکی تو‌سرم‌بریزم؟! بی ابرو‌شدم‌رفت….
کریس: تو‌اینکا چی‌کار‌میکنی؟!
پسره: من؟!
کریس: نه عمم.
پسره: عه؟! مگه عمت اینجاست؟! کووو ؟! کجاااست؟! من فکر میکردم اینجا فقط خونه لوهانه نمیدونستم علاوه بر خودت فک و‌فامیلتم اینجا لنگر انداختن!
کریس: کم نمک بریز نمک دون! حالا بگو‌چرا اینجا اومدی؟! کلید خونه رو‌از کدوم گوری اوردی؟!
پسره : اولا که ادب رعایت شود دوما اینکه از کجا‌میخوام بیارم خوده لوهان بهم داد تا بیام مدارکشو‌بردارم ببرم واسه کارای شرکت!
همین‌موقع گوشیش زنگ‌خورد(زد هم‌میشه گفت. نمیدونم هرکدوم که خودتون مایلین بخونینش)
پسره: اوه سهون هستم بفرمایین!
اهان بله بله چشم‌من حتما بهشون میگم.مراحمید.خداحافظ.
یسسسسسسسسس اسمش سهووون بود آخیش تونستم اون‌یه‌نمنه ابروم رو‌هم جلوی این. پسره حفظ کنم!
کریس: چه‌مدارکی‌؟! برا چه‌شرکتی؟!
سهون: نمیدونم لوهان میخواد خبر داشته باشی یا نه! پس هیچی نمیتونم بهت بگم اگه‌خودش خواست بهت‌میگه.من دیگه باید برم خدافظ.
پسره ی دیوث حتی نذاشت حرفمو تموم‌کنم الحق که‌خودشیفته و‌بیشوووره.
اه بدرک چیکار‌کنم خو! حتما‌لوهان بهم‌میگه!
عصر صبر میکنم خودش اومدنی بپرسم‌که با یاد اوردی عصر یه سطل اب یخ‌روم‌ریخته شد.
لوهان بهم گفته بود از خونش برم بیرون. به‌اومدنش‌کم مونده بود برا همین‌رفتم تا وسایلی که با خودم اورده بودم‌رو جمع کنم و برم!
(چند ساعت‌بعد)
(لوهان)
به سهون‌گفته بودم مدارکمو‌از خونه برام بیاره چون هم نزدیکای اونجا هم قبلا براش یه کلید داده بودم که اگه‌مشکلی برا سوهو‌پیش اومد بتونه خودشو برسونه برا همین یه کلید زاپاس داشت پیشش( فکر کنم غلطه !) .
بعده اینکه مدارکو ازش گرفتم با پست به کای فرستادم تا هرچه زوودتر کارارو‌شروع کنه!
تصمیم گرفته‌بودم‌یکم دیر به خونه برگردم. دلیلشم اصلا نمیدونستم فقط همچین حسی داشتم!
برا همین رفتم تا این‌چن ساعتو تویه پارکی بشینم!
دیگه نزدیکیای نیمه شب بود که قصد برگشتن کردم. از جام بلند شدم و‌به طرف ماشین حرکت کردم احساس میکردم یکی داره تعقیبم میکنه چن باری به‌پشتم برگشتم ولی هیشکی رو‌ندیدم با خودم‌گفتم حتما خیالاتی شدم و‌به راهم ادامه دادم. پارک‌پیچ‌در‌پیچی‌بود و‌برا همین‌گوشه های پارم اصلا قابل دید نبود و به‌کل‌دور از جامعه بود.
باید برا خارج شدن از پارک از یکی از‌اون‌محلا رد میشدم کمی جلوتر‌رفتم‌که جلوی راهم‌چنتا پسر مست گرفت برگشتم تا از راهی که اومدم‌برگردم‌که دیدم‌پشتتم کسای دیگه ای ایستادن یعنی به‌طور کامل‌دورتادورم. بسته شده بود. منتظر ایستادم‌تا ببینم چی‌ازم‌میخوان.
هیشکدومشون‌حرفی نمیزدن حدود شش نفراینا‌بودن.
رفتم جلوتر تا ببینم حرف حسابشون‌چیه که یکیشون چاقو رو از‌جیبش بیرون‌اورد و‌توهوا تکونش داد…
_هووووی‌چی‌کار‌میکنی؟! بزار سر جاش ببینم!
پسره ی الدنگ مست: اوهووو بچه هاااا صدارو‌شنیدن؟! مثل صورتش صدااشم خیلی خوشگلههه.
_بس کنین!
پسره الدنگ‌مست: حیف که قراره رو‌این صورت خوشگل چنتا نقاشی کوچولو بکشم!!
با این حرفش کپ‌کردم تا اینجای کار نترسیده بودم ولی با این‌گفتش تمامه ترس‌وجودمو‌گرفت چون به شدت از‌خون و‌چاقو و کلا چیزایی که باعث تهوع میشد بدم‌میومد.
عقب عقب رفتم .
_یعنی چی که… میخو
…ای چنتا نقااشی بکشی؟! هان؟! مگه‌من‌بومه نقاشیم؟!
خواشتم از دستشون‌فرار کنم‌که دوتاشون از‌پشت دستامو‌گرفت و کاملا بی حرکت شدم ….
پسری که چاقو‌دستش بود داشت جلو‌میومد و با سر به‌یکیشون اشاره کرد. نفهمیدم‌چی‌گفت ولی با کشیده شدن موهام همه چی رو‌فهمیدم…
(کریس)
نمیتونستم به هیچ‌وجه از اون خونه دل بکنم با این‌که‌مدت کمی اونجا‌بودم ولی خیلی بهش عادت‌کرده‌بودم.
به طرف اتاقش رفتم تا برای اخرین بار یه نگاهی بهش‌بندازم.
با وارد شدن به اتاقش همه ی اتفاقای اون‌چن‌روژ مثل فیلم از جلوی چشام رد شد…
اولین بوسمون … اون شب…. و….
درو بستم و‌به طرف اتاقی که خودم میموندم‌رفتم لباسارو از کمد در اوردم و توی‌چمدون‌گذاشتم ته کیفم یه‌چیزی بود بانگاه کردنش یاد اون‌روز افتادم.
روزی که برا اولین بار اومده بودم اتاقش و‌یواشکی مثل بچه ها ادکلنی که‌روی‌میزش‌بود رو‌کش‌کرفته بودم.
خنده ای روی‌لبام‌جای گرفت . چمدونو‌با خودم اوردم طبقه پایین. یه دفعه دلشوره و‌نگرانی عجیبی رو‌احساس کردم….
اصلا یه جوری شده‌بودم‌حس‌میکردم قراره یه اتفاقه بد بیوفتهه…
به سوهو‌زنگ زدم تا از خوب‌بودنش‌مطمین شم.
اخرای صحبتمون بود که گفت هرچی به لوهان‌زنگ‌میزنه جواب نمیده با این خرفش باعث شد استرس بدی رو‌بگیرم.
به‌لوهان‌زنگ زدم ولی جواب‌نمیداد.
داشتم دیوونه میشدم یه بار دیگه‌زنگ زدم که این دفعه گفت«مشترک مورد نظردردسترس نمیباشد»
نذاشتم دیگه بقیشو‌بگه و چمدونو‌همونجارها کردم و‌به طرف در‌دوویدم.
به طرف پارکینگ رفتم‌و‌با جای خالی ماشینش‌مواجه شدم.
به تمامه اشناهامون‌زنگ‌زدم و‌فهمیدم امروز‌فقط با کای و‌سهون دیداری داشته.
کای که گفت اول صبحی همو‌دیدن پس اون به کل حذف میشه و‌میمونه سهون. به سهون‌زنگ‌زدمو گفت که کی لوهانو
دیده و‌اونم گفت که شش پنج ساعتی میشه از هم‌جدا شدن. و به گفتش بعد از قرارشون میخواست بیاد خونه!
دیگه عقلم‌نمیکشید چیکار کنم.
چن باری بهش زنگ‌زدم‌ولی همچنان در دسترس نبود.
تصمیم‌گرفته‌بودم به همه ی بیمارستانایی که‌امکانشو‌داشت سر به زنم!
(لوهان)
یکی از اون‌عوضیا از‌پشت‌موهامووو کشید منم چون‌امادگی نداشتم‌سرم‌به طرز وحشتناکی به پشت کشیده شد حتی صدای شکستن استخونامم‌شنیدم!
_چی میخواین از مننننننن؟!
همونی که چاقو‌دستش بود با لبخند مسخره ای که‌رو‌صورتش‌بود داشت میومد طرفم!
خداییش‌دروغه بگم‌نترسیدم.
اون‌چاقوی‌مسخره رو‌تو‌هوا تکون. میداد و‌به طرفم‌گام‌بر میداشت.
پسره: آخی چه‌صوو…لت خوشگگلی داری توووووو!!حیف که قراره یکمی‌ خط خطیش کنمممممم!
تمامه بدنم داشت میلرزید بدجور سردم‌شده بود. کمی جلوتر اومد و‌ صورتشو‌درست روبروی صورتم قرار داد قدش از من بلندتر بود برا همین یکمی سرشو‌به پایین مایل کرده بود که باعث میشد صاف زل بزنم به چشاش…
یه دفعه چاقورو درست زیر گردنم قرار داد.
دیگه اشهد و خونده بودم میدوسنتم امشب جونه سالم به‌در نمیبرم فقط یه معجزه لازم‌بود…
_چاقورو..رو بک..ش کن..ار… مث..ل اد..م بگو.. چی‌..میخوای…ن ازم؟!ه..ان؟!
با تته پته حرف زدنم‌من پشت سریام‌زدن‌زیر خنده هم‌عصبی بودم هم ترسیده ….
چاقویی که گذاشته بود زیر گلومو رو فشار داد و‌باعث شد لبه های تیز و‌برندشو حس‌کنم!
پسره: اوخ اوخ ترسیدی خوشگله؟! عیبی نداره الان یه کاری میکنم که هروقت تو اینه‌نگاه کردی یاده امشب و‌من بیوفتی! به به چه شوود!!!
چاقورو از زیر گلوم‌بیرون‌ کشید و‌اورد گذاشت زیر گودی چشام!
از پایین چشام تا زیر چونم یه خط با چاقو‌کشید!
_اییییییی چیکار میکنی عوضی؟!
با این‌کارت چیرو‌میخوای ثابت کنی بیشعور!!!
با این حرفم با چاقو یه خط عمیقدروی گونه سمت راستم کشید…
پسره: اینو‌کشیدم‌که یادت باشه همیشه با طرف مقابلت با ادب صحبت کنی!!!
بعده حرفش‌پشت سریا زدن‌زیر خنده …
همینطوری با چاقو روی صورتم بازی میکرد و هی‌اینور اونورش میکرد.
پسره: من حوصلم سر رفته بیا یه بازی شروع کنیم!
_هه دیوونه‌شدی؟! الان چه وقت بازی؟!
با فشار دادن نوک‌چاقو بهم یاد اور شد که نباید رو‌حرفش حرف بزنم مجبوری قبول‌کردم!
_باشه جهنم و ضرر قبوله!
پسره: خخخخ‌خوبه! حالا من ازت چنتا سوال میپرسم! اگه درست جواب دادی که هیچ‌اما اگه غلط بود یه خط دیگه‌روی صورت بی نقصت میکشم!
_یعنی چی؟! این دیگههههه چه بازی؟! بس کن مسخره بازیتو! تاحالا هرچی‌نگفتم ….
با لگدی که به شکمم زد فهمیدم که باید لال مونی‌بگیرم!
پسره: اوکی‌حله!
شروع میکنیم.
اولین‌سوال اسمت‌چیه؟!
_لوهان
پسره: پس‌چینی هستی اولالا…
اوکی.
سواله بعدی
این وقته شب اینجا چیکار میکنی لوهان؟!
پووف عجب گیری داده بودا مجبور بودم جوابشو‌بدم برا همین یه دروغی سرهم‌کردم و‌گفتم.
_خوابم‌نمیبرد برا همین‌اومدم پارک تا قدم بزنم!
پسره: نعععع نشد دیگه . داری دروغ میگی!
خخخخ دوست داری چطور خطی‌رو‌صورتت بندازم؟! یا اصلا کجاش بندازم ها؟!!!

خب عشقولیا چطور بود؟!
بچه ها من دفعه پیش به همه رمز دادم ولی این دفعه هرکی از قسمت شش به بعد نظر نذاره دیگه رمز‌نمیدم

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





83
نظر بگذارید

avatar
39 نظرات
44 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
36 نظرات نویسندگان
Romzhina_RominAshrbaekyu=minaluriskiii@ نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
shr
مهمان
shr

آخخخخخ آخخخخخ لوهانییییییی… کریس بیااااااااااا

Romzhina_RominA
مهمان
Romzhina_RominA

بیاااااا کررررررررررس فداات عزیزم

baekyu=mina
مهمان
baekyu=mina

okh okh kriiiiiiiis kojaiiiiiii agha in namardiiie chan nafar be yenafaaar :(((((
komaooooo aliiiiie aliiiii komaooooooo tnx^^

Romzhina_RominA
مهمان
Romzhina_RominA

مرسی عزیزم فدات شم اجی اختیار داری

luris
مهمان
luris

خودم همشونو میکشم… /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (31).gif

Romzhina_RominA
مهمان
Romzhina_RominA

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif

kiii@
مهمان
kiii@

واى من پسررو مىکشمممممم به چه حقى /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (51).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (51).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (51).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (27).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (27).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (27).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (27).gif

Romzhina_RominA
مهمان
Romzhina_RominA

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif

چان
مهمان
چان

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif
دوستم لطفااااا چان و بک رو پررنگ تر کن

Romzhina_RominA
مهمان
Romzhina_RominA

اجی هنوز نه بکی داریم تو فیک نه چانی !
ولی قراره باشن