3 👁 بازدید

DILEMMA EP 3

قسمت سوم فیک DILEMMA

پیام رومینا نویسنده ی داستان:

سلاااااااااااااااام!!!
خوبین ؟ خوشین؟! سلامتین؟!
لنگه کفشا ، تابه ها، خلاصه عرچیزی که دستتونه و‌باعاش میخواین منو بفرستین اون یکی دنیا بزارین زمین!!
من یکی تصمیم گرفتم عمراا بزارم اون شخص مرموز و بفهمین!!^_^
بابته کاپل ها هم خیالتون راحت نگران نباشین خودم میدونم دارم چی مینویسم!!!
به خاطر نظرا خیلی خیلی ممنون. برا دفعه اول خیلی خوبه!!
خلاصه نگران هیچی نباشین. بریم ادامه بلکه فرجی شد یکی از کاپل های فرعی معلوم شد.
اوووف دیگه اخر تعطیلات و‌فکر نکنم لتونم‌زود زود اپ کنم

(کریس)
از رنگ‌و‌روی لوهان ترسیده بودم هیچوقت اینطوری نشده بود جز یه موضوع قدیمی.
اره قدیمی لوهان فکر میکرد هیچکس ازش خبر نداره درسته هیچکس اما من جزوه اون هیچکس‌نبودم.
من از همه ی راز های پنهون‌توی زندگی لوهان خبر داشتم.
سعی کردم دیگه به این چیزای پیش و پا افتاده فکر نکنم به جایی که لوهان اشاره کرده بود نگاه کردم .
O_o
اینکه همون‌مرتیکه کثافطه. چطور مارو‌پیدا کرده خواستم لوهانو اروم‌کنم و بگم اونجا هیچی نیست ولی نمیتونستم‌خودمو‌کنترل کنم فکر میکردم کلکشو ساختم ولی انگار باز باید حالیش کنم که نباید دوروبر لوهان بپلکه.
خلاصه با هزار بدبختی ارومش کردم و باهم رفتیم داخل بیمارستان.
میخواستیم بریم از بخش بپرسیم ببینیم کجا بردنش که چشم به یه نفر خورد.
اممم قیافش خیلی اشنا بود.
لوهان: کریس اونجارو نگاه کن. اون‌سهونه ! اینجا چیکا میکنه؟!
اوووف اره لوهان راس میگه اون سهون بود .
سهون متوجه ماشد و با سرعت به طرفمون اومد .
سهون: اوه شما اینجایین؟!خیلی وقته که سوهو رو به اتاق عمل بردن.
_اوه‌پس دیرکردیم. نگفتن چی شده ؟!
سهون:نه هنوز خبری نشده.
سه نفری رفتیم نشستیم رو‌صندلی های جلوی اتاق عمل.
لوهان خیلی خسته بود برا همین سرشو تکیه داد به دیوار پشت سرش و خوابید.
منم که فکرم مشغول اون مرتیکه بود و کلا حواسم جای دیگه.
سهون: کریس کریس کرررررریس.
با تکونای سهون به خودم‌اومدم.
اروم طوری که فقط خودمون بشنویم گفت: پاشو بریم حیاط . اینجا حرف بزنیم‌ممکنه لوهان بیدار بشه.
حق باسهون بود لوهان وسطمون‌نشسته بود و‌ میدونستم که خوابش خیلی سبکه.
براهمین بدون سروصدا رفتیم خیاط.
همینطوری چند دقیقه ای بدون حرف داشتیم قدم میزدیم که سهون یه چیزی گفت که باعث شد چشام چهارتا که سهله هشتابشه.
سهون: لوهان گیه؟!
ها؟ چی گفت این الان؟! برا چی پرسید همچین چیزی رو؟!!
_نه. براچی میپرسی؟! چی‌شده باعث شد اینو بپرسی؟!
سهون: واقعا؟! ام خب.
_خب چی؟؟!
سهون: من لوهانو یه پسر مغرور و سرد میذونستم و فکر میکردم اصلا احساساتی نباشه ولی وقتی الان تو بیمارستان اینطوری دیدمش گفتم شاید نسبت به سوهو.
_بسه. نخیر همچین چیزی وجود نداره.
فکر اینکه عاشقش باشه تنمو‌میلرزوند.صدای اه سهونو شنیدم که با خودش گفت آه حیف شد واقعا!!
سهون: من از لوهان خوشم‌اومده پسر خوشگلیه.
لوهان اگه گ/ی بود تا حالا بهش اعتراف کرده بودم بیخیال شدم و داخل بیمارستان رفتم لوهانو‌دیدم که سرپا ایستاده و به در اتاق عمل زل زده.
(لوهان)
باز دیده بودمش نه انگار این کابوس پایانی نداره. با لکنت روبه کریس کردمو ازش پرسیدم که اون‌هنوز اونجاس؟!
کریس سعی داشت ارومم کنه و دلیل این حالتمو بپرسه ولی اون که از چیزی خبر نداشت پس نمیتونستم باهاش دردودل کنم.وارد بیمارستان شدیم و به طرف‌بخش پذیرش به راه افتادیم.
عهه سهون اینجا چیکار میکنه.
_کریس اونجارو! سهون اینجاست! اون اینجا چیکار میکنه!
کریس جوابی به سوالم‌نداد.
سهونو دیذم‌که متوجه حضورمون شده بود و‌داشت با سرعت خودشو بهمون نزدیک میکرد.
سهون: اوه شما اینجایین؟!خیلی وقته که سوهو رو به اتاق عمل بردن.
کریس:اوه‌پس دیرکردیم. نگفتن چی شده ؟!
سهون:نه هنوز خبری نشده.
سه نفری رفتیم نشستیم رو‌صندلی های جلوی اتاق عمل.
خیلی خسته بودم برا همین سرمو‌به دیوار تکیه دادمو چشامو بستم.
بعده چند دیقه صدای سهونو شنیدم که کریسو‌صدا میکرد.
سهون: کریس پاشو بیا حیاط باهم حرف بزنیم اینجا بشینیم ممکنه لوهان بیدار بشه.
من فقط چشامو‌بسته بودم وگرنه نخوابیده بودم.
احساس کردم دوتاشونم پاشدن رفتن حیاط
آخیییییییش بالاخره میتونم راحت باخودم حرف بزنم.
هرکی‌میدید فکر میکرد رسما دیوونم اخه کدوم ادم عاقلی با خودش حرف میزنه.
از یه طرف فکرم مشغول گذشته بود از یه ظرف پیشه‌سوهوسوهو‌بهترین دوستم‌بود بهتر از دوست بود همیشه دردودلامو با اون تقسیم‌میکردم ولی به اونم‌نتونسته بودم ترس بزرگ زندگیمو‌بگم.
ترس از دست دادن سوهو باعث میشد اشک‌تو چشام‌جمع بشه ولی خیلی وقت بود به خودم قول داده بود دیگه گریه‌رو‌بزارم‌کنار.
اوووف از نشستن خسته شدم. پاشدم و‌جلوی اتاق عمل‌ایستادم . استرس بدی وجودمو‌گرفته‌بود.
احساس کردم دستی رو‌شونم قرار گرفت.
به‌کنارم نگاه کردم کریسو‌دیدم که دسشتو‌رو‌شونم قرار داده بود و‌فشارش میداد.
برای اینکه خیالشو‌راحت کنم
_حالم خوبه نگران نباش. سهون تو حیاط بهت چی‌گفت؟! ازش پرسیدی که چرا اینجاست؟!
کریس از این حرفم شوکه شد ولی زود خودشو جمع و‌جور کرد.
(کریس)
با سوالی که لوهان پرسید شوکه شدم. فکر میکرد خوابیده باشه. نمیتونستم حقیقتو‌بهش بگم مطمینم بودم خیلی عصبانی میشه.
_ چیزه هاصی نگفت فقط خالتو میپرسید دلیل این نگرانیتو. و بابته جشن اخره هفته ازش عذرخواهی کردم و گفتم‌که نمیتونیم شرکت کنیم.
لوهان: نمیتونست همینجا و از خودم خالمو بپرسه؟!
بفرما حالا من چی سرهم کنم بگم بهش؟!
_خواب بودی نخواست بیدارت کنه .
لوهان:اوکی
معلوم بود که قانع نشده ولی سوالی نکرد .
همینطوری زل زده بودیم به در که با صدای تیکی باز شد. جراح با لباس سبزش خارج شد اه اه که من‌چقدر بدم‌میاد از این رنگ.
باز رنگ لوهان شد گچ.
_حاله دوستمون چطوره؟!
دکتر سرشو پایین انداخت و‌درحالی که دستکش هاشو در میاورد. گفت متاسفم. وضع جسمی دوستتون واقعا بد.دست راست و‌پای چپش شکستن. یکی از دنده های قفسه سینش هم شکسته و
باعث ایجاد مشکلات تنفسی شدن.
با شنیدن این حرفا هم‌من هم‌لوهان شکست خوردیملنگان لنگان رفتیم و باز روی صندلی ها نشستیم.
لوهان با شروع کرده بود به خراشیدنه دستاش.
_لوهان یه بار دیگه اینکارو بکنی به خدا دستاتو بهم میچسبونم.
لوهان با این حرفم به خودش اومد و دستاشو ول کرد. استرس و نکرانی از سر روش میبارید.
نمیتونستم این وضعیتشو تحمل کنم. من این لوهان‌و‌دوست نداشتم.
_این چه وضعشه لوهان. چرا اینطوری شدی تو؟ ببینم تو همون لوهان قوی و‌مغروری؟! خودتو درست کن و به حالت قبلت برگرد. مطمینم‌سوهو هم دوست نداشت اینطوری ببینتت. پس به حالت قبل برگرد اینطوری سوهو روهم ناراحت میکنی‌.
لوهان:اره حق باتو بدجور‌ خودمو باختم. اوکی .
دیدم که یه نفس عمیق کشید و چشاشو بست. بعد خودشو‌ول کرد.
به صورتش نگاه کردم هنوز‌نمیتونستم به خودم بقبولونم که عاشق بهترین‌دوستم‌شدم. اره من عاشق لوهان شده بودم از همون‌موقعی که براش اون دردسر بزرگ‌درست شد.
(لوهان)
حق با کریس بود سعی کردم خودمو‌جمع کنم نفس عمیقی کشیدمو‌چشامو‌بستم. احساس کردم‌یکی بهم خیره شده. وقتی چشامو باز کردم‌‌کریسو‌دیدم که با یه لبخند گوشه لبش بهم خیره شده تعجب کردم ولی به روی خودم‌نیاوردم. وقتی متوجه نگاهم شد دستپاچگی رو‌توی حرکاتش احساس کردم.
خندم گرفته بود ریز ریز میخندیدم که کریس برگشت طرفم. همین چشاشو چپکی کرده بود که دیگه نتونستم جلوی‌خودمو بگیرم شروع کردم به قهقهه زدن.
(کریس)
اوخ‌اوخ‌کررریس بدبخت شدی بفرما سوتی دادی. ببین چه ریزریزهم میخنده برگشتم نگاش کردم که دیدم شروع کرد به قهقهه زدن. وا‌مگه چی‌رو‌صورته من هست که این هی منو‌میبینه شروع میکنه به خندیدن.
وای صدای خنده هاش دیوونم‌میکرد هم‌میخواستم به خندیدن ادامه بده هم ….
خواستم بخث و‌عوضکنم.
_اهم لولو سهونو ندیدی؟!
لوهان: نه مگه نگفتی باهم رفتیم حیاطو اون از اونجا خدافظی کرد رفت؟!
اوه‌اوه یه سوتی دیگه اره راست میگه وقتی گفتم ازش به خاطر مهمونی عذر خواهی کردم اونم خدافظی کرد و رفت.
حالا من چطوری ماستمالی کنم؟!
_عه اره ا..م راس م..یگی.
لوهان باز خندش گرفته بود اههههه این چرا هیع میخنده.
_چرا میخندی؟!
لوهان: توهم بودی به این قیافه ای که گرفتی میخندیدی . از صد فرسخی معلومه داری بهم میبافی تا یه چیزی تحویلم بدی.
ولی من چون از اونجایی که الان حوصله ندارم بیشتر از این سوال پیچت نمیکنم خخخخخ.
به خدا این یه دفعه بخنده من نمیتونم خودمو کنترل کنم گفته باشم.
متوجه‌دستی شدم که جلو چشام تکون داده میشد‌‌.
اهم اوهوم من باز رفته بودم تو هَپَروتالیسون.(بله بله کلمه های جدید دارم بهتون یاد میدم خخخ سه بار پشت سرهم بگین)و از دنیا غافل شده بودم.
لوهان: کریس یوهوووووو کجایی ؟! ببینم پاک عاشق شدیا . از صبح تمام علایم عاشقی رو‌داری نگی نگفتی خخخخخ
ای بزنم کتلت شی کریس که همه چی رو‌داری لو میدی این همه مدت عادی رفتار کرده بودیا. خو چیکار کنم این مظلوم شدن لوهان باز زد سیستمای مغزمو سوزوند. اهم باید خودمو‌جمع کنم.
_چیییش چه عاشق شدنی لولو. قاطی کردیا‌ .تو که میدونی من از دخترا خوشم‌نمیاد.
لوهان: به به چشمم روشن پس راسته. حالا بگوب ببینیم طرف کیه ؟ شاید شناختیمش!!خخخخخخخ
جو‌بدجو خطرناک بود آی خدای من شکرت راه نجات پیدا کردم
_لولو نگاه کن ببین سوهو‌رو دارن میبرن بخش.
گفتم الان باز دستپاچه میشه و‌خودشو‌میبازه ولی نه به قولش عمل کرده بود خودشو‌جمع و‌جو کرده بود شده بود همون‌لوهانی که من عاشقش شده‌بودم.
لوهان: اوکی. چرا همچین میکنی؟! به من گفتی ارامشم و حفظ کنم ولی الان خودت بدتر از من
استرس گرفتی. اصلا ولش پاشوووو دنباله تختش راه بیوفتیم.
(لوهان)
اومدن سوهو برای کریس خیلی مفید شد چون معلومه بدجور خوشحاله شده وگرنه‌میدونست تا اعتراف نکنه‌ول کنش نیستم‌.
یعنی زمان بندی تا این حد دقیق. میدونستم‌کریس گیه خودش بهم گفته بود .
کریس: پاششو دیگه.
شاخ درمیاوردم‌اگه این الان وسط افکار نمیپرید
پاشدیم دنباله دکتر سوهو به راه افتادیم حس این دانشجوهایی رو‌داشتم که دنباله استاد افتادن برا نمره گیری. خداروشکر که تا حالا همچین اتفاقی برام نیوفتاده بود.
رفتیم اتاقه دکتر. همچین حرف خاص و‌مهمی نزدی فقط گفت زمان میبره تا شکستگی هاش بهبود پیدا کنن و به حالت اول برگرده براهمین یه مدت اینجل بستری و‌تحت نظر میمونه.
خب من الان باید خوشحال باشم یا ناراحت؟! بیخی بابا مهم اینه سوهو هموز پیشمونه.
از دکتر تشکر کردیمو از اتاقش خارج شدیم . در زدیم و این دفعه وارد اتاق سوهو شدیم (چه اتاق تو اتاقی شدا)
عههههه اینکه سهوووونه مگه نرفته بود این؟ چشام دقیقا این شکلی شده بودنo_O.کریس وضعش از‌من بدتر بود صد در صد داره فکر میکنه‌ که چی‌میخواد جوابمو بده.
سهون: سلام شما دوتا اینجایین؟!
‌_پ ن پ عمه ی منه اینجا واستاده.‌
سهون مگه تو نرفته بودی؟!
سهون: نه کی گفته که من رفتم؟
کریس: عه ام ..چیزه ..س..هون اینجایی.. من ف..کردم رفت..ی اخه به من گفتی میره دیگههه خدااافظی کردی.
یه‌لحظه واسا ببینم این میمون (کریس) چرا‌چشاشو همچین میکنه.
خدایا این شادیا رو از ما نگیر. ببین کیارو با ما ۷ میلیارد کردی!!
هنوزسوهو به هوش نیومده بود براهمین سه تامونم تو اتاق منتظرش بودیم. گوشی سهون زنک خورد وبایه معذرت خواهی از اتاق خارج شد.
منم چیزی درمرود رفتن سهون از دروغ گلنبه ی کریس نپرسیدم ازش.
بعده چند دقیقه سهون‌وارد
شد .
سهون: بچه ها دوستم زنگ زده بود براش توضیح‌دادم این جریانو توی آگاهی اشنا داره میتونه بهمون‌کمک کنه تا کسی‌رو‌که به سوهو‌زد و‌فرار کرد رو‌پیدا کنیم.
_خوبه . سهون از کمکات واقعا ممنونیم کاش بشه جبرانشون کرد. با ابنکه مارو‌دقیق نمیشناسی ولی کمکای زیادی بهمون کردی.
سهون با یه خواهش میکنمی سرجاش نشست.
از این فضا خسته شده بودم برا همین اروم به کریس اشاره کردم‌که دارم میرم حیاط نگرانم نباشه‌ .
از اتاق خارج شدم و به طرف حیاط راه افتادم از جلوی پذیرش رد شدم که یه نفر نظرمو جلب کرد. اشنا میزد ولی نمیتونستم تشخیص بدمش. برا همین بیخیالش شدم و رفتم حیاط. قدم میزدم و به گذشتم فکر میکردم گذشته ای که قسمتی از اون شده بود کابوس هرشبم.
بابای من رییس یکی از شرکت های اصلی کره بود و دشمنای زیادی داشت. همه چیز خوب بود همه چیز. زندگی راحت و خوبی داشتیم تا اینکه بابام قسمتی از سهام یه کارخونه رو خرید و این مصادف شد با…
یه شب همه چیز عوض شد. بابام طبقه پایینه خونمون توی اتاق کارش بود و مامانم تو اشپزخونه و منم کنارش وبهش کمک میکردم که یه دفعه صدای شلیک گلوله اومد . ترسیدیم و مامانم دستپاچه شد. منو برد به اتاق خوابشون و گفت برم زیر تخت اخرین جمله ای که مامانم بهم گفته بود شده زنگ گوشم.
لوهان از اینجا بیرون نیا. تا وقتی که دنبالت نیومدم بیرون نیا . خیلی دوست دارم پسرم.
همین که حرفش تموم شد سرپا ایستاد و یه دفعه در با تمام شدتش باز شد . دستمو روی دهنم گذاشتم تا لااقل از صدای گریم کم بشه. نفهمیدم
چی شد ولی وقتی به خودم‌اومدم مادرمو کف زمین و توی خون پیداش کردم دسته یه مردو دیدم که ضربانه مادرمو چک کرد تنها چیزی که از اون مرد به یاد دارم خالکوبی منحصر به فرد روی دستش بود‌ . بعد از خارج شدن اونا
دسته مادرمو تو‌دستام گرفتم و شروع کردم به گریه کردن از اون ثانیه به بعد به خودم قول دادم انتقامشونو بگیرم. برا همین با سرعت اژ اتاق خارج شدم و به طرف پنجره رفتم تا شاید بتونم چهره یکیشونو ببینم و‌موفق شدم. ام یه قیافه خاصی داشت چشماش خمار بود انگار که…
به خودم‌اومدم و‌کسی رو‌کنارم حس کردم‌بقل دستمو‌نگاه کردم کریس پیشم نشسته بود.وقتی متوجه خودم‌شدم دیدم صورتم خیسه و بدون اینکه بفهمم اشک از چشام‌سرازیر شده بود. کریس: لوهان امروز خیلی گریه میکنی چی باعث شذه لولوی مغرور‌ما جلوی‌همه گریه‌کنه؟!
اره راست میگغت من به‌خودم‌اجازه‌نمیدادم تا در ملع عام‌گریه کنم فکر کنم کریس اولین دفعش‌بود که اشکامو میدید.
کریس: لوهان‌نمیخوای مشکلتو‌با من درمیون بزاری؟! اعتماد نداری؟؟!
نه من به کریس خیلی اعتماد داشتم‌ولی نمیهواستم‌کسی از این واقعه خبر دار بشه.
(کریس)
داشتم‌نمایش بازی میکردم میدونستم درد لوهان چیه!!
ولی از اینکه نمیتونم‌پیشه عشقم باشم‌و‌بهش کمک کنم و باری از دوشاب نحیفش کم کنم اعصابم خورد بود.
میخواستم‌توی موقعیت مناسب بهش بگم از همه چی خبر دارم ولی از عکس العملش میترسیدم.
_لوهان ….
چطووور بود عشقولیاا
اممم میدووونم گند بود. ولی بچه ها حداکثر توانمو به کار بردم که خوب در بیاد.‌
این قسمت به بعد دیگه رمان سزیع پیش‌میره و‌اتفاقای زیادی میوفته….



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





82
نظر بگذارید

avatar
41 نظرات
41 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
39 نظرات نویسندگان
Romzhina_RominAjokeeshrpark fatimaRomzhina نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
jokee
مهمان
jokee

کریس از کجا همه چیو میدونه؟؟/
الان من گیج شدم/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (10).gif

shr
مهمان
shr

عالیییییی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (47).gif

Romzhina_RominA
مهمان
Romzhina_RominA

مغسییییییییییییییییییییی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/flirty4-smiley.gif

park fatima
مهمان
park fatima

من توی داسی غرق شدم هههههه /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (15).gif

Romzhina_RominA
مهمان
Romzhina_RominA

خخخخ فدات شم الهی عزیزم

baekyu(mina)
مهمان
baekyu(mina)

kkk kris khryliiii aliii boood :)))))))) bicharee luluuu :(((((
komaooo aliiie aliiii tnx^^

Romzhina_RominA
مهمان
Romzhina_RominA

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/279419_biggestgrin.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/flirty4-smiley.gif
مرسی فدات شم

maryjin
مهمان

ادومه میخوام میسی

Romzhina_RominA
مهمان
Romzhina_RominA

خواهش میکنم عزیزم