5 👁 بازدید

DILEMMA EP 2

قسمت دوم فیک DILEMMA

پیام رومینا نویسنده ی داستان:

سلااااااااااممممم من اومدم با یه قسمت دیگه از رمان (غیرممکن)
خوووووووبین؟خووووشین؟! سلااامتین؟؟! من که با شما روبوسی عیدو‌نکردم‌ یکی اینور یکی اونور.‌ساله‌نو‌مبااارک. البته اخراشه دیگه. خوش میگذره تعطیلااااات؟ فقط چنروز مونده تا کابوسای مدرسه باز شروع بشن.
خب بچه ها نظرای قسمت قبلی ماله همه رو‌جواب دادم. ممنون از وقتی که گذاشتین واسه این رمان. امیدوارم تعداد نظرا از اینم بیشتر بشن‌.
همه ازم اسم‌کاپلارو‌میخواستن خب به نظرم اگه از الان‌کاپلا لو‌برن دیگه انگیزه ای واسه خوندن پیدا نمیشه. ولی مطمین باشین همه کاپلا هستن. چون داسی رو‌تازه دارم مینویسم فعلا معلوم‌نیست کی کاپلا ظاهر شن ولی مطمینم به‌مغزتووون خطور نمیکنه. پس لطفا به‌خودن رمان ادامه‌بدین‌و‌صبور باشین. و‌انتظار نداشته باشین‌همه چی یهویی اتفاق بیوفته پس یکم زمان‌میبره.
برا تعداد نظرا هم خب بهتره‌از راه حل همیشگی استفاده کنیم من اسمه کسایی رو که نظر میذارن یادداشت میکنم که وقتی قسمتی رمزی شد فقط به اونا بدم.
پس کسایی که میخونن ولی نظر نمیذارن به فکر این مسیله هم باشن.
خب بسه دیگه این همه حرف زدن
بهتره اینم بگم چون این فیکه اوله منه ممکنه زیاد خوب‌نباشه تمامه تلاشمو‌میکنم تا براتون بهترینارو بنویسم. این قسمت یکی از قسمتای مورد علاقه منه امیدوارم‌که شماهم‌خوشتون بیاد ازش. برررریم ادامه …
اهان تا یادم نرفته بهتون بگم بچه ها این داستان درمورده دوزمانه تو قسمت اول اولاش زمانه حاله. و فلش بک ها برمیگردن به عقب و‌زمان دانشجو‌بودنشونو‌میگه وقتی فلش بک تموم میشه درواقع داستان برمیگرده به زمان حال و روند عادیشو‌نشون میده. که..

پست آپدیت شد

هیچکس از اون واقعه ای که درگذشته براش اتفاق افتاده بود خبر نداشت. نمیتونست به کسی بگه نمیتونست خودشو از اون‌ترس بزرگ آزاد کنه ترسی که هر وقت یادش میوفتاد باعث میشد چهارستون بدنش بلرزه.
[پایان فلش بک]
(زمان حال)
وای اخ اخ کمررررررم من کی اینجا خوابم برد اخه؟با سرگیجه و گردن درد بدی که داشتم میخواستم از اتفاقی که افتاده سر در بیارم یکمی که به دورو اطرافم نگاه کردم چشم به ساعت دیواری افتاد.یااااا خدابکشتم که دیگه من شوره این دیر کردنا رو در اوردم.اه اه حالا با چه رویی برم شرکت؟ پاشدم همونطور که غرغر میکردم پریدم حموم.بعده یه ربع که دراومدم زود حاظر شدم و سوییچ ماشینو از رو اپن قاپیدمو پیش به سوی بدبختییی.همچین میگم بدبختی که انگار قراره چیکارکنم؟!! .
همین که نشستم تو ماشینم اولین کاری که کردم فلشمو زدم به دستگاهو روشنش کردم. وقتی تو ماشین بودم حتما باید اهنگ گوش‌میدادم نه هر اهنگی ،فقط اهنگای بدون کلام وپیانوچون ارامش عجیبی رو بهم منتقل میکردن بسه دیگه این همه وراجی .ماشینو روشن کردمو راه افتادم.پشته‌چراغ قرمز ایستاده بودم
اوووووف خدای من !چطوری میتونم فراموشش کنم!! اولین دوربرگردانی رو که دیدیم پیچیدم. بدو بدو از اسانسور بالا رفتم همینطوری تو اسانسوربودم هی به پیشونیم میکوبیدم و‌زیرلب غرغر میکردم که یه چیزی که باید زودار از اینا یادم میوفتاد افتاد
^ جـــــــــــــــلســـــــــه^
وای خدا!!بمیری که با یه خواب بردنت‌رو‌مبل چقده کار دسته خودت دادی. همینطور که داشتم با خودم حرف میزدم اسانسور ایستاد. با سرعت باد رفتم از‌خونه برگه هایی که توش مشخصات یکی از استخدامی هابود رو‌برداشتم . بالاخره بعده یه عالمه وقت تلف کنی رسیدم شرکت. همچین پله هارو دوبه یکی پشت سرهم می ذاشتم که
کسی ندونسته فکر میکرد یکی مرده یاطوریش شده.خلاصه با هر بدبختی بود رسیدم اتاقم همینکه درو باز کردم شترررق دمااااغم مرحوووم شد دماغه نازنینمو‌زدی داغون کردی همچین‌بزنم که‌دکورصورتت‌بهم بریزه.جالب اینجاست که داشتم ایناروبا صدای بلندی میگفتم همین که‌چشامو باز کردم دیدم یه هرکول جلوم واستاده فکر نکنین هیکلی بودا نخیر قدی داشت بسییی بلند. نگامو انداختم تو چشاش و ازاون‌نگاه خطرناکا کردم که کریس میگفت وقتی اینطوری نگاه میکنی ادم شلوارشو خراب میکنه.
همینکه نگاهمو دید نیششو بست و رفت کنار حالا میتونستم کسایی رو پشتش بودن ببینم!!
یعنی اینا علم غیب داشتن که میدونستن‌من الان میامو‌ به خاطرم سرپا ایستادن؟؟!
همینطوری که داشتم‌موقعیتو‌تجزیه تحلیل میکردم متوجه خنده های ریز بکهیون شدم!!
بعلههههه حالا دوزاریم افتاااد. اینا دارن به غرغرای من میخندن.
بخندین بخندین نوبته منم میرسهههه.
بدون توجه به خنده هاشون رفتم سرجام‌نشستن. اون هرکول زرافه هم وقتی دید من بیحرف نشستم اونم برگشت نشست سرجاش .
_ سلام.بابت دیرکردنم معذرت خواهی میکنم یک سری مشکلاتی برام پیش اومد که دلیل این دیر کردنم رو‌موجه میکنه.
من لوهان هستم مدیر و رییس این شرکت . خب همتون به خوبی از دلیل برگزار شدن این جلسه فوری خبر دارین و امیدوارم که با من موافق باشین.
اون هرکول که فکر کنم یکی از کارکنان جدید شرکت بود شروع کرد به حرف زدن.
واسا ببینم کارمند جدید؟!
من چرا خبر ندارم؟؟!!
من پارک چانیول هستم یکی از کارمندای جدید شرکت !o_O
کاملا متوجه نکاهای متعجبتون هستم من رو…
سوهو: لوهان من ایشون رو استخدام کردم تو این مدتی که نبودی کمک زیادی برامون کرد برا همین جای داشت تو این جلسه اون هم حضور داشته باشه!
وقتی سوهو‌میگه باید باشه یعنی
حتما چیزی میدونه که داره میگه! بیخیال این مسیله شدم و منتظر شدم بقیه نظراشونو بگن و باهم بحث کنیم!
بعده سه ساعت جلسه که به نظرم خیلی سرسام اور بود بالاخره به موافقت رسیدیم‌و قرار شد یک سری از کارگرهارو اخراج کنیم .
صورت جلسه رو‌نوشتم و کناراسممو امضا کردمو دادم تا کریس بده بقیه هم امضا کنن. با اشاره به کریس بهش فهموندم که کلافه‌شدم اونم زود گرفت منظورمو‌با یه تکونددادن سرش فهمیدم که میگه همه چیرو‌ بسپر به من و برو!
بله دیگه بالاخره کریس دسته راستمه و‌از همه بهتر منو‌میفهمه !!
ازش تشکر کردم‌و با عذرخواهی از اینکه زود دارم جلسه رو‌ترک‌میکنم‌ از صندلیم پاشدم.
قبل از رفتن پوشه ای که صبح یادم رفته یود برش دارم‌و‌باعث نابود شدن بینیم‌شد رو رو‌میز منشیم‌گذاشتم و‌د‌برو‌که رفتیم.
تویه ماشین همش به نگاهای خیره و عجیب چانیول فکر میکردمو هیچ دلیلی براش پیدا نکردم برا همین بیخیال این‌موضوع شدمو‌گفتم حتما اشتباه میکنم.
رسیدم خونه و وارد اسانسور شدم وقتی رسیدم به واحد خودم‌کاغذی‌رو‌روی در‌دیدم.
شروع‌کردم به‌خوندنش…
[فلش بک]
(لوهان)
با فکر کردن به این که دارم اشتباه میبینمو‌اون کسی نیست که فکر‌میکنم راهمو کج کردمو‌با سرعت دانشگاهو‌ترک‌کردم.
میشنیدم‌که کریس اسممو‌فریاد میزد ولی توجهی نکردم رفتم اونور خیابون‌و‌منتظر شدم تا کریس و‌سوهو‌هم‌بهم‌برسن.
میدونستم‌که‌وقتی برسن سوال پیچم‌میکنن‌و‌دلیل این رفتارمو‌میپرسن برا همین داشتم برا خودم‌دروغ میساختم که یه با شنیدن صدای فریاد یه صدای اشنا به خودم اومدم.
جلومو‌نگاه کردم‌دیدم همه دوره یه‌چیزی جمع شدن و‌صدای گریه یه نفر می اومد جلوتر رفتم این حسه فضولی اهم ببخشید کنجکاوی تحریکم‌میکرد که به اون‌ همهمه وارد بشم. با جلوتر‌رفتنم همه‌چی داشت
واضح تر میشد تا جایی که حتی به چشام هم‌نمیتونستم اعتماد کنم!
یه‌پسر افتاده بود زمین و‌دوروبرش پر بود از خونهایی که از سرش خارج‌میشد بالاسرش کریس رو‌دیدم که ایستاده وداره گریه میکنه‌و‌درخواست کمک میکنه از مردمی که‌دورمون جمع شده بودن.
یه دفعه دیدم‌کریس داره صدام میکنه کریس: لوهان زود باش زود باش زنگ بزن امبولانس بیاد چرا معطلی پس؟
تا من به خودم‌بیام و‌بفهمم دوروبرم چه خبره امبولانس رسیده بود.
خدایا من‌چرا سوهو‌رو‌نمیبینم پس کجاس؟!
نکنه باز؟! اخ اخ سوهو کافیه گیررررت بیارم من میدونمو توووو!
تصمیم‌گرفتم‌از‌کریس بپرسم‌که پس سوهو‌کجاست تا بتونم براش یه نقشه درست و‌حسابی بکشم!
_ کریس؟! سوهو‌کوش پس؟! نکنه باز رفته اونجا؟!
کریس: لوهان حالت خوبه؟!
میفهمی چی داری میگی؟ چرا چرت و‌پرت میگی؟! احتمال میدم هنوز از شوک‌ماجرا درنیومده باشی ولی سوهو رو‌دارن میبرن بیمارستان بدو تا گمشون‌نکردیم!
_بیمارستان برا چی؟؟
کریس:o_O
لوهان وقته شوخی هاتو‌ندارم . بس کن.
_اوه نه نکنه اون پسر سوهو بود؟ نه خدای من؟!
کریس: لوهان قاطی کردی هیونگ؟ همین چند دیقه پیش سوهو رو زمین دراز کشیده بود غرق خون بود نگو‌که نشناختی!!
اره من سوهو‌رو شناخته بودم ولی نمیخواستم باور کنم. چون باور اینکه اون صورت مهربون و چشایی‌که همیشه به ادم حسه این که من‌پشتتم‌نگران نباش رو‌انتقال میدادن الان دیگه بسته باشه!
یه آژانس کرفتیم و دنباله آمبولانس به راه افتادیم بعده چند دقیقه که برا ما چن ساعت بود به بیمارستان رسیدیم!
(کریس)
داشتم با لوهان حرف میزدم که یه دفعه متوجه شدیم پیشمون نیست پشتمو نگاه کردمو‌دیدم به یه نقطه خیره شده! منم بلافاصله به همونحا نگاه کردم ولی چیزی که جلب توجه بکنه رو‌ندیدم وقتی برگشتم با جای خالی لوهان‌مواجه
شدم.
سوهو:لوهان چرا همچین کرد؟!
_نمیدونم ولی بدو تا گمش نکردیم!
همینطوری داشتم اسمشو‌صدا میکردم که از دردانشگاه خارج شدیم ‌.
سوهو: اوناهاش اونوره خیابونه!
_اره دیدمش!
داشتیم با احتیاط اونور خیابون میرفتیم که.جووووومپ
صدای برخورد چیزی‌رو شنیدم با برگشان به پشتم سوهو رو غرق خون دیدم.
یه کصافطی بهش زده بود و الفرار.فریادکشیدم و‌ رفتم بالاسرش نشستم مردم دورمونو احاطه کرده بودن.ازشون درخواسته کمک‌میکردم.
لوهانو دیدم که منگ ایستاده بود و‌منرو نگاه میکرد.
_ لوهان زود باش زود باش زنگ بزن امبولانس بیاد چرا معطلی پس؟
تا اون به خودش بیاد امبولانس رسید واومدن بالا سره سوهو.
_لوهان : کریس؟! سوهو‌کوش پس؟! نکنه باز رفته اونجا؟!
_لوهان حالت خوبه؟!
میفهمی چی داری میگی؟ چرا چرت و‌پرت میگی؟! احتمال میدم هنوز از شوک‌ماجرا درنیومده باشی ولی سوهو رو‌دارن میبرن بیمارستان بدو تا گمشون‌نکردیم!
لوهان:بیمارستان برا چی؟؟
منومیگی چشام شده بود پیاله!! :o_O
اوه‌اوه وضعه لوهان خراب بود هنوز باورش نشده بود که سوهو‌تصادف کرده.
_لوهان وقته شوخی هاتو‌ندارم . بس کن.
_اوه نه نکنه اون پسر سوهو بود؟ نه خدای من؟!
کریس: لوهان قاطی کردی هیونگ؟ همین چند دیقه پیش سوهو رو زمین دراز کشیده بود غرق خون بود نگو‌که نشناختی!!
دیدم رفت تو خودش تازه به عمق فاجعه پی برده بود . یه آژانس گرفتیمو دنباله امبولانس راه افتادیم.
تویه ماشین هیچکدوممون خرفی نزدیم . دوتامونم استرس داشتیم. دستای لوهانو گرفتم چون داشت پوست دستشو نابود میکرد. انگاربهش برق وصل کرده باشن دستشو از تو دستم کشید بیرونو دوباره شروع کرد به خط انداختن روی دستاش. اووف داشت اعصابمو داغون میکرد.خیلی کم پیش میومد همچین کنه ولی خب باز انگار از اون روزا بود که دیگه
خبری از لوهان قوی و‌مغرور نیست دوباره شده بود لوهان معصوم همونی که صورتش نشون‌میداد.
باز دستاشو تو‌دستم گرفتم اینبار دیگه مقاومتی نکرد و گذاشت دستاشو بگیرم. بالاخره رسیدیم به بیمارستان.
از ماشین پیاده شدیم پولو حساب کردم برگشتم ببینم لوهان در‌چه حاله که ترسی رو‌توی چشماش احساس کردم فکر کردم به خاطر سوهو باشه ولی. با نگاه کردن به امتداد جایی که خیره شده بود متوجه چیزه عجیبی شدم.
داشت به یه نفر‌نگاه میکرد.
اون طرف هم کاملا زل زده بود به‌لوهان و لبخند مسخره ای روی لباش بود.
لوهان همینطوری بدون هیچگونه حرکتی ایستاده بود حتی نفس هم نمیکشیدتکونش دادم به‌خودش اومد. سرشو به طرفم چرخوند‌.
لوهان با دستش به همون جایی که داشت نگاه میکرد اشاره کرد گفت.
لوهان: هنوزم اونجا ایستاده؟
نگاه کردم به صورتش تاحالا اینطوری ندیده بودمش رنگ و‌روش مثل گچ‌سفید شده بود دستاش میلرزید و با لکنت حرف میزد. نگاه کردم به همونجایی که اشاره میکرد.
اوه نه خدای من این چطوور ممکنه؟؟؟
نکنه دارم خواب میبینم؟!!
واقعا باید به چیزی که‌میبینم اعتماد کنم؟!
چطوووور بووود بچه ها؟؟؟!
منتظره نظرا و‌پیشنهاداتتون هستماا



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





100
نظر بگذارید

avatar
51 نظرات
49 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
44 نظرات نویسندگان
Romzhina_RominAjokerناهیدshrpark fatima نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Romzhina_RominA
مهمان
Romzhina_RominA

مرسی عزیزم!
ولی مجبور شدم این فلش بکهارو بردارم چون خیلیا نمیتونستن درک کنن چی به چی میشه/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif

joker
مهمان
joker

ممنون راستی این فلش بک ها خیلی باحال کرده داستان رو

Romzhina_RominA
مهمان
Romzhina_RominA

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/279419_biggestgrin.gif

ناهید
مهمان
ناهید

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (26).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

Romzhina_RominA
مهمان
Romzhina_RominA

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gifمرسی عزیزم

shr
مهمان
shr

انقدر هیجانی مینویسی که من الان تا آخر نخونم نمیتونم برم درس بخونم

Romzhina_RominA
مهمان
Romzhina_RominA

وای مرسی عزیزم نظره لطفته خانومی!
خخخ خو چی بگم الان

park fatima
مهمان
park fatima

خیلی جالبه/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/13.gif

Romzhina_RominA
مهمان
Romzhina_RominA

ممنون اجی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/279419_biggestgrin.gif