3 👁 بازدید

DILEMMA EP 10

قسمت 10 فیک DILEMMA

پیام رومینا نویسنده ی داستان:

سلامممممممممممممی دوباااره!
ابن اولین قسمت دو‌رقمی ماستااا!!!
بروبچ اهم‌اهومممم خواستم به اطلاعتون برسونم روال داسی این قسمت عوض میشه! و میشه گفت تقریبا داسی رو نصف کردیم !یادتونه‌قسمت اولو دوم در‌مورد شرکتشون‌بود؟! حالا رسیدیم به همون‌زمان! گفتم که یهوویی گیج نشین!
همونجایی که لوهان با دیدن کاغذ روی در مونده بودا همونجا!!
خب حالا دیگه بپریم ادامه

(چندماه بعد)
لوهان.
این‌چن ماه بهترین روزای عمرم بووودن!
هیچ‌فکر نمی کردم کریس همچین‌آدمی باشه!
تو این چن ماه خیلی بهش وابسته شده بودم نمیتونستم یه دقیقه هم به نبودنش فکر کنم ولی خب اینو‌اون‌نمیدونست چون غرورم بهم اجازه نمیداد همچین چیزی رو بهش بگم!
کارای شرکت راه افتاده بود و‌الان من مدیر یه شرک تبزرگ تویه سئول بودم! با وسواس کارکنان شرکتمو انتخاب میکردم و‌روی همه چیز دقت خاصی رو‌به کار میبردم!
کریس شده بود دسته راست بنده و‌سوهو هم کارای مشاوره ای بودجه ی شرکتو برعهده داشت! در این بین یه فرد دیگه هم به جمعمون پیوسته بود….
یه پسر خیلی باحال و‌شوخ طبع. وقتای استراحت همیشه با دلقک بازیاش باعث میشد لبخند روی لبامون نقش ببنده!
تو‌حال و‌هوای خودم بودمو‌داشتم به کذشته و اتفاقی این مدت فکر میکردم که با پرتاب خودکاری به طرفم تاعدل صندلی رو از دست دادم و چون صندلی چرخ داشت پشت پشت رفت و چرخش گیر کرد به خودکاری که به من هدف گیری شده بود و کله پا افتادم زمین!
_اخخخخخخخخخخخ
صدای ریز خنده هایی می شنیدیم که با صدای اخ من تبدیل به قهقهه شد و‌کله ساختمون رو‌فرا گرفت.
__اوخ اوخ دردت گرفت اهو‌کوچولو میخوای بیام‌ماساژت بدم خوب شی؟! یا به…
_ببند دره گاله رو بکی ببندددددددددد.
با حرص از جام بلند شدم و با قدمای محکم به طرفش رقتم بدبخت کپ‌کرده بود منم به زور خندمو‌ قورت دادم و به بهش نزدیک‌شدم همون‌چن سانتی که قدم ازش بلند تر بود کارمو راحتتر میکرد!
_چن دفعه بهت بگم ؟! حق نداری به من بگی اهو؟!
با تته پته ای که‌معلوم بود هیبت ترسنالوکم روش تاثیر گذاشته جواب داد.
بکی: اخ .. اخه… چرا نمیتونم من بگم؟!… کریس که همیشه بهت میگه؟!…چرا با اون کاری ندااری؟!..
با باز شدن در و وارد شدن کریس به اتاق
بکی یه نفس راحت کشید.
ولی کور خونده اون‌هنوز کامل منو نشناخته!
بی توجه به مریس به کارم ادامه دادم وبه بکی نزدیکتر شدم! بکی که دید خطر از سرش رفع نشده عقب عقب رفت ولی از پشت خورد به دیوار منم که داشتم بهش نزدیکتر میشدم و خبری از ماری که میخواستم‌بکنم نداشت باعث میشد نتونه اون زیون یه متری شو‌تکون بده و حرف بزنه!
کریسم‌که کلا شکه شده بود بدخبت!
منم داشتم به زور خندمو میخوردم که گند نزنم به بازیم!
هی به بکی نزدیک و‌نزدکیتر شدم و با نزدیک شدن من اونم سرشو میبرد پایین و روی دیوار سرمیخورد و‌میرفت پایینتر !
منظره ای بود بسی دیدینی!
تا این که بکی نشست روی زمین و منم مبجوری اومدم پایین و‌نشستم روی یه پام.
لبامو‌بردم نزدیک گوشش و سعی کردم وقتی حرف میزنم لبام با لاله ی گوشش تماس پیدا کنه!
_ یه بار دیگه حرفی رو‌که گفته بودی رو‌تکرار کن!
خخخخ صدایی ازش بیرون‌نمی یومد برا همین ادامه دادم.
_اهووو کوچولووو ! نه؟!! من اهوووو کوچولوووام!
همینطوری هیع اهو‌کوچولو رو‌کش میدادم ! اخر سر نتونستم تحمل کنم و‌ با خنده ازش دور شدم وقتی تازه متوجه وضعیت شد یه‌نگاه برزخی بهم‌انداخت و روشو‌کرد طرف کریس:
بکی: خدا به دادت برسه کریس! من بهت از همینجا از خدای متعال صبر و‌ شکیبایی رو‌در مقابل کارای ایشون برات طلب میکنم!
ایشالله که خدای بزرگ و‌تعالی این خواسته ی بنده حقیر رو مستجاب بنماین و‌شما رو ….
کریس:بسهه بکی ! کم‌چرت و‌پرت بگو! حالا هم‌گمشو‌بیرون‌من با عشقم کار دارم!
خخخخخخ همیشه همینطوریه! تا بکی میاد یکم ادا در بیاره کریس میزنه پرو بالش! نیگا نکنین این عشقه من اینقده اهو‌ذلیله ها! وگرنه بیرون واسخ بقیه یه جذبه ای داره که بیا ببین برا همین کله کارکنای شرکت ازش مثل سگ‌میترسن!
بکی: اوووووو ! عشقم ! کار
پس من رفعه زحمت کنم و‌مزاحم کارای شما دوتا کفتر عاشق نشم!
با خودکارس که بکی به طرفم پرتاب کرده بود این دفعه خودشو‌مورد هدف قرار دادم و به طرفش پرتاب کردم و به جایی که نباید میخورد خورد !
بکی: ایییییی بمیری لولو! جای دیگه نبود بندازی؟!
_نع! حالا هم اکه بدترشو‌نمیخوای گم‌شو بیرون از اتاقم! خجالتم خو‌ب چیزیه ! پزو پرو واستاده تو اتاقه مدیر داره فک میزنه!
بکی: نوچ نوچ نمک به حروووما! اگه من نبودم که شما بساط خندتون میزون نبود!
_پس قبول‌داری که دلقکی؟!خخخخ
بکی: نه ؟! من همچین حرفی زدم اخه؟! ایشششششش من رفتم باو شماهم به کارتون برسین خخخخ! عشقممممم!
بعد با تاسف براش سر تکون دادم و با رفته بکی سرمو‌به طرف کریس برگردوندم که دیدم داره م با یه لبخند قشنگ بهم نگاه میکنه!
تو این مدت بسی بی جنبه شده بودم و با هر یکی از این نگاه های کریس دلم قیلی ویلی میرفت ولی خو‌هنوز من بهش کلمه ‌ی دوستت دارمو‌نگفته بودم‌خخخخخ
ولی تصمیم داشتم هرچه زوودتر بهش بگم چون واقعا کریسو از ته قلبم دوست داشتم!
کریس به طرف اومد و منو‌تو‌بقلش گرفت منم دستامو دورش حلقه کردم سرشو‌گذاشت روی شونمو‌توی گوشم‌گفت:
امروز خیلی خوشگل شدی! واقعا فکر منو‌نمیکنیا!
ترجیح دادم‌سکوت بکنمو از این موقعیت استفاده ی کامل رو‌ببرم!
خوشدو ازم‌جدا کرد و صورتشو‌درست مقابله صورتم قرار داد یه چشمام خیره شده بود!
کریس: من دیوونه این چشام میدونی دیگه نه؟!
لبخندی از روی رضایت زدم.
نگاهشو‌از روی چشام به طرف لبام‌سوق داد و منم متقابلا همین کارو‌کردم!
به لباش عادت کرده بودم و شده بودن جزیی از وجودم اون لبایی که متعلق به من بودن!
(کریس)
نگاهمو از روی چشاش به طرف لباش کشیدم!
اون لبای صورتی منو وسوسه میکرد.
دلم میخواست ….
صورتمو اروم اروم به
نزدکتر کردم!
اروم لبامو روی لباش گذاشتم و شروع کردم به بوسیدنشون.
اونم بعده چند ثانیه ای جوابمو داد و شروع کردیم به بوسیدن هم.
با اشتیاق لباشو توی دهنم میکشیدم و میبوسیدمشون!
زبونمو توی دهنش بردم‌.
نمیخواستم اسیبی به اون لبای صورتی برسه برای همین زیاده روی نکردم .
معلوم بود لوهان نفس کم اورده برا همین لبامو از لباش جدا کردمو به چشاش نگاه کردم. اون هنوز بهم نگفته بود دوسم داره ولی من میتونستم برق دوست داشتنو از توی چشای الماسیش ببینم!
روی لباش یه بوسه کوتاه زدمو به طرف در حرکت کردم و از پشت دستمو‌براش تکون دادم!
امشب باید برم به خونه خودم یه سری بزنم و چنتا کار دیگه دارم که باید انجام بدم در نتیجه شب و‌نمیتونم بیام لولو خان!
مواظبه خودت باش و …
دیکه حرفمو ادامه ندادم و با گفتن خدافظ و فعلا از اتاقش اومدم بیرون!
(لوهان)
از اینکه شب قرار بود نیاد خونه خیلی ناراحت شدم به بودنش توی اتاقه بقلیم عادت کرده بودمو حس امنیت فوق العاده ای روبهم منتقل میکرد از اینکه امشب این حس نیود بدجو خورده بود تو ذوقم برا همین زود کارامو کردم رفتم خونه!
همین که رسیدم اول پریدک اشپزخونه برا خودم یه قهوه گذاشتم تا یکم ارامش بگیرم!
بعدش رفتم طبقه ی بالا و لباسامو عوض کردم. یه شلوار ورزشی سیاه با یه تی شرت که بهش میخورد و باهاش ست بود پوشیدم وقتی از راحتی لباسام مطمین شدم از اتاق خارج شدم و به طرف پله ها رفتم توی راهرو چشم به اینه قدی که روی یکی از دیوارا نصب بود خورد! جلوتر رفتم و خودمو توش برانداز کردم.
نسبتا جای زخمای روی صورتم رفتخ بود ولی همچنان زخو روی گونمو و ابروم باقی مونده بود و مشکلی که همیشه قرار بود باهام باشه مشکل تنفسیم‌بود هروقت زیادی هیجان زده یا عصبانی و‌یا هرچیزی که باعث میشد
استرس بگیرم از نفس کشیدنم‌جلوگیری میکرد و برام سخت میشد..
بیخیال این حرفاشدمو به طرف پله ها رفتم‌نگاهی بهشون‌انداختم حس بچیگم گل کرده بودو تصمیم گرفتم از روی نرده ها سر بخورم.
به نرده ها نزدیک شدمو نشستم روووش.
وووووویووووووو یوهووو.
و اخره مسیر پاهامو گذاشنم زمینو به طرف اشپزخونه قدم برداشتم!
یادم باشه هرچن وقت یکبار اینطوری تکرارش کنم!
قهوه مو برداشتم و رفتم‌روی کاناپه نشستم و‌باز فکرم به سمت پدر مادرم کشیده شد!
همینطوری با فکر به اونا روی کاناپه خوابم برد.
وای اخ اخ کمررررررم من کی اینجا خوابم برد اخه؟با سرگیجه و گردن درد بدی که داشتم میخواستم از اتفاقی که افتاده سر در بیارم یکمی که به دورو اطرافم نگاه کردم چشم به ساعت دیواری افتاد.یااااا خدابکشتم که دیگه من شوره این دیر کردنا رو در اوردم.اه اه حالا با چه رویی برم شرکت؟ پاشدم همونطور که غرغر میکردم پریدم حموم.بعده یه ربع که دراومدم زود حاظر شدم و سوییچ ماشینو از رو اپن قاپیدمو پیش به سوی بدبختییی.همچین میگم بدبختی که انگار قراره چیکارکنم؟!! .
همین که نشستم تو ماشینم اولین کاری که کردم فلشمو زدم به دستگاهو روشنش کردم.ماشینو روشن کردمو راه افتادم.پشته‌چراغ قرمز ایستاده بودم
اوووووف خدای من !چطوری میتونم فراموشش کنم!! اولین دوربرگردانی رو که دیدیم پیچیدم. بدو بدو از اسانسور بالا رفتم همینطوری تو اسانسوربودم هی به پیشونیم میکوبیدم و‌زیرلب غرغر میکردم که یه چیزی که باید زودار از اینا یادم میوفتاد افتاد
^ جـــــــــــــــلســـــــــه^
وای خدا!!بمیری که با یه خواب بردنت‌رو‌مبل چقده کار دسته خودت دادی. همینطور که داشتم با خودم حرف میزدم اسانسور ایستاد. با سرعت باد رفتم از‌خونه برگه هایی که توش مشخصات یکی از استخدامی هابود
رو‌برداشتم . بالاخره بعده یه عالمه وقت تلف کنی رسیدم شرکت. همچین پله هارو دوبه یکی پشت سرهم می ذاشتم که کسی ندونسته فکر میکرد یکی مرده یاطوریش شده.خلاصه با هر بدبختی بود رسیدم اتاقم همینکه درو باز کردم شترررق دمااااغم مرحوووم شد دماغه نازنینمو‌زدی داغون کردی همچین‌بزنم که‌دکورصورتت‌بهم بریزه.جالب اینجاست که داشتم ایناروبا صدای بلندی میگفتم همین که‌چشامو باز کردم دیدم یه هرکول جلوم واستاده فکر نکنین هیکلی بودا نخیر قدی داشت بسییی بلند. نگامو انداختم تو چشاش و ازاون‌نگاه خطرناکا کردم که کریس میگفت وقتی اینطوری نگاه میکنی ادم شلوارشو خراب میکنه.
همینکه نگاهمو دید نیششو بست و رفت کنار حالا میتونستم کسایی رو پشتش بودن ببینم!!
یعنی اینا علم غیب داشتن که میدونستن‌من الان میامو‌ به خاطرم سرپا ایستادن؟؟!
همینطوری که داشتم‌موقعیتو‌تجزیه تحلیل میکردم متوجه خنده های ریز بکهیون شدم!!
بعلههههه حالا دوزاریم افتاااد. اینا دارن به غرغرای من میخندن.
بخندین بخندین نوبته منم میرسهههههه.
بدون توجه به خنده هاشون رفتم سرجام‌نشستن. اون هرکول زرافه هم وقتی دید من بیحرف نشستم اونم برگشت نشست سرجاش .
_ سلام.بابت دیرکردنم معذرت خواهی میکنم یک سری مشکلاتی برام پیش اومد که دلیل این دیر کردنم رو‌موجه میکنه.
من لوهان هستم مدیر و رییس این شرکت . خب همتون به خوبی از دلیل برگزار شدن این جلسه فوری خبر دارین و امیدوارم که با من موافق باشین.
اون هرکول که فکر کنم یکی از کارکنان جدید شرکت بود شروع کرد به حرف زدن.
واسا ببینم کارمند جدید؟!
من چرا خبر ندارم؟؟!!
من پارک چانیول هستم یکی از کارمندای جدید شرکت !o_O
کاملا متوجه نکاهای متعجبتون هستم من رو…
سوهو: لوهان من ایشون رو استخدام کردم
تو این مدتی که نبودی کمک زیادی برامون کرد برا همین جای داشت تو این جلسه اون هم حضور داشته باشه!
وقتی سوهو‌میگه باید باشه یعنی
حتما چیزی میدونه که داره میگه! بیخیال این مسیله شدم و منتظر شدم بقیه نظراشونو بگن و باهم بحث کنیم!
بعده سه ساعت جلسه که به نظرم خیلی سرسام اور بود بالاخره به موافقت رسیدیم‌و قرار شد یک سری از کارگرهارو اخراج کنیم .
صورت جلسه رو‌نوشتم و کناراسممو امضا کردمو دادم تا کریس بده بقیه هم امضا کنن. با اشاره به کریس بهش فهموندم که کلافه‌شدم اونم زود گرفت منظورمو‌با یه تکونددادن سرش فهمیدم که میگه همه چیرو‌ بسپر به من و برو!
بله دیگه بالاخره کریس دسته راستمه و‌از همه بهتر منو‌میفهمه !!
ازش تشکر کردم‌و با عذرخواهی از اینکه زود دارم جلسه رو‌ترک‌میکنم‌ از صندلیم پاشدم.
قبل از رفتن پوشه ای که صبح یادم رفته یود برش دارم‌و‌باعث نابود شدن بینیم‌شد رو رو‌میز منشیم‌گذاشتم و‌د‌برو‌که رفتیم.
تویه ماشین همش به نگاهای خیره و عجیب چانیول فکر میکردمو هیچ دلیلی
براش پیدا نکردم برا همین بیخیال این‌موضوع شدمو‌گفتم حتما اشتباه میکنم.
رسیدم خونه و وارد اسانسور شدم وقتی رسیدم به واحد خودم‌کاغذی‌رو‌روی در‌دیدم.
چسبشو از جا کندمو شروع کردم به خوندنش!
چیر خاصی ننوشته بود فقط اخره صفحه با خط بزرگن نوشته شده بود
«بالاخــــــره پیدآت کردمممممم»
یکمی برام مبهم و‌چرت اومد گفتم حتما شوخی بچه های همسایس ولیلا علامتی که درست زیر نوشتش بود باعث شد ….
یوهاهاهاها!
منتظره قسمت بعدی لطفا



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





73
نظر بگذارید

avatar
33 نظرات
40 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
33 نظرات نویسندگان
Romzhina_RominAjokerafsanehRomzhinashr نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
joker
مهمان
joker

ای کیههههههههههههههه؟؟؟؟؟

Romzhina_RominA
مهمان
Romzhina_RominA

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gif

afsaneh
مهمان
afsaneh

slm uni ali bud mamnoon

Romzhina_RominA
مهمان
Romzhina_RominA

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif

shr
مهمان
shr

من مرررگگگ عررررررر یعنی کی پیداش کردههههههه؟؟؟؟؟؟

Romzhina
مهمان
Romzhina

خدانکنه عزیزم

sepinood
مهمان
sepinood

چرا آدمو تو خماری می ذاری؟!/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (31).gif
ولی قشنگ بودا……/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (54).gif

Romzhina_RominA
مهمان
Romzhina_RominA

چون کرم دارم اجی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/279419_biggestgrin.gif

maryjin
مهمان

به قوهه الهی این کریس اینارو بشه امین./wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (60).gif

Romzhina_RominA
مهمان
Romzhina_RominA

امین