9 👁 بازدید

BETTING OR LOVE EP10

سلام دوستای عزیزم اینم قسمت دهم فیک زیبای فرح جون

پیام کیم فرح جون نویسنده ی داستان:

سلاممم دوستای گلم خوبین….ممنون بابت جواب سوال من حالا جواب میدم ۱.لوهان،کای۲.چانی،بکی۳.دی او۴.سوهو،تاعو،چن۵.شیومین۶.سهون۷.لی۸.کریس خب حالا سوال بعدآهنگ موردعلاقه اتون ازاکسو مرسی بفرماییدادامه…..

اینم یه بیوگرافی از دوست خوبمون

سلام کیم فرح جون هستم نویسنده ازشرط بندی تاعشق

اسمم فرحنازه 22سالمه سرگرمیم رقص،رمان،فیلم وسریال وموزیکه
ازآشپزی خوشم نمیاد بنظرمن زیباترین چیزها آرامش خواب کره ی جنوبی هند وخون آشام هستن البته که خوردن فراموش نمیشه
تقریبا هفت ساله کی پاپیم وبا2pmشناختم کی پاپ رو بعدش دابل اس وحالا اکسو گروه های دیگه رودرحد معمول دوست دارم بیست نفرخواننده ی اولم همین توپی ام دابل اس ونه نفرازاکسو هستش بازیگرایی که دوست دارم جانگ ایل وو ،مایکی یوچون،گنگ یووکیم سوهیون هستن محشربازی میکنن
آهنگ موردعلاقه ام تواکسو:انجل،اکسواکسو،اوردوز،بیبی دونت کرای هست
بقیه هم دوست دارماولی اینابیشتر
خب دیگه اگه سوالی بود بپرسید عجقای من ازنظرای قشنگتون هم ممنون

وباخستگی روی لوهان افتادم
لوهان:هی کای بلندشو خفه شدم …خودم درددارم اینجاهم که راحت نیست زیاد توهم تن گنده وسنگینتو انداختی ومن بدبخت
_هی…هی…یه دقیقه صبرکن نفسم جابیاد
خودمو باخستگی ازروش کنارکشیدم که همون دقیقه زیرم خالی شدوافتادم روی زمین کنارراحتی
_آییییی…..
لوهان:چی شدی؟
_آخ …عوضی میخواستی چی بشه کوری؟نمیبینی افتادم زمین …دردم اومد
خنده ای کردوگفت:خیرسرت تازه اعتراف کردی دوستم داری این چه نوع رفتارباعشقته؟!!
چشم غره ای بهش رفتم وهمونجورکه بادردبلندمیشدم گفتم:توچجورعشقی هستی که باهام اینجوری رفتارمیکنی؟
دوباره گفتم:لوهان واقعا باهام میمونی؟
یکم سکوت کرد حس کردم هنوزم تردیدداره امابالاخره گفت:گفتم که آره پاشوجمع وجورکنیم بریم پایین …امروزبرنامه ات چیه؟
_مثل همیشه امروزمیبرمتون کشتی رانی وتاشب همونجاییم سری تکون داد وبلندشد معلومه یکم دردداره ولی بااین وجودبه این دردعادت داره لباساشوپوشید منم بلندشدم لباسامو برداشتم وتنم کردم
(لوهان)
واقعا صبح ودلنشین آغازکرده بودم جداازدردکوچیکی که داشتم حالا یه دوست پسرخوشتیپ داشتم که حواسش بهم هست
نگاهی بهش انداختم بازم پیش خودم اعتراف کردم که خوشتیپه …چی ازاین بهتر یه مدت از شر پسرای مختلف وعجق وجق راحت بودم
دستش رودورشونه ام انداخت وباچشکی باهام همقدم شد لبخندی زدم
هنوزیکم دردداشتم ولی عادت کرده بودم به لذتش می ارزید
کای رفت اتاقش لباس عوض کنه منم رفتم اتاقمون
_هه،ای بابا این دوتاروباش تاصبح داشتن وز وز میکردن حالا خوابشون برده …اااا راستی یادم رفت شماره کای روبگیرم ازش ….رفتم ودوشی گرفتم وسریع لباسمو بایه تیشرت سفید وشلوارجین مشکی عوض کردم یه کلاه مشکی هم گذاشتم روی سرم خیلی بهم میومد
ازبرق لب همیشگی ام استفاده کردم وبادست تارهای موهای روی پیشونیم روکمی مرتب کردم تک گوشواره ستاره مشکی رنگمو به گوش چپم انداختم وراه افتادم طرف اتاق کای …..واقعا کای بایدافتخارکنه همچین جیگری نصیبش شده
باخوشحالی به سمت اتاق کای قدم برمیداشتم نزدیک اتاقش بودم که باچیزی که دیدم اخمام توهم رفت
_بازم این پسره ….لعنت به این شانس
رفتم نزدیک ترکه متوجه ام شد
لبخندمصنوعی زدم :سلام توبایددی او باشی درسته؟وقت نشدخوب آشناشیم دوست کای بودی نه؟
سری تکون دادوبازمثل دفعه قبل ازپایین تابالانگاهی بهم انداخت انگارخشگل ندیده هه چشماش یه جوری بودن اگه بهت زل میزد خیلی ترسناک بود(واقعا اززل زدن دی او میترسم بچه ها)
صدای کای روشنیدم:هی دی او …چرانمیای توپسر؟
صداش هرلحظه نزدیک ترمیشد
_ببخشیدطول کشید آماد…..اااات…لولوتوهم اینجایی چراصدام نکردی؟ونگاه خریدارانه ای بهم انداخت که فهمیدم از تیپم خوشش اومده
خودش یه تیشرت مشکی وکلاه کپ مشکی وشلوارکتان قهوه ای پاش بود خیلی خوب شده بودخوشم میونددرهرشرایطی مثل خودم تیپ میزد
_دی او رودیدم وقت نشدصدات کنم
کای:دی او بالوهان آشناشدی؟
دی اوسری تکون دادو بااون نگاه عجیب غریبش گفت:آره آشناشدم
کای:راستی لوهان ..چانی وبکی کجان؟
_خواب بودن دیشب تاصبح بیداربودنوحرف میزدن
کای:که اینطور…بریم پایین باآقای جانگ کاردارم بعدم سه نفره میریم میگردیم تابعدازظهرکه میخوام توریستارو برای گردش باکشتی ببرم
سری تکون دادم اما دی او راضی بنظرنمیرسیدانگارفکرمیکرددوستشوازش دزدیدم
دی او:پس من میرم خونه کای
کای باتعجب برگشتونگاهی بهش کرد:چرا؟کارمهمی داری؟
دی او:نه….کاری ندارم گفتم شایدبخوایدتنهابگردید
باخودم گفتم یعنی چیزی میدونه که این حرفوزد؟!!!
کای لبخندی زد :این چه حرفیه پسر …کاری که نداری پس باهامون میای
برای اینکه ضایع نباشه منم بالبخندگفتم:خوشحال میشم همراهمیمون کنی
بدون اینکه نگام کنه سری تکون دادنمیتونست این سرچندکیلویی روتکون نده وزبون بازکنه؟؟
رفتم جلوتروقدم هام روباکای تنظیم کردم برگشت طرفم وجوری که دی او نشنوه گفت:چه خوردنی شدی
چشم غره ای بهش رفتم :نه که صبح نخوردیم
چشماشوواسه ام گردکردبعدزدزیرخنده :خیلی بانمکی لولو …
دستشوجلوآورد ولپموکشید بلافاصله دستشوکنارزدم وباچشم به دی او که اخمی روی صورتش بوداشاره کردم
کای برگشت طرفشوگفت:دی او چراانقدرعقبی بیااینجاباماراه بیا خجالت نکش لولودیگه ازخودمونه
دی اولبخندی که مصنوعی بودنش دادمیزدتحویلمون دادوگفت:میدونم کای توفکربودم
دیگه هیچکدوممون تاپایین حرفی نزدیم
کای:اینجابشینید تابرم وبرگردم
نشستیم روراحتی های اونجا
پنج دقیقه ازرفتن کای میگذشت سکوت ما طولانی شده بود خودمو روی کاناپه جابه جاکردموگفتم:دی اوچندسالته؟
بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت :بیست وچهار
_یعنی یکسال ازمنوکای بزرگتری ولی چجوری باکای همکلاس بودین؟
دی او:یکسالوبه دلایلی نتونستم بخونم
دیگه هیچی نگفتم
دودقیقه بعدش کای اومد:ببخشید بچه ها ساعت چهارمیریم برای گشتن باکشتی ،فرداظهرهم میریم چجو…
_واقعا؟!فکرکردم چجونمیریم دیگه
کای:چرانریم تازه دی اوهم میاد
دی اوباتعجب بهش نگاه کرد:یادم نمیادگفته باشم میام
کای:میای چون من میگم برای روحیه ات هم خوبه شدی مثل کپک
دی اواخمی کردوروشوبرگردوند
یه تفاهم دیگه بین منو کای ..هرچی ازدهنمون دراومدبه دوستامون میگیم …ازهتل خارج شدیم
کای:خب موافقین بریم کافی شاپی چیزی؟
سری تکون دادم دی او هم که انگاربراش مهم نبودوعادت کرده بودکای براشون تصمیم بگیره کجابرن
بعدازیه گشت وگذار که میدونم اگه دی او نبود خیلی بیشترخوش میگذشت چون بعضی مواقع واقعابدبه منوکای نگاه میکردبرگشتیم هتل تااینجا روزخوبی بودتقریبااااا..
تارفتیم تو دوتامیرغضب تولابی نشسته بودن
وتادیدنم به سمتم اومدن ودست به کمروطلبکارجلوم ایستادن
نگاهشون به کای ودی او افتادوابرویی بالاانداختن
بکی:به به….چه عجب چشممون به جمالتون روشن شد اونم نه تنها تنها…
چانی:ماآدم نیستیم یااینکه دوست تازه پیداکردی وماروفراموش کردی
بکی:لوهان شیرموحلالت نمیکنم این بودجواب این همه خوبی من درحقت …اینکه کارودوروزه به این دوتابچه سوسول بفروشی
چانی سری تکون دادوگفت:واقعا که زحمتش یه تکون برای بیدارکردنمون بود که اون زبون کوچیکوخشگلتو بچرخونی وبگی هی عشقای من داریم میریم بیرون خبرمرگتون زبونم لال نمیاین
اون دونفر یه نفس حرف میزدنوماحتی دی او باتعجب شاهد این غرغراشون بودیم
بکی:ماروبرداشتی آوردی تواین کشورغریب بایدازمون مواظبت کنی اونوقت…..وبابغضی ساختگی روشوکرداونور
چانی:ما….
_بسههههه…نکنه تاشب میخواین ادامه بدین این چرت وپرتاچیه؟دیونه ها خب دیشب تاصبح دیدم که بیدارینوباهم پچ پچ میکنین صبحم دیدم خوابین دلم نیومدبیدارتون کنم …هی بشکنه دستی که نمک نداره اینه جواب خوبی من؟
کای که جفتم بود پقی زدزیرخنده ودی اوهم برای اولین باردیدم لبخندرولباشه این بچه لبخندم بلدبود ورونمیکرد
کای:وای خدا ..شماسه تاچقدربانمکین هی چانی ،بکی برای جبران بعدازظهرمیبرمتون یه جای خوب باشه؟
بکی:واقعاااا؟؟کجامیریم؟
وسریع اومدچسبیدبه کای وباعشوه دوتاپلک زد
روموکردم طرف دیگه این مسخره بازیای بکی برام تکراری بود وحساسیتی روش نداشتم
امادی اوباتعجب زیادی زل زده بودبه بکی …..هه بیچاره فکرکنم هنگ کرده دوروزه چه خل وچلایی افتادن توزندگیش
کای دستشوگذاشت روصورت بکی وسعی میکردعقب بزندش
کای:هی چانی بیابرداراینوببرعین کنه میمونه هیچی باباولم کن میبرمت کشتی سواری خوبه…
بکی چشاش برقی زد میدونستم عاشق کشتی بود سریع زوی پا بلندشد وبوسه محکمی به لپ کای زد
که دی او سریع کشیدش عقب همه باتعجب به این کاردی او نگاه کردیم
دی او:چکارمیکنی؟
اینوبه بکی گفتوخونسردبهش نگاه کرد
بکی:چکارمیکنم دوستم روماچ کردم نکنه بایدبهت غرامت بدم
دی او اخمی کرد:اون یه پسره …چطورمیتونی ببوسیش ؟
بکی :یعنی چی؟یعنی چون پسره ودخترنیست نبایدماچش کنم پس ببین
اونوقت سریع بوسه ای رولپ خوددی اوزد که باعث شد چشماش ازحدقه بزنه بیرون
ماهم بلندزدیم زیرخنده
دی او بکی رونمیشناخت …وای خدا چه صحنه ی جالبی
کای:هی دی اوچشماتوجمع کنه بابا…
دی او:پسرکه خرس گنده ..خجالت بکش این چکاری بود؟
بکی رفت وچسبیدبه چانی
چانی بوسه ای روی موهاش زد
دی او:نگوکه شمادوتا…..
بکی:عزیزم درست فکرکردی .که چی؟
دی او روشوکردطرف کای:کای نگوکه بااین جورآدمادوستی؟
اخمی کردم الان این به ماتوهین کرد؟؟
باهمون اخم گفتم:مگه ماچمونه؟
دی اواومدچیزی بگه که کای باعصبانیت گفت:بسه نمیخوام چیزی ازهیچکدومتون بشنوم آره دی او اینا دوستای منن مشکلت چیه؟هان؟
دی اوباعصبانیت گفت:هیچی ولی انتظارنداشته باش بااینا تنهات بزارم
گفتم:وکیل وصیشی؟
دی او:توفکرکن آره
چانی:لوهان…کای…منوبکی میریم تایک ساعت دیگه برمیگردیم مشکلی که نداره؟
کای:نه چانی فقط تاچهاراینجا باشید که راه بیفتیم
میدونستم چانی قصدش عوض کردن جوبود
دوتایی بدون اینکه محل به دی او بدن رفتن
اعصابم حسابی بهم ریخته بود
کای دی او روبردیه گوشه وشروع کردباهاش حرف زدن وبعدازچنددقیقه باهم برگشتن
کای:لوهان دی او میخوادیه چیزی بگه
وبه دی اواشاره ای کرد
دی اونگاهشودوخت به شیشه ی پشت سرم
دی او:معذرت میخوام یه دفعه عصبانی شدم وبدبرداشت کردم
نمیخواستم بهش محل بدم برای همین باصدایی که چندان راضی به نظرنمیرسیدم اونم فقط بخاطرکای گفتم :اشکالی نداره فقط دیگه تکرارنشه چون تحمل نمیکنم…
برگشت وبااخم چشم غره ای بهم رفت….

خب چطوربودددد؟؟؟…نظر…..



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





90
نظر بگذارید

avatar
49 نظرات
41 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
49 نظرات نویسندگان
مهرنوشparvane joonshrbaekyuminasepid نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
مهرنوش
مهمان
مهرنوش

هعی دنیا… من که رمز نداشتم نفهمیدم چی شد/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif

parvane joon
مهمان
parvane joon

وای این دی او چه عصبیه و کاملا معلومه که عاشق.ککککککککککک
دیگه نمیدونه لوهان کار خودشو با کای کرده/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/11.gif

مسییییییییییییییییی

shr
مهمان
shr

کای و دی او جدا بشن من خودکشی میکنماااا

baekyumina
مهمان
baekyumina

oh ih D.O. asabaniii misheee kheeeyliii ….. kkkk aliii joood baeky :))) komaooo merciiiii goode tnx^^

sepid
مهمان
sepid

دی او جان عزیزم آخه چیکار این بچه ها داری…
آجی به من رمز نمیدی….؟!!!
لطفا…