15 👁 بازدید

BETTING OR LOVE EP18

سلام دوستای عزیزم اینم قسمت 18 فیک زیبای فرح جون

پیام کیم فرح جون نویسنده ی داستان:

سلام عزیزانم خوبین خوشین؟عیدخوشگذشتتتت …خب بالاخره من برگشتم درجریان نظرات هم هستمواصلاراضی نیستم الان شارژ ندارم ولی توچندروزآینده جواب نظراتومیدم یادتون باشه اونایی که تنبلی میکنن ونظرنمیدن قسمت رمزی نزدیکه …..مرسی بفرمایید ادامه

که یکدفعه دیدم
چشماش بازه وداره بهم نگاه میکنه
_کای توهنوزنخوابیدی؟
سرفه ای کردوگفت :دلت براتون تنگ شده؟
سری تکون دادم :آره ..آخه ماسه تا یک روزهم نبود که ازهم جداباشیم میدونی که چی میگم؟
کای:اوهوم میدونم همش تقصیرمنه که الان اینجایی اگه من نبودم..
_ساکت شوکای…من خودم خواستم پیش توباشم پس دیگه چرت نگو میدونی که چقدربرام عزیزی…
لبخندی روی لبش اومد :خوشحالم اینومیشنوم
بلندشدم دستموگذاشتم روی پیشونیش هنوزیکم تب داشت داروهاشوبهش دادم بایک تب بر ودوباره خوابوندمش این دفعه مثل یه بچه سریع خوابش برد خودم هم باکمی نگرانی که برای مریض بودن کای تودلم بود خوابم برد
بانورخورشید که مستقیم پدرصلواتی توچشمم بود ازخواب بیدارشدم ..سرموخاروندم ویه نگاه به اطراف کردم تازه سیستم مغزم داشت بالا میومد..
_اوه…کای…
یعنی کجارفته ؟سرجاش نبود
بلند شدم همه جای کلبه رو نگاه کردم که دربازشد وکای هیزم به دست اومدداخل
_هی حالت چطوره؟چراازسرجات بلندشدی ؟هنوزمریضی؟
کای:لوهان عزیزم آروم باش حالم خوبه خوبه ..توپ…اصلاعالی
خنده ام گرفت ازلحنش..
کای:فقط هیزم تموم شده رفتم بیارم ازانبارهمین
_باشه الان صبحانه روآماده میکنم فقط ایندفعه اونم چون مریضی
باخنده گفت:همینشم غنیمته واسه من یکی
سرخوش رفتم توآشپزخونه وسه سوته میز روچیدم بعدازخوردن صبحانه کای پیشنهاد دادبریم دوروبرکلبه یکم قدم بزنیم منم باکله پذیرفتم
پس چی فکرکردید میشینم تواین کلبه همش تابپوسم …نخیررررتاالان بایدلولوتونوشناخته باشیددیگه
دستاموگرفت که گفتم :کای مریض شم من میدونمو تو موروسرت نمیزارم
کای:نترس مریض نمیشی ویک چپ چپ نگاهم کرد
شونه ای بالا انداختم واومدراه بیفتم باز که کای گفت :هی لوهان تکون نخور
برگشتم طرفش:چرا؟
کای باسرش به جایی اشاره کرد برگشتم وازچیزی که دیدم دهنم بازموند مگه اینجا هچین چیزایی هم داشت؟؟!!
کای یواش گفت :فقط تکون نخورونگاش کن گاهی که میام اینجا بعضی مواقع میبینم
سری تکون دادم وباز به آهوی خشگلی که نزدیکیامون داشت آهسته راه میرفت نگاه کردم چقدر زیبا بود
کای:لوهان چشماش چقدر شبیه چشماته…
لبخندی زدم :آره چشماش خیلی خشگله
کای:این یعنی غیرمستقیم ازچشمای خودت تعریف کردی الان؟
خندیدموسری تکون دادم:شک داری؟
کای:نه برمنکرش لعنت چشمای عشق من قشنگترینه البته بعدچشمای خودم
برگشتم طرفش وبااخم نگاهش کردم :که اینطور دیگه چی؟یعنی چشمای توازچشمای من قشنگترن ؟
سرشوبالاپایین کرد وگفت :اوهوممم
_کی گفته؟
کای:دی او…همیشه میگه چشمات ازتمام چشمایی که دیدم قشنگتره
_توباز اسم اون روده خوک روآوردی(باعرض معذرت ازدی اوجونم واکسوال ها لوهان گفت به من چه)اصلا اون چراهمچین حرفی باید بزنه ؟
کای:خب یه روزداشتیم ازظاهرهم تعریف میکردیم اونم اینجوری گفت دادوبیدادنداره که دیدی آهوهم فراری دادی بااین دادزدنت
راست میگفت آهوی بیچاره نبودش
به کای نگاه کردمو گفتم:دیگه نبینم ازدی او چیزی جلوی من بگی
اگه نمیدونی بدون ..من فوققققققق حسودم خب آره تواینکه چشمای درشت ووحشی توهم خیلی خشگله حرفی نیست ولی واسه من قشنگتره
دستش روبالاآورد وباخنده موهامو تکون داد :عشق حسود من بیابریم خونه یه چیزی بخوریم
بعدسرشوآوردنزدیک وبعدازبوسه ای به گوشم گفت :معلومه که هیچکی زیبایی چشمای لولوی من رو نداره ..حتی خودمن
کلامش پرازعشق بود اینومنی که عاشقش شده بودم به راحتی درک میکردم نفس عمیقی کشیدمو لبخندی زدم
هروقت خوشحال بودم چشمام ازهمیشه بیشتربرق میزد الان هم ازهمون موقع هابود چون کای نگاهش دست ازسرصورتم برنمیداشت
ناهارمون روباشوخی وخنده خوردیم و رفتیم توشهر یه دورزدیم
شبش شومینه رو روشن کردیم وکای بطری شرابی روکه خریده بودیم آوردودرش روبازکرد
وتو دوجام ریخت ویکیشوداددستم
دستاشو برام بازکرد رفتم نشستم توبغلش گفت:بیاشات عاشقانه بزنیم
_موافقم
کای:قبلش میخواستم بگم که ممنونم لوهان که به زندگیم اومدی که باعث شدی عاشق بشم که معنی عاشق بودن روبفهمم که شدی نوروامیدی تو زندگی کسل وخسته کننده ام بعدهم بوسه ای به پیشونیم زد وگفت:ممنونم خیلی دوست دارم
لب زدم:منم
ودستامونو حلقه کردیم به همدیگه وعاشقانه نوشیدیم
تکیه امودادم به پاهاشو اونم دستم روگرفت تودستش وشروع کرد باانگشتام بازی کردن
کای:لوهان چقدردستات کوچیکهههه
نگاهی به دستام کردم راست میگفت دستام دربرابردستاش کوچیک بود وقشنگ تودستای کای جامیشد
کای دستاشوآوردبالاوگفت دستاتوبزارروی دستام مثل های فایوهمون کاروکردم که نیشش بازشد :وای خدا چه باحال اینجوری خیلی دوس دارم لوهان درست مثل دست دخترا…
بعدانگارفهمیدچی گفت محکم زبونشوگازگرفت وبهم نگاه کرد
باچشمای برزخی نگاش کردم :مثل دختراآره؟
دستم روبردم بالاومحکم زدم پس کله اش :حیف که هنوزیکم کسالت داری وگرنه نشونت میدادم دخترکیه وبه پایین تنه اش اشاره کردم
نیشش باز شد وبوسی برام فرستاد
_کوفت پسرکه …پاشو پاشوبخوابیم همین یکم هم که خوردی بست بود فردامیخوای بری سرکار
بعدبه حالت نمایشی لبامودادم جلو وگفتم:منم تنهامیشم
کای روی لبم روبوسید وگفت:اینکه ناراحتی نداره باهام میای فردا
_واقعا میتونم بیام؟
کای:آره چرانتونی به من هم انرژی منتقل میکنی موقع خستگی
_ایوللل…میام یکم اون اطراف میگردم انرژی کجابودبابا من نگران تنهاییم بودم گه باتوبیام اون اطرافومیگردم وراهوگم نمیکنم
کای:ای نامرد چیششش..ماروباش دلمون خوشه به کی؟همش فکرخودشه
پشت چشمی مخصوص خودم مردونه براش نازک کردم وبلندشدم رفتم خوابیدم روتخت :کای اوناروجمع کنببابخواب
کای:بچه پررو
وسایل روجمع کرد واومدخوابیدروتخت کنارم :دیگه بااون آمپول وچیزا فکرنمیکنم مشکلی داشته باشه امشب سرجام بخوابم
کای چراغ خوابوخاموش کردودستشوانداخت دورکمرم
کای:آخیششش دیشب فکرمیکردم یه چیزی کمه ها
_نکنه توقع داشتی بااون حالت بیام کنارت بخوابم هان؟
کای روی سرم روبوسید :نه ولی دوست داشتم مریض نبودم وکنارم بودی وقتی نصف شب بیدارشدم ودیدم اون پایین خوابیدی دلم قنج میرفت که کاش توبغلم بودی
سرم روبلندکردموگذاشتم روی بازوش
محکم بغلم کرد وگفت:فکرنمیکردم سرپیشی من انقدرسنگین باشه
بادست کوبیدم توسینه اش:هییی…
کای:خخخخخ …بگیربخواب انقدرحرص نخور وگرنه نمیزارم فرداازکنارم تکون بخوریااا
سری ازروی تاسف براش تکون دادم وباورامش وجودش چشمامو روی هم گذاشتم قطعا آرومترین وبهترین شب برامه اونم توآغوش عشقم به خودش نمیگم که چقدرآغوششودوست دارم وآرومم میکنه پررومیشه
صبح که چشماموبازکردم هنوزکای کنارم خواب بود نگاهی به ساعت انداختم اوممم هنوزدوساعت وقت داشت
زل زدم بصورتش موهاش پریشون ریخته بود توصورتش مژه های بلندش سایه انداخته بود لبهای درشت وقلوه ایش یکم ازهم بازمونده بود
دیشب باهاش بهترین خواب روداشتم دستم روجلوبردم وگذاشتم کنارشقیقه اش و آروم روی چشماش کشیدم وازروی بینی استخونیش ردکردمو روی لبای درشتش کشیدم
دلم هوسش روکرد جلورفتم وآروم لباموروی لباش گذاشتم که دستش روپشت سرم حس کردم وتکون وحرکت لباش روی لبام
آخرین بوسه روکه روی لبام زد عقب رفت :چه بوسه ی دل انگیزی چه صبح زیبایی ..صبح بخیر لوهانه من
(کای)
بیداربودن لوهان روحس کردم یعنی درسته بگم سنگینی نگاهشو
بعدم حس دستای ظریف ولطیفش روی صورتم
دلم برای هزارمین بار توش زلزله اومد …عزیزدل کای
لباش روکه رولبام حس کردم حس کردم زمان ایستاد سریع دستم روگذاشتم پشت سرش وشروع به بوسیدنش کردم
بعدم زل زدم توچشمای قشنگش چشمای آهویی که تمام دنیای من شده بود
دوساعت بعدتوهتل بودیم
کای:مندبایدتوریستاروجمع کنم
لوهان:خب منم برم این اطرافوبگردم حوصله ندارم اینجا….
دی او:هی کای…
_دی او کی اومدی؟چطوری پسر؟
دی او :خوبم
بعدنگاهی به لوهان کرد :ببینم مگه تورچین برنگشته؟
لوهان:خواستم بیشتربمونم
بعداخمی کرد:خب کای ازم خواستی کمکت کنم به مسافراخبربدی نه؟
بعدچشم وابرویی برام اومد ..قربون دل حسودش برم
_آره
دی او:من بهش کمک میکنم توبروبه کارت برس انگارداشتی میگفتی میخوای بری جایی نه؟حوصله واینا…
لوهان:لازم نکرده نظرم عوض شد شمابفرما
دی او شونه ای بالاانداخت:اوکی ولی منم کمک میکنم
_اصلالازم نکرده خودم میگم پذیرش امروز به همه خبربده بیایدبشینیم اینجا تامسافرابیان دی او تومیخوای بیای جایی که قراره ببرمشون؟
دی او:نه فقط میخواستم ببینمت خبری ازت نبود گفتم خودم بیامو یه سری بهت بزنم دوراهم سراغتوگرفت وحالتوپرسید
کای:خوبم سلام بهش برسون
نگاهم به لوهان افتاد که معلوم بود داره حرص میخوره
لوهان:خوبه که هردوتاتون دیروزکای رودیدید
دی او باتعجب گفت:توازکجامیدونی؟
_وای خدا همه چیزخراب شد
دی او:یعنی چی؟یعنی اونقدرنزدیک شدیدکه کای بهت بگه کجا میره ومیاد آره …توبگوکای؟
_خب ما…..
نظرررررقسمت رمزی نزدیکه حواستون باشهههه



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





95
نظر بگذارید

avatar
53 نظرات
42 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
49 نظرات نویسندگان
مهرنوشshrbaekyuminasepidpark fatima نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
مهرنوش
مهمان
مهرنوش

دی او چقد حساس و بد اخلاقه اینجا…. دی او جونم…عشقم… اروم باش

shr
مهمان
shr

یعنی اگه دی او بفهمه چی میشه؟

baekyumina
مهمان
baekyumina

akho lu raftsaaan kkkk komaoooo aliiiiie metciioiiii^^

sepid
مهمان
sepid

کاااااااااااااااااییییییییییییییییییییی…
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

park fatima
مهمان
park fatima

آخ این دورا خانم شده شرررر خالی واسه این دوتا /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/07.gif
ممنون عالی بود/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (47).gif