4 👁 بازدید

BETTING OR LOVE EP12

سلام دوستای عزیزم اینم قسمت دوازدهم فیک زیبای فرح جون

پیام کیم فرح جون نویسنده ی داستان:

سلام دوستای عزیزم اومدم باقسمت دوازدهم داستان خب میبینم که لولوی ماخیلی تواین داستان طرفدارپیداکرده واقعامرسی ازهمتون بابت نظرای قشنگتون بفرماییدادامه

ونگاهی به لبام انداخت
جلوتراومدولباشوروی لبام کشیدخیلی آروم ونرم وعقب رفت:همیشه وقتی توریستارومی آوردم برای تفریح باکشتی خیلی ازعظمت وتاریکی دریامیترسیدم هیچ وقت تنهاپامونگذاشتم روی عرشه اماامروزتوازم خواستی و منم اومدم چون الان یه ستاره ی خیلی پرنور کنارم میبینم کسی که درکناراین تاریکی درخشش خیره کننده ای داره
دستشوجوآوردوآروم روی گونه ام گذاشت ونوازش کرددوباره ضربان قلبم دیونه کننده بالارفته بود
_من تورودارم لوهان …وقتی توهستی ازهیچ چیزدیگه ای نمیترسم تاریکی که چیزی نیست توشدی روشنی زندگی تنهاوتیره ی من…
وبعدازاون لبای داغش بودکه روی پیشونیم حس کردم درحین اینکه نفس عمیقی میکشید بوسه. پرحرارت ولذت بخشی ذوی پیشونیم کاشت …ازاین همه احساس تووجودش به وجداومدم هیچ وقت محبتی ازخانواده ام دریافت نکرده بودم اونافقط به فکراین بودن که من چیزی ازبچه های دوستاشون کم نداشته باشم وفقط حسابموپرپول میکردن اماالان من یه محبت خالص روداشتم که فقط برای من بود تووجوداین پسرکلی احساس بود
دستامودورکمرش حلقه کردم وسرم رو روی شونه اش گذاشتم من منبع عشق ومحبت روپیداکرده بودم ودیگه به هیچ عنوان ترکش نمیکردم
چانی:هی،هی دونفراینجاحسابی خلوت کردن
بکی:نوچ نوچ نوچ ماهم که جدیدا نقش بسیارزیباوپرابهت چغندرروبازی میکنیم
لوهان:یعنی اندازه همون جلبک هم که بهتون میگم مغزنداریدآخه خرای روزگاراینجورجفت پامیان تواحساسات دیگران؟
مغزنخودی های خنگ
کای خندیدوبیشترمنوبه خودش فشارداد
چشمکی به اون دوتازدم ویواش به کای اشاره کردم وبهشون فهموندم شرط روکامل بردم امااین فقط برای این بودکه خودم روحفظ کرده باشم وگرنه نمیخواستم بدونن منم دلموباختم
کای:کم کم بهتره برم بگم برگردیم هتل بایداستراحت کنیم که برای فرداجزیره ی چجوآماده باشیم
سری تکون دادیم که کای رفت خبربده
بکی:پس بالاخره شرطوبردی حالا چی ازمون میخوای؟
ابروهاموشیطون بردم بالاونگاشون کردم
_اوووم الان نه توچندروزآینده مشخص میکنم چی میخوام
بکی:وای ننه ..حالا من تااون موقع استرس دارم
من وچانی زدیم زیرخنده
بعدازبرگشت به هتل واستراحت شبانه بالاخره روزرفتن به جزیره چجورسید
مقداری لباس توکوله ام گذاشتم وبابکی وچانی رفتیم پایین
چانی سوتی زد:چخبره اینجا مثل اینکه همه منتظربودن فقط اسم جزیره چجوبیاد
بکی:وای خدا بازاین تفلون نچسب وبی تربیت همون دوست کای که لیاقت بوسه ی منونداشت …همه ازخداشونه لبای بکی یکبارلمسشون کنه اونوقت این شازده طاقچه بالاهم گذاشت
چانی:ولش کن بکی به قول خودت تفلنه نمیشه کاریش کردبهش محل نده
سری تکون داد
بعدازیه پروازکوچولووعالی بالاخره به چجورسیدیم کای کاری کرد طول راه پنج نفرمون کنارهم بشینیم
دی اومعمولا ساکت بود وتاسوالی ازش نمیشد حرف نمیزد ولی بکی وچانی تاتونستن آتیش سوزوندن وبعضی مواقع متلکایی حواله ی دی اوی بیچاره میکردن که اونم باکم محلی هاش جبرانش میکرد منوکای هم زیرزیرکی به کاراوحرکات این سه نفرمیخندیدیم
(کای)
همه روبردم به هتلی که باهاش تماس گرفته بودم وجارزروکرده بودم دی او اومدتواتاق من ودوباره لوهان ایناتویه اتاق افتادن اگه میتونستم یاحداقل دی اونبود میتونستم لوهانوبیارم پیش خودم امانه نبایداین فکروبکنم این بی انصافی درحق دوستمه بالاخره فهمیدم که خواهردی اوازآمریکابرگشته ودی اوبرای اینکه اون تنهانباشه دیگه همه ی وقتش روپیش من ولونیست واین به نفع منه ومیتونم بدون نگرانی بالوهان باشم
الان غروب بود وبیرون رفتن فایده ای نداشت برای دوروزی که اینجابودیم برنامه هاداشتم
فردامیبرمشون کوه معروف چجوخیلی ازتوریست هاازشهراوکشورای مختلف به این کوه میرن وازهوای پاکیزه وزیباش لذت میبرن بعدازخوردن شام دست جمعیمون برگشتیم بالاتااستراحت کنیم
ازاینکه اونجورکه دوست داشتم نمیتونستم به لوهان شب بخیربگم عصبی بودم
دی او:بنظرت این سه نفرزیادی مشکوک نیستن؟
کای:دی او تونگران چی هستی ؟چندباربهت توضیح بدم اوناپسرای خیلی خوب وازخانواده های بافرهنگی هستن
دی او:ولی ازرفتاراشون خوشم نمیاد مگه ندیدی اون دوتاپسرباهم رابطه دارن حتما اون یکی هم لوهان رومیگم اونم….
دیگه داشت زیاده روی میکردعصبی ام کرده بود :دی اوبس کن لطفا حوصله ی این حرفای مزخرف وتکراری روندارم
دی او:کای تونمیدونی کن چی میگم من فقط به فکرتوام
_لطفااینجوری باحرفات عذابم نده دی او من ازدوستای جدیدم راضی ام وخوشم میادهمونجورکه تورودوست دارم اوناروهم دوست دارم امااگه توازاوناخوشت نمیادبحثش جداست میتونی باهاشون حرف نزنی ومثل قبل باشی ازت خواهش میکنم تودوستی من بااونادخالت نکن
میدونستم دارم باهاش تندبرخوردمیکنم ولی دست خودم نبود بایدموضعش رومشخص میکردم
دی او:باشه کای من فقط صلاحتومیخواستم ولی اگه تواینومیخوای باشه دیگه دخالت نمیکنم ببخشید
ورفت وروی تخت خودش درازکشید
فردااون موضوع کوه رو باپذیرش هتل درمیون گذاشتم که اگه اتفاقی افتاددرجریان باشن
باتوریست ها به طرف کوه حرکت کردیم دی اوحرفی نمیزد وفقط سرش روگاهی درتایید سوالام تکون میداد لوهان هم آروم کنارم قدم برمیداشت
وسط کوه که رسیدیم بعضی هاصداشون دراومد وگفتن بیشترنمیتونن بالابیان هواهم خیلی کم سوزداشت بعضی هاگفتن خودشون میرن بالاوبرمیگردن
دی اوهم خستگی روبهانه کردوبرگشت هتل بکی وچانی هم سرشون گرم هم بود
به لوهان نگاه کردم که به طرف راه باریکی تودل کوه میره الان بهترین فرصت بودکمی تنهاباشیم
پس دنبالش رفتم وتابهش رسیدم دستمودورگردنش حلقه کردم
(لوهان)
دستش که دورگردنم نشست لبخندی روی لبام اومد میدونستم که دنبالم کیادوازهرفرصتی استفاده میکنه که باهام تنهاباشه
کای:عشق من درچه حاله؟
_مثل همیشه میخواستی درچه حالی باشم
صداش غمگین شدوگفت:دوست داشتم این چندروزوباهم تنهاباشیم امانمیشد..نمیدونی چقدردوست داشتم دیشب قبل ازخواب بگیرمت توبغلم وببوسمت
دستم وبالاآوردم وانگشتامومحکم به پیشونیش کوبیدم
کای:آخخخخخ چرامیزنی؟
_آخه دیوانه مگه نمیتونستی یه اس ام اس بدی بهم ….وای کای چراشماره اتوتاالان بهم ندادی هان؟خوبه یادم اومد
گوشیمودرآوردمو گرفتم طرفش زودباش شماره اتو واردکن شماره اش روکه نوشت به اسم بابالنگ درازسیوش کردم
کای:هییییی…مردم شماره عشقشونو ..عزیزم،عشقم ،زندگی من یاهرچیزعشقولانه دیگه ای سیومیکنن ببین عشق زندگی ماچی میزاره…
_هی کای چقدرفک میزنی سرم رفت ببینم این جاده به کجامیرسه؟
نگاهی به اطراف کرد :نمیدونم تاحالا نیومدم ازاینجاردشم بریم ببینیم به کجامیرسه
شروع کردیم به جلورفتن
_دی او کجارفت؟
کای:گفت خسته اس برگشت رفت هتل
لوهان:آخی حتما خسته شده ازبس کنده
باتعجب گفت:چیوکنده؟
_کوه رودیگه خنگه….خیلی بدعنقه چجورباهاش کنارمیای؟
مای:پسرخوبیه لوهان من هشت ساله که باهاشم
ایستادمونگاه چپی بهش انداختم که حشاب کاردستش اومد
کای:منظورم اینه که هشت ساله میشناسمش چشاتوبرام اونجوری نکن میخورمتااااا
برگشتم بی توجه بهش به راهم ادامه بدم که باچیزی که دیدم پای رفتنم شل شد وایستادم
کای:چی شدی لوهان؟
_کای اونجاروببین
کای هم برگشت ووقتی نگاهش به اون بهشت کوچیک موند مثل من مات شد خیلی زیبابودخیلی
کای:اینجادیگه کجاست ..این همه اومدم تاحالااینجاروندیدم مثل رویامیمونه
یه غاربودکه کلاجلوش به حالت دایره ای شکل برکه ای بود وتخته سنگ هاوگل های رنگارنگ خشگلی کمی دوربرکه رواحاطه کرده بود
رفتیم جلوترکای بلافاصلهذکفشاشودرآورد
_هی چکارمیکنی؟
کای:نکنه میخوای فقط بایستی ونگاه کنی ب کفشاتودربیاربیا حیفه این آب زلال نیست توش نتونی قدم بزنی
بدفکری نبودکفشامودرآوردم ورفتم توی آب خنکیش که به پام خوردهم یکم لرزم گرفت هم روحم تازه شد
کای آب روباپاهاش پخش میکردوگفت:وای کاش بقیه بچه ها هم میتونستن بیان واینجاروببینن
پشتش به من بود وداشت حرف میزد دولاشدمومشتموپرآب کردم
_اما من ترجیح میدم فقط مادوتااینجاتنهاباشیم
حین اینکه برمیگشت طرفم گفت:ای شیطون نکنه دلت….
امابا پاشیدن آب روی صورتش ساکت شد
_لوهانننن قبرخودت روبکن وبرای آمرزش روح خودت دعاکن
وسریع اومدطرفم دستم روگرفت دولاشدوشروع کردتندتندروم آب پاشیدن آبش سردبودوداشتم یخ میزدم
زدم پس کله اش:بس کن کای دیونه…یخ کردم
کای سرشوآوردبالا تاجوابموبده که همونجورکه بهم زل زده بود مات شدمستقیم به چشمام نگاه میکرد
_چیه یه دفعه چت شد؟
اماساکت بودوجواب نمیداد
_هی کای باتوامااااا
بعدم ازتموم شدن حرفم لباش روی لبام نشست وباحرارت شروع به بوسیدنم کرد من الان داتم یخ میکردم واین آقافکرعیش ونوشش بود
دستموگذاشتم روسینه اشوهلش دادم عقب
_چکارمیکنی؟من دارم یخ میزنم اونوقت تو…
باناباوری بهم نگاه میکرد
رفتمونشستم روی یکی ازتخته سنگا
اومدکنارم
_خب اگه سردته بزارگرمت کنم راهشوخوب بلدم
تمام حس وحالم باسرمای آب پریده بود وعصبی شده بودم
انگاردیگه اون بهشت روهم نمیدیدم کای مجبورم کردروی اون تخته سنگ درازبکشم وخودش بوسه هاشوازسرگرفت وعمیق کرد بااینکه اعصابم بهم ریخته بود شروع کردم به جواب دادن بوسه هاش
بوسه هاش روتاروی لاله ی گوشم وگردنم ادامه داد
دوباره داشت زیاده روی میکرد ازروی خودم کنارش زدم چشماش دودو میزد ومعلوم بود الان تحریک شده امامن الان نمیتونستم بااینکه دوستش داشتم ولی واقعااون لحظه نمیدونم چم شده بودشرایطشونداشتم که باهاش همراهی کنم
_بس کن کای آخه اینجا مگه میشه ازاین کاراکردهان؟
کای:بالاپشت بوم جاش بود که اجازه دادی؟

خب دوستای عزیزم نظررررر یادتون نره……



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





81
نظر بگذارید

avatar
49 نظرات
32 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
47 نظرات نویسندگان
parvane joonshrbaekyuminahastipark fatima نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
parvane joon
مهمان
parvane joon

کای از دست میروووووووووووووووووووود./wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/11.gif
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif

shr
مهمان
shr

قشنگ بود این قسمت مثه بقیه قسمتا هورااا

baekyumina
مهمان
baekyumina

akgeeey D.O. gonaah darew :((( koomaoooo aliiiiie merciiiiiiii tnx^^

baekyumina
مهمان
baekyumina

akgeeey D.O. gonaah darew :((( koomaoooo aliiiiie merciiiiiiii tnx^^

hasti
مهمان
hasti

وایییییییی لوهان چه ضد حالهوایییییییی لوهان چه ضد حا