5 👁 بازدید

BETTING OR LOVE EP11

سلام دوستای عزیزم اینم قسمت یازدهم فیک زیبای فرح جون

پیام کیم فرح جون نویسنده ی داستان:

سلامممممم عشقولیای خودم خوبین؟اومدم باقسمت دهم ازشرط بندی تاعشق….. بفرماییدادامه عزیزانم

بفرماییدادامه…..

بااخم برگشت طرفموچشم غره ای بهم رفت
دی او:من میرم خونه کای الان که فکرشومیکنم کلی کاردارم ولی برای چجوحتما میام وبانگاهی به من زوری سری تکون دادوخداحافظی کردورفت
نفسمودادم بیرون وخودمو ولوکردم روی کاناپه
_هی کای …این دیگه کیه بابا،چرااینجوری نگاه آدم میکنه
کای:آره نگاهاش همیشه یکم ترسناکه
_این یکمه؟
سرشوخاروندوگفت=نمیدونم
ولبخندی زدوکنارم نشست
کای:خب لولوی من چطوره؟صبح یکم دردداشتی الان خوبی؟
چشم غره ای بهش رفتم:مگه بچه ننه ام باهام اینطوری رفتارمیکنی؟
زدپس کله ام وگفت :لیاقت حرفای احساسی منو نداری این همه احساس به خرج میدم که آخرش بیایو بزنی توبرجکم …ای خاک توسرمن بااین عاشق شدنم الان بایدیه داف خشگل بابرجستگی های زیادازنوع شاسی بلندش جلوم بودو….
نمیدونم چراازاین حرفاش احساس ناراحتی میکردم شایدم حسودی میکردم اصلانمیتونستم حس خودمو درک کنم نکنه چیزی که میگن عشقه اینه؟
اینکه حسودی میکنم کسی رووقتی کنارش میبینم …..این که وقتی باهام میخوابه حسی فراتراز وقتهایی دارم که باکسای دیگه میخوابیدم ..این که وقتی میبوسمش غرق بوسه هاش میشم ،وقتی کنارمه نمیتونم ازش بگذرم وجدیداکه حس میکنم تپش قلبم بیشترمیشه بادیدنش ….یعنی عشق به این میگن…مگه میشه لوهان تووعاشقی؟…هه باورم نمیشه قلبمو باخته باشم به کای که کنارم نشسته بود وغافل از نگاه های من هنوزم بااشتیاق حرف میزدخیره شدم به تک تک اعضای صورتش لبهاش که تکون میخوردومن چیزی نمیشنیدم وصدایی به گوشم نمیرسید لبهایی که حاضربودم روزی صدباریاهزاربار منوببوسه وتوسط من بوسیده بشه به چشماش نگاه کردم که درحالت معمولی هم برق میزد ومیشد حالا به جزبرق غروری که دیگه برای من که ازامروز صبح عشق زندگیش شده بودم خرج نمیکرد وبه جزاون برق غرور برق اشتیاقوعشق برق عشق دیده میشد…طپش قلبم بازخودبخودبالارفت دستمو بالا آوردم وروی قلبم گذاشتم ….یعنی منم همراه کای باختم شرطوقلبمو باختم بالاخره لوهان هم عاشق شد
همونطور خیره به کای انقدر غرق فکرواحساس وعشقی که تودلم ریشه کرده بود شده بودم که حتی حرکت دستای کای که جلوی صورتم تکون میخورد هم حس نکردم
وقتی دستش رو روی شونه ام حس کردم نگاهم به صورتش افتاد بانگرانی تکونم میدادواسمم روصدامیکرد…به خودم اومدم
کای:هی لوهان باتوام چت شده ..حالت خوبه؟
باخودم گفتم میخوام عاشق این آدم باشم میخوام عشقوتجربه کنم میخوام مثل بکی وچانی یارهمیشگی داشته باشم
دستمو بالاآوردم وروی گونه اش کشیدم
_خوبم کای …لازم نیست انقدرنگرانم باشی فقط یکم داشتم فکرمیکردم
کای:پس چراجواب نمیدادی عوضی برای یه لحظه قلبم ایستاد
جلورفتم وسریع بوسه ای به قلبش زدم
وسرموبالاآوردم
کای:الان…الان چکارکردی؟
_هی هوابرت نداره فقط دلم به حال قلب زیادی عاشقت سوخت هرچی باشه الان اون وبادست به قلبش اشاره کردم…به اسم منه ومن هرکاری بخوام باهاش میکنم فهمیدی بابالنگ دراز….
ظاهرخونسردی به خودش گرفت :هه من فقط نگران این بودم یکی ببینه ودردسرشه …بالاخره ماالان تولابی نشستیم ….اااا بکی وچانی اومدن
بکی:هی لولو..بیابرات بستنی خریدیم وهمونطورکه لیس بلندبالایی به بستنی خودش میزدکه باعث میشدآدم برای لحظه ای منحرف شه وبه یک چیزبسیاردل انگیزفکرکنه باچانی که اونم بابستنی خودش بستنی دیگه ای دستش گرفته بود وگازمیزدبه طرفمون اومدن
برگشتمو نگاهی به پایین تنه ی کای انداختم کای ردنگاهمو گرفت وسربلندکردباچشمام به آل.تش وبستنی خوردن بکی اشاره کردم
سریع گفت:هی منحرف …داری به چی فکرمیکنی؟
نیشخندی زدم:هیچی عزیزم فقط به جای بستنی یه لحظه دلم هوس یه چیزدیگه ای روکرد
وقبلاینکه بتونه حرفی بزنه به بکی که خیلی نزدیک بود نگاه کردم:هی چانی بستنی روبده به لولومنم اینومیدم به کای
وسریع ترمیخواست خودشوبه کای برسونه
من نزدیک تربودم وبکی بایدازجلوی من ردمیشدسریع پاموجلوش گرفتم که نتونست تعادلشوحفظ کنه وبا کله وبستنیها رفت توبغل کای ازدیدن صحنه ی روبه روم نتونستم خودمو کنترل کنم وپقی زدم زیرخنده
یکی ازبستنی ها مستقیم خورده بود به گونه وبینی کای وقیافه ی نات زده هردوشون صحنه جالبی روبه وجودآورده بود
چانی:هی بکی…کای حالتون خوبه؟لوهان توخجالت نمیکشی ؟
امامن بادیدن دوباره ی قیافه ی کای بیشترخنده ام گرفتوتقریبا روی کاناپه به صورت درازکش ولوشدم
بعدازکلی خنده دیدم صداازهیچکدومشون درنمیاد نکنه گذاشتن رفتن؟؟؟!!امابعدازنشستن دیدم کای یه دستشودورگردن بکی وروی دهان اون گذاشته ودست دیگه اش روی دهان چانیه بالبخندی پرازعشق بهم خیره شده
باتعجب گفتم :چرااین بدبختاروخفه کردی؟
بکی بالاخره باشدت دست کای روکنارزد:هی خفه شدم مرتیکه سه ساعته داری ماروخفه میکنی که این آقا یه دل سیربه ریش نداشتمون بخنده هه واقعا که
وبه چانی که بابستنی های آب شده تودستش نشسته بودگفت:پاشوبریم این گندکاری لباسموعوض کنم حیف اون بستنیا …هی میگم ایناآدم نیستن توهی بگوگناه دارن وهمونجورکه بستنی های دست چانی روکشیدوتوی سطل همون نزدیکی ها تقریبا شوت کرد دستشوگرفتوکشیدبرد
نگاهی به کای انداختم وبیخیال شونه ای بالاانداختم :عادتشونه زیادازاین کرماریختم توهم پاشوبروصورتتوبشورعینددلقکاشدی..
(کای)
لوهانه من وقتی میخندید مثل فرشته ها میشد درست مثل یه پسربچه ی شیطون ودرعین حال باصورتی فرشته گونه وقتی اونکاروکرداولش عصبانی شدمومیخواستم بهش بپرم ولی وقتی شروع به خندیدن کرد دوباره ودوباره قلبم لرزید نمیخواستم خنده هاش تموم شه حتی مجبورشدم برای ساکت کردن اون دوتا وگوش دادن به خنده هاش جلوی دهان اوناروبگیرم
بالبخندخیره شدم بهش به جهنم که کل هیکلم شدبستنی به جهنم که بقیه دیدن وشایدموردتمسخر قراربگیرم مهم این بودکه تواین لحظه صدای قهقهه های ازته دل عشقموشنیدم
بعدازاینکه بکی وچانی باتوپ پررفتن ولقب دلقک روبعدازبابالنگ درازازلوهان گرفتم به طرف اتاقم رفتیم تا خودمو ازاین چسبناکی چندش آور خلاص کنم
دراتاق روباز کردم لولو تو بشین تادوش پنج دقیقه ای بگیرم زودمیام
همونطور که باچشماش اطراف روبررسی میکردسری تکون داد:اوکی بروبیا ..تنها حوصله ام سرمیره
کای:باشه
وسریع رفتمودوشی گرفتم الان بایدمیرفتم توریستاروصداکنم وقتش بود حرکت کنیم حوله ای دور پایین تنه ام پیچیدم وبا بالاتنه ی لخت رفتم بیرون تارفتم انتظارداشتم لوهان ماتم بشه وازاندامم تعریف کنه
باشوق وذوق سریع پریدم بیرون ولی زهی خیال باطل آقا برای خودش درازکشیده بود ولحافم روسرش کشیده بود وخواب هفت پادشاه روباهم میدید به راستی که ضرب المثل ایرانی ها تواین زمان خیلی کارسازبود
ازحرصم سریع لباس عوض کردم شلوارلی دودی رنگموبایه تیشرت طوسی پوشیدم وسشواروگرفتم روی سرمو وآخرین درجه که بلندترین صداروداشت وزدم وشروع به شک کردن موهام کردم
تکونی خوردوسرش روکم کم بیرون آوردو گفت:اومدی؟
چقدرلفتش دادی ….آه دودقیقه هم نمیزاری بخوابیم بااون غارغارکت اتاقوگذاشتی روسرت…فکرکرده چقدرمو داره
هه تازه میگه چقدرلفتش دادی سرجمع حمامم پنج دقیقه شده بود
به غرغراش اهمیتی ندادم وبه کارم ادامه دادم
بعدازخشک کردن موهام کلاه کپ مشکی رنگمو بازسرم گذاشتم وگفتم بلند شوبریم
پوفی کشیدوکلاهش روازمیزکنارتخت برداشت رفت جلوی آینه موهاش روصاف کردوکلاه رو روی سرش گذاشت
حتی نازواداهاش هم مثل دختراس اونوقت بهش میگی شازده بهش برمیخورده …بچه پرروووو
باکمک لوهان به تمام توریستا خبردادیم وخودمون بابکی وچانی که بازمثل قبل پرانرژی وسرحال شده بودنوانگارنه انگاراتفاقی افتاده توسرلوهان میکوبیدن وشوخی میکردن پایین رفتیم
(لوهان)
سوارکشتی شدیم قراربودتابعدازشام توکشتی باشیم
وکشتی حرکت کرد پذیرایی به بهترین نحوانجام میشد وموزیک غوغایی به پاکرده بود نیمی ازمسافراعین قوم مغول ریخته بودن وسط ومیرقصیدن البته که بین این قوم مغول فرزندان چنگیزعزیز..بکی وچانی هم بودن که بدون توجه به دیگران باهم میرقصیدن و به قولی قرمیدادن
داشتم بهشون نگاه میکردم وبه قردادنای مسخره ی چانی که بکی باتوضیح سعی داشت راه صحیحشو نشونش بده میخندیدم ک لیوان شامپاینی مقابلم قرارگرفت
به چشمای وحشیش خیره شدم وشامپاین روازدستش گرفتم
کای:به چی میخندی تنهاتنها؟
باسراشاره ای به بکی وچانی کردم چنددقیقه نگاشون کردوبعدهمچین پوکیدازخنده که اونایی که نزدیک بودن سریع برگشتن وبهش نگاه کردن منم نگاه بی تفاوتی بهش انداختم وبازنگاهموبه جمعیت دوختم
کای:وای خدا…این دوتاروببین چه بانمکن
_کای حوصله ی شلوغی روندارم بریم روعرشه
کای:اوکی حرفی نیست
_نبایدم باشه هرچی میگم بایدگوش کنی
کای:اوه کی میره این همه راهو
_من میرم شک داری؟
کای:نه عزیزم شک کجابود ودستشودورگردنم انداخت وباهام هم قدم شد
روی عرشه ایستادم کنارنرده ها کای بلافاصله پشت به نرده هابهشون تکیه دادامامن نگاهمودوختم به سیاهی شب که بادریایکی شده بود وفقط نورماه ونورچراغای کشتی بودکه کمی درخشش به اون همه سیاهی داده بود
کای:خیلی ترسناکه نه؟
برگشتم طرفش :چی؟
صورتش روکمی بهم نزدیک کرد:تاریکی شب این دریا …مثل غول میمونه آدم روبه وحشت میندازه ازش خوشم نمیاد ونگاهی به لبام انداخت……
خب جیگنرای من نظر برای انرژی یادتون نرههههههه……،



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





89
نظر بگذارید

avatar
52 نظرات
37 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
49 نظرات نویسندگان
parvane joonshrbaekyuminahastipark fatima نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
parvane joon
مهمان
parvane joon

کم بوووووووووووووووووووود
ولی اون قسمتش که کای داش به خنده های لولو گوش میداد خیل قشنگ بود.اوخ کای چه مهلبونه
مسییییییییییییییییی
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (54).gif

shr
مهمان
shr

جینگرا رو خوندم چنگیزا :||||
نابود شدم رف

baekyumina
مهمان
baekyumina

aa luku khataaab kardiii bastaniiaroo nemiikhastiii khoo in.chekatii booood :((((((((( komaoooa liiie metciiiiiiiii^^

hasti
مهمان
hasti

ممنون عالی بود

park fatima
مهمان
park fatima

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (49).gif لوهانی زده به سرش