4 👁 بازدید

BABY’S BREATH ep5

قسمت 5 فیک خارجی Baby’s Breath با مترجمی مهتاب/سیلو

در قسمت قبلی به اشتباه قسمت های اضافه شده توسط مترجم به جای علامت قلاب:[x] داخل آکولاد:{} قرار گرفته بودن. واقعا معذرت می خوام! ولی ممکنه علامت های “قلاب” داستان به خاطر عوض شدن ترتیب چینش، تو سایت به سمت بیرون (یعنی این شکلی: ]x[ ) نمایش داده بشن. در این صورت ما مجبوریم از قسمت بعدی بازهم از آکولاد استفاده کنیم. (امیدوارم اینطور نشه) اما در هر صورت بدونید اونا بخش های اضافه شده به متن اصلی هستن.

قسمت 5:

بکهیون با یه بالش زیر سرش و یکی دیگه بین پاهاش روی تخت دراز کشید. برای اولین بار توی زندگیش، خونه به طرز مرگ آوری ساکت بود و این برای بکهیون که به صدای بلند سریال های درام و دیالوگ هاشون که از اون طرف دیوار های کاغذی اتاق بقلی پخش می شدن عادت داشت، عجیب بود. نه چیزی شکسته می شد و نه خرده شیشه ای وجود داشت. همسایه ها هم بخاطرسر و صدای زیاد چانیول در خونه رو نمی کوبیدن. ساکتِ ساکت بود. بکهیون تا قبل از اون فکر نمیکرد که یه کلمه بتونه انقدر حس تنهایی داشته باشه.

بکهیون نگران خود چانیول نبود. خودش رو متقاعد میکرد که حتی اگه چانیول به یه سفر یکطرفه به اون سر کشور هم رفته باشه، اهمیت نمیده چون برای اینکه از دست برادر ناتنیش خلاص بشهحسابی ]تو مدرسه[داد و فریاد راه انداخته بود.

بکهیون به پهلو چرخید و یه صفحه دیگه از مجله ی فکاهی خودش رو ورق زد. کلمات و طرح ها توی سرش تار و نامفهوم بودن. نه، بکهیون اهمیت نمی داد که چانیول یه جا روی یه نیمکت دیگه خوابیده و در برابر عابرای غریبه مثل یه احمق به تمام معنا به نظر می رسهیا نه! این حقشبود چوناون زندگی بکهیون رو کاملا رقت انگیز کرده بود.

وقتی صدای مادرش رو شنید که بعد از شیفت کاری طولانیش به خونه برگشته بود و انتظار داشت چانیول رو قبل از هرچیزی ببینه، بکهیون دوباره چرخید و حواس خودش رو ]از چانیول[پرت کرد.

]مادرش[به جای اینکه خوشامد گویی یه پسر بیش فعال رو بشنوه، در اتاق بکهیون رو با دست هل داد و به پسر خودش که روی تخت ولو شده بود خیره شد.

_”عزیزدلم، چانیول کجاست؟”

بکهیون شونه هاش رو بالا انداخت.

مادرش کیف دستیش رو روی میز بکهیون گذاشت و روبه روی بکهیون روی صندلیش نشست: “بکهیون،” دوباره بدون ملایمت پرسید: “چانیول کجاست؟”

بکهیون بی مقدمه جواب داد “من نمیدونم. بهش گفتم بره گمشه.اونم حتمارفته یه جا گم و گور شده.”

_ “بکهیون!”

بکهیون بلند شد و درحالی که به مادرش خیره شده بود داد زد: “چیه؟!”

علاوه بر اینکه از دست چانیول عصبانی بود، از مادرش هم ناراحت بود چون با وجود اینکه چانیول فقط یه فرزند خوانده بود ولی مادرش همیشه طرفاونو می گرفت و ازش مراقبت می کرد.

مادرش هیچ وقت، برای یک بار هم که شده،به خواسته های بکهیون اهمیت نداده بود. هیچ وقت پیشنهاد نداد که براش کفش یا چیزایی رو بخره که چانیولصرفا به خاطر احمق بودن و داشتن احتیاجات ویژه، همیشه در اختیار داشت.

_ “تو هیچ وقت به اینکه من چی میخوام فکر نمیکنی مامان! تو همیشه، حتی وقتی که منم بهت نیاز دارم از اون مراقبت میکنی! بعد از اینکه پدر رفت…”

صدای بکهیون از فکرپدرش که بهش اعتماد داشت و به هیچکس به اندازه ی اون احترام نمیذاشت توی گلوش خفه شد.

پدر بکهیون مثل خودش طرفدار ورزش بود و فوتبال رو توی سن کم به بکهیون یاد داده بود. بکهیون نورچشمی پدر و مادرش بود. پسر بی نقصی که محال بود اشتباه کنه. بکهیون انقدر ساده و بی تجربه بود که فکر میکرد زندگیش برای همیشه عالی و حمایت شده باقی می مونه.

وقتی اقتصاد سقوط کرد و تجارت خانوادگی اونها ورشکست شد، پدر بکهیون بیشترین ضربه رو خورد و به الکل رو آورد. وقتی پدر بکهیون به یه مرد دیگه، به یه هیولا، تبدیل شد، والدین بکهیون از هم جدا شدن.

_”بکهیون…عزیزدلم.”

مادر نوازشش کرد و یکی از دستای لرزون بکهیون رو توی دستش گرفت: “چانیول برای من خیلی… خیلی مهمه عزیزم.” برای یه لحظه حرف نزد و سرش رو پایین انداخت تااینکه بکهیونبالاخره گرمای اشک های مادرش رو پشت دستش احساس کرد.

_ “وقتی که پدرت… شروع کرد به مشروب خوردن و کتک زدن من… یه پدر مجرد دستشو به طرفم دراز کرد. اون آدم، پدر چانیول بود. مادر چانیول وقتی چانیول تازه به دنیا اومده بود، ترکشون کرد.”

کیف دستی اش رو روی پاش گذاشت و یه آلبومِ عکسِ صورتی رنگِ کوچیک از توش درآورد. همه ی اوناعکسای بچگی چانیول بود. گرچه یه تعدادی هم متعلق به دوران دبستانش بود و چانیول رو درحال ساختن ماشین های چوبی و نقاشی کشیدن نشون می داد. اون مثل یه بچه ی عادی به نظر می رسید.

_ “تو و چانیول وقتی بچه بودین با هم بازی می کردین. تو میخواستی فوتبالیست بشی و اون… میخواست معلم بشه.”

بکهیون بینیش رو بالا کشید:”اون موقع اون…اون کندذهن نبود؟”

هر چقدر سخت هم که تلاش کرد،بکهیون نتونست پارک چانیولی رو توی گذشتش به یاد بیاره. همچنین نتونست هیچی از موقعی که پنج یا شش ساله بود رو به خاطر بیاره.

مادرش با یه لبخند ضعیف به آرومی به نشونه ی تائید سر تکون داد: “یه روز، شما دوتا رفتین بیرون تا بازی کنینو…”

مکث کرد. “تو… چانیول رو هل دادی جلوی یه ماشین.”

در اون لحظه ی حساس، دنیای بکهیون یه دفعه سیاه شد و دستاش به شدت عرق کردن. قفسه ی سینش طوری بی حس شده بود که انگار شش هاش فراموش کرده بودن چطور باید اکسیژن رو داخل بکشن. حس میکردبا این حقیقت دردناک بهش خنجر زدن.

_ “مـ…مامان… منظورت چیه؟ من… من یادم نمیاد… اینطوری شوخی نکن…” با دلهره خندید. “اون… اون از اولش کندذهن بود. مگه نه؟ مامان. بگو که من اینکارو باهاش نکردم!”

_ “اون یه تصادف بود عزیز دلم. تو نمیدونستی… بچه بودی…”

با چشمایی که از غصه برق میزدن (غمگین ترین چشمایی که یه نفر میتونه داشته باشه) به پسرش خیره شد. بعد نگاه خیره اش رو به پاهاش انداخت و با انگشت شصتش به آرومی عکس های چانیول رو نوازش کرد: “پدر چانیول هیچ شکایتی از ما نکرد و خودش به تنهایی بزرگش کرد. تا وقتی که چند سال بعد اومد پیش من و ازمون خواست به چانیول یه خانواده بدیم. یه برادر… کسی که دوستش داشته باشه. یه مادر که بتونه هر روز براش صبحانه درست کنه و به مدرسه بفرستتش…”

با هق هق ادامه داد: “چانیول بیچاره نمیدونه که پدرش همین چند ماه پیش خودکشی کرد…”

همونطور که اشکهای گرمش از گونه های بکهیونسرازیر می شدن، به دست مادرش خیره شد که دستش رو گرفته بود و محکم فشار می داد.

همش تقصیر اون بود.

بکهیون با صدای لرزون و شکسته ای گفت: “مـ… من میرم بیرون یکم هوا بخورم.”

دست مادرش رو پس زد چون واقعا احساس میکرد قبل از اینکه شش هاش خود به خود تبدیل به خاکستر بشن، به یکم اکسیژن تازه احتیاج داره. دنیا یه دفعه دیوانه وار میچرخید و چند قدم از خونه دورتر شدن رو برای بکهیون سخت می کرد. بالاخره، به نزدیک ترین دیوار آجری که اطرافش بود تکیه داد و کف دستای مشت شده اش رو به پلک های بستش فشار داد. بخاطر هرچیزی که تا حالا به چانیول گفته بود متاسف بود و چون همه ی اینا تقصیر خودش بود،به خودش لعنت می فرستاد.

حالا چطور میتونست بدون اینکه قلبش توی دهنش بتپه با چانیول رو به رو بشه؟

انقدر بلند گریه میکرد که چند ویبره ی اول ]گوشی[توی جیبش نه حس و نه شیده شد. بعد، بکهیون با دستای لرزون تماس رو برقرار کرد و سعی کرد صداش رو صاف کنه که نشون نده تا همین الان داشته زار میزده.

_ “آقای بیون بکهیون؟ از مرکز پلیس محلی تماس میگریم.شما باید سریعا بخاطر آقای پارک چانیول که برای بازپرسی نگه داشته شده بیاید اینجا. به نظر میاد شما تنها مخاطبی هستید که به یاد میاره.”

 

*Credit*

نویسنده: Jindeol

لینک قسمت پنجم:

//www.asianfanfics.com/story/view/378771/5/baby-s-breath-angst-exo-baekhyun-chanyeol-baekyeol-chanbaek

مترجمین: Silver and Mahtab

به دلیل رعایت حقوق نویسنده و مترجمین، هرگونه کپی برداری از این مطلب بدون اخذ اجازه از مترجمین و ذکر منبع فارسی و انگلیسی ممنوع است.

*Credit*



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





68
نظر بگذارید

avatar
60 نظرات
8 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
60 نظرات نویسندگان
barf.azarمریهانsaraniloofar_exolkadooOooOooOoo نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
barf.azar
مهمان

وای خدای من /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif

مریهان
مهمان
مریهان

وای خدایا
دلم ریش ریش شد برا چانی
الهی بگردم بچه ی مظلومم ❤❤ پسر خوش تیپم
مرسی عالییییییییی بود

sara
مهمان
sara

من وقتی بک داشت به چان برای حموم کمک میکرد و اون زخم و دید حدس زدم که چان بخاطره یه اتفاق اینجوری شده ..
ولی اصلا فکر نمیکردم که داستان اینجوری بشه !!
ممنون بخاطره ترجمه ی عالیت .. میرم قسمت بعد ..

niloofar_exol
مهمان
niloofar_exol

vaaaaaaaay vaaaaaaay khoda mano bokosh ashkamdare michekea f….k laaaanat be in zendegi parpar shodam oppaaaaaaaaaaaa mamnoon az tarjome aaaaali bud

kadooOooOooOoo
مهمان
kadooOooOooOoo

بکهیون مقصر بود ! /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wow.gif
اصلا فکرشم نمیکردم !
معرکه بود ممنونم /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (35).gif