22 👁 بازدید

Baby’s Breath ep3

قسمت 3 فیک خارجی Baby’s Breath با مترجمی مهتاب/سیلور

پیام مترجم سیلور:
سلام به همه ی خواننده های baby’s breath
بابت غیبت کبرایی که داشتیم خیییییییلیییییی خیلی خیلی عذرخواهی میکنم. واقعا نمیدونم چی بگم. یه سری مشکلاتی پیش اومد که نشد اوایل داستان به موقع آپ بشه و بعدشم که خوردیم به امتحانات و دستمون کاملا بسته شد.
من تمام سعیمو میکنم که دیگه این اتفاقات نیفته 🙁 اما از اونجایی که کنکور دارم ممکنه گاهی وقفه پیش بیاد.
از این به بعد داستان پنجشنبه ی هر هفته آپ میشه ^_^ لطفا با کامنتاتون از داستان و مترجماش حمایت کنید تا ما هم با انرژی پیش بریم 🙂
پیشنهاد میکنم قبل از خوندن این قسمت یه بار دیگه قسمت دوم رو بخونید تا داستان یادتون بیاد. یه بار دیگه برای تاخیرمون عذر میخوام…
بفرمایید ادامه 🙂

ساعت هشت شب بود. سه ساعت بود که بکهیون چانیول رو تنها گذاشته بود و یادش رفته بود که برادر ناتنیش به تنهایی مغازه رو باز نگه داشته. اونقدر سرگرم وقت گذروندن با دوستاش شده بود که متوجه ی تاریک شدن هوای بیرون گیم نت نشه. فقط وقتی والدین سهون و جونگده بهشون زنگ زدن از بازی خارج شد و به ساعت نگاهی انداخت.
جونگده پوزخند زد “هی. حالت خوبه؟ قیافت یه جوریه که انگار روح دیدی. بعد از اینکه دوبار پشت سر هم شکستت دادم داری از ترس میلرزی ها؟”
بکهیون غرید. مشخص بود که میخواست نشون بده خونسرده درحالیکه وحشت سرتاپاش رو فرا گرفته بود.
بکهیون به بی تفاوت ترین شکل ممکن، با دوستاش از گیم نت خارج شد و براشون دست تکون داد. خدا رو شکر کرد که از مسیر دیگه ای می رفتن و از گل فروشی رد نمی شدن. وقتی جونگده و سهون از دیدرس خارج شدن، بکهیون شروع کرد به دویدن. درست مثل زمین فوتبال، به طرف دروازه تیم حریف می دوید.فکر میکرد اگه یکم آروم تر بدوئه هدف رو برای همیشه از دست میده.
بکهیون به محض اینکه به مغازه ی تاریک و خالی رسید فریاد زد “چانیول!”
چانیول اونجا نبود. نه پشت مغازه مشغول آب دادن به گلا و نه در حال مرتب کردن گلای گلدونی طبق رنگشون. حتی پیش بند کارش و دسته گل رز هم اونجا نبودن.
بکهیون با آخرین سرعتی که میتونست مغازه رو قفل کرد و به سمت خیابون دوید. با مغزی که چانیول داشت نمیتونست زیاد دور شده باشه. احتمال دزدیده شدنش هم وجود نداشت. بکهیون وارد هر مغازه ای که می شد می رسید از فروشنده سراغ یه پسر قد بلند با قیافه ی احمقانه که از اونجا رد شده بود رو میگرفت اما همه ی اونا سرشون رو به علامت منفی تکون میدادن.
بکهیون سر یه تقاطع ایستاد تا نفس بگیره. با خودش فکر کرد که بايد يه گزارش مفقودی به پليس بده يا نه؟ اگه بلايی سر چانيول اومده بود و بکهيون با گشتن جاهای اشتباه فقط داشت وقت هدر ميداد چی؟!
بکهیون در حالی که به باجه تلفن تکیه داده بود ، چند ثانیه با گرفتن شماره ی اضطراری فاصله داشت که یه نفر قدبلند و احمق رو اونطرف خیابون دید. ساکت موند تا توجه چانیول رو به خودش جلب نکنه و اون نادون بدون اینکه منتظر سبز شدن چراغ راهنمایی بشه به طرف خیابون ندوئه.
بکهیون متوجه شد که اون روی یکی از نیمکتای پارک خوابیده. دسته گل رز رو محکم به سینه اش چسبونده بود. یه رهگذر روزنامه ای روش انداخته بود که باعث می شد اون حتی احمق تر هم به نظر بیاد. مثل پسری که به خواستگاریش جواب منفی دادن.
“چانیول” بکهیون هوفی کشید “پارک چانیول!!!”
پسر قد بلند با وحشت از جا پرید و درحالیکه تلو تلو می خورد ایستاد و با یه دستش چشماشو مالید. با چشمای خواب آلودش ، چانیول از دیدن دوباره ی بکهیون فوق العاده خوشحال به نظر می رسید “بـ…بکهیون!”
هر چند لبخندش، بعد از سیلی محکمی که بکهیون به صورتش زد محو شد. یه دستش رو روی گونه ی سرخ شده اش گذاشت و در حالیکه لب پایینش میلرزید زمزمه کرد “بکهیون…”
“بهت گفتم توی مغازه بمونی!” بکهيون فرياد کشيد. همونطور که عصبانيت جاي هر لحظه از ترحمي رو که اولش براي چانيول احساس کرده بود ميگرفت، رگ هاي گردنش بيرون ميزدن.
“مگه خنگی؟ نمی فهمی وقتی بهت میگم یه جا بمون یعنی چی؟ اگه یه بلایی سرت میومد چی؟ اونوقت همش میفتاد تقصیر من”
چانیول لب پایینش رو جویید. محتاطانه دسته گل رو بلند کرد و به طرف بکهیون گرفت اما بکهیون اونو روی زمین پرت کرد.
_ “تو کلا نمی فهمی من دارم چی میگم، می فهمی؟ خب، اصلا کاش هیچ وقت به دنیا نمی اومدی.”
وقتی جمع شدن قطرات داغ اشک رو تو چشمای چانیول دید، برای یه ثانیه قلبش مچاله شد. با این بهانه که چانیول به هیچ وجه نمی تونه تنفر پشت کلماتش رو احساس کنه، خودش رو قانع کرد. چانیول فقط مثل یه بچه – همون چیزی که بود – گریه می کرد چون نمی خواست سرزنش بشه. بکهیون روش رو برگردوند و دکمه ی عابر پیاده رو دوباره فشار داد /تا چراغ سبز بشه /
کاش هیچ وقت به دنیا نمی اومدی!
بکهیون آهی کشید و جوری به صفحه های سفید تکالیفش خیره شد انگار قرار بود جوابا به طرز معجره آسایی خود به خود نوشته بشن. با ورود چانیول، درس خوندن تقریبا غیرممکن شد. از اونجایی که چانیول همیشه با صدای بلند توی حال پذیرایی دراما تماشا میکرد، بکهیون نمی تونست تمرکز کنه. هر وقتم اعتراض می کرد که حواسش پرت میشه، مامانش به هر حال طرف چانیول رو می گرفت.
اون شب مادرش به خاطر سومین کار پاره وقتش که تا نیمه شب طول می کشید خونه نبود و این به این معنا بود که بکهیون باید شام درست میکرد و چانیول رو قبل خواب میبرد حمام. مشکل شام رو با پختن رامن حل کرد (از اونجایی که محتویات سوپ برای چانیول زیادی تند بود، اون فقط رشته هاش رو میخورد)، اما اصلا دلش نمی خواست وقت حمام برسه چون، ایش، اون باید یه مرد بالغ رو حمام میکرد.
بکهیون در اتاقو باز کرد و وارد پذیرایی شد. چانیول رو دید که خودش رو تو یه پتوی پورورو که از قضا
براش کوچیکم بود جمع کرده و یه ظرف بزرگ بستنی رو هم گذاشته رو پاهاش و داره مشتاقانه درام “باغ مخفی” رو نگاه میکنه. اونقدر مشتاقانه که خود بکهیون وقتی تلویزیون رو خاموش کرد احساس بدی بهش دست داد.
دفتر و مداد چانیول رو از روی میز عسلی برداشت و درحالی که اونا رو به سمتش پرتاب می کرد، غرولند کرد: “دارم مشقام رو می نویسم ولی به خاطر تو نمی تونم تمرکز کنم، من مال خودمو می نویسم تو هم مال خودت رو بنویس.”
خوشبختانه چانیول پسر حرف گوش کنی بود پس به محض اینکه بکهیون یه چیزی برای سرگرمی بهش می داد، کل توجهش رو روی اون متمرکز می کرد.
اواسط درس خوندنش، هیچ صدایی از بیرون شنیده نمی شد، بکهیون با خودش فکر کرد چانیول حتما باید خوابیده باشه. وقتی بیرون اومد تا به خودش یه استراحت ده دقیقه ای بده و یکم آب بنوشه، چانیول رو دید که روی میز خم شده و داره با انگشتاش می شماره. حداقلش یه مزیت چانیول نسبت به بکهیون این بود که میل و تلاش بیشتری تو درس خوندن و یادگیری داشت. با اینکه نمی تونست چیزای جدید رو خیلی سریع یاد بگیره ولی دست کم هر روز تلاش می کرد تا بتونه یه سوال از صدتا سوال رو درست جواب بده.
بکهیون درحالی که از جلوی چانیول عبور می کرد، آه کشید: “تو ناامیدکننده ای… هی، یول، بلندشو بریم حموم.”
حمام کردن از نظر چانیول بهترین ماجراجویی برای کل روز بود اما برای بکهیون خیلی سخت بود که به اجبار همه جای چانیول رو بشوره… منظور از همه جا، دقیقا همه جاست! پشت گوشاش، لای پاهاش، زیر بغلاش.
دستکش های قرمزی که مادرش موقع ظرف شستن دستش میکرد رو پوشید تا موهای چانیول رو بشوره. هر بار که دستش به منطقه های ممنوعه کشیده میشد صدای عق زدن درمی اورد.
“آی. بکهیون… صابون!” چانیول نالید و وقتی کف صابون وارد چشمش شد، چشماشو محکم بست “بکهیونننن!”
بکهیون با لهجه ی دهاتی غلیظی غرید “خفه شو!” و صورت برادر ناتنیش رو با شلنگ آب شست تا وقتی که چانیول مجبور شد برای نفس کشیدن آب داخل دهنش رو تف کنه.
همونطور که جمجمه ی چانیول رو با شامپو ماساژ می داد زیرلب گفت “باید بخاطر داشتن برادری مثل من که حواسش به توئه احمق هست خدا رو شکر کنی.”
صندلی ای رو پشت وان گداشته بود تا بتونه راحت تر کارشو انجام بده. آهی کشید و دستکش ها رو دراورد تا با دستای برهنش بهتر بتونه سرش رو کفی کنه. بعد از یه مدت، استخوان گردن چانیول سست شد و بکهیون فهمید که اون دوباره خوابش برده.
اگه خواب بود…
بکهیون با تردید زمزمه کرد ” نمی خواستم سرت داد بزنم. فقط خیلی عصبانی بودم که بین همه ی چیزایی که باید نگرانشون باشم مدام باید اول نگران تو باشم. فکر میکردم تو فقط برای این اینجایی که زندگی منو خراب کنی. یه جورایی برای همین اینجایی…” حرفشو قطع کرد. خم شد تا نیم نگاهی به چشمای بسته و لبای جمع شده اش بندازه. چشماشو توی حدقه گردوند “اما انقدر احمقی که حتی نمیفهمی چه اشتباهی داری میکنی…”
دستاش روی یه زخم گوشتی درست بالای گوش راست چانیول کشیده شد. چیزی که قبلا متوجهش نشده بود چون همیشه موهاشو با دستکش می شست. زخم طولانی و ضخیمی بود که از پشت جمجمه اش تا گوشش کشیده شده بود. لمس کردنش بدن بکهیون رو به لرزه انداخت. ” احمق بد ترکیب.”
بعد از حمام کردن و لباس پوشوندن، بکهیون بدن نیمه هوشیار چانیول رو به سختی به اتاق پذیرایی برد و روی مبل رهاش کرد و پتویی رو دورش پیچید. اونقدر خسته بود که نمی خواست درس بخونه. پس کتابای درسیش رو دوباره بست و چراغ مطالعه رو خاموش کرد. درست همون موقعی که میخواست بره توی تختش، یه تکه کاغذ پاره شده رو زیر در اتاقش پیدا کرد که قبلا وقتی دیده بودش ازش چشم پوشی کرده بود.
به سختی تا زده شده بود و شبیه یه برگ از از دفتر ریاضی چانیول بود.
پرید روی تختش.سرش رو روی بالش گذاشت و تای کاغذ رو باز کرد و با یه یادداشت با دستخط افتضاح اما عزیزی مواجه شد
بیون بک چین (غلط املایی)
پارک چانیول
معذرت میخوام….

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





103
نظر بگذارید

avatar
57 نظرات
46 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
54 نظرات نویسندگان
روشاmonabarf.azarمریهانsara نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
روشا
مهمان
روشا

خیلی قشنگ بودhttp://ohsehunfans.pw/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gif میگمااا قسمتیک و دو حذف شده؟

mona
مهمان
mona

عالی بوددددددد

barf.azar
مهمان

http://ohsehunfans.pw/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/23519_frustratedf.gifhttp://ohsehunfans.pw/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhuf9.gifhttp://ohsehunfans.pw/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/6543a6e2a35774bc91e39188b028d1f5.gifhttp://ohsehunfans.pw/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/dard.gif

مریهان
مهمان
مریهان

وای خدا الهی من بمیرم برا بچم http://ohsehunfans.pw/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif مرسی عالی بود

sara
مهمان
sara

عالی بود .. ممنون .