6 👁 بازدید

Baby’s Breath ep 7

قسمت7 فیک خارجی Baby’s Breath با مترجمی مهتاب/سیلور

_ “شماها هم شنيدين كه پارك چانيول… برادر ناتنی بيون بكهيونه؟”

_ “همون يارو عقب افتادهه كه تو كلاسای آموزش ويژس؟”

_ “دقيقا همون. اگه اونا بهم مربوطن پس يعنی بكهيونم ناتوانی ذهنی داره؟”

جونگين نیشخندی به پهنای صورتش زد: “هی، چطور ممكنه اونا به هم ربط داشته باشن وقتي نمرات بكهيون يكی از پنج تای برتر مدرسه ان؟ چانيول حتی نمی تونه تا پنج بشمره.”

بكهيون دستاش رو زير سرش گذاشته بود و تظاهر می كرد نمی تونه صدای همكلاسی هاش رو كه فقط چند قدم اونورتر با هم پچ پچ می كردن، بشنوه. با اينكه اضافه شدن دوستای خودش به جمع شايعه پراكنا آزارش ميداد و عصبيش می كرد اما بازم كاری از دستش بر نميومد. اون واقعا دلش نمی خواست خودش رو قاطی كنه. چانيول كه نمی فهميد اونا دارن چی ميگن، پس چرا بكهيون بايد خودش رو نگران می كرد؟ بكهيون اون هدفی نبود كه همكلاسی هاش دنبالش بودن و اينم خيلی خوب می دونست كه بعد از يه مدت خبرچينی های داغ و همه گير روز بالاخره از سكه می افتن و همه درباره ی موضوع ديگه ای گزافه گویی می کنن.

وقتی بكهيون {جوری رفتار کرد} كه انگار تازه از يه چرت كوتاه بيدار شده و خيلی آروم سرش رو بلند كرد و خميازه كشيد، جمعيتی كه غیبت می كردن غيبشون زد و هم تيمی های فوتبال بكهيون دوباره مشغول سر و كله زدن با همديگه شدن. از بيشتر جهات، اون روز هيچ تفاوتی با روزای ديگه نداشت غير ازينكه حالا يه غول مهربون فقط دوتا صندلی جلوتر از بكهيون نشسته بود.

هر جایی هم که می رفت، چانيول به قدریقدبلند بود كه مثل يه شست زخمي به وجودش پي برده بشه *منظور اینه که خیلی تابلو بود*. از اونجایی كه اندامش به طرزی غيرطبيعی دراز بودحتی يونيفرمش هم بايد{مخصوصا} دوخته ميشد تا متناسبش باشه. بكهيون با كنجكاوی اونور شونه ی چانيول رو ديد زد و مثل هميشه اونو درحال تمرين چندتا جمله توی دفترش ديد. سه تا مداد كاملا تيز، درست كنار دفترش قرار داشت و هروقت كه يه دانش آموز شلوغ به ميزش برخورد می كرد و يكيشون رو روی زمين مينداخت، چانيول با آرامش خم ميشد، اونو برميداشت و مداداش رو توی يه رديف صاف ميچيد.

دختری نزديك شد و با لبخند تصنعیش پرسيد: “چانيول مي تونم يكی از مدادات رو قرض بگيرم؟”

وقتی چانيول با یه لبخند واقعی يكی از مدادای اضافيش رو به دختر قرض ميداد، يه چيزی فراتر از خوشحال بود.

دختر ديگه ای پرسيد: “منم می تونم يكي بگيرم؟”

و بقيه پشت سر اون دختر ریز خنديدن. همين كه چانيول مداد دومش رو هم به اون دختر داد، بكهيون ابروش رو بالا انداخت.

اين بار جونگده بود كه پرسيد: “چانيول من مال خودم رو تو خونه جا گذاشتم، منم می تونم يكی بردارم؟”

وقتی پسر بی خبر از همه جا آخرين مداد اضافيش رو هم بهش داد، جونگده پوزخندی زد و گفت: “ممنونم رفيق.”

جونگين خنديد: “هی چانيول ما دوستيم، يه مداد كه بينمون چيزی نيست، مگه نه؟ ناراحت ميشی اگه منم اين يكی رو بگيرم؟”

اون آخرين مداد چانيول رو هم از دستش بيرون كشيد و در كمال تعجب چانيول با يه لبخند عصبی سرش رو به نشونه ی تائيد تكون داد.چانيول درحالي كه دو دست خاليش رو به هم می ماليد، لبخند زد: “ب.باشه. شما… شما ها دوستاميد پس ميتونيد مدادام رو قرض بگيريد.” هرقدرم كه لحن چانيول موقع گفتن اين جمله شاد و ذوق زدهبود بازم شكي در عصبی بودنش وجود نداشت. درست مثل يه بچه كه داره با نداشتن پتوی محافظش دست و پنجه نرم ميكنه، چانيول هم دستای سرد و مرطوبش رو به شلوارش میماليد و چشم راستش هر دو ثانيه می پريد.

*پتوی محافظ: منظورش همون پتوهای نرم و کوچیکی هستن که دور بچه ها می پیچن. بچه های خارجی معمولا تا یه سن خاصی از اون استفاده میکنن و بهش وابسته ان. این پتو ها معمولا یه عروسک هم به سرشون وصله. میتونید سرچ کنید: security blanket *

بکهیون نمی تونست باور کنه که چانیول تمامی لوازم تحریرش رو مثل چشم روشنی بذل و بخشش کرده اونم درحالی که کاملا مشخص بود همه ی هم کلاسی هاش برای خودشون یه جامدادی دارن و نیازی به مدادای چانیول ندارن. زیر لب غرولندی کرد و بدون اینکه زیاد جلب توجه کنه از جاش بلند شد، بعد از کنار میز چانیول گذشت تا مداد خودش رو کنار دفتر اون بذاره.

همین که از کنار جونگین گذشت و بهش برخورد کرد، زیر لب زمزمه کرد: “من تو دست شویی ام.” گرچه ضربه ای که به شونش زد یکم محکم تر از اونی بود که یه حادثه ی سهوی به حساب بیاد.

.

.

خوشبختانه، بعد از زنگ دوم، هم سن و سالاش مشغول صحبت درباره ی مسابقات فصلی فوتبال مقابل یه تیم رقیب اهل “کیونگ کیدو” شدن. ظاهرا همه می خواستن برن، حتی دانش آموزایی که اهل اون دور و اطراف نبودن. چرا؟ چون مسابقات فصلی برای یه مشت بچه که تو بخش روستایی کشور زندگی می کردن، حکم المپیک و یه بلیط رایگان برای یه عصر خالی از استرس رو داشت. به جای اینکه مسئله های ریاضی حل کنن یا بشینن دعا کنن که شانسشون تو امتحان ورودی دانشگاه از بقیه ی دانش آموزا بهتر باشه، می تونستن مسابقه رو تماشا و درس خوندن رو فراموش کنن.

برای همه این یه موقعیت دو سر برد به نظر میومد به جز بکهیون.

اون تو شرایطی نبود که بتونه برای مسابقه تمرین کنه و از اون جایی که یکی از افراد خط حمله بود، فشار بیشتری روش بود. رقابت های فصلی پیش رو برای بکهیون حکم یه کابوس رو پیدا کرده بودن. خودش فکر می کرد دلیلش اینه که مدت هاستبا رضایت قلبی فوتبال بازی نکرده. کم کم داشت به این پی می برد که چقدر حسش فرق میکنه وقتی آدم به فوتبال به عنوان یه تفریح نگاه کنه تا یه ورزش رقابتی.

بکهیون آهی کشید و سرش رو به دیواری که کنارش قرار داشت چسبوند. قبل ازینکه زنگ بخوره تو سروصدا هایی غرق شده بود که از یک گوش می گرفتشون و از گوش دیگه بیرون می فرستاد. همیشه ی خدا دانش آموزا {بعد از ورود معلم} فورا ساکت نمی شدن اما وقتی معلم با دوتا پسر غریبه که دنبالش می کردن داخل شد، کل کلاس به طرز مرگباری تو سکوت فرو رفت.

دانش آموزای تازه وارد بدجوری ترسناک بودن. اگرچه اونا هم همون یونیفرما تنشون بود ولی باعث میشدن اون لباس رسمی مثل چیزی که از داخل سناریوی جرایم سازمان یافته بیرون اومده، به نظر برسه. درکل در نگاه اول بوی دردسر میدادن. سمت راستیه به طرز غیرعادی ای قدبلند بود با ابروهای کلفت و جذاب و چشمایی که شعله هایی سوزان درش زبانه می کشید. سمت چپیه ی جسه ی ریزتری داشت و قیافه اش بیشتر ازینکه ترسناک باشه، عجیب می زد. یه چیزی توی چهره ی دانش آموز قد کوتاه تر وجود داشت که بکهیون رو یاد گربه سانان مینداخت… نه یه چیز مظلوم و کوچولو مثه یه گربه ی خونگی، بلکه یه ببر با پوست براق.

معلم شروع به توضیح دادن کرد: “کلاس 1-3. این دوتا دانش آموز تا یه ماه هم کلاسی های جدید شمان. اونا راه درازی رو از پکن اومدن، پس لطفا یه پذیرایی و خوشامدگویی گرم تحویلشون بدین.”

پسر قدبلندی که سمت راست ایستاده بود، دوتا از انگشتاش رو بلند کرد تا حرف معلم رو قطع کنه. اون به انگلیسی صحبت می کرد: “حقیقتا، ونکوور.”

_ “آه، درسته، ونکوور. متاسفم. بچه های کلاس، ایشون هوانگ زیتائوعه و دوست اهل ونکوور وویی فانه.”

یی فان باز هم معلم رو تصحیح کرد: “کریس.”

زیتائو نگاهی به اون یکی دانش آموز انتقالی انداخت و از روی تمسخر فینی کرد.

حالا ونکوور یا پکن فرقی نداشت، ولی بکهیون نمی تونست {خود اون پسرا رو} نادیده بگیره. نمی خواست باهاشون چپ بیفته چون خوب می دونست (یا فکر می کرد که خوب می دونه) چینی ها چقدر خوب هنرهای رزمی رو آموزش می بینن. (هرچی نباشه کلی فیلم کونگفو دیده بود)

سرانجامِ کار هوانگ زیتائو به صندلی خالی پشت بکهیون ختم شد و وویی فان اون طرف کلاس بین سهون و جونگین. در مقایسه با پسر ونکووری، جونگین و سهون مثله کوتوله ها به نظر می رسیدن، حداقل از دید بکهیون که این طور بود. با تنبلی به سمت جلو خم شد، دستاش رو روی میز گذاشت و دوباره سرش رو روی دستاش قرار داد اما اینبار خیلی با خوابیدن فاصله داشت. با وجود شاگرد تازه واردی که پشت جمجمشون رو با نگاهش سوراخ می کرد، بکهیون چطور می تونست چرت بزنه؟

.

.

بکهیون بعد از کلاس درس تا پایان روز چانیول رو ندید. این کاملا نرمال بود، اما بكهيون انتظار داشت كه حداقل چانيول رو تو راهرو ببينه… يا شايدم تو كافه تريا، حتی اگه شده در حد يه نيم نگاه به اندازه ی يك ثانيه چون خيلی عجيب بود كه اونو كنار خودش نداشته باشه. اما وقتی فهميد كه فقط خيلی بيخود و بی جهت به چانیول گیر داده، فكرش رو از سرش بيرون كرد و مستقيما سراغ تمرين فوتبالش رفت.

نيمی از اولين تايم استراحتشون گذشته بود كه جونگين سمتش اومد و دستي رو شونش گذاشت. بكهيون درباره ی موضوعی كه جونگین می خواست دربارش حرف بزنه یه حدسایی میزد.

_ “هی بك، بابت قبل متاسفم.” اينو گفت و بكهيون همراه با تكون ساده ای كه به سرش داد، دست جونگين رو از روی شونش انداخت.

_ “برو از چانيول معذرت خواهی كن نه من.” بكهيون اصلا احساس درستی نسبت به پيش كشيدن بحث عذرخواهی از چانيول نداشت چون خودش براي طلب بخشش از چانيول چيزی بيشتر از يه دليل داشت. پس توپ فوتبال گلی و کثیفش رو برداشت و زير بازوش زد و جونگين رو تنها گذاشت. درحالی که تنش بینشون از هر وقت دیگه ای جدی تر بود.

در كمال تعجب (و نارضايتی)، چانيول بازم آفتابی نشد.

.

.

حتی عجيب تر از تمام اينا، چانيول تو راه برگشت به خونه يا حتي سر شام لام تا كام حرف نزد. خيلی موقعيت خجالت آوری بود، هردوشون از يه ظرف سالاد جوانه ی لوبیا و تیکه های گوشت اسپم برميداشتن اما كوچكترين حرفی هم بینشون رد و بدل نمی شد چون بكهيون توقع داشت اول چانيول درباره ی اتفاقات اون روزش تعریف کنه. وقتی چانيول ساكت تر از هميشه باقی موند، بكهيون هم تلاشی نكرد و بعد از اينكه شام تموم شد، ميز رو تميز كرد.

*گوشت اسپم همون گوشت های همبرگر کنسرو شده ی آماده هستن.*

درست وقتي هر دو تو تخت هاي گرم و نرمشون مچاله شده بودن، بكهيون خودش رو به ديوار نازكی كه اتاقش رو از اتاق چانيول جدا مي كرد نزديك کرد.اگه كاملا سمت ديوار خم ميشد می تونست صداي نفسای نرم و آروم چانيول رو از اون طرف بشنوه. خيلی آروم با انگشتاش تقه ای به سطح نازك ديوار زد: “هی… چانيول… خوابيدی؟”

صداي خفهای از اون طرف ديوار شنيده شد.

_ “ميدونی، اونا گفتن اگه نمره هات خوب باشه، ميتونی به مدرسه رفتنت ادامه بدی. تو مدرسه رو دوست داری، نه؟”

بكهيون فكر می كرد اشکالی نداره اگه به چانيول این دروغ كوچيك رو بگه. با اميد اينكه شايد مسئولين مدرسه به توانايیهای چانيول پی ببرن و بذارن يكم بيشتر به مدرسه بره. ملحفش رو تا زير چونش بالا و آه كشيد، بعد روشو برگردوند تا سقف رو نگاه كنه.چيز عجیب برای بکهیون این بود کهستاره چسبی های کم نور هنوزم می درخشیدن، چون اونارو با قيمت خيلی ارزونی خريده بود.

به مجموعه ی ستاره های پلاستيكی زل زد، بعضی هاشون كوچيك و بعضی ديگه بزرگ بودن. بزرگترين ستاره رو درست جايی چسبونده بود كه هر شب بتونه ببينتش و كوچيك ترا دورش پراكنده بودن يا به شكل صورت هاي فلكی ای قرار گرفته بودن كه بكهيون به سختی ميتونست به خاطر بياره. بعد نگاهش به درخشنده ترينشون افتاد، كوچكترين ستاره كه تو يه گوشه چسبونده شده بود. بكهيون بايد كمی سرش رو بالا مي آورد تا بتونه ببينتش اما اون هنوزم اونجا بود و علارغم اينكه تو تاريك ترين گوشه افتاده بود، از همه نوراني تر مي درخشيد.

اون ستاره چانيول بود… اون از كهشكشان ستاره هايي كه هيچ كدوم به اندازه ی خودش درخشنده نبودن، بيرون انداخته شده بود.

اونا نورانی بودن ولي چانيول نورانی تر بود.

همونطور که به مجموعه ی ستاره های روی سقف زل زده بود، ادامه داد: “میدونی… وقتی اون بچه ها بهت زور میگن… دوستت نیستن، چانیول. میتونی بگی نه. اگه بخوای همیشه باهاشون خوب باشی، اونا بازم اذیتت میکنن.”

با این وجود، متاسفانه بکهیون هنوزم جرئت نداشت جلوی دوستاش از چانیول دفاع کنه ولی حداقل میخواست برادر ناتنیش بدونه اون بر ضدش نیست. بالاخره، آدمای مهربون همیشه بازنده بودن. حداقل تو دبیرستان که اینطور بود.

وقتي فهميد تنها كسيه كه داره اون مكالمه رو پيش ميبره و حرفاشو به يه ديوار ميزنه، دست از صحبت كردن كشيد. دوباره خيلي آروم به ديوار تقه زد چون ممكن بود چانيول خواب باشه.

_ “ننن…”

_ “چانيول، حالت خوبه؟”

_ “ههگ..”

بكهيون ملحفش رو كنار زد و به سرعت به سمت اتاق چانیول رفت. انگار داشت رو آتیش راه می رفت. تقریبا در رو موقع بازکردن شکست و چانیول رو درحالی که عرق کرده بود زیر پتوش دید. صورتش رنگ پریده بود و پوستش سرد و خیس. بکهیون با ترس و لرز دستش رو روی پیشونی چانیول فشار داد. پیشونیش داشت می سوخت. صداهای خفه ای که چانیول از خودش در می آورد به هیچ وجه نتونستن به بکهیون قوت قلب بدن چون اون خودش رو به نزدیک ترین تلفن رسوند و سه تا شماره رو با شصتش فشار داد.

_ “الو؟ من همین الآن یه آمبولانس میخوام. لطفا، سریع خودتونو برسونید. خواهش میکنم.”

بکهیون دست چانیول رو محکم گرفت: “طاقت بیار چانیول… طاقت بیار.”

 

*Credit*

نویسنده: Jindeol

لینک قسمت هفتم:

//www.asianfanfics.com/story/view/378771/7/baby-s-breath-angst-exo-baekhyun-chanyeol-baekyeol-chanbaek

مترجمین: Silver and Mahtab

به دلیل رعایت حقوق نویسنده و مترجمین، هرگونه کپی برداری از این مطلب بدون اخذ اجازه از مترجمین و ذکر منبع فارسی و انگلیسی ممنوع است.

*Credit*

 

حرفای مترجمان:
سلام به همگی. خب پنج شنبس و ما برگشتیم با قسمت 7.
دوستان این چه وضعه کامنته؟ هر قسمت کمتر میشه 😡 186 نفر قسمت قبل رو دانلود کردن بعد فقط 40 نفر کامنت گذاشتن که دست گلشون خیلی دردنکنه.
اگه کامنت های این قسمت به 80 تا نرسه به خدا قسم هر چقدر کمتر از مقدار معین شده کامنت گذاشته باشید ما هم همونقدر داستان رو دیرتر میذاریم. مثلا اگه 40 تا کمتر بذارید ما هم داستان رو 40 روز دیگه میذاریم. 😒 به خدا هم قسم خوردم شوخی ندارم باهاتون. مقدار کامنتا هم خیلی معقوله. اگه کامنتا تکراری باشه هم قبول نیست به این نکته توجه کنید 🚫
این فیک طلسم شده بود. از زیر دست کلی گذشته تا بالاخره داره آپ میشه. اگه کامنت نذارید ما هم ولش میکنیم میریما 😐 مورد توجه بعضی ها که نمی دونن ما دو نفریم. 2 تا مترجم داریم رو این فیک کار میکنیم. تو کامنتا فعلاتون رو به صورت جمع بنویسید لطفا 😂
حرفای منم یادتون نره ❤️



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





99
نظر بگذارید

avatar
92 نظرات
7 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
78 نظرات نویسندگان
boshrasanamsSilverfaezeh نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
sanam
مهمان
sanam

امروز پنجشنبه هستش خواستم یادآوری کنم/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (37).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (37).gif

s
مهمان
s

خیلی قشنگ بود ممنون از ترجمه خوبتون

boshra
مهمان
boshra

یه درخواست داشتم.
فیک not intended دیگه آپ نمیشه.
خیلیا میخوندنش ومنتظر ادامشن.
امکانش هست که ادامه ش ترجمه شه؟
مرسی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif

Silver
مهمان
Silver

گلم باید از مترجمش بپرسی…متاسفانه من در جریان نیستم 🙁

boshra
مهمان
boshra

آخه مترجمش اصلا نیست.جواب هیچ کامنتیم نمیده.
ینی نمیشه دوباره اجازه ی ترجمه گرفته بشه؟

sanam
مهمان
sanam

ممنون مرسی.

faezeh
مهمان
faezeh

این داستان خعلی قشنگههههه بیچاره چان چقدر مظلومه اینجا لطفا زودتر ادامشو بذار.مرسی