39 👁 بازدید

FEAR EP38

قسمت 38 فیک دوست عزیزمون ملیحه

سلام دوستان قدیمی و جدیدم. به تمام کامنتا جواب دادم. بابت تمامی کامنتاتون ممنونم.امیدوارم از این قسمتم لذت ببرین.بدرود

قسمت سی و هشتم :

———————————————————-

ناخواسته بدون مکث کردن پرسید : بکی؟… بکی چی؟…

سهون میدونست لوهان به تمام مواردی که به بکیهون ختم میشه حساس و نگرانه …. خودش هم از حرف لی تعجب کرده بود اما حالت صورتش رو تغییری نداد … آروم دود سفید رو از بین لبهاش خارج کرد و بدون گفتن حرفی منتظر جواب لی شد ….

لی ادامه داد : تا جایی که یادم میاد تو برادری داشتی به همین اسم … درسته ؟….

قبل از اینکه لوهان جواب بده ، سهون با صدای خشدارش زمزمه کرد : بقیه اش….

لی پوزخندی زد و گفت : آقای بیون اینطور که شما فکر میکنید بدون خانواده نیستن … یک خاله و پسر خاله دارن ….

لوهان با بی تفاوتی گفت : موقع مراسم تدفین تقریبا ده سال پیش هردوشون رو دیدم ….

لبخند تلخی زد و با حرص گفت : که چطور از نزدیک شدن به یک پسر بچه ی 14 ساله فرار میکردن ….

لی با پوزخند ادامه داد : پس کاملا میزان دارایی و ارثی که به بکی باید میرسید ولی نرسید هم اطلاع دارین ؟….

لوهان با عصبانیت از روی مبل بلند شد : اون احتیاجی به اون پول و ثروت نداره ….

سهون آروم دست لوهان رو گرفت و لوهان بلاخره به چشمای سهون نگاه کرد : بشین عزیزم ….

لی بی مقدمه خنده ی بلندی کرد و باعث شد لوهان نگاهش رو از سهون بگیره : واقعا هنوزم مثل سه سال قبلی …. بی احساس و خشک … حتی …حتی …

خنده اش مانع از حرف زدنش شد ….لوهان بیشتر ناراحت شد … از طرفی بخاطر بکی و خانواده ی مادری بی رحمش و از طرفی بخاطر سهون ….. آروم روی مبل نشست ……دوست نداشت راجع به سهون اینطور حرف بزنن ….چون همه ی اطرافیانش هم همین حرف رو بارها بهش گفته بودن …. بارها شده بود که بهش میگفتن سهون کسی نیست که مناسب اون باشه و از لحاظ عاطفی تامینش کنه …. لوهان واقعا سهون رو دوست داشت و این حرف و اتفاقات اخیر کاملا روی روحیه اش تاثیر گذاشت بود … دوباره به یاد رد رژ افتاد … هنوز یک روز هم نگذشته بود …..شاید حق با لی بود … چقدر زمان احتیاج داشت تا باور کنه سهون بهش خیانت میکنه ….

———————————————————————————

فلش بک

سه روز قبل …. ( کره جنوبی – سئول )

” ساعت 17:25 دقیقه “

-: لوهان؟…

صدای فرد پشت خط رو به یاد نمیاورد ولی به نظرش خیلی آشنا بنظر میرسید : شما ؟….

-: با آقای لو کار داشتم … درست تماس گرفتم؟ ….

لوهان با بی حوصلگی رو تخت نشست و تلفن بی سیم رو بیشتر به گوشش نزدیک کرد : خودم هستم … پرسیدم شما ؟….

-: سلام لوهان …. لی ام …

لوهان از تعجب چشماش رو درشت کرد و حرفی نزد … چطور بعد از سه سال میتونست دوباره صدای لی رو بشنوه … این مسئله اصلا قابل درک نبود …

-: الو .. لوهان … منو یادته … من برادر نامزد سابق…

لوهان قبل از تموم شدن حرفای لی با حرص سریع گفت : یادمه … خب؟…

لی خنده ای کرد : نترس خواهرم ازدواج کرد …

لوهان با آرامش چشماش رو بست و لبخند زد … ثانیه ای طول نکشید که دوباره با همون صدای خشکش گفت : تبریک میگم …

-: فکر میکردم باید از شنیدنش خوشحال بشی ؟….

لوهان با بی حوصلگی دوباره روی تخت دراز کشید : فعلا …

خواست تماس رو قطع کنه که صدای لی رو در حالی که فریاد میکشید تماس رو قطع نکنه ، شنید … دوباره تلفن رو به گوشش چسبوند : بله ؟…

لی خنده ای کرد : ممنون که قطع نکردی ….

لوهان بخاطر خاموش بودن موبایل سهون به مدت سه روز کامل بی نهایت بد عنق و عصبی و البته کم صبر شده بود … صداش رو بالا تر برد : چرا حرفتو زودتر نمیزنی ….

-: باشه … باشه … چرا اینقدر عصبانی شدی …

مکثی کرد و ادامه داد : میخام ببینمت ….

لوهان با کلافگی تلفن رو ، رو به روی دهنش گرفت و با صدای بلندی گفت : چه جالب … چون من نمیخام ….

با حرص تلفن رو قطع کرد و دوباره دراز کشید …..

———————————————————-

صدای زنگ درب خونه رو شنید … اخمی کرد و چشماش رو باز کرد : لعنت بهت بک …. چرا کلید برنداشتی ؟….

روی شونه ی دیگش چرخید و با چشمای بستش گفت : خانم کیم؟….

صداش رو بالا تر برد : خااانم کیممم ؟….

صدای زنگ های پشت سر هم درب خونه کم کم داشت مثل مته مغزش رو سوراخ میکرد …. وقتی از تخت پایین اومد متوجه تاریکی محض اتاق شد … نمیدونست دقیقا چه ساعتی به خواب رفته بود ولی تا جایی که به یاد داشت هنوز هوا روشن بود …..با موهای بهم ریخته از پله ها پایین رفت : خانم کی…م…

ناگهان متوجه یادداشتی روی میز شد ” من برای خرید از خونه رفتم آقای لو” …. کاغذ رو با حالت عصبی مچاله کرد و روی زمین انداخت … همونطور که به سمت درب خونه میرفت ، دستاش رو توی موهاش برد و همراه با چنگ زدن به موهاش ، بلند داد زد : اومدددمممم….

به محض باز شدن درب ، فردی کاملا سیاه پوش وارد خونه شد و محکم به آغوش کشیدش ….. اول لبخند زد چون فکر میکرد سهون برگشته اما با دیدن صورت فرد لبخندش به طور کامل محو شد : لی …

-: میدونم از دیدنم خوشحال شدی ….

همونطور که با قدم های آهستش وارد خونه میشد ، حرفش رو گفت …..لوهان با تعجب با نگاه ثابت شده اش روی لی ، درب خونه رو بست :تو اینجا چ…

-: چه خونه قشنگی …. بنظرم شکوهش توی شب بیشتر و بهتر به چشم میاد ….

به سمت لوهان برگشت : اینطور فکر نمیکنی ؟….

لوهان با اخم قدمی به سمت لی برداشت : برو بی…

حرفش با روشن شدن لوستر بزرگ و پر نور سالن بزرگ توسط لی قطع شد … چشماش از نور زیاد و ناگهانی پر از اشک شده بودن … با عصبانیت و سردردی که تا دو دقیقه قبل وجود نداشت ولی الان داشت دیوانه اش میکرد ، بلند گفت : خاموشش کن لعنتی ….

لی با خنده خاموش کرد : چقدر خشن ….

لوهان چشماش رو باز کرد و قطره های اشکش رو با انگشت جمع کرد …. لی با تمسخر گفت : چه خبر از سهون ؟….

لوهان حرفی نمیزد و فقط اخم کرده بود …. لی مثل پسر بچه های کوچیک با شیطنت این ور و اون طرف میرفت و با کنجکاوی به اشیائ داخل خونه ور میرفت : شنیدم سفره ؟….

لوهان همچنان با اخم و قدم های آهسته لی رو تا رسیدن به سالن اصلی همراهی کرد …. لی سیگارش رو روشن کرد و بلاخره دست از کارهای بی دلیل و احمقانه اش برداشت : راستی…امممم… یک چیزی برات دارم ….

سرش رو پایین انداخت و پوک عمیقی به سیگارش زد …. با شیطنت سرش رو بالا آورد و به چشمای سرخ و زیبای لوهان نگاهی انداخت ….. لوهان با تعجب بهش زل زده بود ….ناگهان به سمت لوهان که ده قدمیش قرار داشت ، دوید و باعث شد لوهان از ترس میخکوب بشه : جاجانگگگگ…..

لوهان با ناباوری به عکس نگاه کرد …. ترس و نگرانی کمرنگ موضوع ، بودن سهون در یک رابطه ای جدید با یک زن بعد از دیدن عکس هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد … تاجایی که دیگه خودش نمیدونست چطور باید فک نیمه بازش رو ببنده … لی لبخند پررنگی زده و آهسته عکس بعدی رو نشون داد … لوهان با دیدن عکس جدید ناخودآگاه روی زمین نشست ….. زانوهاش از شدت درد میسوختن ولی دردشون رو حس نمیکرد …. با نگاه گنگ و ملتمسش به لی که حالا رو به روش نشسته بود ، نگاه کرد : اینا چیه ؟….

لی با پوزخند جذابی دوباره صفحه موبایل رو به سمت لوهان گرفت اما لوهان به سرعت صورتش رو برگردوند ….لی آروم دستش رو روی شونه لوهان گذاشت : هی … آروم باش .. من فقط …

لوهان با عصبانیت وصف نشدنی و چشمای قرمز شدش به سمت لی برگشت و با تمام وجود داد کشید : از خونه ی من گمشووو بیروووننن …

لی انتظار این خشم وحشتناک رو نداشت … شوکه شده بود … میدونست کاری که باید انجام میداد رو تموم کرده …. نمیخواست با نشون دادن عکس بوسه ی سهون و هیونا بیشتر از این لوهان رو آزار بده … کسی که باید تقاص پس میداد سهون بود نه لوهان …… خواست عکس ها رو برای لوهان بفرسته اما اگه با احتمال یک درصد لوهان عکس ها رو به سهون نشون میداد و میگفت از چه کسی اونا رو گرفته ، به احتمال زیاد سهون اون رو بخاطرمشارکت یا بهتر میشد گفت ، وکیل یک جنایتکار بودن ، دستگیرش میکرد …. اگه هم عکس ها رو بی نام ارسال میکرد ، لذت دیدن این عصبانیت و خورد شدن سهون همراه با لوهان رو از دست میداد …..پس کارش از تمام جهات حساب شده بود ….فقط یک کار مونده بود … تنها گذاشتن لوهان ….. تنهایی بیشتر روی افکار و هدایتشون به سمت بدترین ها ، تاثیر میزاشت ….از جاش بلند شد و پوزخند پیروزمندانه ای زد و سیگارش رو گوشه ی لبش گذاشت ….

————————————————

با شنیدن صدای درب اصلی مطمئن شد تنها شده …. بغضش شکست …. قلبش درد گرفته بود … چطور سهون با اون لبخند زیبا کنار زنی با موهای مشکی و لباسی قرمز ایستاده بود …. چطور ممکن بود دست اون زن رو موقع پیاده شدن از ماشین گرفته باشه …. این امکان نداشت …. نکنه سهون با اون زن فراتر از یک لمس دست جلو رفته بود … نکنه الان هم بخاطر اینکه مزاحمشون نشه موبایلش رو خاموش کرده بود ……داشت دیوونه میشد …. با عصبانیت از جاش بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت … بطری آب رو برداشت و یک نفس سر کشید …. وقتی کاملا نفس کم آورد بطری رو از لبش جدا کرد و باعث شد کمی تیشرتش خیس بشه ….کمی آروم تر شده بود …. ذهنش رو باز کرد …..به یاد حرف های سهون افتاد و با خودش تکرار میکرد … لی کسی نبود که بشه بهش اعتماد کرد … الان که کمی آرومتر شده بود به این نتیجه رسیده بود که به احتمال زیاد اون دو عکس فتوشاپ باشه ….اما چرا لی باید بعد از سه سال عکسی رو در رابطه با سهون با این دقت فتوشاپ کنه …..

———————————————–

دو ساعت بعد …. ساعت 19:30 دقیقه ….

نمیتونست با این افکار ضد و نقیض آروم بگیره …. موبایلش رو برداشت و شمارش رو گرفت ….با هر بوق ، تعداد ضربان قلبش بیشتر اوج میگرفت ….

-: بله ؟….

بلاخره تماس برقرار شده بود … اما ….چرا نمیتونست حرفی بزنه ؟….

لی خنده ای کرد : لوهان ….نمیخای حرف بزنی ؟….

لوهان همچنان ساکت بود ….. بغض کرده بود … احساس گناه برای خیانت به همسرش …. احساس عصبانیت از بخاطر آوردن عکس ها و چهار روز بی خبری …. احساس مزخرف سردرگمی و….بی اعتمادی….

-: یوهو … من پشت خطم … لوهان ….

لی خیلی خوشحال بود … با شیطنت گفت : دیگه داره حوصلم سر میره … بهتره قطعش کنم ….

لوهان محکم تر به تلفن چنگ زد … چشماش رو بست و حرفش رو تند گفت : تعقیبش کن …..

لی از خوشحالی دوست داشت فریاد بکشه : با کمال میل ….

قطره های اشکش آروم روی صورتش سر میخوردن : بهم قول بده … قول بده چیزی از ماجرا نفهمه …..

لی : به زودی میبینمت …..

” پایان فلش بک “

————————————————–

خاطرات به سادگی یک چشم بهم زدن براش مرور شدن …..نگاهش رو پایین انداخت و به زمین چشم دوخت …

سهون آروم خاکستر سیگارش رو توی جا سیگاری خالی کرد : بازیگر بدی شدی …. ازت ناامید شدم …

لی از اینکه دوباره هم نقشش به سادگی لو رفته بود ، عصبانی شد ولی مهره ی اصلی نقشه ، لوهان بود که تا الان همه چی طبق نقشه جلو رفته بود ….آروم اشک کنار چشمش رو پاک کرد و خنده ی مصنوعیش رو جمع کرد : اما من اینطور فکر نمیکنم ….

با چرخوندن چشم به همراه بالا انداختن ابروش به لوهان اشاره کرد و نظر سهون رو به لوهان جلب کرد … سهون از دیدن نگاه غمگین و ثابت مونده ی لوهان به زمین عصبانی شد و اخم کرد ….با عصبانیت به سمت لی برگشت : یا حرفت رو بزن یا از خونم گمشو بیرون …

لبخند لی عمیق تر شد … بلاخره تونست سهون رو تحریک کنه … پس لوهان نقطه ضعف مناسبی بود …. درست مثل سه سال و نیم قبل …. هر دو دستش رو بالا آورد و با خنده گفت : باشه … باشه … الان میگم ….

برگ دیگه ای از پرونده رو باز کرد و عکس خانوادگی ای رو برداشت و به طرف لوهان گرفت … لوهان با چشمایی پر از ناراحتی و گنگی به عکس خیره شد … لی پرسید : تونستی بکیهون رو پیدا کنی ؟….

-: نه …

آهسته زمزمه کرد ….. انرژی ای براش نمونده بود ….

سهون از صدای ناامید لوهان عصبانی شد … با تمام وجود دوست داشت زیر سیگاری شیشه ای رو همین الان به سمت لی پرتاب کنه تا زودتر از شر اون لبخند مسخره اش راحت بشه …..

لی به مبل تکیه داد و پرونده رو روی پاش گذاشت : مادر بک ، خانم لی سونگ می ، خواهری به نام سوران داره که همسر یک تاجر پولدار در فرانسه بود …. همسر خواهرش شش سال بعد از زندگی مشترکشون ، خانم سوران رو رها میکنه و با دختری فرانسوی ازدواج میکنه و خانم سوران دوباره به خونه پدریش برمیگرده البته با یک پسر بچه ی چهار ساله ….زمان برگشت خانم سوران با عاشق شدن خانم سونگ می تقریبا تو یک زمان میوفته و بدترین اتفاق ممکن می افته …. خانم سوران عاشق پدر بک میشه اما آقای بیون ، سونگ می رو انتخاب میکنه ….. کینه ای بزرگ از همون زمان توی قلب خانم سوران به وجود میاد و باعث میشه قبل از مرگ پدرشون تمام دارایی رو به نام خودش بزنه و هیچ چیز به خانم سونگ می نرسه …..

لوهان با عصبانیت وسط داستان تلخ لی پرید : خب … الان دنبال چی میگردن ؟….اموال و دارایی که کاملا در اختیارشونه ….

لی آروم سیگارش رو خاموش کرد : زیبایی وصف نشدنی بکیهون کاملا به مادرش و کمی به پدرش رفته … خانم سوران به شدت خواستار دیدار مجدد خواهر زاده اشه ….

-: نه …

لوهان بدون لحظه ای مکث حرفش رو زد ….سهون به سمت لوهان برگشت و دستش رو گرفت : لوهان باید به بکی بگیم …

لوهان از عصبانیت به لرزه افتاده بود : نه یعنی نه ….من نمیخام ب…

-: چرا میخاد منو ببینه ؟….

هر سه به سمت صدا برگشتن … صورت غمگین بکیهون نشانگر شنیدن کل ماجرا بود ….

لی شونه ای بالا انداخت : احساس عذاب وجدان ؟….

بک آهی کشید و سرش رو پایین انداخت : اگه گذاشته بود دارایی تقسیم بشه شاید هیچوقت پدرم من رو ….

حرفش با قطره های مرواریدی اشکاش قطع شد …. لوهان آروم از روی مبل بلند شد و به محض رسیدن به برادر زیباش به آغوش کشیدش ….

چند دقیقه ای سکوت، فضای ترسناک و متشنج خونه رو آروم کرد … لوهان آروم اشک های بکیهون رو پاک کرد : میتونی قبول نکنی ؟…..

سرش رو بالا آورد و به چشمای همیشه نگران برادر بزرگترش نگاه کرد : باید برم … میخام ازش بپرسم پدرم کجا دفن شده ؟… من هیچوقت عکسی از پدرم ندیدم ….

با صدای کوبیده شدن دو دست به هم ، دو برادر به سمت صدا برگشتن : خیلی خب …. فردا ساعت چهار آقای بیون و…..امممم … کسی قرار نیست ایشون رو همراهی کنه ؟….

-: من ….

-: نه … تو نه ….

سهون با عصبانیت از روی مبل بلند شد و به سمت لوهان رفت : تو هیچ جا نمی…

-: خب آقای لو و بیون … فردا راس ساعت چهار هر دوتون رو توی فرودگاه ملاقات میکنم ….

لی حرفش رو بلند گفت و به سمت درب خروجی رفت ….

سهون برگشت تا با لی درباره ی نرفتن لوهان به فرانسه صحبت کنه که ناگهان دستی رو دور بازوش حس کرد … دوباره برگشت : من اجازه نمیدم …

لوهان با اخم وحشتناکی جواب داد : اجازه ی تو رو هم نمیخواستم …

سهون جلوی چشمای ترسیده ی بکی ، طبق عادتش به هر دو بازوی لوهان محکم چنگ زد : تو …هیچ جا …نمیری …

لوهان از درد زیاد ، احساس بی حس شدن دستاش رو داشت اما باز هم با لجبازی گفت : من میرم آقای اوه س….

-: این کیه دیگه ؟….

صدای لی از سمت درب خروجی میومد ….بکی قدمی از کنار زوج عصبانی به سمت درب اصلی برداشت و نگاهی به چهارچوب درب انداخت … با ناباوری به چهره ی بر افروخته ی پسر نگاه کرد : چ.چانیول؟….

——————————————————-

توضیحات نویسنده : لی سونگ می ، همون خانمی هستن که چانیول در قسمت یک ” اکسو شو تایم ” ، بکیهون رو بهش تشبیه کرد :)))

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





113
نظر بگذارید

avatar
108 نظرات
5 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
92 نظرات نویسندگان
فاطمهmaryamparvane joonsaharghazal نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
فاطمه
مهمان
فاطمه

لی :zardak (2): :rose: :negative: :zardak (17):

maryam
مهمان
maryam

وضعیت هونهان خیلی خرابه…. نگرانم

parvane joon
مهمان
parvane joon

خییییییییلی خوفه
ای تف به این لی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/00330000.pngداره گند میکشه به هونهان..واییییی چانیک باشه بعدی من ذوخ ملگم
میسییییی اجی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (37).gif

sahar
مهمان
sahar

ابجی چرا قسمت بعد رو آپ نمیکنی

P&s
مهمان
P&s

Man nemidoonam chi begam dige khaste shodam
Nemikhay vup koni/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/309.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (22).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (17).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif