44 👁 بازدید

Mr.Master part 34

سلام بچه ها .

من همین که دستم بهتر شد ، نوشتم براتون ، اینم داسی.

بفرمایید…
پوستر خشگل ، یادم رفت از کی ،ولی ممنووووون عزیزم

با صدای زنگ گوشیم یکم تکون خوردم ، صورت اوه سهون دوباره نزدیک صورتم بود و اروم خوابیده بود . خودمو به سختی از بغلش کشیدم بیرون و گوشیمو با بیحالی جواب دادم : الو؟
صدای کیونگ سو ازونور خط اومد : تا الان خواب بودی؟
چند بار پلک زدم و بعد به ساعت گوشیم نگاه کردم و با اخم گفتم : هنوز ساعت 10ـه. چیشده زنگ زدی؟
_باید باهم حرف بزنیم.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم : میشنوم.
اما با حالت خشکی گفت: رو در رو ، باید ببینمت.
نگاهی به اوه سهون کردم که اخم کرده بود ، مسلما داشت میشنید چی میگم ، چون گوشی نزدیک گوش اونم بود ، اروم بازوشو تکون دادم و سریع چشماشو باز کرد و سرشو به علامت منفی تکون داد.
گفتم : من نمیتونم بیام.
_کار مهمیه کای ! امروز ساعت 5میبینمت و بهتره که بیای . و بی توجه قطع کرد .
خودمو سعی کردم از بغل اوه سهون بکشم بیرون و بلند شدم نشستم : گفت باید ببینمش ، شنیدی که…
اوه سهون اخم کرد و با صدای دورگه که به خاطر خواب اینجوری شده بود گفت : نمیخوام بری…
با لحن لوسش خنده م گرفت : یه ساعته بر میگردم ، خودمم علاقه ای به قرار گذاشتن باهاش ندارم .
اوه سهون اهی کشید و نیم خیز شدم که بلند شم ، اما دستاشو دورم حلقه کرد و دوباره محکم تو بغلش کشیده شدم . صورتشو فرو کرد تو گردنم و بینیشو به پوست گردنم مالوند .
خندیدم و دستمو گذاشتم پشت گردنش : قلقلکم میاد…
اوه سهون گردنمو بوسید و اروم لرزیدم .
یکم خودمو کشیدم پایین تا صورتم جلو صورتش قرار بگیره ، اروم رو گونه ش دست کشیدم : سهونا…
چشماشو باز کرد و بهم خیره شد : هوومم؟
لبمو گاز گرفتم و زمزمه کردم : میدونی من اسمتو تو ذهنم چی گذاشتم؟
چشمای خمارش درشت شد و با تعجب گفت : چی؟
سرمو بلند کردم و لبامو گذاشتم رو پلکاش : اوه سهونِ چشم لیزری !
اوه سهون هولم داد عقب و با چهره ی عصبی نگام کرد : چیییی؟؟؟
حس کردم گونه هام داغ شد ، خنده م گرفت و گفتم : چشم لیزری…
اوه سهون با اخم بلند شد و روم خم شد و دستشو گذاشت کنار سرم : چشم لیزری از کجاااا؟
اروم زمزمه کردم : اخه بعضی وقتا که نگام میکنی… ادم فک میکنه الان از چشات لیزر درمیاد…
اوه سهون بیشتر اخم کرد : خب…
لبمو گاز گرفتم و اروم تر گفتم : همین…
اوه سهون پیشونیشو گذاشت رو پیشونیم و با اخم گفت : چه طور میتونی اینقد کیوت باشی ؟
سرمو بیشتر تو بالشت فرو کردم و اوه سهون با خنده گفت : من ازین به بعد جونگین صدات میکنم.
اخم کردم : چرااا؟
_چون جونگین بیشتر به چهره ی کیوتت میاد !
_هرچی …
اوه سهون خندید و بیشتر خم شد و اروم لبمو بوسید : بلند شیم…
_اگه خدا بخواد .
دوباره خندید و از روم بلند شد و با لحن اهنگینی گفت : ظهر بخیر…~


_ تو واقعا یادت نمیاد به من چی گفتی؟
چانیول با چهره ی احمقانه سر تکون داد : نه!
دست کردم تو موهام و نفس عمیقی کشیدم : اهههـ …
چانیول با تعجب نگام میکرد : اینقد مهم بود؟
داد زدم : خیلییی !
و چانیول رو مبل مرتب نشست : خب حالا…
پوفی کردم و کلافه سرمو تکون دادم : پارک چانیول …
چانیول یکم به سمتم چرخید : چی؟
_ من ، ازت متنفرم .
شونه هاشو بالا انداخت : که چی؟
با داد گفتم : صرفا به خاطر اینکه بدونی !
_هزار بار گفتی . و بیخیال ادامسشو جویید.
جیغ زدم : ازت متنفرم . و با حرص از جام پاشدم و رفتم بیرون . ازش متنفرم و متنفففرم و به هیچ عنوان ، به هییییچ وجه اگر ازش خوشم بیاد ! من ازش متنفرم .


ساعت تقریبا 5به زور خودمو از دست اوه سهون نجات دادم و به کافه ای که کیونگسو ادرس داده بود رفتم . زودتر از من اونجا بود و رو یکی از صندلی ها نشسته بود . سمتش رفتم و صندلیه رو به روش رو کشیدم و نشستم : سلام.
سرشو بلند کرد و لبخند کمرنگی زد ! : سلام .
نفسمو اروم دادم بیرون : خب؟
کیونگسو با قهوه ی جلوش بازی میکرد : نمیخوام خیلی بپیچونم قضیه رو …
حرفش با گارسونی که اومد کنارمون نصفه موند . سریع یه اب میوه سفارش دادم و بهش خیره شدم : چه قضیه ای رو ؟
کیونگسو کلافه رو پیشونیش دست کشید ، نفس عمیقی کشید و بهم خیره شد : بیا جدا شیم.
_چی؟!!
کیونگسو بدون اینکه نگاهشو بگیره دوباره زمزمه کرد :بیا از هم جداشیم.
بهش خیره موندم ، چی؟ … جدا شیم؟؟ خب این… این چیزی بود که خودمم میخواستم ، اما چرا اینقد شکه شدم؟ چرا … ایقند یهویی؟
_کیـ..یونگ..
سریع گفت : میدونم خیلی یهویی شد ، اما خودت داری میبینی و بهتر از من هم متوجه ای ؛ را بطه مون خیلی ، خیییلی سرد شده و اصن نمیشه اسمشو رابطه گذاشت ، راستش… از اولم رابطه ای نبود…
پریدم تو حرفش : رابطه ای نبود؟ اونی که شروعش کرد تو بودی ، و حالا میگی رابطه ای نبود؟ تو به این جورروابط چی میگی؟ فرند شیپ یا … هرکوفتی ، کجا دیدی تو فرند شیپ باهم …
نفس عمیقی کشیدم و قبل اینکه حرفمو تموم کنم ، اب میوه ای جلوم گذاشته شد ، تشکر کوتاهی کردم و سریع یکم از ابمیوه رو خوردم.
کیونگ سو قلوپی از قهوه ش خورد و فنجونو رو میز گذاشت : میدونم … میدونم ، من متاسفم…
تقریبا داد زدم : متاااسفی؟
چند نفری برگشتن طرفمون و سریع خودمو جمع کردم و با حرص اما اروم گقتم : متاسف ؟ تاسف تو به چه دردم میخوره ؟ تو …
کیونگسو با اخم نگام کرد : خوبه دختر نیستی ، چرا اینقد شلوغش میکنی؟
مات بهش خیره شدم ، باورم نمیشد اینقد عوضی باشه … : همین؟ حرف اخرت همینه؟
شونه هاشو بالا انداخت . و با عصبانیت از جام بلند شدم و به شدت صندلی رو دادم عقب : متاسفم … برای تو متاسفم ! و از کافه با حرص بیرون اومدم . چه طور … چه طور تونست اونجوری باشه؟ چه طور یه ادم میتونه اینقد عوضی باشه و با یکی دیگه مثل اشغال برخورد کنه؟ از شدت عصبانیت بغض داشتم . اما نمیخواستم مثه دخترا بزنم زیر گریه … احمقانه س … احمقانه اما ، چرا اینقد این موضوع اذیتم میکنه ! نفس عمیقی کشیدم و سوار تاکسی سمت دانشگاه رفتم . سهون گفت امروز عصر میره ازمایشگاه . سریع ادرس دانشگاه رو دادم به راننده و به صندلی تکیه دادم . چه روز گندی ! البته با فاکتورگیری از صبح عالی !


نفس عمیقی کشیدم و مشتمو باز کردم ، اون وسیله ی کوچیک مربعی ، میتونست زندگی اون پسرو نابود کنه . نگاهی به مردم تو کافی شاپ انداختم و نگاهی به صندلیه خالی کای . الان باید چکار میکردم ؟ میتونستم… اینقد راحت زندگیه یه نفرو خراب کنم؟ درسته که باید عوضی باشم ، اما چرا نمیتونم؟؟ فلش رو تو دستم فشار دادم از جام بلند شدم ، سمت سطل زباله ی گوشه ی سالن رفتم و مشتمو باز کردم و اروم اون فلش مشکی رنگ رو پرت کردم تو سطل . دیگه چه ارزشی داشت؟ چرا میخواستمش ؟ چه دلیلی داشتم که اذیتش کنم و یا خودم چه انگیزه ای برا زندگی بهتر داشتم؟
نفسمو دادم بیرون و اروم از سطل دور شدم و سمت پیشخون رفتم و کارتمو کشیدم و از کافه رفتم بیرون .
همه چی تموم شد ! میتونم نفس بکشم ، همه چییی تموم شد !


با نگاهش رفتن کیونگسو رو دنبال کرد و بعد از خارج شدنش از کافه بلافاصله از جاش بلند شد و سمت اون سطل زباله ی نقره ای رنگ رفت . بدون اینکه توجه جلب کنه ، از جیبش دستمال کاغذی ای دراورد و دستشو سمت سطل زباله دراز کرد و خم شد و یکم دستشو بین زباله ها گردوند تا نوک انگشتاش اون جسم کوچیک رو لمس کرد ! لبخند کوچیکی زد و سریع بین انگشتاش گرفتش و از سطل درش اورد و تو یه حرکت چپوند تو جیبش و خیلی طبیعی بعد از کارت کشیدن از کافه خارج شد .
با اون شیء کوچولو چه کارا میتونست بکنه؟؟؟!
و لبخند بزرگتری زد و راه افتاد سمت ماشینش.


_چانیول ؟
سعی کردم خودمو بی تفاوت نشون بدم وبدون اینکه نگاهمو از تلویزیون بردارم گفتم : هوم؟
_بیا قرار بذاریم.
بازم بی تفاوت گفتم : ما داریم میذاریم.
_نه ما داریم وانمود میکنیم. من قرار واقعی میگم.
برگشتم سمتش و چندبار پلک زدم : نمیفهمم .
بکهیون از جاش بلند شدو اومد روبه روم وایستاد : دلم نمیخواد هی مجبورم کنی تکرارش کنم ، من واقعا میخوام باهات قرار بذارم .
از رو مبل که نشسته بودم بهش خیره شدم : هنوزم نمیفهمم.
بکهیون کلافه خم شد روم و یقه م رو گرفت و محکم کشید و لبامو بوسید : ازین به بعد دوست پسر واقعیمی .
چندبار پلک زدم و بکهیون بدون اینکه یقه م رو ول کنه زل زده بود تو صورتم : فهمیدی؟
سرمو تکون دادم . و بکهیون با لبخند بزرگی به کنارش نگاه کرد و دستشو تو هوا زد به یه چیزی : هی جیمی ، ممنون.
اب دهنمو قورت دادم ،باز این جیمیه … اصن این هیچی ، این ادم چش شد یهو ؟
نگاهمو از بک گرفتم که دوباره نشسته بود رو مبل و به تلویزیون خیره شدم ، ینی الان … نوبت من بود؟


با صدای در ازمایشگاه که با شدت باز شد ، با اخم برگشتم و گفتم : چند بار بگم در… کای؟
کای با صورت قرمز جلو در وایستاده بود و تا منو دید ، دوید سمتم و خودشو انداخت تو بغلم و محکم گردنمو گرفت.
شکه نگاش میکردم ، دستمو گذاشتم پشتش : چیشده؟
کای اروم زمزمه کرد : تموم شد…
اروم پشت گردنشو مالوندم : چی تموم شد؟
حس کردم تو صداش بغض داره ، نکنه اتفاقی افتاده ؟ دوباره بلندتر گفتم : چی شده ؟؟
کای محکم لباسمو تو دستش فشار میداد : اون ، عوضی ، همه چیزو تموم کرد !
عصبی سعی کردم از خودم جداش کنم و به صورتش نگاه کردم: کی کاای؟ کی؟
اروم زمزمه کرد : کیونگسو…
_چی؟
کای سریع گفت : اون عوضی باهام بهم زد !!
نمیدونستم بخندم یا بغلش کنم ، با اخم گفتم : خو دیوونه ، این مگه همون چیزی نبود که میخواستیم؟
کای سر تکون داد : بود بود ، اما نه اینجوری ، اینجوری نمیخواستم . حس کردم تحقیر شدم سهون ، اون عوضی مثه یه اشغال با من رفتار کرد . نمیخواستم اینجوری تموم شه ، میخواستم من تموم کنم . اینجوری انگار من تحقیر شدم .
دستامو گذاشتم دو طرف صورتش و بهش خیره شدم: کی همچین چیزی گفته؟ غلط کرده اگر مثه اشغال رفتار کرده ، اصلن اینجوری نیس ، تو باید خوشحال باشی الان … دیگه چه مانعی داری..؟
کای بینیشو حمع کرد و اروم زمزمه کرد : اما …
با اخم نگاش کردم : اما چی؟ چرا نارحتی؟ نکنه دوسش داشتی ؟ چیزی جز یه رابطه ی ابکی بود؟
سرشو تکون داد و سریع گفت : دوسش ندارم و نداشتم ! اما…
سریع به خودم چسبوندم و بغلش کردم و دم گوشش زمزمه کردم : الان مال منی…
کای بازومو گرفت : سهونا…
_جانم؟
لبشو گاز گرفت و اروم گفت : هیچوقت …هیچوقت تو اینجوری ولم نکن…
با اخم غلیظی تقریبا بلند گفتم : کی گفته قراره ولت کنم ؟؟؟
کای دستاشو دورم حلقه کرد و سرشو رو شونه م گذاشت : نمیدونم..
از خودم جداش کردم و بهش خیره شدم : من هیچ وقت ولت نمیکنم … هیچ وقت.
_ثابت کن .
خیره نگاش کردم : چی؟
کای دستا دور گردنم انداخت و پیشونیشو چسبوند بهم و با صدای اروم جوری که نفساش به صورتم میخورد گفت : ثابت کن ، که ولم نمیکنی.
با چهره ی جدی نگاش کردم : چه جوری؟
شونه هاشو بالا انداخت و سرشو تو گردنم فرو برد : اونش دیگه با خودته …
دستمو پشت کمرش گذتشتم و بیشتر به خودم نزدیکش کردم ، جوری که پایین تنه م کاملا بهش چسبیده بود و زمزمه کردم : من به روش خودم ثابت میکنم .
کای بدون حرف لبای داغشو رو گردنم گذاشت و دستاشو دورم محکم کرد . اروم ازش جدا شدم و سمت در ازمایشگاه رفتم و قفلش کردم : بذار بهت به روش خودم که بدجور جواب میده ثابت کنم .
کای به میز ازمایشگاه تکیه داد : منتظرم…
و همونتوط که روپوش سفیدمو درمیاوردم سمتش رفتم.

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





136
نظر بگذارید

avatar
127 نظرات
9 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
122 نظرات نویسندگان
e)(o...Lnahalbhr_iamSorourmaryeol نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
e)(o...L
مهمان
e)(o...L

یووووهووووو….ایوللللل :zardak (6):

nahal
مهمان
nahal

وای چانبک سکای عالی بود عالی

bhr_iam
مهمان
bhr_iam

oh oh oh fadaye raveshe sabet kardane sehun malume kheili javab mide…chanbaek???juuuuun…khoda ro shokr do dast az aziat kardane khodesho baghie bardasht mitunestm rahat shodanesho hess knm mikham bbinm hansoo b koja mirese…mc awli bud

Sorour
مهمان
Sorour

:zardak (60): :zardak (35): :jhsdhufF: :zardak (67): :zardak (6):

maryeol
مهمان
maryeol

الان باید چی بگم؟
ار هم زدن کای و کیونگ خوش حال باشم یا از قرار گذاشتن چانبک؟ :zardak (6): :zardak (6): :zardak2 (35): :w427:
خخخخ روش سهون رو دوس دارم 😥 :zardak (12): :zardak (2):