45 👁 بازدید

DOLLY EP55

خب بفرمایید اینم قسمت 55 فیکمون رسما سرویس کردین منو

عروسك ٥٥

از ديد سهون:

چشمامو باز كردم…گيج بودم…سرمو برگردوندم و لوهانو ديدم كه سرشو رو تختم گذاشته و خوابش برده….
از گيجي كه درومدم…متوجه شدم دستم تو دستاشه…
تلاش كردم تا دستمو از دستاش بكشم بيرون اما انقدر دستمو محكم گرفته بود كه تلاشم كردم اما نتونستم…
لوهان تكوني خورد و از خواب بيدار شد و با ديدنه من دوباره قيافه اش نگران شد…
لوهان:سهون…عااا نه…يعني…آقاي اوه…
ماسكو از صورتم برداشتم:تو…تو چرا هنوز اينجايي؟
لوهان:فقط ميخواستم ببينم حالتون خوبه يا نه…
-به تو مربوط نيست…من حالم خوبه يا نه….فقط برو بيرووون
لوهان:چشم…چشم فقط بگو خوبي يا نه
چشمم دوباره به چشماش خورد… قلبم شروع كرد به تپيدن…
لوهان بغض كرد:فقط بگو خوبي؟ميرم و ديگه ريخته نحسمو نميبيني…
از جام بلند شدم و تمامه سرمامو كندم…لوهان وحشتزده دستامو گرفت:چيكار داري ميكنيييييييي؟؟؟ديوونه شدي؟؟؟
سهون اخم كرد:دست به من نزززززن…من يه عادمه عادي نيستم…من رييس حمهورممم…من اون سهونه احمقو اسكل نيستم كه بازيچه ي دست اينو اون شم…من اون سهونه ساده نيستم كه هر كي هر چي گفت باور كنم و زود عاشقش شم…من ديگه اون سهون نيستم كه بزارم كسي راحت…راحت بازيم بده و قلبمو تيكه تيكه كنه…
لوهان فقط اشك ميريخت…لباش ميلرزيد…
خنديدم:گريه نكن…اگه اين اتاق پر شه از اشكاي بي ارزشه تو…حتي اگه منو تو اشكات غرق كني…نميتوني قلبه شكستمو مثله اولش كني….اين حرفا تو دلم مونده بود…
لوهان رو زمين افتاد و پيشونيشو لبه ي تخت گذاشت و بلند گريه كرد….
-نميتونم فراموش كنم…نميتونم….من…من تو رو دوست داشتم…دوستت داشتم…قلبمو بهت دادم…يادته؟ چرا با من اينكارو كردي؟چرا؟
لوهان بلند شد و سمتم اومد و دستشو دور گردنم انداخت و محكم بغلم كرد….
چند ثانيه سكوت شد…چشمام از تعجب گشاد شده بود…ميلرزيدم…نا نداشتم از خودم دورش كنم…انگار گرماي عشقش كله بدنمو از كار انداخته بود..انگار طلسم شده بودم…
لوهان دستاشو پشتم ميكشيد:دوستت دارم…دوستت دارمممم…بزار خودمو خالي كنم سهون…بزار حداقل حسي كه بهت دارم تو دلم نمونه…بعدش…هر كاري كه دلت ميخواد باهام بكن….
مثله مجسمه خشك شده بودم…
لوهان دستاشو رو موهام ميكشيد و گريه ميكرد:د.دوستت دارم 😭 منو ببخش سهون…من خيلي بدم…خيلي بدم كه تو رو عاشقه خودم كردم…خيلي بدم كه بهت دروغ به اين گندگي رو گفتم…به خدا به مرگه خودم پشيمونم…يه ساله عينه آدم نخوابيدم…همش تو فكره تو بودم ثانيه به ثانيه…فقط ميخواستم بيينم زنده اي يا نه…همه ي اينا تقصيره منه احمقه…هر بلايي سرت اومده تقصيره منه…..
لوهان تقريبا دو ساعت بود كه مدام تو بغلم اشك ميريخت…
-بسه لوهان…الان تو خودتم بكشي…هيچي عوض نميشه…تو الان يه پسري…تو از من خيلي دوري…خيلي دور
لوهان از بغلم بيرون اومد و به چشمام زل زد:چقدر دلم برات تنگ شده بود ديوسم 😢
با گفتنه اين يه كلمه نتونستم خودمو كنترل كنم و خنديدم…
لوهان:چيهه؟😢
-دارم به اين ميخندم كه چه طوري روت ميشه انقدر راحت باهام حرف بزني…
لوهان:اشتباه كردم سهون…به خدا مجبور بودم…كاش يه لحظه جاي من و بدبختيام بودي…اونوقت ميفهميدي…اونوقت ميفهميدي كه من چرا اينكارو كردم…تو اون موقع مستخدم پسر راه نميدادي اگرم ميگفتم منو قبول نميكردي…
اخم كردم…
لوهان بغض كرد و دوباره بغلم كرد…
سعي ميكردم جلو خندمو بگيرم…صورته خوشگلش با بغض خيلي بانمك ميشد…
لوهان:هر كار بگي ميكنم…فقط منو ببخش…التماست ميكنم سهون…
-گريه نكن…
لوهان:انقدر گريه كردم چشمام تار ميبينه
-نميخوام ببخشمت
لوهان:چه جوري ميتونم دلتو به دست بيارم تا منو ببخشي؟
-هيچ جوره…
لوهان اشكاشو پاك كرد:حقم داري…بهت حق ميدم سهون…من خواسته ام خيلي بالاس…شايد اگه منم جاي تو بودم هيچوقت طرفمو نميبخشيذم…
-لوهان تو به من ضربه ي بدي زدي…من…من كلي براي آيندمون برنامه ريخته بودم…كلي آرزو داشتم…حتي گفتم به خاطرت ميرم آمريكا و مشكلمو حل ميكنم…هنوزم باورم نميشه كه تو اينجوري با احساسم بازي كردي…
لوهان:عاره تو راس ميگي…من خيلي عادمه آشغاليم…نبايد از اون روزه اول پامو ميزاشتم قصر…
صورته سفيدش با اون حالته گريون و ناراحت هنوزم بهم آرامش ميداد…عجيب بود…با اينكه ميدونستم پسره اما هنوز از لوهان بيشتر آرامش ميگرفتم تا ميراندا كه يه زن بود…
لوهان به چشمام نگاه كرد:الان خوبي؟چيزي نميخوري؟
سرمو تكون دادم:نه…
لوهان يكم خودشو بهم نزديك تر كرد:من…من واقعا پشيمونم سهون…مثله سگ پشيمونم…مرگه من يكم فكر كن…تو خيلي مهربوني…مطمعنم منو از اين عذاب وجدان نجات ميدي…
حرفي نزدم
لوهان:من دارم ميرم…خيلي دوستت دارم 😭
لوهان اينو گفت و از اتاقم خارج شد…….

از ديد لوهان:

رفتم پيشه چاني و اشك ريختم
چاني:لوهان…گريه نكن…همين كه ميدونيم سالمه خودش كليه 🙂
-اون منو نميبخشه…نميبخشهههه 😭😭
چاني:بهش فرصت بده…آقاي اوه آدمه دلسوزيه…مطمعنم ميبخشتت….
در باز شد و سهون با اون حالش از اتاق بيرون اومد…
من و چاني خشك شذيم…
چاني با ديدنه سهون لبخند بزرگي زد و تعظيم كرد
سهون زمزمه كرد:چا.چانيول…خودتي؟
چاني:آقاي اوه…خوشحالم سالميد…خيلي خوشحالم…
سهون و چاني با هم دست دادن و يكم با هم حرف زدن…
چاني:آقاي اوه…التماستون ميكنم لوهانو ببخشين…اون داره خيلي چيزا رو تحمل ميكنه…خيلي ضعيفه…خواهش ميكنم اون رو از اين عذاب نجاتش بدين…
سهون به من كه حالم اصلا خوب نبود نگاه كرد:باهاش حرف ميزنم…
چاني لبخند زد:شما همچنان همون آدمه مهربونين…
سهون كنارم نشست…ضعف كرده بودم…چشمام باز نميشد…
سهون دستور داد كه براي من يه تخت آماده كنن…
لباسامو عوض كردن و منو رو تخت خوابوندن….
چند تا سروم تقريتي بهم زدن…
سهون رو صندلي كناره تختم نشست و بهم زل زد…
چشمامو باز كردم و نگاش كردم:س.سهون…😢
سهون انگشتاشو لاي موهاش كرد و آه بلندي كشيد…
سهون:دستت چي شده؟
دماغمو كشيدم بالا و اشك تو چشمام جمع شد:ا.از پنجره پرت شدم پايين…😢
سهون:گچت بايد عوض شه…
اشكام بالشتو خيس ميكرد…دلم ميخواست فقط نگاش كنم
سهون:گريه نكن…قبلا كه اداي دخترارو درمياوردي انقدر لوس نبودي…
-انقدر با حرفات عذابم نده 😭
سهون:تو وضعت از منم خرابتره…يكم اينجا بمون بعد برو…
سهون بلند شد كه بره اما دستشو گرفتم…
تعجب كرد و برگشت و نگام كرد
بغض كردم:سهون…تنهام نزار…خواهش ميكنم…😭
سهون كمي مكث كرد و دوباره كنارم نشست…
سهون:بهتري؟
سرمو تكون دادم:نه…من با سرم و اينا خوب نميشم…من فقط با بخشش تو خوب ميشم…
سهون:انگار خيلي پشيموني…
دستمو جلو دهنم گذاشتم:عاره…عاره من پشيمونم…
سهون:باشه روش فكر ميكنم …
بهش لبخند زدم
سهون:خب من ديگه بايد برم…همين الانم به زور موندم…
سهون بلند شد:استراحت كن و با پولي كه بهت دادم خريد كن و برو خونه…
سرمو تكون دادم و با بغض گفتم:باشه😢
سهون رفت سمت در و خواست درو باز كنه…
با بغض صداش زدم:س.سهون
سهون برگشت و نگام كرد….
قلبم تند ميزد…
سهون منتظر بود…
بهش لبخند زدم:دوستت دارم ❤️
سهون لبخند تلخي زد و از اتاقم بيرون رفت…..
دستمو رو قلبم گذاشتم و نفس عميقي كشيدم:واااي…نميتونم باور كنم 😢

از ديد چاني:

كلي خريد كردم و رفتم خونه…
هر چقدر زنگ زدم كسي درو باز نكرد…
كليد انداختم و وارد خونه شدم…
-بكييييييي….
-بكييي كجايي؟درو چرا باز نميكني؟
بكي خيلي ناگهاني جلوم ظاهر شد…صورتش رنگ پريده بود:چاان
خريدارو رو زمين گذاشتم:چي شده؟
بكي عصباني بود:كجا بودي؟؟
درو محكم بستم:قراره هر سري كه من وارد خونه ميشم منو چك كني؟؟؟
بكي:در شكستتتت…
-چه فرقي داره هر قبرستوني هم كه بودم الان خونم
بكي:يااااا باز با يكي ديگه دعوات شده سره من ميخواي خالش كني؟؟؟
لباسامو دراوردم و انداختم رو تخت…
بكي:خيلي مسخره اي پارك چانيوووول…ساعتو ببين…ساعت ١٢ شبههههه تو نميخواي به من بگي كجا بودي؟
سعي كردم آروم باشم…رفتم رو به روش:بكي…
بكي:چيههه
-بغل ميخوام
بكي:چيزي شده؟
-اعصابم يكم خورده عزيزم…
بغلش كردم و آروم انداختمش رو تخت و سرمو رو سينه اش گذاشتم…بكي نوازشم كرد
بكي:چي شده چان؟
-امروز آقاي اوه رو ديدم…باورم نميشه…
بكي:واقعا؟
-آره…امروز لوهان بهم زنگ زد…
بكي:چاااان…من واقعا نميدونم لوهان چرا هر چي ميشه به تو زنگ ميزنه
-چون اون كسي رو جز من نداره بك
بكي:چانيول خوشم نمياد همش به خاطره لوهان با هم دعوا كنيمممم…ميدوني من از كي منتظرتم؟اصلا به فكره من هستي؟من از ساعت ٥ بعد از ظهر منتظرتم…اونوقت تو با لوهان…
-من با لوهان بيمارستان بودم…
بكي تعجب كرد:بيمارستان چرا؟
دكمه هاشو باز كردم:داستانش مفصله…
بكي:ياااا من حالم خوب نيست ميخواي چيكار كني؟؟
لباسشو كنار زدم و بدنه خوش بوشو بوسيدم:اوووم چه بوي خوبيييي
بكي:من خودم با لوهان حرف ميزنم و بهش ميگم دست از سرمون برداره
-بك بك اون تنهاس
بكي:پس من چي؟؟
-تو منو داري عزيزم
بكي:فعلا كه همش در اختياره لوهاني…من خيلي كم ميبينمت
نوك سينشو گاز گرفتم:امشب اينجوري شد بك
بكي:نه…هر سري زنگ ميزنم…تو اسم لوهانو مياري…
يكم رو تخت جا به جا شدم و زبونمو رو بدنش كشيذم…
بكي:الان وقته اينكار نيست
-اتفاقا الان من ميخوام باهات باشم
بكي:تو هميشه يه طرفه به همه چيز نگاه ميكني…
دستمو پايين بردم و كشيدم رو آلتش
بكي:نكن…ياااااا
-ششش…بزار يكم حال كنيم…بعد
بكي:من نميخوااام
خودمو چرخوندم و تمامه وزنمو انداختم روش…
بكي زيرم گم شذه بود…
پاهاشو باز كردم و دو طرفم انداختم تا راحت باشه…
بكي زير لب گفت:من الان…دلم نميخواد س/ك/س كنيم چان
خم شدم و لباشو بوسيدم:چرا عزيزم؟
لباسشو كامل از تنش دراوردم و پرتش كردم پايين…
بكي:الان حسشو ندارم
-حستو خودم ميارم…
بكي:من تا نفهمم چرا انقدر به لوهان اهميت ميدي باهات س/ك/س نميكنم
از عصبانيت مشتمو محكم به ديوار كوبوندم…
بكي اخم كرد:چيهههه…خب جوابمو بده…از صبح منو با اين برادره فلجت تنها ميزاري ميري پيشه لوهان…
از روش بلند شدم كمربندمو بستم…
بكي تعجب كرد:چاان 😢
دكمه هاي لباسمو بستم و رفتم جلوي آينه…
بكي لخت رو تخت به من نگاه ميكرد
خودمم نميدونستم چيكار دارم ميكنم…رفتم بيرون و نشستم رو مبل…فكرم خيلي درگير بود…
تي وي رو روشن كردم و به صفحه اش زل زدم…
كيونگ از اتاقش با ويلچر بيرون اومد و با ديدنم ذوق زده شد:چانيووول
برگشتم و لبخند زدم:سلام داداشي…
كيونگ خودشو به من رسوند…دستاشو تو دستم گرفتم:خوبي؟
كيونگ چند بار پلك زد…چشماي درشت و قشنگش خيلي هيجان داشت…
كيونگ:من عاليم تو خوبي؟چرا ناراحتي؟:( چيزي شده؟
-نه…چيزي نشده 🙂 من خوبم…
كيونگ:بكي كو؟فك كردم با همين برا همين نيومدم بيرون…
-اون تو اتاقشه…
كيونگ استرس داشت…انگار ميخواست يه چيزي بهم بگه اما نميتونست
دستشو فشار دادم:كيونگ…چيزي ميخواي بهم بگي؟
كيونگ قرمز شد:اووو…نه…🙈
-ياااا چند روزه خيلي شاد و شيطون شدي…بگو ببينم چته؟هووم؟من داداشتم 🙂
كيونگ:عااا…خب…خب…من ديگه احساس تنهايي نميكنم 🙂
-واقعاا؟؟چطور؟
كيونگ عكسي رو از پشتش دراورد و داد دستم…
با ديدنه عكس جا خوردم…
اخم كردم:عكسه كاي دسته تو چيكار ميكنه؟😳
كيونگ تعجب كرد:ك.كاي؟😍 اسمش كايه؟
عصباني شدم:اين عكسو از كجا آورديييي؟
كيونگ:خب…خب اينو…ا.از
داد زدم:از كجا آورديييييييي؟؟؟
كيونگ از ترس دستاشو رو قلبش گذاشت
بكي دره اتاقو باز كرذ و وحشتزده سمت ما اومد:چانييييي چته چرا انقدر داد ميزنييييي…
بازم داد زدم:كيوووونگ
كيونگ با صداي آرومي گفت:تو اتاقتون رو زمين افتاده بود 🙁
بكي:تو وارد اتاقه ما ميشي؟؟
كيونگ:نه نه…فقط ميخواستم…ميخواستم چاني رو ببينم
بكي عكسو از دستم گرفت:اين كه كايه…
دستامو لاي موهام كردم:تو براي چي عكسه كايو نگه داشتي؟
كيونگ بدونه حرفي چرخشو به حركت دراورد و رفت سمت اتاقش…
بكي:فقط بلدي داد بزني چان…
بلند شدم و چرخشو نگه داشتم و رو به روش نشستم:كيونگ
روشو ازم برگردوند
دستامو رو صورتش گذاشتم:من…من معذرت ميخوام عزيزم…نميخواستم داد بزنم…شكه شدم…
كيونگ:من…من فقط يه بار ديدمش…يه بار ديدمش و حالا يه ساله از ذهنم بيرون نميره…😭 داداش…چيكار كنم؟
دستشو گرفتم:كيونگي اون پسر الان اصلا معلوم نيست كجاست…شايد تا الان ازدواجم كرده باشه…گريه نكن…
كيونگ رفت تو اتاقش و درو بست……

از ديد لوهان:

-مامان…
-من تو بيمارستانم…
-نه چيزيم نيست…فقط دو نفر اذيتم كردن…
-به مرگ خودم چيزي ني مامان ول كن ترو جدت
-فردا صبح ميام الان بيمارستان نميزاره…
-اوكي فعلا باي…
گوشي رو قطع كردم…
حالم بهتر بود…گچ دستم رو عوض كردن…احساظ ميكردم حالم خيلي خيلي خوبه…
چشمامو بستم و لبخند زدم…از اينكه بهش گفته بودم دوسش دارم احساسه سبكي ميكردم…
بالشتمو بغل كردم و چشمامو رو هم گذاشتم و خوابيذم………
صبح ساعت ٧ چشمامو باز كردم…لباسامو پوشيدم و از بيمارستان بيرون اومدم…
خواستم برم كه ماشيني رو ديدم كه داره بوق ميزنه…
رفتم سمت ماشين و در كماله تعجب سهون رو ديدم كه عينك زده بود تا شناخته نشه…
براش دست تكون دادم:س.سلام
سهون:بشين تو ماشين
-نه…خودم ميرم…ممنون…بابت بيمارستان هم ممنونم…حالم خيلي بهتره 🙂
سهون:بشين تو ماشين
فهميدم كه اعصاب نداره 😶 نشستم تو ماشين و سرمو پايين انداختم…
سهون راه افتاد…
سهون:ميخوام ببرمت يه جاي خوب…
يكم ترسيدم:كجا؟😨
سهون:نترس…جاي خاصي نيست…
-ترو خدا منو اذيت نكن…😭 من كه كلي ازت معذرت خواهي كردم…بهت گفتم مثله اسب پشيمونم 😭
سهون خنديد
لبمو گاز گرفتم:ببخشيد من بد حرف ميزنما…اما…تو هنوز برام همون سهوني ☺️
سهون:تو اصلا تغيير نكردي…رفتارت دقيقا مثله لوهانه يه سال پيشه
نيشخند زدم:خب اخلاق عادما كه عوض نميشه 😐
سهون:همه تغيير كردن جز تو
-حالا كجا قراره بريم؟
سهون:ميريم جهنم
وحشت كردم:سهوووون ترو خدا منو ببخش…من غلط كردم ديگه دروغ نميگممممم 😭
سهون خنديد:هووووف
سهون منو به يه جاي خيلي قشنگ برد…درختاي بلند كه به هم پيچيده بودن و شكوفه هاي صورتيشون رو سر و صورتمون ميريخت منو بيشتر هيجان زده ميكرد….
تو ارتفاع بلندي بوديم…كره كامل معلوم بود…زير درخت يه نيمكت بود كه روش پر از شكوفه هاي سفيد و صورتي رنگ بود….
-وااااي اينجا چقدر قشنگهههه 😱😍 اگه اينجا جهنمه من ميخوام تو جهنم زندگي كنمممم
سهون رو نيمكت نشست و به من كه از شدت هيجان ميخواستم خوردمو پرت كنم پايين زل زده بود…
سهون:ميشه بشيني؟
-اووه باشههه 🙂
با فاصله كنارش نشستم و زير چشمي بهش نگاه كردم و لبخندي از روي عشق بهش زدم….لبخندي كه باعث شد سهون چند ثانيه به چشمام خيره بشه…حتي بدونه پلك زدن….
سهون:اهم…اينكه…خواستم بيايم اينجا…نميخواستم تو شلوغيه شهر باشيم…خواستم يه جاي آروم باهات حرف بزنم…
حواسم به يه پروانه بود كه رو شونم نشسته بود 😍
سهون:حواست به من هست؟

از ديد سهون:

لوهان همه خواسش پيشه پروانه ي سفيدي بود كه رو شونه اش نشسته بود…
خم شدم تا ببينمش كه لوهان سريع سرشو برگردوند و بهم زل زد…به سرعت برق برگشتم سره جام…
لوهان لبخند زد:ميخواستي ببينيش؟:)
-نه…نه نميخواستم ببينمش…
لوهان خنديد:پس ميخواستي منو ببيني؟:))
قيافمو جدي كردم
لوهان:سهون…
-آقاي اوه…
لوهان:نميتونم آقاي اوه صدات بزنم…
-بايد بتوني
لوهان:خب من آماده ام تا هر حرفي كه ميخواي بزني رو قبول كنم هر تنبيهي هم باشه قبوله…
-تنبيه نه…فقط ميخوام باهات حرف بزنم…
لوهان:من ميشنوم
-لوهان…فقط…فقط ميخوام بدونم…عااااه اين سواله مسخره رو خيلي ازت پرسيدم
لوهان:عيبي نداره هر چند بار كه بپرسي من جواب ميدم…
-اصلا اينجا اومدنمون واقعا مسخره اس
يكم تو سكوت نشستيم
-تمامه روزام…به اين فكر ميكزدم كه چرا تنهام گزاشتي
چشماش از تعجب گرد شد
-خب پسر بودي…ميتونستي يه سراغي ازم بگيري…فقط به همون يه بار دوستت دارم گفتنت هزار بار فكر كردم…نميتونستم باور كنم كه اونم دروغ بوده
لوهان:به مرگه خودم هر روز به اين چانيول پيام ميدادم كه چه اتفاقي برات افتاد اما همش ميگفت بايد فراموشش كني😭
-مهم نيست…ديگه همه چي گذشته…هوووف
لوهان:چيكار كنم تا اين از سرت بره؟هوم؟فراموشش كني…
-…همينجا بمون تا بيام…چترمو جا گذاشتم…ممكنه بارون بياد…
لوهان:مگه بورانه؟
-ابرارو نميبيني؟شايد بارون بياد
لوهان:باشه 🙂
رفتم تو ماشين و چترو برداشتم و برگشتم پيشه لوهان…اما قبل از اينكه برم پيشش خشكم زد….
لوهان رو زمين نشسته بود و با شكوفه ها بازي ميكرد و….آواز ميخوند…….آوازش…..آوازش منو ياد همون آوازي مينداخت كه عاشقش بودم و همه جارو به دنباله اين آواز زير و رو كردم….يه لحظه رفتم به گذشته…از بالاي پنجره داشتم نگاش ميكردم…يه پسره لاغر كه پاهاشون تو حوض آب انداخته بود و بازي ميكرد…چقدر تو اون لحظه دلم ميخواست خفش كنم…ولي وقتي بهش رسيدم…دقيقا همين آوازو ميخوند…نميتونستم باور كنم كه اون…همين لوهان بوده….
دستمو رو قلبم گذاشتم و به درخت تكيه دادم…با دهنه باز فقط نگاش ميكردم و به صداي قشنگش گوش ميدادم….
تو حسه صداش بودم….صدايي كه تمامه زندگيم دنبالش بودم….تا اينكه لوهان سرشو برگردوند و با ديدنه من سريع از جاش بلند شد و بهم لبخند زد:اومدي؟😍
حتي نميتونستم حرف بزنم…
لوهان بغض كرد:فكر كردم…فكر كردم بازم تنهام گذاشتي….😢 فكر كردم اينجوري قراره تنبيه شم…اينكه اينجا منو بزاري و بري…تو انقدرم نامرد نيستي…
همچنان بهت زده نگاش ميكردم….
لوهان:چيه؟جن ديدي؟
-ص.صدات چقدر قشنگه….
لوهان لبخند زد و دوييد سمتم و بغلم كرد…محكم بغلم كرد…انگار قلبم از حركت وايساده بود…
لوهان سرشو رو سينه ام گذاشت:من…من دختر نيستم…من يه دختره خوشگل با سينه هاي بزرگ و موهاي بلند نيستم….من دستاي قشنگ و ظريف ندارم…من صورتم مثله دخترا نيست…من صدام مثله دخترا نازك نيست اما…..اما انقدر دوستت دارم كه فكر نكنم هيچ آدمي چه مرد چه زن پيدا شه كه انقدر عاشقت باشه…❤️❤️ همه زندگيمو ميدم تا منو ببخشي 😭
دستامو بي اراده دوره بدنه ظريفش حلقه كردم و محكم به خودم چسبوندمش و بي صدا اشك ريختم…
لوهان با گريه كفت:سهون…
نفس عميقي كشيدم
لوهان:من هيولا نيستم سهون…ازم نترس…من فقط…يه پسرم…😢 يه پسر كه دوستت داره…نميخوام بازم بهت ضربه بزنم…ميرم و گم و گور ميشم…البته وقتي بفهمم كه واقعا منو بخشيدي…ديگه…ديگه نميزارم با ديدنه من عذاب بكشي😢ديگه نميزارم گريه كني…
سعيمو ميكردم تا بغلش نگيرم…ولي نميشد
لوهان:سهون…منو از اين عذاب وجدان راحت كن…خواهش ميكنم…التماست ميكنم…
لوهان جلوي پاهام رو زمين افتاد و بهم خيره شد…
بهش لبخند زدم و دستمو طرفش دراز كردم
لوهان با گريه به دستم نگاه ميكرد
-دستمو بگير….
لوهان دستشو تو دستم گذاشت و بلند شد…
با دستام اشكاشو پاك كردم و لبخند زدم:دلمو شكوندي لوهان…قلبمو تيكه تيكه كردي…اذيتم كردي…اما…اما تو…تو عروسكه مني…تو هنوزم عروسكه مني لوهان…خوشگل ترين عروسكه دنيا….❤️
لوهان سرشو بلند كرد و با چشماي متعجب نگام كرد:س.سهون😨
-عروسك كوچولوي بي تربيته من :))
لوهان بغض كرد
-نه نه نميخواستم ناراحتت كنم…اما من…نميتونم تو رو دوست داشته باشم…
لوهان:ميفهمم…ازت نخواستم كه منو دوست داشته باشي…من يه پسرم…مثله خودت…
لب

خند زدم:خب…من تو رو دوست ندارم من…من عاشقتم…❤️ هيچي هم نميتونه منو از عشقم جدا كنه…حتي اين اتفاق هاي وحشتناك…تازه فهميدم كه عشقه من دختر و پسر نميشناسه…
با اين حرفم لوهان وحشتزده ازم فاصله گرفت و با دهنه باز بهم خيره شد…
-لوهان…من…من نميتونم فراموشت كنم…عاره ازت متنفر بودم…ازت به خاطره دروغات متنفر بودم اما…اما احساس ميكنم تقدير اينجوري ميخواد كه من و تو با هم باشيم 🙂 وقتي ديدم كه از كاراي قبلت چقدر پشيموني…احساس كردم هنوز…دوستت دارم…
لوهان گيج زنان رفت و رو نيمكت نشست…
خنديدم و كنارش نشستم…
لوهان:ميخوام تنها باشم
-ولي من نميتونم تنها بمونم لوهان…از تنهايي خسته شدم..
لوهان:تو زن داري سهون…فك كنم بازم سوء تفاهم شد…عاره درسته من بهت گفتم دوستت دارم اما نگفتم كه تو هم منو دوست داشته باشي…من فقط خواستم از تو اينه كه منو ببخشي…منم ميرم پي كار و بدبختيم…اما حرفاي امروزت…شكم كرد سهون…
خودمو بهش نزديك كردم و سرشو رو شونم گذاشتم:ميدونم…خيلي از راه ها برام بسته اس…اما…دام نميخواد از دستت بدم…ميخوام حداقل با هم دوست باشيم…
لوهان:سهون…ميخواي عذابم بدي؟😢
خنديدم و گونشو بوسيدم…خيلي لذت بخش بود…صورت نرم و سفيدش ديوونم ميكرد…
لوهان دستشو رو صورتش گذاشت:سهووون 😨 تو رييس جمهوري خيره سرت
من فقط اسمم رييس جمهوره همه كارارو پدرم و مادربزرگم ميكنن من هنوز براي اينكار جوونم لوهان…

از ديد لوهان:

از كاراش سر درنمياوردم…
سهون به اطرافش نگاه كرد و مطمعن شد كه كسي اين طرفا نيست…
سهون:بيا اينجا
-هن 😨
سهون:بيا رو پام بشين زودباش
-ديوونه بازيات باز شروع شد؟
سهون:خواهش ميكنم لوهان…من يه ساله همش تو تنش بودم…من آرامش ميخوام…
-آخه…
سهون دستمو گرفت و مجبورم كرد رو پاش بشينم…
نميدونستم چه غلطي كنم…سهون سرشو رو سينم گذاشت و چشماشو بست…
-س.سهون…يكي ببينتمون براي تو بد ميشه ها…
سهون:عاااخ…آرامش ميخوام…آرامش…
-ديووووس بريم تو ماشين حداقل -_-
سهون بلند خنديد:دلم برا ديوس بودنم تنگ شده بود…
خنديدم و آروم زدم تو سرش:ديوونه
سهون:هيچكس اينجا نيست…نگران نباش…منم و تو…فقط دو تامون…
-پات درد ميگيره ها 🙁
سهون:من فلجم بشم مهم نيست…فقط ميخوام آروم شم…
-باشه پس من لال ميشم جناب آروم شي -_-
سهون بغلم كرده بود و فقط نفس عميق ميكشيد…نميدونستم چه حسي داره…اما هر چي بود لبخند ميزد و خوشحال بود 🙂



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





285
نظر بگذارید

avatar
268 نظرات
17 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
233 نظرات نویسندگان
راحیلنیلوفرniloofarghazalبنفشه نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
راحیل
مهمان
راحیل

سلام میشه رمز همه قسمتا رو برام بفرستی؟؟؟؟؟؟
mohabatronak@yahoo.com

نیلوفر
مهمان
نیلوفر

منم رمزو میخوام جون هرکی دوس داری برام برست؟؟رمز قسمت 56؟ :zardak (14):
khosravi.kh.kh@gmail.com

niloofar
مهمان
niloofar

عرررر چقدر خوبه

ghazal
مهمان
ghazal

بيست

بنفشه
مهمان
بنفشه

عاااا خیلی قشنگ بود:”)♥
خیلی عشقولانه و احساسی شده عرررررررT-T♥