5 👁 بازدید

Baby’s Breath ep4

قسمت 3 فیک خارجی Baby’s Breath با مترجمی مهتاب/سیلور

حرفای مترجمین

سلام به همه ی خواننده های عزیز بیبی بریث
امیدوارم تا به اینجای داستان به دلتون نشسته باشه و راضی بوده باشید. ممنون از تمام عزیزانی که ما رو با کامنت های دلگرم کنندشون حمایت می کنن. ما سعی کردیم تو این داستان تا حد امکان علائم نگارشی رو رعایت کنیم و سبک نویسنده رو تغییر ندیم. قسمت هایی از داستان که داخل علامت {} قلاب گذاشته میشن، توضیحات اضافه ی مترجم برای روون تر شدن ترجمه هستن. قسمت های داخل ** ستاره توضیحات اضافه ای هستن که برای روشن شدن مفهوم کلمات به کار گرفته شده در داستانه اما در نسخه ی پی دی اف به ضمیمه یا پایین صفحه منتقل خواهند شد. قسمت های داخل // اسلش هم اگه جایی دیدید، احساسات شخصی مترجمه که با خواننده در میون میذاره و در فایل پی دی اف وجود نخواهد داشت و در آخر علامت های () پرانتز، توضیحات خود نویسنده در هر بخشی از داستانه که توسط مترجم ها اضافه نشده و از بخش های اصلی داستانه.
امیدوارم لذت ببرید

قسمت چهارم:

_ “بیون بک هیون، بلند شو.مدرست دیر میشه ها!”

بکهیون ملافه رو روی صورتش کشید.کش و قوسی به خودش داد و پتو رو محکم دور خودش پیچید تا مادرش نتونه اونو از روش بکشه.با حالت نیمه هشیاری سرشو از زیر ملافه بیرون آورد و به ساعت دیجیتالی رو پاتختی نگاهی انداخت.چراغ سبز چشمک زن، عدد شش رو نشون می داد.

با حالت ناله آمیزی شکایت کرد: “ماماااااان، هنوز یک ساعت دیگه می تونم بخوابم!”

لجاجت و خیره سری زیادی تو خانوادشون راه افتاده بود، ولی مادر بکهیون اونموقع صبح اصلا حوصلهی گستاخانه حرف زدنایبکهیون رو نداشت پس به روشی که بکهیون اسمش رو خانه آزاری میذاشت،اونو از جا بلندش کرد و با یونیفرمش و چندتا حوله هولش داد تو حمام.بکهیونِ نیمه بیدار درحالی که زیر لب چرت و پرت می گفت، برای حمام صبحگاهیش داخل وان رفت.ولی همون دیقه با احساس بوی گندی که وارد بینی اش شد،درست مثل این که یه نفر یهویی کوبونده باشه تو کلش یا یه همچین چیزی، درجا خوابش پریدو یادش افتاد که دیروز شلواری رو که چانیول خیسش کرده بود تو وان انداخته.

با عصبانیت شلوار کثیفو گوشه ای پرت کرد. با اعصاب خرد یه دوش گرفت و با یونیفرم مدرسش که به بدنش چسبیده بود از حمام بیرون اومد.چانیول هم درست توی آستانه در وایستاده بود و یه یونیفرم…

اونقدر بلند داد زد که مطمئن بود مادرش هرکجای خونه هم که باشه صداشو میشنوه: “مامان،چانیول یونیفرم اضافی منو پوشیده؟”

چانیول درحالی که یه نیشخند احمقانه رو صورتش نقش بسته بود، جواب بکهیون رو با تکون دادن سرش داد و در همین حال به پلاک طلایی رنگ روی سینش، که هنوز اسمی روش حک نشده بود، اشاره کرد *همون پلاک روی یونیفرم بچه مدرسه ای ها که باید اسمشون روش باشه* همینطور یه کوله جدید با یه مارک خیلی گرون پشتش انداخته بود.از همونایی که بکهیون از سال اول دبیرستان می خواست.

بالاخره سروکله مامانشون پیدا شد: “نه عزیزم!”

درحالی که یه سری کاغذ اداری رو زیر بغلش زده بود، موهای چانیول رو نوازش کرد: “چانیول باهات میاد مدرسه. قراره تو کلاس شما باشه. منم با مدیر هماهنگ کردم.”

بکهیون نالید: “صبر کن ببینم. چی؟ ماماااان! اگه دوستام اینو ببینن مسخرم میکنن!”

مادش با یه نگاه عصبانی که بکهیون زیرش احساس خواری می کرد، بکهیون رو سرزنش کرد: “بکهیون!”

و بکهیون متوجه شد که هیچ چاره ای جز پذیرفتن موقعیت نداره.چانیولقرار بود باهاش بره مدرسه و از دست بکهیون هیچ کاری بر نمی اومد.درحالی که به برادر ناتنیش که بسی مشتاق می زد خیره شده بود، روی دسته ی مبل نشست و {بعد} حرکات مادرش رو زیر نظر گفت که داشت به سرعت خودش رو برای ملاقات با مدیر آماده می کرد.

_ “چانیول بعد کلاسای اصلی،کلاس فوق العاده داره پس تا قبل ازینکه مدرستون تموم شه لازم نیست نگران مراقبت ازش باشی.”

_ “ولی من {بعد مدرسه} تمرین فوتبال دارم.”

_ “چانیول رو هم با خودت ببر. مطمئنم قند عسلم رو صندلی ها میشینه و تماشات می کنه.”

درحالیکه سعی در تشویق چانیول داشت به آرومی رو شونش زد: “مگه نه، چانیول؟”

چانیول با وجد سرشو تکون داد.

بکهیون آرنجش رو روی زانوش گذاشت و کف دستشو زیر چونش قرار داد و لپاش رو باد کرد.بعد بی هیچ دلیلی رو به چانیول توپید: “به چی زل زدی احمق؟”

درسته! بهش توپید. چون هیچ نکته ی خوشحال کننده ای تو اومدن برادر ناتنی عقب موندش به مدرسه پیدا نمی کرد. مدرسه… یعنی تنها جایی که از دست چانیول و مسئولیت های نگهداریش راحت بود.حتی مادر خودشم پریشونی حالش رودرک نمیکرد وهم دردی خواستن از یه احمقی {مثل چانیولم} که خودش یه پا حماقت بود.

.

.

بکهیون به پهلوی پسر قدبلندی که باهاش بیرون دفتر مدرسه نشسته بود سیخونک زد و در گوشش زمزمه کرد:”پارک چانیول، به نفعتهوقتی بهت میگم جوری رفتار نکن که انگار منو میشناسی، به حرفم گوش کنی.”

مادرش داخل دفتر داشت با مسئولین مدرسه درباره ی برنامه های آموزشی چانیول حرف میزد. بکهیون از تعجب اینکه بزرگترا دارن راجع به چی حرف میزنن که نیم ساعت طول کشیده، روش رو سمت پنجره برگردوند.هر چی که بود، حتما چیز جدی و مهمی بود. اینو از حالت رسمی و مصمم مادرش فهمید.

چانیول، که از چیزی هم خبر نداشت، از روی شونه ی بکهیون نگاهی {به داخل دفتر} انداخت ولی {بکهیون} به عقب هولش داد.

بکهیون پنجه کفششو کنار درز در قرار داد و درو مختصر باز کرد تا صداشونو بشنوه:

_ “گفتنش یکم سخته که آیا آموزش های خاص میتونه برای چانیول کافی و نتیجه بخش باشه یا نه، خانم بیون. اون هیچگونه آموزش مبتدی یا همچین چیزی ندیده،فقط چیزایی بوده که تو خونه یاد گرفته و ما هیچ گزارش مستندی ازشون نداریم”

_ “خواهش میکنم جناب مدیر.چانیول هیچوقت تو مدرسه عمومی نبوده،اگه بدونین چقدر از پوشیدن اون یونیفرم خوشحال بود…”

_ “بله، متوجهم.واقعا ناراحت کنندس که بهتون بگم سطح هوش اون هم سطح بچه های کلاس دومه.حتی برنامه های آموزشی خاصی که بهتون پبشنهاد میکنیم هم خیلی کارساز نخواهد بود…”

_ “حداقل اجازه بدین یه هفته تو مدرسه بمونه، این براش یه دنیاست.”

بکهیون دیگه نتونست چیزی بشنوه. خودش رو عقب کشید و تقریبا از پشت به چانیول خورد. با توجه به چهره ی بی تفاوت چانیول، به نظر نمی رسید که اصلا چیزی شنیده باشه یا اگرم استراق سمع کرده بود، متوجه وخامت اوضاع نشده بود.

این حقیقت بیشتر از همه قلبش رو می شکست: اینکه چانیول هیچی نمی فهمید و همیشه با یهلبخند احمقانهاونجا می ایستاد.

بکهیون بدون اینکه منتظر مادرش بشه، از جا پرید و به سرعت توی راهرو دوید و چانیول که می ترسید دوباره بکهیون رو ناراحت کنه، بهش خیره موند. بدون اینکه بتونه دنبالش بره.

.

.

یکی از بچه های کلاس گفت: “هی. درباره ی تازه وارد کلاسمون، چانیول، چیزیشنیدین؟ قرارهآموزش های ویژهببینه، و میگن از یه کلاس دومی هم احمق تره.”

جونگین خندید: “شاید قراره مث عقب مونده ها صورتشو کج و کوله کنه. اینطوری…” با مسخرگی یه چشمش رو جمع کرد و ادای یه تشنج کوتاه رو دراورد. “سهون بهم گفت که پسره سر ناهار، پاهاش به هم پیچ خورده و تمام غذا رو ریخته روی خودش!”

بکهیون از دوستاش رو برگردونده بود و صورتش رو توی یه کتاب فکاهی فرو کرده بود. از قصد روی صفحه ای که تا الان حداقل صد بار خونده بود. نگاه خیره اش کلمات چاپ شده رو سوراخ می کرد. هرچی هم کلاسی هاش بیشتر به برادر ناتنی اش متلک مینداختن و درباره ی بیماری چانیول بیشتر حرف میزدن، بیشتر اذیت می شد.

بکهیون هیچی به اونا نگفت. درعوض وقتی زنگ آخر خورد وسایلش رو جمع کرد و از کلاس زد بیرون.

گونه هاش از شدت خجالت سرخ شده بود.

.

.

“بکهیون!” جونگین با نیشخند بازوش رو از پشت دور شونه های افتاده ی بکهیون حلقه کرد. “چرا بدون من رفتی؟ امروز تمرین داریم و راستش مربی قصد داره اگه این دفعه هم پیدات نشد از تیم حذفت کنه. میدونی که؟”

بکهیون کیفش رو دنبال خودش کشید و سر تکون داد. احساس میکرد هرچی به زمین فوتبال نزدیک تر میشه قدماش سنگین تر میشه. چانیول به قدری افکارش رو پر کرده بود که جایی برای فکر کردن به چیز دیگه ای نذاشته بود.درست مثل دوستاش که سعی داشتن شروع کنن باهاش گپ بزنن،حتی تمرین هم اعصاب خورد کن شدهبود. هم تیمی هاش(که بیشترشون دوستاش بودن)، گوشه ای از زمین چمنی فوتبال دور هم جمع شده بودن و درجا میزدن تا بدنشون رو گرم کنن.برای اولین بار، بکهیون تنها کسی بود که برای جلسه ی تمرین آماده نبود. پس مجبور شد یه تکه زمین خشک پیدا کنه تا بشینه و جورابش رو بالا بکشه و کفشای ورزشیش رو پاش کنه.

اگه راهی وجود داشت که بتونه خودش رو صد فوت زیر زمین دفن کنه، بکهیون در عرض یک چشم به هم زدن انجامش می داد. چون بدترین کابوس هاش داشت واقعیت پیدا میکرد و با نیشخندی احمقانه بهش نزدیک می شد. چانیول از اونطرف زمین داشت براش دست تکون می داد و لازم نبود بکهیون دید کاملی بهش داشته باشه تا متوجه بشه چانیول چقدر افتضاح به نظر میاد.

جونگین تمرینات چرخشی خودش رو متوقف کرد و به تنها کسی که اومده بود تا تمرین تیم فوتبالشون رو نگاه کنه خیره شد. با تمسخر گفت “داره واسه ی کی دست تکون میده؟”

“نمی دونم.” مینسوک خندید و به شونه ی بکهیون زد. “فکر کنم داره واسه ی تو دست تکون میده.میشناسیش؟”

بکهیون برای یکی دو ثانیه تظاهر کرد که چانیول وجود نداره، اما قبل از اینکه خیلی ضایع بشه، بلند شد و گرد و خاک شلوارک ورزشیش رو تکوند و غرید “نظری ندارم. اولین باره که می بینمش.”

وقتی چانیول با برگه ای توی دستش بهشون نزدیک می شد تا اون رو به بکهیون بده، بکهیون توپ فوتبال رو توی دستش بالا انداخت و با اضطراب به همراه دوستاش خندید.

تکلیفی بود که چانیول توی مدرسه انجام داده بود. بالای برگه با ماژیک قرمز نوشته شده بود “%95″، و کنارش یه برچسب اسمایلی بود. حتی اسمش روی جعبه ای که بهش تعلق داشت به درستی نوشته شده بود. چانیول با خوشحالی صدا زد “بکهیون.”

انتظار داشت که بکهیون برگه رو بگیره. که بگه کارش خوب بوده. که بگه بعد از مدرسه میرن بیرون تا بستنی بخرن و جشن بگیرن.

“هی. تو قبلا نگفتی که پدر خونده ات یه پسر داره؟” جونگین پوزخند زد. “این برادر ناتنی توئه؟”

دستای بکهیون دوطرف بدنش مشت شد.

یه نفر دیگه خندید. “وایسا ببینم. امکان نداره. این عقب افتاده برادر ناتنی بیون بکهیونه؟”

چند تا صدای دیگه هم بهش ملحق شدن و ناگهان بکهیون توسط پچ پچ ها و فریاد ها احاطه شد. نوک گوشاش از شدت حرارت کم کم داشتسرخ می شد تا وقتی که بکهیون بالاخره منفجر شد.

“از جلوی چشمام گمشو!” بکهیون سر چانیول داد کشید. “از اینکه همش زندگیمو به گند میکشی خسته شدم. کاش هیچوقت به دنیا نمی اومدی. کاش راحتم میذاشتی. چون تو یه تیکه آشغال بی ارزشی که تنهایی هیچ غلطی نمی تونه بکنه! تو خیلی احمقی و این چیزیه که تا ابد می مونی. پس گورتو گم کن و هیچوقتم برنگرد!”

بکهیون اون تیکه کاغذ رو مچاله کرد و با عصبانیت اونو با کفش های میخ دارش لگدمال کرد و توی زمین خیس لهش کرد.

وقتی چانیول از جاش تکون نخورد، بکهیون محکم هلش داد. طوری که دوستاش مجبور شدن از دو طرف، چانیول رو نگه دارن.

سکوت سنگینی همه رو گرفته بود تا وقتی که بکهیون صدای سوت زدن مربی رو شنید. دوستاش یکی یکی ناپدید شدن تا زمانی که فقط خودش و چانیول، رو به روی هم ایستاده بودن.

بکهیون با صدایی سرشار از نفرت گفت “نمیخوام توی زندگیم باشی.”

به آرومی، چانیول چند قدم عقب رفت و رو برگردوند. سرش رو پایین انداخته بود و شونه هاش خمیده بود.

بکهیون یکی از دستای چانیول رو دید که بالا اومد تا چند قطره اشک سرگردان رو از صورتش پاک کنه. این تنها چیزی بود که بکهیون قبل از اینکه برگرده و به بقیه ی هم تیمی هاش ملحق بشه دید.اون شب، چانیول به خونه برنگشت.

 

نویسنده: Jindeul
لینک قسمت چهارم:
//www.asianfanfics.com/story/view/378771/4/baby-s-breath-angst-exo-baekhyun-chanyeol-baekyeol-chanbaek
مترجمین: ilver & Mahtab$
لینک ترجمه (منبع فارسی):
/category/fanfic-babys-breath
به دلیل حفظ حقوق نویسنده و مترجمین، هرگونه کپی برداری از این مطلب بدون اخذ اجازه از مترجمین و ذکر منبع انگلیسی و فارسی، ممنوع است.



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





81
نظر بگذارید

avatar
44 نظرات
37 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
43 نظرات نویسندگان
SaharbaekhyunsarayasaminkadooOooOooOooelieli نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Saharbaekhyun
مهمان
Saharbaekhyun

mrc daste gholet in dard nakone aliiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii bud /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (18).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (18).gif
man taze shuru kardam daram ficetuno mikhunam vaghan kheyli khube mesle 10080 /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

sara
مهمان
sara

الهی فدای اشکای چان بشم 🙁
دلم برای بک هم میسوزه 🙁
عالی بود .. مرسی مرسی ..

yasamin
مهمان
yasamin

سلام.من خواننده ي جديدم.تازه سه قسمتو ديشب خوندم البته افلاين.نشد كامنت بزارم.ترجمه ت خيلي خوبه.ممنون

kadooOooOooOoo
مهمان
kadooOooOooOoo

عزیزمممممممممم /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
چان گناه داره /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
ولی بک هم گناه داره /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
همه گناه دارن /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif

elieli
مهمان
elieli

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (24).gif