37 👁 بازدید

DOLLY EP54

سلااامی دوباره عرررر ببخشید دیر کردم تقصیر این سایت بود عاقا نظرا بالاااااا منم زودتر میزارم قسمت بعدی رو ^^

بفرمایید بخونید

 

رفتم جلو آينه و با يه دستم صورتمو شستم و خشكش كردم…
يقه ي پيرهنمو درست كردم و شلوارمم يكم كشيدم بالاتر…
-عينه خر خوشگلي لوهان خخخخ
دستم درد ميكرد…كنجكاو بودم بدونم رييس جمهور كيه چون اون وقتا قرار بود پسر عموي سهون رييس جمهور بشه….
نميخواستم دوباره بهش فكر كنم…كلا از سياست كشيده بودم بيرون
همه معلما و دانش آموزا سعي داشتن ميزارو مرتب كنن تا ظاهره مدرسه كمي بهتر بشه…
يه جا نشستم و سرمو به دسته ي طي تكيه دادم…
مستخدم كنارم نشست:باز رفتي تو فكر
-اوهوم…انقدر تو مخم درگيري هست كه نميدونم به كذومشون فك كنم
مستخدم:هعيييي
-هعيييييي…چه زندگي مزخرفي دارم من…😔 هيچي برام جذاب نيست…هيچي برام قشنگ نيست…
مستخدم:اي بابا زيندگي خيلي هم قشنگه
-برا تو شايد برا من اصلا…يه چيزي همش رو دلم سنگيني ميكنه 🙁
مستخدم:راحت مستراب ميري؟
-من 😐
مستخدم:عاخه گفتي سنگيني ميكنه
-اون سنگيني منظورم نبود شنگول خان…
مستخدم:پس كدام سنگيني
-هيچي بابا 😫
مستخدم:هعييي
از جام بلند شدم:من ميرم دستشويي بيام
مستخدم:برو سبك ميشي
رفتم دستشويي…حالم خراب بود…دستام سرد بود…نميدونستم چمه…اما استرسه عجيبي داشتم…
تو آينه به خودم خيره شذم…صورتم رنگ پريده بود…
-چمه من…چرا اينجوري شذم…😶
صداي همهمه ي بچه ها به گوش ميرسيد…
صورتمو آب زدم و دوييدم بيرون…هيچكس نبود…نگران شدم…نكنه رييس جمهور اومده و من دير برسم 😨
دوييدم پايين و ديدم همه ي مستخدماي مدرسه و معلما تو يه صف وايسادن و چند نفر جلوشون راه ميرن…
دوييدم سمتشون و سريع رفتم كناره مستخدم وايسادم…انقدر سكوت فجيح بود كه همه فهميدن من تازه الان اومدم….
نفسم بالا نميومد…نميتونستم سرمو بلند كنم…
يه جفت كفش مردونه ي براق رو رو به روم ديذم كه بعد از چند ثانيه يه جفت كفشه زنونه هم كنارش اضافه شد…
جرات نداشتم سرمو بلند كنم…چون ميدونستم با اين تعريفايي كه از اين يارو كردن به كسي رحم نداره و اخراجشون ميكنه…
همه ساكت بودن…حتي يه نفر هم نفس نميكشيد…
آب دهنمو قورت دادم و سرمو بلند كردم……
با بلند كردنه سرم…احساس كردم قلبم از حركت وايساذ…احساس كردم همه ي دنيا براي چند ثانيه ثابت موندن…
پسره قد بلند و خوشتيپ…با موهاي رو به بالا و كمي روغن زده…دقيقا همونجور كه من هميشه دوست داشتم…
چشماي خمارش رو من ثابت مونده بود…ميتونستم تپش هاي قلبمو بشنوم كه ديوانه وار ميخواست از سينم بيرون بياد…….

از ديد سهون:

چند ثانيه بهش خيره شدم…لبامو رو هم فشار دادم تا كسي متوجه لرزش لبام نشه…پاهام ميلرزيد…
اين…اين كسي كه جلوم وايساده بود…هموني بود كه خيلي وقت پيش…عروسكم بود…هموني بود كه خيلي وقت پيش منو عاشقه خوذش كرده بود…هموني كه قلبمو شكوند و رفت….
سريع سرشو پايين انداخت…حالش خوب نبود…ميتونستم اينو احساس كنم…
براي اولين بار بعد از يه سال…با لباسه پسرونه ميديدمش…اونم با دسته شكسته…ياد دروغ هاش كه ميفتادم…احساس ميكردم قلبم داره آتيش ميگيره…چرا؟چرا بايد زمان جوري بشه كه من دوباره ببينمش…
ميراندا دم گوشم زمزمه كرد:عزيزم اخراجش ميكني؟
لوهان نتونست اونجا بمونه…سرفه اي كرذ و دوييد و رفت…..

از ديد لوهان:

حالم خيلي بد بود…فقط دوييذم سمته دستشويي و كلي بالا آوردم…
چند بار محكم زدم تو صورتم…شايد خواب باشه…شايد سهون نبود من اشتباه ميكردم…
اشكام بند نميومد…ميخواستم داد بزنم…
چشمامو با دستم ماليدم…
چاره اي نبود…بايد از اينجا ميرفتم…
دره دستشويي رو باز كردم و سهون رو ديدم كه دستاشو پشتش گذاشته و به من خيره شده…
داد بلندي زدم و خواستم درو ببندم كه سهون درو هل داد…
چرخيدم و پشتمو بهش كردم…نميخواستم منو با لباسه پسرونه ببينه…ازش خجالت ميكشيدم…مخصوصا كه لباسام زياد هم جذاب نبود…
سهون وارد دستشويي شد و درو بست…
بدونه هيچ حرفي دستاشو شست و با دستمال خشكش كرد…
همچنان ميلرزيدم و سعي ميكردم نگاش نكنم…فقط از اين خوشحال بودم كه زنده اس…
سهون:كارت تموم شد…بيا اتاقم
لبمو گاز گرفتم و تعظيم كردم:چشم
سهون درو بست و رفت
سرمو تكيه دادم به دستشويي و بلند گريه كرذم…
بعد از يه ربع…صورتمو شستم و رفتم سمت اتاقي كه هميشه شيشه هاشو تميز ميكردم…
پاهام ميلرزيد…در زدم…
سهون:بيا تو
درو آروم باز كردم و رفتم داخل…سهون رو صندلي نشسته بود و بهم نگاه ميكرد
سهون:بشين
نشستم رو به روش و به كفشام زل زدم…
سهون:اينجا مدرسه اس…اينجا همه بايد منظم باشن…اينجا همه بايد وظايفشونو درست انجام بدن…اينحا همه بايد راست بگن جناب آقاي لوهان…
با آوردنه اسم آقاي لوهان خون تو رگ هام منجمد شد…
سهون:چرا دير كردي؟
سرمو بلند كردم:حا.حالم خوب نبود آقاي اوه…معذرت ميخوام 🙁
ميدونستم اون الان يه آدم عادي نيست كه بخوام جور ديگه باهاش حرف بزنم برا همين نهايت تلاشمو برا با ادب بودن كردم
سهون:چرا حالت بد بود؟پريود بودي؟
بغض كردم…ميدونستم هدفش از اين حرفا چيه…اما حق باهاش بود…هر چي هم كه بهم تيكه مينداخت حقم بود…من فقط براي اين شاد بودم چون اون زنده بود…همين برام كافي بود…:)
-من…يكم استرس داشتم…ببخشيد…
سهون:استرس براي چي؟
لبامو رو هم فشار دادم و سرمو انداختم پايين…
سهون:استرس كاري؟استرس از اينكه ميخواستي رييس جمهور رو ببيني؟شايدم كاراتو درست انجام نميدي؟
-نه…من كارامو درست انجام ميدم 🙁
سهون:اين چه لباسيه؟چرا انقدر شلخته و نامرتبي؟مگه اين مدرسه دلقك خونه اس؟هووم؟
فقط سرمو پايين انداختم 😔
سهون:با اين دست اصلا كي به تو اجازه داده كار كني؟
-ببخشيد ولي بايد كار كنم هر جور شده 🙁
سهون:تو تعيين ميكني يا مديره مدرسه؟
با بغض گفتم:خب مدير مدرسه بهم…بهم اجازه داد😢
سهون:اخراج…
-و.ولي…
سهون:برو بيرون…كسي كه هنوز معني نظم رو نميدونه…بهتره از مدرسه بره بيرووون
بغض كردم…لبام ميلرزيد…باورم نميشد اين همون سهونه…همون سهونه مهربون كه از گل نازك تر به كسي نميگفت…
سهون از رو صندليش بلند شد:بفرماييد بيرون ميخوام درو ببندم…
سرمو بلند كردم و به چشماش خيره شدم…
سهون سرشو برگردوند و جاي ديگه رو نگاه كرد…نميخواست به چشمام نگاه كنه…
با بغض گفتم:آ.آقاي اوه…
سهون دستشو رو ديوار گذاشت
-خواهش ميكنم…فقط…فقط يه فرصت ديگه بهم بدين…😭
سهون:فرصت؟نه…فرصتي در كار نيست…برو بيرون
رفتم جلوتر و رو به روش وايسادم…اشك از چشمام سرازير بود…
سهون با اخم نگام ميكرد…
خواستم براي التماس گوشه ي كتشو بگيرم اما سهون با حالت بدي خودشو عقب كشيد…
سهون:به من دست نزن…
………
سهون تو راهرو ميرفت و منم پشت سرش ميدوييدم:خواهش ميكنم…من برام سخته كار پيدا كنم…بايد تنهايي براي خواهرم و مادرم…
سهون وايساد و با حرص سمت من برگشت…
سهون:از من دور شو
رفتم جلوش و دستمو باز كردم:ترو خدا به حرفم گوش بده…😭
سهون شونه هامو گرفت و هلم داد…خوردم زمين و يكم سرم زخمي شذ و خون اومد…از يه طرفم دستم شديد درد گرفت
سهون يه لحظه نگران شد…
دوباره بلند شدم و دوييدم سمتش…
خواستم حرف بزنم كه سهون سيلي محكمي به گوشم زد….
انقدر با اون سيلي سبك شدم كه حس كرذم ميتونم پرواز كنم…حس كردم يه بار سنگين از رو دوشم برداشتن…
سهون نفس نفس ميزد:بهت نگاه كه ميكنم…حالم به هم ميخوره…ميخوام بالا بيارم…الانم دستم به صورتت خورده…بايد برم دوش بگيرم…چون احساس ميكنم…بوي گند ميدم…بوي گند دروغ هاي تورو…يه سال رفتم مشاوره…يه سال با خودم جنگيدم تا…تو رو فراموش كنم…تو و دروغاتو فراموش كنم…فراموشم كردم…راحت فراموشت كردم…اما تو…تو امروز باز جلوم ظاهر شدي…امروز بازم حالم بد شده…حتي…اسمتم كه يادم مياد ميخوام عوق بزنم….
دستمو رو صورتم گذاشته بودم و به حرفاش گوش ميدادم…
سهون:من ازدواج كردم…با ميراندا…با همون دختري كه صادقانه عاشقم بود ولي من…به خاطره توووو…ردش كردم…هميشه ميگفتم شايد مادر بزرگم اشتباه ميكرد…اما ديدم نه…اون همه چيو درست ميگفت…من از همون اول…بايد با ميراندا ازدواج ميكردم و تو رو نميديدم…
فقط گريه ميكردم…
سهون:الان من رييس جمهورم و تو يه آدمه پسته دروغگويي…كاش ميشد…كاش ميشد از كشور بيرونت ميكردم…اما حيف…حيف كه نميشه وگرنه ميكشتمت …
خون لباسمو كثيف كرده بود…خجالت ميكشيدم اونم بعد از حرفايي كه سهون بهم زد…
خون صورتمو پاك كردم…همه جام به گند كشيده شده بود…
سهون از تو جيبش دستمالي دراورد و با حالت ترحم انگيزي جلوم گرفت
بغض داشت گلومو خفه ميكرد…
دست لرزونمو دراز كردم و دستمال رو از سهون گرفتم…
سهون:حقوقه اين يه ماهت چقدر ميشه؟
دستمالو به سينم فشار دادم
سهون:چقدر بنويسم؟
-من…من چيكار كنم؟بعد از اين چيكار بايد بكنم؟
سهون:هر غلطي كه ميخواي بكن
-فقط يه فرصت ديگه بهم بده…جبران ميكنم به مرگه خودم جبران ميكنم…همين الانشم تو اين مدرسه من اول از همه ميام آخر از همه هم ميرم…😭
سهون به قيافه داغونم زل زد:بوي گند ميدي لوهان…حالم ازت به هم ميخوره…اميدوارم ديگه هيچوقت نبينمت…
رو پله نشستم و بلند گريه كردم…قلبم در حد مرگ ميزد…ميخواستم پرواز كنم…سهونم زنده اس…ديوسم زنده اس…😭
مدرسه با رفتنه سهون به حالت اول برگشت…
سريع رفتم دست و صورتمو شستم…لباسام خوني بود…
رفتم خونه و لباسامو دراوردم و شستمشون…
نشستم گوشه ي اتاق…تا ميتونستم گريه كردم…نه از حرفايي كه سهون بهم زد…نه اينكه بهم سيلي زد…چون زنده بود…چون هنوز راه ميرفت حرف ميزد…
دستمو رو صورتم گذاشتم و هق هق كرذم…
-د.ديوسم…ديوسممم😭😭😭 چقدر خوشحالم…چقدر خوشحالمممممم كه زنده اي عشقم :(((
با يادآوري اينكه سهون با ميراندا ازدواج كرده بود قلبم به درد ميومد…ميخواستم جيغ بكشم 🙁 ولي خب اون حقش همون ميرانداي خوشگل و جذاب بود نه من…

از ديد سهون:

ساعت ١٢ شب بود…رو تخت دراز كشيده بودم و به لوهان فكر ميكردم…بعد از يه سال سعي كردن براي فراموش كردنش…باز هم رفته بودم تو همون حس و حال…قيافه ي پسرونه اش چقدر برام عجيب بود…بليز و شلوار…اووووه…چطور تونستم انقدر احمق باشم…
دسته ميراندا رو بازوم كشيده شد…
م:سهوننننن…عزيزززززم…
جوابي ندادم و خودمو به خواب زدم…من اين دختر رو دوست نداشتم…دو ماه از ازدواجمون ميگزره اما تنها كاري كه با هم كرديم…فقط يه بوسيدنه ساده بود…
م:مرده من…خوابيدي؟چقدر زووود 🙁 پاشو با هم خوش بگزرونيم…ما زن و شوهريم عزيزم…
چشمامو آروم باز كردم:من…امروز لوهانو ديدم…
با گفتنه اين جمله ميراندا عصباني شذ:چييييييي؟؟؟؟ سهووووون اون عوضي رو كجا ديدييييي؟؟
آه كشيدم:تو مدرسه
م:سهون چطور ميتوني اسمه همچين عادمه پستي رو به زبونت بيارييي؟؟؟اون بهت دروغ گفتتتت
-ميدونم…ميدونم…منم ازش متنفرم…ازش بدم مياد…ولي…صورتش همش جلو چشمامه…نميتونم صورته پسرونشو فراموش كنم…خيلي لاغر شده بود…حتما فشار روش زياده…
ميراندا عصباني شد:سهووون بسهههههه…از فكره اين پسره ي حال به هم زن بيا بيروووون…
از رو تخت بلند شدم:ميرم هوا بخورم…
ميراندا:سهون يه وقت…يه وقت خر نشي دوباره بري پيشش
خنديدم:من با اون كاري ندارم…
رفتم بيرون و نشستم تو باغ…
چهره ي غمگينه لوهان از جلو چشمام نميرفت…تازه من باعث شدم سرش آسيب ببينه…
انگشتامو لاي موهام كردم…سعي ميكردم ازش متنفر باشم…چون اون پسر بود…اما…اما واقعا نميتونستم…

دو روز گذشت…

تو اين دو روز نتونستم خودمو كنترل كنم … با ماشين تعقيبش ميكردم…ببينم چيكار ميكنه…كجا ميره…زندگيش چه جوريه…
لوهان اون لوهانه شيطونه قديم نبود…تو خودش بود…با كسي كار نداشت…بهم خبر داده بودن كه از ساعت ٤ صبح براي تميز كردنه شيشه هاي مدرسه و طي كشيدن وارد مدرسه ميشه…فقط به خاطره اينكه اخراج نشه…
تو كوچه از خستگي يه جا رو يه پله اي لم ميداد و يكم ميخوابيد…انقدر خسته بود كه مسيره خونه رو نميتونست تحمل كنه…
ضعيف و لاغر شده بود اما همچنان صورتش از زيبايي ميدرخشيد…
روز سومي كه تعقيبش ميكردم روزه خوشحاليش بود…اون روز حقوق گرفته بود و از خوشحالي تا راهه خونه هزاربار اون پولارو شمورد…
با خوشحالي وارد يه مغازه شد و كلي خريد كرد…هر لحظه كه ميخنديد قلبم تند ميزد…دسته خودم نبود…با اينكه پسر بود…اما بهم همون آرامشه قبل رو ميداد…
تو فكر بودم كه دو تا پسره هيكلي و گنده دو طرفش شروع كردن به راه رفتن….
حس كردم دارن اذيتش ميكنن…از ماشين پياد شدم و دقت كردم ببينم چيكار دارن ميكنن…

از ديد لوهان:

بدونه اينكه بهشون توجه كنم به راهم ادامه ميدادم…
پسر سمت راستي زمزمه كرد:ژوووون…خوشگل…كمك نميخواي؟
-وسايلم انقدر سنگين نيست كه نياز به حمال داشته باشم ☺️ اگه نيازي شد صداتون ميكنم حتما
پسر پوزخندي زد:خخخخخ چه پر روووو دوس داري اون زبونه شيرينتو از جاش بكنم؟
-ولم ميكنين يا نهههه؟؟
پسر:خخخخ چه جيگريه اين…خب بده خوشگلم برات تا دم خونه بيارمشون سنگينه كمرت درد ميگيره…
-نميخواااام 😡
اما ميدونستم اونا دنباله چين…
-من پول ندارم بدبختاي گشنه…من خودم تو پول موندم شما اومديد منو تيغ بزنيدد؟؟
اما قبل از اينكه حرفم تموم بشه يكيشون محكم هلم داد…افتادم رو زمين و همه ي خريدايي كه كرده بودم رو زمين ريختن….
وحشتزده از جام بلند شدم تا جمعشون كنم اما اون آدماي آشغال همه ي اينايي كه به زور و بدبختي خريده بودم جلو چشمام له كردن…
وقتي مطمعن شدن من پوله آنچناني ندارم بقيه حقوقمو برداشتن و ازم دور شدن….
رو زمين نشسته بودم و اشك ميريختم…واقعا همه چي بد بود…همه چي…

از ديد سهون:

باورم نميشد كه اين بي عرضه حتي نتونست از خودش دفاع بكنه…
صداش به گوشم ميرسيد كه با بغض ميگفت حالا چيكار كنم…
نميتونستم اينجوري رهاش كنم…با اينكه بهم ضربه زده بود…اما الان اون رو يه انسانه ضعيف ميديدم و به عنوانه يه رييس جمهور بايد كمكش ميكردم…
آروم رفتم سمتش…كوچه خلوت و تاريك بود…
رو به روش وايسادم…
لوهان سرشو آروم بلند كرد و نگاهي بهم انداخت…
تا منو ديد بلند شد و تعظيم كرد:آ.آقاي اوه اينجا چيكار ميكنيد؟من الان اينارو جمع ميكنم نميخواستم كوچه كثيف بشه ا.الان اينجا رو ميكنم عينه اولش…
لوهان از هلش نميدونيت چيكار كنه …تخم مرغ هاي شكسته رو سعي ميكرد با دستش پاك كنه…
دستمالي از تو جيبم دراوردم و جلوش گرفتم:دستاتو تميز كن
لوهان با گريه گفت:نه اينجا به خاطره من كثيف شده…بايد تميزش كنم
-تميز كردنه اينجا بمونه براي بعد…الان برو همينارو دوباره بخر…بعدم زود برو خونه…
لوهان دستاشو پاك كرد…
نميتونست بهم نگاه كنه…
از تو كيفم مقدار زيادي پول دراوردم و جلوش گرفتم:برو خريد كن…
لوهان:نه نه…من پولمو از دست دادم…نميتونم اينو قبول كنم…بايد براش كار كنم…
-چقدر ميخواي كار كني تا دوباره اين دربياد؟
لوهان اشكاشو پاك كرد:چرا كمكم ميكني؟هووم؟اومدي اينجا تا به بدبخت بودنم بخندي؟فكر نكن اون لحظاتي كه كنارت بودم خيلي خوشبخت بودم…نه…اون موقع هم…جوره ديگه اي بدبخت بودم…من هميشه آدمه…آدمه بيچاره اي بودم…😢
-بيچارگيت از دروغگو بودنته…
لوهان:عاره تو راس ميگي…من دروغگوام…من خيلي دروغگوام…ولي…ولي نميخواستم بهت دروغ بگم…مجبور بودم…😭
-برام مهم نيست…من گذشته رو دور ريختم…الان به عنوانه يه رييس جمهور دارم كمكت ميكنم…
لوهان:نه…نميخوام حتي به عنوانه رييس جمهور هم كمكم كني…من يه آدمه حال به هم زنم…خودت بهم گفتي…😭
-هووووف…
لوهان:نيا دنبالم…تعقيبمم نكن…برو با زنت خوشحال باش…فقط…فقط منو ببخش…خواهش ميكنم…التماست ميكنم 😭 من اشتباه كردم…نميخواستم…نميخواستم دلتو بشكونم…من دوستت داشتم…دوستت داشتم و الانم دارم…
با اين حرفش چشمام گرد شد..
لوهان:نميخوام دروغ بگم…ديگه نميخوام دروغ بگم…من همين الانم دوستت دارم…همين الانم كه داري بهم نگاه ميكني…قلبم داره مثله خر ميزنه 😭
با اين حرفش خندم گرفت…
لوهان اخم كرد:به چي ميخندي؟به من؟
صدامو صاف كردم:نه…
لوهان:اينم حرفه آخرم…و اينكه…خوشحالم ازدواج كردي ميراندا خيلي دختره خوبي بود…مخصوصا كه منو…از اين عذاب وجدان نجات داد…به هر حال خوشبخت شي 🙂
سرم شروع كرد به درد گرفتن…….

از ديد لوهان:

خواستم برم كه احساس كرذم حالت چهره ي سهون عوض شد…رنگش پريده بود و لباش ميلرزيد….
خيلي ترسيدم رفتم و رو به روش وايسادم:آقاي اوه…حالت خوبه؟
سهون:خو…خوبم…
-ولي انگار خوب نيستي…
زانوهاي سهون خم شد و رو زمين افتاد….
از ترس داد زدم و نشستم كنارش:آقاي اوووه…😧
سهون از حال رفت و افتاد رو زمين…
داد زدم:سهوووون…سهووووووووون…😧
سريع زنگ زدم چاني…
تا چاني بياد هزار بار اسمشو صدا زدم…اما بيدار نميشد…
سرشو به سينه ام چسبوندم و بلند گريه كردم…
چانيول رسيذ…قبلا همه چيزو بهش گفته بودم…
چاني:چي…چي شدههه؟؟؟
اصلا نميتونستم حرف بزنم…
چاني سهون رو كول كرد و تو ماشينش گذاشت…
رفتم و پشت كنارش نشستم و سرشو رو پاهام گذاشتم 😭
چاني:لوهااااان…مگه قرار نبوووود ديگه همديگه رو نبيني ددد د؟؟
با بغض گفتم:به خدا من باهاش كاري نداشتم…خودش اومد پيشم 😭
چاني:يعني چييي؟تعقيبت كردهه؟
-عاره 😭
چاني:عاخه چرااا….عجيبه
موهاشو نوازش ميكردم و گريه ميكردم…
از اونجا تا بيمارستان راه زيادي بود…ميترسيدم دير برسيم…
بلاخره بعد از يه ربع رسيديم…
سهون رو براي معاينه بردن…من و چاني رو صندلي نشستيم…اشكام بند نميومد…
چاني دستشو پشتم كشيد:گريه نكن…همه چي درست ميشه…
دستامو لاي موهام كردم:همش تقصيره منه….همش تقصيره منه احمقه
چاني:تقصيره هيچكس نيست…
خبرنگارا جمع شدن پشت در اتاق…
با بدبختي تونستيم با دكتر حرف بزنيم…دكترش گفت كه سهون بر اثره اون ضربه ي شديد به سرش…مجبوره گاهي وقتا بي هوشي چند دقيقه يا حتي چند ساعته رو تحمل كنه…
انقدر عر زدم تا قبول كردن براي چند دقيقه ببينمش…
دره اتاقو باز كردم و رفتم پيشش…
سهون با چشماي باز بهم زل زده بود…
بغض كردم…دلم ميخواست دستاشو بگيرم…اما نميتونستم…😭
-ح.حالت خوبه؟
سهون سرشو تكون داد
خوشحالم…خوشحالم كه چيزيت نشد…داشتم سكته ميزدم…😭
سهون ميخواست ماسك اكسيژن رو برداره كه نزاشتم…
-نميخواد حرف بزني…بايد نفس بكشي…😭
سهون ماسكو برداشت و با صداي خفه اي زمزمه كرد:حا.حالم خوبه…گريه نكن…
با دستمالي كه سهون داده بود دماغمو پاك كردم…
سهون فقط نگام ميكرد…
-چيزي نميخواي؟هووم؟
سهون:فقط…برو…
-باشه…باشه ميرم…ميرم گم و گور ميشم تا چشمت بهم نخوره…فقط خوب شو باشه؟😭
اشك از گوشه ي چشمش رو بالشت ريخت و باعث شد قلبم تيكه تيكه بشه….
طاقت نياوردم و دستشو گرفتم و فشار دادم:يااااا اوه سهون گريه نكنيا دق كنم 😭 جونه مادرت گريه نكن…من غلط كردم من اشتباه كرذم من گو خوردم اصا…منو تنبيه كن…منو بزن…بزننن
دستشو رو صورتم گذاشتم و با بغض زمزمه كردم:منو بزن شايد بتوني دروغاي كثيفه منو فراموش كني…بزن سهون…😭
اما سهون با دستش صورتمو آروم نوازش كرد و چشماشو بست…
بهت زده نگاش ميكردم
-س.سهون….سهون…
دسته سهون رو تخت افتاد….
جيغ زدم…تمامه پرستارا ريختن تو اتاق…
هر كس يه چيزي رو چك ميكرد…
از ترس رو زمين نشسته بودم و نفسم بالا نميومد…
يكي از پرستارا دستمو گرفت و بلندم كرد:نگران نباش…فقط داروها روش اثر كرذ 🙂 خوابش برده نگران نباش…
مثله ديونه ها دستشو تو دستم گرفتم و نبضشو چك كردم…ميزد…باورم نميشد…
دستشو آروم بوسيدم و گريه كردم……
-ميشه كنارش بمونم؟
پرستار:اگه خانم اوه بيان بايد اتاق رو تخليه كنيد…
باشه…باشه قول ميدم…ا.از اينجا برم…
پرستار رفت و من با سهون تنها شذم…
دستش تو دستم بود…نگاهش ميكرذم و لبخند ميزدم:ديوسم…ديوسم خوابت برده بود؟خيلي بدي…منو ترسوندي…خيلي ترسيدم…خيلي
دستشو تو دستم گرفتم و سرمو رو تخت گذاشتم و خوابم برد……..

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





223
نظر بگذارید

avatar
216 نظرات
7 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
193 نظرات نویسندگان
niloofarghazalAnahitamahsasarsar نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
niloofar
مهمان
niloofar

عرررر سهون ازدواج کرد

ghazal
مهمان
ghazal

عاشقتم

Anahita
مهمان
Anahita

عالیییییییییی بوددددددددد /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (54).gif
مرسی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

mahsa
مهمان
mahsa

عالی بود…مرسی

sarsar
مهمان
sarsar

Kheili dare alii tar mishee/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/inlove.gif