27 👁 بازدید

MR.Master Part 27

MR.Master Part 27

سلام

پارت جدید ^^

تقصیر من نیس دیر شد -_- تقصیره کلاسامه ، خیلی بیشورن :/

((همونجور که گفتم ، ممکنه این پارتو عجیب بدونید ، اما خب… ))

بفرمایید…

پوستر خجمل شیدایی^^

زیر پتو اروم تکون خوردم ، یکم پتورو زدم و ارومکی نگاهی به کنارم انداختم . چانیول هنوز خواب بود . وحشتناک حس بدی داشتم و خجالت میکشیدم. حالا که تک تک ثانیه های دیشب یادم میاد ، دلم بهم میخوره ، اما تو خود لحظه … هیچ حسی نداشتم .. هیچ حس بدی نداشتم و من حتی… داشتم لذت میبردم ! واقعا… تند تند پاهامو تکون دادم “اهههـ حال بهم زن شدی بکهیون … حق نداری از کار کثیفی که انجام داد لذت برده باشی… حق نداری… ولی… لعنتی ، حتی بیشتر از وقتی که یه دختر برام انجامش میده لذت برده بودم .
دست چانیول اومد دور گردنم ، درحالی که پتو رو صورتم بود ، نزدیک بود خفه شم! سریع تکون خوردم و خودمو نجات دادم و بلند شدم نشستم .
چانیول با چشمای بسته خنده ش گرفته بود : چی شد؟
سعی داشتم نخندم : یااا داشتم خفه میشدم…
چانیول یکی از چشماشو باز کرد و لباشو غنچه کرد .
اخم کردم : چیه؟
زمزمه کرد : بوس..؟
_فکرشم نکن !
چانیول لبای غنچه ش تقریبا وا رفت و جفت چشماشو بست . خنده م گرفت ، نمیدونم چرا بی اراده این کارو کردم ، اما سریع خم شدم و بوس کوچیکی رو لبش زدم : پاشو…
چانیول مثه برق گرفته ها پرید بالا : وااایی…
از حرکتش هم خنده م گرفته وبد هم نمیخواستم بخندم . دوباره سریع رفتم زیر پتو و پتورو تا روسرم کشیدم.
چانیول خندید و اون قسمت از سرم که از پتو بیرون بود رو بوسید : صبح بخیر.
چیزی نگفتم و فقط یکم تکون خوردم ، چانیول دوباره خندید : باید بریم دانشگاه . پاشووو …
غرغر کردم : نمیخوااام…
_پاشووو پاشووو…
بازم خودمو لوس کردم : نمیااامممم…
نمیدونم چرا اینقد کیف میکردم وقتی خودمو براش لوس میکردم و نازم رو میکشید! چانیول خم شد روم و پتو رو از رو صورتم کنار زد و باعث شد چند لاخ موهام تو هوا پرواز کنه .
خندید و دست کشید تو موهام و دوباره سرمو بوسید : چکار کنم برات .. مثه دیشب خوبه؟ هوم؟؟؟
با یاد اوری دیشب بازم سرخ شدم و خندیدم : یااا…
چانیول سرشو کج کرد اروم گردنمو بوسید : پاشو دوش بگیر بریم .
_لباااس ندارم . نیخوام ! و دوباره رومو برگردوندم .
چانیول خندید : تا دوش بگیری برات میرم میخرم؟ سایزت چنده؟ اووم لباس زیر منظورمه…
محکم زدم تو بازوش : یااا پاشووو عوضی..
چانیول با خنده ولو شد رو تخت و گفت: دیشب که لمس کردمشون… میخورد 75باشه. یکم دیگه تلاش کنیم به 85هم میرسه هانی 😆
با پام لگدی زدم و سعی کردم از رو تخت پرتش کنم پایین اما سنگین تر ازین حرفا بود و فقط باعث میشد حرص بخورم و بخندیم.


حدود پونزده دیقه ای میشد جلوی در راه میرفتم . کلافه تو موهام دست کشیدم . خدایا چه غلطی بود کردم دیشب؟؟؟ تقصیره خودش بود… اگه نمیوفتاد تو بغل من و منو نمیبوسید… منم از کنترل خارج نمیشدم… وااای چرا ؟ چه مرگی بود این… چند بار سرمو کوبوندم به در .یه بار دیگه کرواتم رو تو ایینه دست کردم و بازم موهامو بالا حالت دادم و کلی ادکلن رو خودم خالی کردم . “اروم باش اوه سهووون”… اما وحشتناک هیجانزده بودم. خدایااا بد غلطی کرده م…
صدای تقه ای به در اومد . سرجام صاف وایستااادم… وااای کااای…! چی میخواد… چرا … نههه… صدامو صاف کردم: یه لحظه …
و نفس عمیقی کشیدم و در اتاق رو اومدم باز کتم که از شدت عرق کف دستم سر خوردم از رو دستگیره . و دوباره دستگیره رو چرخوندم و درو باز کردم . کای حاظر و اماده پشت در وایستاده بود و پایین رو نگاه میکرد : بریم؟
فقط گفتم : اوهوم.. و کای سریع رفت سمت در و از خونه رفت بیرون . اب دهنمو قورت دادم و کیفمو برداشتم و بلافاصله دنبالش رفتم .
سوار ماشین شدیم و تو کل راه صدای هیچکدوممون در نیومد . واقعا خوشحال بودم که کای از دیشب حتی یه کلمه هم حرف نمیزنه . نکنه .. از اون تیپ ادماس که بعد از مستی هیچی یادشون نمیاد؟ اخه خیلی نخورده بود که… ینی الکل اینقد روش تاثیر داره؟ هر چی که بود … فقط الان خدارو به خاطرش شکر میکردم . اما با این اتفاق فک نکنم دیگه حتی روم بشه باهاش چشم تو چشم حرف بزنم.
همین که ماشینو تو پارکینگ دانشگاه پارک کردم کای سریع پیاده شد و با لبخندی نگام کرد : ممنون استاد…
فقط توانایی سر تکون دادن داشتم و بعد به کای که با قدم های سریع دور میشد نگاه کردم و سرمو گذاشتم رو فرمون “این لعنتی چی میخواد دیگه” و کلافه نفسمو دادم بیرون و پیاده شدم.


اون روز بکهیون به طرز خنده داری همه ش سعی داشت ازم در بره . البته یکم درکش میکردم لابد خجالت میکشید . اما عجیب تر از اون کای بود که تو یه دنیای دیگه سیر میکرد .
کیونگسو وبک و لوهان پیداشون نبود ، سریع دست کای رو کشیدم و نشستیم تو کلاس ، کای هنوزم تو فکر خودش بود و فقط دنبال من تو کلاس خالی کشیده شد . داد زدم : تو چه مرگته امروز؟ شاید بتونی از اون چشم درشته و اون دیوث اعظم چیزی رو مخفی کنی ، ولی من … نه! زود بگو ببینم چه گندی زدی؟
کای تازه از فکر درومد : هیچی بابا ولم کن…
یکی محکم زدم تو سرش : همین الان میگی یا نه؟
کای دادی زد و سرشو مالوند : خیل خب میگم…
اخم کردم و اروم گفتم : قضیه ی مادر بزرگت … چرا دروغ گفتی؟
کای لباشو داد جلو و گفتم : حالا بنال ببینم چی شده؟
کای اروم زمزمه کرد : اوه سهون رو بوسیدم…
گفتم : خب بقیـ… چییییییییی؟؟؟
کای سریع جلو دهنم رو گرفت . دستشو دادم کنار و با وحشت گفتم : چه غلطی کردییییی؟؟؟؟ کاااای؟؟؟
_مرض.. تو حاله خودم نبودم…
پوزخندی زدم : عه تو حال خودت نبودی؟ میدونی ادم وقتی تو حال خودش نیست ، همیشه کارایی رو میکنه که میخواد .
کای غر زد : هرچی..
با کنجکاوی نگاش کردم : حالا اون مرتیکه چه کار کرد؟ کااای اون مگه زن نداره؟ خدااایااا تو یه گناهکاری…تووووبه کن…
کای دهنم رو گرفت : خفه شو… اون گیه!
چشمام گرد شد : کای حالت خوبه؟ چی میگی؟ منظورت چیه؟ … چی میگی؟
همه چیزو هول هولکی برام تعریف کرد . دهنم از شدت تعجب بسته نمیشد!
کای سرشو انداخته بود پایین : امروز صبحم هی سعی کردم وانمود کنم چیزی نشده ، اما اون اصن رنگش پریده بود “و زد زیر خنده و گفت ” و منم هی سعی میکردم واکنشی نشون ندم .. اما چان … وااای…چه غلطی بود کردم ؟ یه دیقه حال کردم و حالا تا اخر عمرم پشیمونم…
_کای؟
نگام کرد : هان؟

اخم کردم : تو حال کردی؟ تو اون رو بوسیدی و حال کردی؟
کای داد زد : یااا کی گفته؟ بابا دارم میگم تو حال خودم نبودم … چه غلطی کردمااا…
_پس دیوثه اعظم چشم درشت چی؟
کای محکم تکونم داد : کثااافط میگم دست خودم نبود ، مگه میخوام کیونگ رو ول کنم؟؟؟؟ اههـ…
اما حاظر نبودم قانع شم و گفتم : خائن…
_خفه شو..
و بی توجه به کای مشغول غر زدن و فک کردن با خودم شدم .. باورم نمیشد اوه سهون این کارو کرده … وااای چه سوژه ای …


کلاس مشترکی که با بکهیون و دی او داشتم ، داشت شروع میشد. اروم زدم تو بازو دی او : هیی..
کیونگسو بی توجه ، همونجور که چشماش بسته بود جواب داد : هاا؟
_این بکهیون امروز شیش میزنه …
دی او چشاشو باز کرد : هاا؟؟!!
به بکهیون با سر اشاره کردم که کنار دی او رو صندلی ولو شده یود و لبشو گاز میگرفت . دی او خنده ش گرفت : نکنه پسره کارشو کرده…؟
_یااا … اگه اینجوری بود بکهیون صد در صد حالش بهم خورده بود صد دفعه ای و پسره هم میفهمید یه چی لنگ میزنه . اما ندیدی صبح چه باااا عشق دستشو گرفته بود؟
کیونگسو خنده ش بند نمیومد ، از یقه ی بک گرفت و بلندش کرد : هی ، لوهان میگه چته؟
زدم تو بازوش : یااا فقط لوهان میگه؟
دی او فقط خندید و بک یقه ش رو از دست دی او ازاد کرد و با جدیت برگشت طرفمون : امشب…
دی او ادامه داد : امشب؟؟
بک : بریم کلابمون…
دی او : هووو… چرا؟ دوس پسرت حال نمیده؟
اما چهره ی جدیه بکهیون نشون میداد اصلن حوصله ی شوخی های بی مزه ی دی او رو نداره !
بهش نگاه کردم و گفتم : چرا ؟ چیشده؟
بکهیون ودوباره سرشو انداخت رو میز : فقط بریییم …

دی او دوباره رو صندلش جاشو تنظیم کرد و چشماشو بست : با کمال میل … فقط…
بکهیون : ها؟
دی او : چانیول رو هم ببریم… و زد زیر خنده و بکهیون با حرص مشتی بهش زد . منم خنده م گرفته بود اما بک فقط فحش میداد . معلوم نبود چش شده . اما انگار خیلی جدی بود تو این مورد .


کلاسای اون روز رو به بدبختی تموم کردم ، کل حواسم به اتفاق های دیشب بود … لعنتی ، چرا امروز صبح اینجوری رفتار کرده بود ؟ من تازه … دلم خوش شده بود … اما .. اهههـ…
کلافه موهامو بهم ریختم . یهو در اتاقم زده شد و رو صندلیم مرتب نشستم و تو موهامم دست کشیدم : بیا تو .
نگاهمو انداختم رو میز و دره اتاق باز شد و سرمو بلند کردم . دهنم نصفه باز موند ! کای…
کای : استاد اومدم موضوع ارائه کارم رو برام مشخص کنید …
استرس وحشتناکی گرفتم اما کای انگار خیلی ریلکس بود ! اروم چندتا برگه از کشوم کشیدم بیرون ، دنبال اسمش گشتم و بعد پیدا کردن برگه ش ، برگه ی چانیول رو هم دراوردم و جفتشو اومدم سمتش بگیرم که پشیمون شدم ، انداختم رو میز و گفتم : بردار.
کای نزدیک شد و اروم برگه ها رو برداشت و سمت در رفت . هرچه قدر با خودم کلنجار رفتم موفق نشدم و صداش کردم : کای…
سریع وایستاد : بله …استـ..
و قبل اینکه بگه استاد داد زدم : سهووون!
هیچی نگفت و سرشو انداخت پایین . از جام بلند شدم و سمتش رفتم ، کای چسبید به در و گفتم :نمیخوای چیزی بگی واقعا؟
در حالی که عصبی پلک میزد نگام کرد : چی… چی بگم؟
کلافه نگاهمو چرخوندم تو اتاق و دستمو محکم زدم کنارش و چونه ش رو گرفتم : هی به من نگاه کن ، نمیخوای هیچی بگی؟ چرااا ؟ چرا نمیخوای ؟
کای داد زد : چوون اشتباه کردم .
دنبالش منم داد زدم : اما من پشیمون نیستمممم.
_منننم!
جفتمون ساکت بهم نگاه میکردیم . سعی کردم جلو خنده م رو بگیرم و گفتم : پس مشکلت چیه؟
کای اخم کرد : دوست پسرت و زنت .

خنده م گرفت : چی؟؟ دوست وپسر و زنم؟ مشکلت با اونا چیه؟
کای : حالا با زنت چندان مشکلی ندارم ، اما دوست پسرت نههه.
پوفی کردم ، اینو چکار کنم دیگه؟ … : کای؟
بی توجه به من گفت . : با دوست پسرت بهم بزن.
با تعجب نگاش کردم : چیییی؟؟
و دوباره گفت : با دوست پسرت بهم بزن ، ازش خوشم نمیاد-_-


حالا که میدیدم اوه سهون مپشیمون نیست از کاری که کردیم ، واقعا هیجان زده بودم ، پس اگه قصدش اون بود ، چرا باید هم با من باشه و هم با اون دوست پسره نچسب و خرش؟؟؟ -_-
اوه سهون با یکم مکث گفت : کای؟
گفتم : با دوست پسرت بهم بزن .
اوه سهون کپ کرد : چیییی؟؟؟
نمیدونم چرا همچین چیزی از دهنم درومد اما پشیمون نشدم و گفتم : با دوست پسرت بهم بزن ، ازش خوشم نمیاد-_-
با اینکه یکم زود بود ، اما اصلن پشیمون نشدم که همچین چیزی گفتم . اما اوه سهون هنوزم ساکت بود و ادامه دادم : تو حق نداری هم با من باشی و هم با اون … به خصوص زنم داری.
اوه سهون پرید وسط حرفم : تو هم اون دوست پسره کوتاهتو داری .. چرا هم باید با من باشی و هم با اون ؟
_اومم.. خب .. من… چیز..
اوه سهون : چیییز؟ توهم با اون بهم میرنی … ینی باید بهم بزنی..
_اه خیله خب …
اوه سهون خندید : تا فردا؟
اخم کردم : یااا .. مگه تو تا فردا با اون پسره بهم میزنی؟
اوه سهون : جینهوان.
_هااان؟!
اوه سهون : اسمش جین هوانه ..
اخم کردم : به نظرت خیلی مهمه واسم که بدونم اسم شریفشون چیه؟
دوباره خندید و دستشو گذاشت رو چونه م : حسود …
دستشو پس زدم : نمیخوام …
_چیو؟
راست میگفت . چیو نمیخوام ؟ : اومم .. خب…چیزو.. نمیخوام دیگه …
اوه سهون خندید : خیل خب .
سرشو اورد جلو ، یهو هیجان زده شدم و مثه احمقا رومو برگردوندم . اوه سهون اخم کرد : چیه؟
_تا وقتی از اون جین مین چی چیه ، جدا نشدی حق نداری منو…
اوه سهون چسبید بهم و نیشخند زد : تورو ؟
اب دهنم رو قورت دادم ، خدایا چه قد زود وا میدم !! گفتم : ببو…سی(؟)
اوه سهون خندید وموهامو بهم ریخت : باشه…
سرمو انداختم پایین و به پاهام خیره شدم ، اوه سهون هنوزم جلوم وایستاده بود و مبتونستم حس کنم بهم نگاه میکنه. هی نفس عمیق میکشیدم و گردنمو میچرخوندم . اوه سهون یهو گفت : نمیخوای … بری سر کلاست؟
سریع سرمو بلند کردم : آآآ… چرااا چرااا… رفتم رفتم.. دارم میرم..
و برگشتم برم که محکم خوردم به در . اوه سهون خندید و از شونه هام گرفت و برم گردوند عقب و درو باز کرد و اروم هولم داد بیرون : خدافظ …
پشت چشم نازک کردم و رومو گرفتم ازش و با دهن کجی گفتم “خدااافظ”… پسره ی پرو همه چیو باهم میخواد ! و با غرغر سمت اخرین کلاس اون روزم رفتم . بدجور هیجانزده بودم . خیلی یهویی همه چیز اتفاق افتاده بود ! باورم نمیشد اینو به اوه سهون…نه نه ازین به بعد باید بهش بگم سهوناا… یا سهونیی… یا …شایدم عزیزم… اهههـ چی میگم؟!
با خنده کوله م رو روپشتم جا به جا کردم ، خبری از چان اون دوس پسره اویزونش نبوود!


از ته راهرو چشمم به چانیول افتاد ، با سرعت و کششی سمتش دویدم که خودمم تعجب کردم ! پریدم بغلش و محکم کمرشو گرفتم “دیوونه شدم؟” اما وقتی چانیولم دستاشو دورم انداخت بی توجه به اون شخصی که تو مغزم رژه میرفت که این کارو نکن …این کارو نکن .. محکم چشمامو بستم و لبخند زدم.
چانیول سرمو بوسید و از خودش جدام کرد : بکهیون؟؟
با غرغر دستامو از دورش باز کردم و نگاش کردم ، با چشم و ابرو اشاره میکرد اینجا نه… نه … نههه! چون بلند شده بودم رو انگشتام تا ببوسمش ، اما هی عقب تر میرفت!با حرص دستشو گرفتم و دنبال خودم کشوندمش بین راهروها چانیول هم بدون حرفی میومد !
آخر یکی از راهرو ها وایستادم و تا اومدم در کلاس رو باز کنم ، با شنیدن صدایی دستم خشک شد رو در .

چانیول هم که انگار شنیده بود خندید و گفت : باز کن…
اخم کردم : نمیخواد…
چانیول چشماشو ریز کرد : و اونوقت …چرا؟؟
_تو خوشت میاد وقتی وسط کاری یهو یکی درو باز کنه؟
خندید : نه خدایی… ولی جوری میگی که انگار تجربه داشتی؟
_تجربه که نداشتم… ولی میخوام ، داشته باشم…
چانیول خم شد طرفم و صورتشو نزدیکم کرد : تجربه میخوای؟
_اوهوم… واروم سرمو تکون دادم. اون لحظه اصن نمیفهمیدم چی میگم و چکار میکنم ، اون پسر وقتی اینقد نزدیکم میشد ، به طرز غیرقابل باوری دیوونه م میکرد !! قبل اینکه خودش جلو بیاد ، سریع دستامو دور گردنش حلقع کردم و شروع به بوسیدنش کردم. نمیتونستم باور کنم ، اما اون حس حال بهم زن قبل رو موقع بوسیدنش نداشتم… حال بهم زن؟؟ نه … من الان… حتی لذتم میبردم… اینقدری که دلم میخواست همه ش ببوسمش … عقلمو از دست دادم… و محکم تر لباشو بین لبای خودم فشار دادم .
اصلن متوجه نبودم که ته یه راهرو وایستادیم و اونجوری هم رو میبوسیم ، من اون موقع فقط میخواستم ببوسمش و مهمم نبود که کجاییم…
چانیول اروم دستشو رو پشت گردنم حرکت داد ، خودمو بهش چسبوندم و حلقه ی دستامو دور گردنش سفت کردم ، از هر لحظه ی بوسش لذت میبردم ، جوری که زبونش تو دهنم میچرخید ، دلم رو بدجور به شور وهیجان مینداخت !
با صدای زنگ گوشیم ، چانیول سرشو برد عقب و نگاهی بهم کرد ، سریع لبشو بوسیدم و تو همون حالت دست بردم سمت جیبم و گوشیمو دراوردم و بعد ازش جدا شدم.
با دیدن اسمش، اخمی کردم ، سعی کردم چانیول متوجه عصبی شدنم نشه ، گوشی رو بی تفاوت جواب دادم : بله؟
_من فرودگاهم بکـ…
چیزی نگفتم و ادامه داد : دارم میرم…
_فک میکنی برام مهمه؟
صداشو پایین برد : میخواستم ازت خدافظی… کنم.
_خب ، کردی؛ قطع میکنم.
+ بک؟
_هان؟
+ اخر این ماه عروسیمه…

پاهام شل شد … اما سعی کردم خودمو نگه دارم ، چانیول نباید چیزی میفهمید ، هیچ وقت!
آروم گفتم : مبارکه…
_منو ببخش…
+ نیازی نیست.
_ خواهش میکنم بک ، اونجوری تا اخر عمر عذاب میکشم.
نگاهی به چان کردم که با چهره ی پرسشی بهم خیره شده بود. بلند ، جوری که گا این بشنوه گفتم : عزیزم الان میام…
و سمت دسشویی های ته راهرو رفتم و درو قفل کردم و با صدای عصبانی گفتم : یه آدم هر/زه ، تا اخر عمرش حقش اینه که عذاب بکشه…
لرزش صداشو حس میکردم : بک…
_لطفا دیگه اسم منو با دهن کثیفت نیار… نمیخوام یه هر/زه هی اسممو صدا کنه… دیگه هیچوقت بهم زنگ نزن ، کاری نکن که با شنیدن صدات ، هر دفعه بهم یاداوری بشه که چه قد احمق بودم که عاشق یه هر/زه شده بودم …
صدای هق هقش میومد ، با یکم مکث گفت : دوسم داری مگه نه؟
داد زدم : خفههه شووو… نههه … نهههه … خفههه شوو…
_داری؟
+ خفه شو گا این … دوست دارم … عاشقتم… اما همه چی تموم شده … میفهمی؟ برو سر زندگیه خودت و من رو هم تو بدبختیم ول کن … بذار به درد خودم بمیرم … روانیم کردی … من عاشقتم … راضی شدی؟؟ حالا دیگه بذار بمیرم و بهم زنگ نزن… میفهمی؟ بذار بمیییرم…
_بکهیون… دوست دارم… دوست دارم… ببخشید…
فقط زمزمه میکردم : خفه شو… خفه شو… اسممو نیار… خفه شو…
و گوشی رو روش قطع کردم . رو دسشویی نشستم و سرمو به دیوار تکیه دادم و بی اراده اشکام ریخت … لعنت بهت… لعنت به خود هر/زه ت و عشقه کثیفت… لعنت… و بلند بلند گریه کردم…
نفهمیدم تا کی ، اما زمان زیادی بود که داشتم گریه میکردم و عجیب بود که چان حتی نیومده بود دنبالم … از جام بلند شدم و دستمو به دیوار گرفتم. به خاطر گریه ی زیاد و اینکه یهو بلند شده بودم چشمام سیاهی رفت . سرمم به شدت درد میکرد .
از دسشویی رفتم بیرون و صورتم رو یه اب زدم ، چندبار چشمامو باز و بسته کردم و نفس عمیقی کشیدم. چرا چان نیومده بود سراغم؟؟…




About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





104
نظر بگذارید

avatar
99 نظرات
5 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
95 نظرات نویسندگان
e)(o...Lghazalnahalbhr.iammaryeol نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
e)(o...L
مهمان
e)(o...L

شنیده….شنیده…چان چان چانی شنیده…. :negative:

ghazal
مهمان
ghazal

من مطمئنم چان شنید :zardak2 (10): البته یکم به بکیون بی محلی کنه بکیون ادم شه فکر اون گااین :zardak (22): از سرش بیوفته
ممنون عالی بود :zardak (67):

nahal
مهمان
nahal

فکر‌‌کنم چان حرفاشو شنید

bhr.iam
مهمان
bhr.iam

vay jun sekai dorost shod marekeas…eyval dame baekhyun garm…chan labod vaghti baeki migoft asheghetamo duset drm shenideo nrht shode nemidunm baeki chejuri mikhad tojihesh kne…kaie hasud juuuuun…mc mareke bud

maryeol
مهمان
maryeol

واااااای سکایش عالی بود :zardak (6): :zardak (6): :zardak (6): :zardak (6): :zardak2 (11):
بک داره از چان خوشش میاد :zardak (6): 😥
نکنه چان وقتی ک بکهیون داشت با گااین حرف میزد همه چی رو شنید؟ :128181: :128181: :zardak (1):