32 👁 بازدید

DOLLY EP52

خببببببببببببببببببببب میبینم که نظرات به 425 رسیده خخخخخخ

واقعا ازتون ممنونم که داستانو دوست دارین نمیدونم چی بگم خیلی خوشحالم امیدوارم این قسمت هم نظراش زیاد شه ^^

از آجیایی که از داستان انتقاد کرده بودن هم ممنونم چون با همین انتقادهاس که من میتونم پیشرفت کنم ^^

فقط درمورد یه چیزی توضیح بدم

بچه ها داستان های طنز و کلا سریال ها و فیلم های طنز همیشه دقت کنید اولش خنده داره و بعدش وارد صحنه های احساسی میشه و از حالت طنز میاد بیرون اصلا اگه این بامزگی تو صحنه های احساسی بره ممکنه داستان رو خراب کنه و اون حسه عشق به شما منتقل نشه برای همینه که الان داستان به بامزگی قبل نیست ^^

بفرمایید بخونید

 

از نفس افتاده بودم…رو زمين نشستم و چشمامو رو هم فشار دادم…با دستام قلبمو ماليدم…چشمم خورد به دو تا پرستار كه داشتن با هم تند تند حرف ميزدن بلند شدم و رفتم پيششون…
-ببخشيد…
پرستار با تعجب نگام كرد:بفرماييد…
-من…من دنباله اتاقه آقاي اوه سهون ميگردم…
پرستار:ايشون تحت مراقبت هاي ويژه ان نميتونيد ايشون رو ببينيد…تازه كلي خبرنگار پشته دره اتاقشونن…
-فقط بگين كجاست شايد تونستم ببينمش
پرستار:طبقه ي ٨
ديگه منتظر نموندم بقيشو بگه دوييدم و با بدبختي و با اون حاله خرابم خودمو به طبقه ي ٨ رسوندم…
يه عده ي زيادي از مردم پشت يه اتاقه شيشه اي جمع شده بودن…
درد شديدي رو توي قلبم احساس كردم جوري كه بي اراده رو زمين افتادم…
صداي ميراندا رو ميشنيدم كه جيغ ميكشيد و اسمه سهون رو صدا ميزد…صداي همهمه ي مردم داشت حالمو بد ميكرد…
نميتونستم صبر كنم اومدم بلند شم كه دوباره افتادم اما ايندفعه يكي دستمو گرفت…برگشتم و چاني رو ديدم كه رنگش پريده بود و با بغض نگام ميكرد…
با دستم يقشو گرفتم:چانيول…سهون حالش چه طوره؟چرا اينهمه آدم جمع شدن اينجا؟؟هااان؟؟؟چرا همه گريه ميكنن؟حرف بزنننننننن
چاني:آروم باش لوهان…چيزي نشده…تو حالت خوب نيست بايد برگردي اتاقت…
-نه من خوبم…فقط بگو سهون چشه بگووووو ?
چاني:آقاي اوه فعلا…
-فعلا چيييي؟!؟
چاني:الان تو كماس…
زانوهام خم شد و دوباره افتادم رو زمين…لبام ميلرزيد…نميتونستم درست تمركز كنم…فقط تو اون لحظه…همه چيزو تقصيره خودم انداخته بودم…همه ي اين اتفاق ها تقصيره خودم بود ?
چاني كنارم نشست:لوهان…
دستمو رو صورتم گذاشتم:چاني…قلبم نميزنه…قلبم نميزنهههه ?
چاني دستشو دوره شونم انداخت و بغلم گرفت:آقاي اوه بيدار ميشه…مطمعن باش…از آمريكا دكتراي عالي دارن ميان كره…لوهاان حالت خوبه؟؟؟
ضعف كرده بودم…چشمام جايي رو نميديد…
زمزمه كرد:چا…چاني…
چاني:حالت خوبهههه،؟؟
-بيدار…بيدار ميشه مگه نه؟
چاني:عاره معلومه كه بيدار ميشه…
-ميخوام ببينمش…
چاني:الان نميشه لوهان…
-مي..ميخوام براي…آخرين بار…نگاش كنم…
چاني آه كشيد:باشه باشه ?
يكم اونجا مونديم…اشكام بند نميومد…ياد تك تك خاطراتمون و حرفامون ميفتادم…ياد دروغ هايي كه بهش گفتم…ياد التماساش براي يه بار بوسيدنه بدنم…ياد خونه ي كوچولومون كه خودم رنگش كرده بودم…ياد دوستت دارماش…..قلبم ميسوخت…درد ميكرد….
حتي يه ثانيه هم اشكام بند نميومد…
انقدر اونجا مونديم تا همه رفتن…چاني سريع رفت و از دكتر ٥ دقيقه وقت گرفت تا منم بتونم ببينمش…
چاني دستمو گرفت و بلندم كرد:فقط ٥ دقيقه لوهان…
سرمو تكون دادم:باشه..باشه
آهسته قدم برميداشتم…هر چقدر به اون شيشه نزديك ميشدم قلبم تند تر ميزد…مثله هميشه…مثله هميشه كه وقتي بهش نزديك ميشدم…قلبم از شدته هيجان تند ميزد…
دستامو رو شيشه گذاشتم و نگاش كردم….
انقدر آروم خوابيده بود كه اولش فكر كردم حالش خوبه..خوابه ?
چاني دستاشو رو شونه هام گذاشت
-چاني…سهون بيدار ميشه مگه نه؟
چاني نفس عميق كشيد و شونه هامو فشار داد…
دستمو رو قلبم گذاشتم و لباسمو چنگ زدم…
-سهووون…خاك تو سرتتتت…بيدار شو….بيدار شو ديوسم ? بيدار شو عشقم…عروسكت اومده پيشت…عروسكه دروغگوت عروسكه نامردت…سهون بيدار شو…چرا به جاي اينكه سره من اين بلا بياد …سره تو اومدههه?
سهون با دستگاه نفس ميكشيد…دستاش…پاهاش…هيچي تكون نميخورد…
از شدت گريه نفسم بند اومده بود…
-سهووون ? بيدار شو…من بايد اونجا باشم نه توووو…
چاني:عاروم باش لوهان…
مثله ديوونه ها دستمو رو شيشه ميكشيدم…انگار منتظره معجزه اي بودم…معجزه اي كه منو ببره به اون طرفه شيشه…
چاني دستمو كشيد:بسه لوهان كور شدي…دوست داري چشماتو از دست بدي؟؟؟
برگشتم سمتش و با گريه گفتم:چشمام به چه دردي ميخوره وقتي نميتونم سهون رو ببينمممممم ?
چاني:لوهان…همه چي تموم شده…آقاي اوه معلوم نيست بمونه يا بره…تو بايد به فكره خودت باشي…ميدوني اگه بفهمن تو اين مدت تو خودتو پسر جا زده بودي چيكارت ميكنن؟؟؟
-برام مهمممم نيستتتتتت…ميخوام بمونم پيششش
چاني:موندنه تو اينجا فاييده اي نداره لوهان…آقاي اوه نميفهمه كه تو اينجاييي
با داد و هوار و يه سيلي محكم از طرفه چاني بلاخره برگشتم اتاقم…
بكي از رو تختم بلند شد و وحشتزده به قيافه ي داغونم نگاه كرد…
چاني دره اتاقو بست و خودشو رو صندلي كناره تختم انداخت…
بكي دستمو گرفت تا زمين نخورم…
بكي:لوهاااان…لوهان چرا اينجوري شديييي؟؟؟?
با كمك بكي رو تخت دراز كشيدم….
پرستار يه سرم بهم زد…
-ولم كنننن ?
پرستار:دوس داري بميري؟؟؟
-عاره عارهههههه
پرستار:برو خونت بمير ما اينجا مسعوليت داريم
پرستار اينو گفت و رفت…
بكي دستشو رو صورتم گذاشت:چرا صورتت قرمزه لوهان؟كسي زده تو صورتت؟
چاني كراواتشو شل كرد…
-اين نره غوله شما زد تو صورتم
بكي:هااااا؟؟!!!!?
-همچينم زد سرم شكست ?
بكي به چاني اخم كرد:تو…تو
چاني:عزيزم…بزار توضيح بدم
بكي داد زد:نميخوام توضيح بديييييي…بيا جاي انگشتاتو رو صورتش ببيننننننن…تو عادمي؟؟؟تو…تو چه جوري از دلت اومد اينكارو بكنيييي؟؟؟
چاني:بكيييي…لوهان تو حاله خودش نبود ميفهمي؟؟اگه اينكارو نميكزدم بيچاره ميشد…
بكي با دستش صورتمو نوازش كرد:خيلي عوضيي چاني…
-چيزي نيست حالم خوبه…الان…الان حتي اگه منو بكشن هم…فقط به سهون فكر ميكنم
بكي رو تختم نشست:ببخشيد لوهان ?
دستامو رو صورتم گذاشتم:مهم نيست…هيچي برام مهم نيست…
چاني آه كشيد و از پنجره به بيرون نگاه كرد…
انقدر گريه كرده بودم كه چشمام جايي رو نميديد…با اون سرم خوابم برد…….

وقتي از خواب بيدار شدم ديگه تو بيمارستان نبودم…تو يه اتاقه كوچيك بودم…يكم به مخم فشار آوردم و فهميدم اينجا اتاقه دختر عممه…
صداي جيغ لومي رو شنيدم:مامااااااان بيدار شدددددددد…
مامانم و چاني دوييدن تو اتاقم…
مامانم چشماش قرمز شده بود معلوم بود خيلي گريه كرده…
زمزمه كردم:مامان….
مام:لوهااان ببين چيكار كردي با خودتتتتت….ببيننننننننن
چاني:حالش خوبه خانم فقط لطفا هوار نزنيد…يكم بزاريد آروم باشه…
مامان و لومي گريه كنان رفتن بيرون…
دسته چانيو گرفتم:چاني….
چاني:خوبي؟؟
-سهون…سهون خوبه؟
چاني:لوهان آقاي اوه رو ول كن…اون ديگه براي تو تموم شده اس ميفهمي؟؟الان بايد فقط به فكره خودت باشي…
-نه…نه نميتونم…نميتونم به فكره خودم باشم…من همش تو فكره اونم…
چاني:اگه بيدار شد من بهت ميگم لوهان…
-قول ميدي؟
چاني:قول ميدم…تو هم بايد قول بدي آقاي اوه رو فراموشش كني…باشه؟
سرمو آروم تكون دادم…اشكام بالشتو خيس ميكرد…
چاني:با همون خاطره هاي شيرينت…فراموشش كن…
دستامو رو صورتم گذاشتم و بلند گريه كردم….
چاني:اون قصر و تمامه خاطراتشو فراموش كن…
اون شب فقط گريه كردم…گريه گريه گريه….مگه ميشد فراموشش كنم…مگه ميشد همه چيزر كنار بزارم….

از ديد كاي…..

به قصري كه بكهيون آدرسشو داده بود رسيدم…بايد با چانيول حرف ميزدم و بهش ميفهمونم كه داره اشتباه فكر ميكنه…
وارد قصر شدم…عجيب بود كه هيچ محافظ يا خدمتكاري اون اطراف نبود :\
يكم دوره باغ قدم زدم…همه برق ها خاموش بود و هيچ صدايي نميومد…
رسيدم به يه در…در زدم…كسي جواب نداد…عجيب بود…يكم جلوتر رفتم و يه دره ديگه بينه گل و درخت ها ديدم…يه لحظه حسه آليس رو داشتم كه تو سرزمينه عجايب گم شده بود…
درو زدم…كسي جواب نداد…
اما در باز بود…درو آروم باز كردم…همه جا تاريك بود…با روشن كردنه برق صداي داد بلندي به گوشم رسيد….
چشمامو باز كردم و پسره كم سن و سالي رو ديدم كه رو تخت نشسته و پاهاشو دراز كرده….به صورتش دقت كردم…چشماش درشت بود…موهاي مشكي داشت و لباشم قلبي شكل بود…خيلي خوشگل بود…جوري كه دو دقيقه محو صورتش شدم…
پسر نگاهي بهم انداخت:تو…تو كي هستي؟
از نگاه كردن به صورتش دست كشيدم:عااا…ب.ببخشيد…من…من اشتباهي وارد اين اتاق شدم…
پسر چشماشو درشت تر كرد
-خب…خب من اينجا دنباله پارك چانيولم…
پسر:چاني؟داداشه من؟
-برادرته؟
پسر:عاره…باهاش چيكار دارين؟
-يه كاره كوچيك باهاش داشتم…
پسر صورتشو جمع كرد…انگار درد داشت…
-چيزي شذه؟حالت خوبه؟
پسر دستاشو رو پاهاش گذاشت و ناله كرد:چيزيم نيستتت…
سريع رفتم كناره تختش:ولي انگار حالت خوب نيست
پسر از درد به خودش ميپيچيد…نميدونستم چيكار كنم
دستمو رو پاش گذاشتم اما بدتر شد…
يكم آب دادم خورد…كمي آروم شد و دراز كشيد…
-حالت خوبههه؟?
پسر:من هيچوقت حالم خوب نيست…
-پاهاتو چرا تكون نميدي؟
پسر:پاهام تكون نميخوره…چند بار عمل كردم…اما بي فايده بود…
-خب ميتوني بياي اروپا عمل كني
پسر خنديد:پولي نداريم كه بخوام اونجا عمل كنم…برادرم دار و ندارشو به پاي من خرج كرد 🙁
به صورته خوشگلش زل زدم…قيافش آرامش دهنده بود…خواستم اسمشو بپرسم كه چانيول وحشتزده وارد اتاق شده…
پسر:چانييييي
چاني جوري نگام ميكرد انگار كه جن ديده…
چاني:تو اينجا چيكار ميكني؟؟به چه اجازه اي وارد اتاقه برادره من شديييييييي؟؟؟
-چرا از من بدت مياد؟من كاري به بكهيون ندارم…اينو ميفهمي؟بكهيون دوسته صميميه منه اما من هيچ احساسي بهش ندارم…فقط دوستانه دوسش دارم…لازم نيست درمورد من بدبين بشي…الانم اومدم تو رو پيدا كنم تا اينارو بهت بگم كه نميدونم چي شد سر از اينجا دراوردم…
چاني:برو بيرون لطفا…بايد لباس هاي برادرمو عوض كنم
-به نظرم اگه تو اروپا عمل بشه شايد درمان شه…
چاني حرفي نزد فقط موهاي برادرش رو نوازش ميكرد…
پسر به چاني لبخند شيريني زد:من حالم خوبه…
چاني:درد كه نداشتي؟
پسر:يكم داشتم…ولي زود خوب شدم…
چاني:عزيزم…خوب ميشي و از اين تخت لعنتي بلاخره مياي پايين
پسر:اميدوارم 🙂
-اهم…من ديگه ميرم…اميدوارم برادرتون زود خوب بشه…اومدم همينارو بگم…اينكه من با بكي كاري ندارم…
چاني حرفي نزد…از قصر اومدم بيرون…با يادآوري صورت اون پسر كه حتي نفهميدم اسمش چيه خنده رو لبام ميومد……..

از ديد چاني…

كيونگ
دي او:بله
-اون پسر چيكارت داشت كه نشسته بود كناره تختت
دي او:هيچي…دردم گرفت…خواست كمكم كنه
-تو نيازي به كمك نداري كيونگ بايد بتوني خودت قرصاتو پيدا كني خودت خودتو آروم كني…بايد بتوني ….من ممكنه خيلي وقتا كنارت نباشم…
دي او:پاهام كي قراره خوب شه؟اون پسره ميگفت كه تو اروپا عمل شم خوب ميشم…
-پاهاي تو چيزيش نيست كيونگ…پاهات فقط
دي او:اگه چيزيش نبود كه الان بايد راه ميرفتم چاني…
آه بلندي كشيدم:هر چي خودت بگي همون كارو ميكنم…پولامو جمع ميكنم تا ببرمت اروپا خوبه؟
دي او خنديد:باشه…باشه داداشيم 🙂
خسته و كوفته خودمو به اتاقم رسوندم و رو تخت افتادم…باورم نميشد…هيچوقت قصر رو انقدر سوت و كور نديده بودم…نميدونستم به كي فكر كنم…به لوهان كه حالش خيلي بد بود…به آقاي اوه كه معلوم نبود برميگرده يا نه…به بكهيون كه قراره فردا بره…
داشتم منفجر ميشدم…
گوشيمو برداشتم و شمارشو گرفتم…
بكي با صداي گرفته اي جواب داد:چاان
-سلام نفسم…خوبي؟صدات چرا گرفته؟گريه كردي؟
بكي:گريه كه آره…خيلي گريه كردم چان…?
-بميرم من برات…
بكي:چاان…فردا ساعته ٨ ميرم…خواستم بگم دلم خيلي برات تنگ ميشه…نميدونم بتونم دوريتو تحمل كنم يا نه…ميدونم سرت الان خيلي شلوغه آقاي اوه هم كه تو بيمارستانه…بهتره نياي فرودگاه…
-بكي…نميزارم بري…به مرگه خودم نميزارم بري
بكي:خيلي دوستت دارم چان…خيلي…با مادرم كلي حرف زدم…اون ميگه بايد برگرديم اروپا و هيچ راهي هم نيست تا كره بمونم 🙁
-بزار الان ميام اونجا
بكي:عزيزم خسته اي از صبح بخواب استراحت كن
-نميتونم…بايد بيام پيشت
بكي:مادرم عصباني ميشه چان
-فردا سره ساعت ميام فرودگاه…نميزارم بري…

ساعت ٨ فرودگاه…

از ديد بكي…

بلاخره رفتيم فرودگاه…همه ي كارامونو انجام داديم و رفتيم تا يكم بشينيم
جونگين به قيافم خيره شد:بكي…حالت خوبه؟
نه خيلي 🙁 فقط نميخوام مامانم چيزي بفهمه
مام:بك چيزي كه جا نزاشتي؟هووم؟
بغض گلومو گرفت….
مام:عسلم…جوابه مامانو نميدي؟
رومو ازش برگردوندم تا چشماي پرمو نبينه
مام:بكي…
رو يه صندلي نشستم و دستمو جلو دهنم گزاشتم
مام:بكهيوووون چي شدهههه؟؟عشقممم
نفس عميق كشيدم:حالم خوبه…حالم خوبه مامان…
مام:معلومه كه خوب نيستيييي…چته بكييي؟؟
-هيچي مامان…گفتي…گفتي چيزي جا نزاشتي…مامان من…يه چيزي جا گذاشتم ?
مادرم خنديد:ديوونه خب ميريم خونه پسره عزيزم برش ميداريم…اين كه گريه نداره
فقط اشك ميريختم…
مام:بك عزيزه دلم مگه چي جا گذاشتي؟؟هااان؟؟!ميريم مياريمش دارم نگران ميشم
دستمو رو قلبم گذاشتم:قلبمو ?
چشماي مادرم از شدت تعجب گرد شد:بكي…?
سرمو رو لبه ي صندلي گذاشتم و رو زمين نشستم و بلند گريه كردم…
مام:بكييييي…
با گريه گفتم:مامان…من بدونه چاني نميتونم…به خدا نميتونم…??? ايندفعه ميميرم مامان…من نميتونم ??
دستاشو رو شونم گذاشت…برگشتم و نگاش كردم:مامان
اشكامو پاك كرد:عزيزه دلم…تا حالا انقدر غمگين نديده بودمت…
اشكام رو صورتم ميريخت و باعث ميشد صورتم خيسه خيس بشه…
مام:بكي…پسره خوشگلم…ما…هم من…هم بابات…دوست داريم موفقيتتو ببينيم…دوست داريم آينده ي خوبي داشته باشي…با يه خانواده ي سالم…
-من…من مريضم مامان…من از دخترا متنفرم…
مام:اينجوري نگو عشقم…تو خيلي هم سالمي…تو پسر كوچولوي سالمه من و باباتي…پسر كوچولوي دوست داشتنيه ما…
وسط گريه لبخند تلخي زدم:مامان…دوستت دارم…بابارم همينطور…
اشكاشو پاك كرد:بكي…منم تو رو دوست دارم…من ديوانه وار دوستت دارم…براي همين…نميخوام ناراحت ببينمت…نميخوام گريه كني…نميخوام قلبتو جا بزاري…
محكم بغلش گرفتم و بلند گريه كردم…
مام:دلم برات تنگ ميشه عزيزم…با چانيول خوشحال باش…منم كارامو درست ميكنم و برميگرديم كره باشه؟باشه پسره قشنگم؟
فقط اشك ميريختم…
مام:گريه نكن بكي…من ميخوام شاد باشي…ميخوام بخندي…اون لحظه كه ديدمت…داشتي ميبوسيديش…اونجا حدس زده بودم كه با من نمياي
موهاي مادرمو نوازش كردم:ممنون مامان…ممنون كه هميشه دركم كردي…هميشه پشتم بودي…هميشه و هميشه….???
مام:نگران نباش…فقط مراقب خودت باش…باشه؟زود برميگرديم پيشت…

باورم نميشد…باورم نميشد كه نرفتم اروپا…دستامو رو شيشه گذاشته بودم و اشك ميريختم…مادرم و كاي برام دست تكون ميدادن…باهاشون خداحافظي كردم و به زور لبخند زدم…..
يه لحظه حسه تنهايي بهم دست داد…
رفتم رو يه صندلي نشستم…انقدر هيجان بهم وارد شده بود كه نميتونستم درست وايسم…
گوشيمو از جيبم دراوردم…چاني داشت بهم زنگ ميزد…لبخند زدم و جواب دادم…
چاني نفس نفس ميزد:الووو بكيييي
-چااان
چاني:كجايي؟!!! كجايييييي؟!!!!
بغض كردم:دير كردي چان…ساعت نهه
چاني:دير…دير شده؟نه…دير نشده…كجايي عشقم؟كجايي؟ميخوام بيام پيشت…نميزارم بري…
دستمو جلو دهنم گرفتم و خنديدم…
چاني:بكي…نگو كه تنهام گذاشتي…
-من تو هواپيمام چاني…
سرمو چرخوندم و ديدمش…
با يه باروني بلنده مشكي دستاشو رو شيشه گذاشته بود و با دقت به پشته شيشه نگاه ميكرد…( من دارم فرودگاه امام رو تصور ميكنم هخخخخخخخ )
دسته گله قشنگي كناره پاش رو زمين افتاده بود…
گوشيمو قطع كردم و خنديدم:ديوونه…:)
چاني تقريبا از هزار نفر سوال كرد كه هواپيما پرواز كرده يا نه…با ديدنه چهره ي رنگ پريده اش باورم ميشد كه واقعا دنبالمه 🙂 از ته قلبش دوستم داره…
چاني نا اميدانه رو يه صندلي نشست و خم شد و از تكون خوردناش معلوم بود داره گريه ميكنه….
رفتم و پشتش نشستم….
عشقم من اينجام…پشته سرت 🙂 پشته سرت نشستم…
ديگه نميتونستم اينجوري ببينمش…
بلند شدم و رفتم و دسته گل رو برداشتم و بو كردمش…
-واوو عاليه 🙂
رفتم سمت چاني كه صورتشو بينه دستاش پوشونده بود..
كنارش نشستم و دستمو پشتش كشيدم:چااان…?
چاني خيلي ناگهاني سرشو بلند كرد و با چشماي متعجب بهم زل زد?
گل رو به سينم فشار دادم و لبخند زدم
قيافه ي چاني جوري بود انگار ميخواست حرف بزنه اما نميتونست…
دستمو رو گلبرگ ها كشيدم و خنديدم:شكه شدي چان؟من نرفتم…? نرفتم چون نتونستم…نميتونم بدونه تو زندگي كنم…
چاني چشماشو ماليد
بلند خنديدم:اگه نميخواي خب ميرم…
از جام بلند شدم…
چاني هم از جاش بلند شد:باورم نميشه…هه…باورم نميشه…
دستامو دور كمرش حلقه كردم و سرمو رو سينه اش گذاشتم…
چاني محكم بغلم گرفت…با اينكه دردم ميگرفت اما خواستم هر چقدر دوست داره محكم تر بغلم كنه و از بغل كردم سير بشه ?
چاني جلوي اينهمه آدم دستشو زير پاهام گذاشت و بلندم كرد…
-يااااااا….
سرمو از خجالت تو گردنش پنهان كردم….
منو بزار پايينننن چااان ?
چاني:كسي جرات داره بهت چيزي بگه؟كسي ميتونه بهمون بگه چرا اينكارو كرديد؟هووم؟؟
خنديدم و گونشو بوسيدم:دوستت دارم ❤️
چاني با سرعت همونجور كه من تو بغلش بودم دوييد و از فرودگاه خارج شد………❤️❤️❤️
انقدر هيجان داشت كه وقتي منو تو ماشين نشوند سرم محكم به لبه ي ماشين خورد…
-عاخ كلمممم
چاني سرمو بوسيد:معذرت ميخوام عزيزم…
خنديدم:عيبي نداره 🙂
چاني كنارم تو ماشين نشست…از هيجان دستاش يخ زده بود…
دستاشو تو دستم گرفتم:چااان?
چاني لبخند كج و كوله اي زد
-آروم باش…آروم باش عزيزم…
چاني:چي شد كه موندي…اين براي من معجزه اس بك
-خب…همه ميدونن نميتونم بدونه تو زندگي كنم…به خصوص كه مامانم بوسيدنمونو ديده بود…بهم اجازه داد بمونم…ولي گفت ميره كاراشو جور كنه و برگرده…
چاني نفس عميق كشيد:واي…
خودمو بهش چسبوندم و دستمو رو بازوش گذاشتم:حالا ميتونيم با هم باشيم چان…شب و روز با هم خوش بگزرونيم…همديگه رو ببوسيم…راحته راحت 🙂
چاني موهامو دو سه بار بوسيد:قربونت برم من…
فقط لطفا منو تنها نزار…
چاني خنديد:مگه ميشه؟جوجوي من
خنديدم:خيلي خوشحالم خيلي ?

از ديد لوهان…

كناره پنجره نشسته بودم و زانوهامو بغل كرده بودم…روزاي سختي برام بود…حتي نميدونستم سهون چه بلايي سرش اومده…
چاني و بكي هر از گاهي بهم سر ميزدن…اما هيچكدومشون از سهون حرفي نميزدن…شايد ميخواستن من فراموشش كنم…شايدم سهون چيزيش شده بود…
تنها بودم كه مامانم وارد اتاق شد…
نشست كنارم رو زمين و آه كشيد
لبخند زدم:مامان…چيه چرا آه ميكشي؟
مام:قيافه ي تو رو ميبينم ميخوام بميرم راحت شم
-اينجوري نگوووو…قيافم مگه چشه؟مثله هميشه خوشگلم ديگه 😐
مام:خوشگل كه هستي ولي غم تو اون صورته ماهت هست مادر
-هوووف…نه مامان من هيچيم نيس…
مام:فك كردي يه مادر نميفهمه تو قلبه بچش چي ميكزره؟
-خخخخخ خب تو قلبه من چي ميگزره؟?
مام:لوهان…
-جون مامان
مام:چرا همش ميشيني كناره اين پنجره ي بي صاحاب مونده بيرونو نگاه ميكني؟
-همينجوري ?
مام:قبلا از اينكارا نميكرديييي
-خو الان ميكنم پرابلم؟؟
مام:خارجي مارجي برا من حرف نزناااا
خنديدم:مامان نگرانه من نباش 🙂 من حالم خوبه
مام:از اون پسره چه خبر؟شوهره سابقت
-ماماااان -___- هوووف اون…نميدونم…:(
مام:كي ثبت نامت كنم مدرسه؟
كلمو كردم تو بالشت
مام:پس چييي؟؟قراره وره دله من بموني؟؟؟
-ماماااان من الان حسه درس خوندن دارم به نظرت؟؟تازشم خرج و مخارجمونو چيكار قراره بكنيم؟من بايد برم كار كنم…درس كيلو چنده؟
مام:لوهان پاشو جمع و جور كن خودتو پاشو برو فكره زندگيت باش.

..
مامانم رفت و درو بست…دوباره تنها شدم 🙁 قلبم تند تند ميزد…
گوشي رو برداشتم و به چاني زنگ زدم
چاني:الو
-الو چاني سلام
چاني:لوهان…من از آقاي اوه خبر نداررم
-دروغ ميگييييييي…خب اگه مرده بهم بگوووو از چي ميترسي؟؟؟من ديگه پامو تو اون قصر نميزارم…به خدا نميزارم مگه اسكلمم؟؟؟ فقط يه كلمه بگو حالش چه طوره؟تا نگي نميتونم آروم بشم و اين زندگيه كوفتي رو تحمل كنم ?
چاني:لوهان…آقاي اوه…حالش بهتره…نگران نباش…
اشكامو پاك كردم:دروغ ميگي
چاني:نگران نباش لوهان…نگران نباش…
-خبره خوبي دادي…كاش ميشد ببينمش…
چاني:نه لوهان…اگه ببينيش…بدتر ميشي…پس فراموشش كن…
گوشي رو قطع كردم و آه بلندي كشيدم 🙁

١ سال بعد……………

 

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





316
نظر بگذارید

avatar
296 نظرات
20 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
266 نظرات نویسندگان
ثریاparyHemi_ZMahsaniloofar نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
ثریا
مهمان
ثریا

چرا برای من 51 ش باز نمیشه؟ 🙁

pary
مهمان
pary

ببخشید
قسمت 51 چرا کار نمیکنه
اصلا باز نمیشه

Hemi_Z
مهمان
Hemi_Z

اقا چرا اين قسمت٥١كار نميكنه

Mahsa
مهمان
Mahsa

Chera 51 vase man baz nemishehichi nemiyad asan

niloofar
مهمان
niloofar

عرررر یک سال گذشت