34 👁 بازدید

DOLLY EP49

سلاام اینم قسمت 49 ^^

تکرار میکنم لطفا به این موضوع خوب توجه کنید بچه ها دامینه سایت تا 8 فیلتره و خریدنه دامنه فقط پول هدر دادنه پس اگر سایت فیلتر شد به 10 مراجعه کنید یعنی ادرس یعدی سایت میشه

ohsehunfans.pw

داشتم تو باغ قدم ميزدم و فكر ميكردم كه يكي صدام زد…
برگشتم و ديدم ننه بزرگ دست به كمر وايساده منو نگاه ميكنه…
رفتم پيشش:سلام
ننه:درده بي درموووون…
-باز چي شده؟
ننه:آشپزمون امروز مريضه زود تند سريع بيا برو ناهار درست كن
-مننننن؟؟؟!!!
ننه:نه پ من
-ولي…ولي من هيچي بلد نيستم :((
ننه:بلههه بلهههه دختري كه ننه بابا نداشته باشه همين ميشهه
-به خانواده ام فحش نديدن لطفا
ننه:برو آشپزخونه زوووووووود…سهون نوه ي عزيزم نبايد گرسنه بمونه…
با ناراحتي رفتم اتاقم و لباسامو عوض كردم 🙁 يه بليز پوشيذم با يه دامنه نسبتا كوتاه…چون واقعا هيچ شلواري برام نبود كه بپوشم 🙁
رفتم آشپزخونه و كريسو ديدم
كريس:به به عروس خانم اينجا چيكار ميكني؟
-فضولي عيز نات ماي استايل عاقاي كريسسس
كريس:ندزد تيكه كلامه مردمو
خنديدم
كريس:اي جاان خوشگل خانم
-عوضي من شوهر دارم
كريس:خب نگفتي اينجا چه ميكني؟
-اومدم غذا درست كنم كمكم ميكني؟هَن؟
كريس:چي ميخواي درست كني؟
-نميدونم 🙁
كريس:خب به نظرم غذاهايي كه آقاي اوه دوست داره درست كن…
-خب من نميدونم آقاي اوه چي زهرمار ميكنه كه
كريس:اون عاشقه سوپه مرغه و پاستا رو بينه غذاها دوست داره…
-خب همينو اوكي كن…
كريس:قرار بود تو درست كنيا
-تيري خيدااا ???
كريس:آشپز مريضه ولي خب منم يه چيزايي بلدم
خلاصه كه با كريس يه پاستا و يه سوپ مرغ خوشمزه براي ٤ نفر درست كرديم…
باورم نميشد…ميخواستم جيغ بزنم ???
روي سوپ سهون با سبزيحات يه قلب درست كردم ?
-وااااي عالي شدددد…
از كريس تشكرات لازمو كردم و رفتم بالا و ديدم ننه بزرگ و سهون سر ميز نشستن …
-اومدي سهون؟
ننه :اول بگو سلام خسته نباشي بعد چرت و پرت بگو
سهون:مامااان…خواهش ميكنم
-عااا…خب…سلام…خسته نباشي ?
سهون بلند شد و رو به روم وايساد و به چشمام زل زد…
لبخند زدم:چيزي شده؟
سهون:شنيدم تو غذا درست كردي…
-خب…خب عاره…?
سهون:فدات شم من…عروسكم…
-برو بشين مامان بزرگت بد نگاه ميكنه
سهون نشست سره ميز كريس بعد از ٥ مين غذاهاشونو جلوشون گذاشت و منم نشستم كناره سهون…
ميراندا هم با پوزخند نشست كناره ننه بزرگ…عجيب بود كه دير كرده بود
سهون:واي خداي من…نگا چيكار كرده اين زنه من ?
ميراندا:هه حالا بخور ببين چيه اول بعد تعريف كن…
با اين حرفش دلشوره عجيبي تو دلم افتاد ?
سهون قاشق رو تو سوپ فرو كرد…هر لحظه استرسم بيشتر ميشد…
سهون قاشق رو تو دهنش گذاشت و چشماش از تعجب گرد شد…
غذا رو تو دهنش نگه داشته بود و انگار كه حالت تهوع داشت…
-س.سهون…سهون…? بدمزه اس؟عاره؟
سهون غذا رو به زور قورت داد و سرفه كرد…
ميراندا پوزخند زد و يكم از غذا خورد و جيغ زد:واااااي جيغغغغغ چقدر شورههههه هووووق
ننه بزرگ:اين چه غذاييههههههه دختره ي احمقققققققق
باورم نميشد…خودم تستش كرده بودم:من…من…به خدا من خودم ازش خوردم…چطور ممكنه شور باشه ? من خودم ازش خوردم…به خدا راست ميگم …
ميراندا:واقعا كهههه حالم از هر چي سوپ بود به هم خورد ايشششش…اسكل معلوم نيس خونه باباش چيكار ميكرده
ميراندا خنديد و رفت…
ننه بزرگم چند تا بهم گفت و رفت…
اشك تو چشمام جمع شد…نتونستم جلوشونو بگيرم…رو صورتم سرازير شدن…
سهون:لوهان…
شروع كردم به گريه كردن…سرمو رو ميز گذاشتم و بلند گريه كردم…
سهون:لوهان…چرا گريه ميكني؟به خاطره غذا؟عاره؟
سرمو بلند كردم:سهوون…به خدا من تستش كرده بودم…من خودم از اين غذا خورده بودم به خدا اينجوري نبود به مرگه خودم خوب بود ??
سهون:نگاش كن نگاش كن چه گريه اي ميكنه…:)
اصلا اين من نبودم…هق هق ميكردم…
سهون دستاشو رو صورتم گذاشت:لوهااان…منو ببين
به چشماش خيره شدم…
سهون:قربونه اون چشماي قشنگت برم من…عزيزه دلم…غذات شور بوده؟فداي سرت…اصلا مهم نيست كه داري گريه ميكني…
-نه…نه سهون…هق…به خدا خودم تستش كردم ? من خيلي براش زحمت كشيدم…خواستم…خواستم حداقل يه غلطي برات كرده باشم ?
سهون خنديد:گريه نكن عشقه من…عروسكم…من همينم دوست داشتم چون تو درستش كرده بودي…
-سهون…مطمعنم يكي تو غذاها نمك ريخته…مطمعنم
سهون:مهم نيست…الان با هم ميريم آشپزخونه …همونجا جلو چشمه خودم غذا درست كن باشه؟
-ب.باشه…?
سهون:گريه هم نكن…
با سهون رفتيم آشپزخونه…
سهون رو يه صندلي نشست:خب من منتظرم 🙂
اشكامو پاك كردم و بهش لبخند زدم:من لوس نيستم سهون…خوب منو ميشناسي گريه هم نميكنم…اما اين سري واقعا بهم فشار اومد…تا مرز ديوونگي رفتم?
سهون لباشو آويزون كرد:اي جان اي جان
-عوضيييي ميگم لوس نميكنم خودمو ??
سهون خنديد:آخه خودتو نميبيني كه صورت سفيد و خوشگلت وقتي گريونه از هميشه خوشگلتره 🙂
-سهون خيلي بيخيال و ديوسي :||
سهون:من غذاي شورتم دوست دارم عزيزم
-تو غلط كردي اگه دوست داشتي يه خورده ازش ميخوردي
سهون:خب درست كن م

نتظرم…صداي شكممو نميشنوي؟
دوباره از اول براش سوپ درست كردم ولي چون ايندفعه كريس پيشم نبود داغون تر از قبل شد اما نمكش زياد نبود…
سهون سوپ رو چشيد و سرشو تكون داد:چه خوشمزه اس
-دروغ نگو 😐
سهون:دروغ نميگم…
-با نون بخور سير شي ?
سهون:چشم 🙂
-سهون حالا از فردا ننه بزرگت و ميراندا تيكه بارونم ميكنن
سهون:لوهان خواهش ميكنم حتي اگه اونا هم بهت تيكه انداختن…فقط هيچي نگو…باشه؟
-اگه بتونم اوكي
با هم رفتيم تو اتاقمون…سهون درو قفل كرد و رو به روم وايساد…
يكم همديگه رو نگاه كرديم…انقدر دوسش داشتم كه نميتونستم برا بغل كردنش صبر كنم…
سهون دستاشو باز كرد و من تو آغوشه گرمش فرو رفتم…
سهون:عروسكه نازم…تو قشنگترين دختري هستي كه تا حالا ديدم…
چشمامو بستم:نه…من هيچي نيستم سهون…هيچي
سهون:اينجوري حرف نزن…مهم منم كه همه چيزتو دوست دارم…
-خسته اي…يكم دراز بكش…
سهون خنديد:كوه كندم؟
-بلاخره 🙁 درس خوندي
پاهامو رو پاهاش گذاشتم و خنديدم:ها ها ها ?
سهون:اين يعني چي اونوقت؟
-ميگن اگه زودتر بري رو پاهاي مردت وايسي مرده زن ذليل ميشه ?
سهون بلند خنديد:قبول نيست من نميدونستم
دستامو دوره گردنش انداختم:حالا من هر كار بگم بايد بكني ?
سهون نوك بينيمو بوسيد:فقط سخت نباشه 🙂
-سخت نيست ?
سهون:خب بگو 🙂
سرمو به سينه اش چسبوندم:ميخوام…ميخوام براي مادر و خواهرم…يه خونه ي خيلي ارزون بخرم…يعني نخرم…اجاره كنم…يه حاله كوچيك و يه اتاقم باشه عيبي نداره…
سرمو بلند كردم:كمكم ميكني؟
لبخند سهون محو شد
-عااا…فقط…يكم كمك لازم دارم…همشو خودم ميتونم بدم…فقط…يكم…
سهون سكوت كرده بود…احساس كردم كاره اشتباهي كردم
-سهون…نبايد ميگفتمش…ببخشيد…فراموشش كن
سهون:چرا الان داري اينارو ميگي؟
-اهم…خب…
سهون:مادر و خواهرت به خونه نياز داشتن و تو الان داري بهم ميگي؟
-نه سهون نميخوام كسي برامون دل بسوزونه:( خودم همه پولايي كه اينجا كار كردمو جمع كردم فقط يكم نياز دارم…
سهون:لوهان…من شوهرتم…با من بايد راحت باشي…
-نميتونم ?
سهون:چقدر لازم داري؟
لبخند زدم:كمكم ميكني؟
سهون:لازم نيست چيزي از خودت بدي…خودم يه خونه براشون ميخرم…
-عااا نه نه سهووون…نگفتم كه اينكارو برام بكني…
سهون لباشو رو لبام گذاشت…بوسه هاي يهوييش انقدر شيرين بود كه دلم ميخواست هزاربار اين صحنه ها برام تكرار شه…
سهون:لازم نيست چيزي بگي…تو فقط منو ببوس…من تشنه ي لباتم…پول كه مهم نيست…تمومه پولام ماله تو 🙂
بغلش كردم:تو خيلي مهربوني سهون…خيلي مهربوني…ديوسكم ?
سهون زمزمه كرد:دوستت دارم…
تو دلم:منم خيلي دوستت دارم…خيلي….
سهون:نميخواي بهم بگي؟
-چيو؟
سهون:اينكه دوسم داري
حرفي نزدم…دلم ميخواست دوستت دارمو فرياد بزنم…اما واقعا نميتونستم:(…..

صبح ساعته ٨ از خواب بيدار شدم…سهون رفته بود…لباس بوشيدم و رفتم بيرون…ديگه ميخواستم به چاني حالي كنم كه اگه يه بار ديگه اينجا س/ك/س كنه با من طرفه…مرتيكه دراز -___-
رفتم و جلوي اتاق در زدم
صداي خسته ي چاني اومد:بليي…نه بلههه
-منم 😐
چاني:لوهان تويي؟بيا تو
درو باز كردم و رفتم داخل…
جناب چاني رو تخت دراز كشيده بود و بكي هم لخت تو بغلش…
-فك كنم آدم وارد اتاق شد 😐
چاني بلند شد و انگشتشو رو بينيش گذاشت:ششش خوابه
-به دررررك 😐
بكي چشماشو آروم باز كرد و با صداي گرفته اي گفت:چااااان?
چاني:جونه دلم عزيزم…بخواب بخواب…هيچي نيست
بكي خودشو لوس كرد و تو خواب و بيداري گفت:چانييييي…بوسم كن…
ديگه داشتم بالا ميارردم از دسته اين دو نفر
چاني سره بكيو رو بالشت گذاشت و لباشو آروم بوسيد…
-بسه انقدر لي لي به لالايه اين بك گذاشتي مرده گنده
چاني:فداش شم من جوجوم
-ديشب خوش گذشت؟
چاني:خب…جات خالي بود يعني…خوش گذشت
اومدم بگم كه اينجا واس ماس -__-
چاني تعجب كرد:خب
-خب كه خب اينجا مكان درست كردي از فردا دنباله جاي ديگه اي باششش….
بكي كاملا هوشيار شد:لوهان چي شده؟
-هر شب هر شب هم مگه آدم ميبوقه عاخه؟خسته نشدين؟
بكي ريز خنديد:لوهان چاني هي منو به بهونه هاي مختلف ميكشونه اينجا و بعدش باهام ميخوابه…مرغم سيگار مبكشه …يه گوسفند داريم اوردوز ميرقصه و آخرين بهونه ات چي بود چان؟عاهان اينكه لوهان حامله اس يعني تو
-هَن؟?
چاني:ع.عزيزم اين فقط يه شوخي بود ?
-ديوس تو چي از من به اين ميگي؟بزنم نصفت كنم؟
بكي:مهم اينه كه من گولشو ميخورم:))
نكه تو هم نميخواي اصلا -__-
بكي سرخ شد:خب…خب ?
-خاك تو سرت حتما چاني برات تونل درست كرده
بكي چند بار پلك زد:هااا?
چاني:لوهان چرا چرت جلو بكي ميگي؟ششش…خجالت بكش
-والا اگه يه هيولايي مثله تو منو هر شب ميبوقيد تونل ساحته ميشد خخخخخ
بكي بازوي چاني رو گرفت:چاااان
چاني:دروغ ميگه عزيزه دلم تو چرا باور ميكني؟
بكي:بدبخت شدم نه؟
-عارههههه چه جورررم ?? حالا ديگه جلو دستشوييتو نميتوني بگيري ?
چاني:ك/س ميگه توجه نكن
بكي:چاااان ???
چاني:لعنت بهت لوهان لعنتتتت
خنديدم:بدروووود ^^

با خنده ي شيطاني از اونجا دور شدم و يكم دور باغ قدم زدم…
از دور ميراندا خانم رو ديدم كه با نگراني سمتم ميومد 😐
ميراندا با صورت رنگ پريده رو به روم اومد:لوهااان
تعجب كردم:هَن 😐
ميراندا:لوهان بدبخت شديم سه تا از كارت هاي سهون كه توش پره پول بود گم شدهههه ?
-چي؟؟؟؟?
ميراندا:الانم خيلي عصبانيه داره مياد خونه …ببينم تو كه اتاقو تميز كردي نديديشون؟
-من؟!اصلا نميدونم چه شكلي هستن :\
ميراندا:تو زنشي چطور ممكنه ندوني آخه:((
-خب من به كارتاي سهون چيكار دارم؟
ميراندا:الان برو بگرد تا نيومدههه
-ا.اوه باشههه
دوييدم تو اتاق و چند جا رو گشتم ولي اثري از كارت نبود 🙁
در باز شد و سهون وارد اتاق شد…
از جام بلند شدم:سلام سهون چي شده؟
سهون بهم اخم كرده بود…
-چيزي شده؟?
سهون دره اتاقو بست و سمتم اومد…
متعجب بهش زل زدم
سهون نفس عميقي كشيد:لوهان من بهت گفته بودم كه تو خونه خريدن براي مادر و خواهرت كمكت ميكنم…گفتم يا نگفتم؟
آب دهنمو قورت دادم:خ.خب عاره…چطور؟
سهون چشماشو ريز كرد:كيفتو بيار اينجا
-كيفمو؟?كدوم كيفم؟
سهون:يعني نميدوني كدوم كيفتو بايد بياري اينجا؟؟؟
-سهون چي داري ميگيييي؟؟؟كدوم كيف؟؟
سهون كمد رو باز كرد و كيف قرمزي كه توش بود رو دراورد و انداخت تو سينه ام…
با چشماي گرد نگاش ميكردم:س.سهوون ?
سهون:بازش كن…
-سهون چي داري ميگييي؟؟؟
سهون داد زد:گفتم بازش كننننننننن
كيفو باز كردم و در كماله تعجب دو تا كارت توش ديدم…
سهون:خجالت نميكشي!؟
كارت ها رو بيرون آوردم:اينا چيه؟
سهون خنديد:به نظرت چين؟
-سهون من اصلا همچين كارتايي تو زندگيم نديدم…من نميدونم چه طوري اينا اومدن تو كيفه من…ا.اصلا من اين كيفو برنميدارم كه بخوام اينارو توش بزارم ?
سهون:الان هر چقدر كه حرف بزني من باور نميكنم…لوهان تو از مننننننن…از شوهرتتتتتت دزدي كردي!؟ چي برات كم گذاشتم؟من حتي امروز صبح رفتم برا خانوادت خونه ديدم…گفتم لوهان اگه بگي بمير ميميرم…چرا كارتاي من بايد تو كيفه تو پيدا شهه؟؟
اشك تو چشمام جمع شد:سهون…به جونه مامانم…من دزد نيستم? من هر گوهي كه باشم بيشور بي ادب بي خانواده آشغال هر چي كه باشم دزدي نميكنم…?
سهون:لوهان…اصلا ازت انتظار نذاشتم…
رفتم جلوش وايسادم:من اينا رو ندزديدم سهون…حرفمو باور كن ? من اصلا يه بارم اين كيفو تو دستم نگرفتم چه برسه بخوام كارت بزارم توش اونم كارتي كه اصلا تو زندگيم نديدم…من پول خوردم به زور ديدم چه برسه به كارت ?
سهون رو تخت نشست و كارتا رو تو ديوار پرت كرد:نميتونم باور كنم…
دو زانو رو زمين نشستم:من دزد نيستم ???
سهون بلند شد و از اتاق بيرون رفت……
سرمو رو تخت گذاشتم و بلند شروع كردم به گريه كردن…كارتاي سهون واقعا تو كيفه من چيكار ميكرد…
اشكام يه سره رو صورتم ميريخت و بند هم نميومد…
ميراندا و ننه بزرگ هم از فرصت استفاده كردن و هر چي خواستن بهم گفتن 🙁
ساعت نزديكاي ٨ شب بود…زنگ زدم به مامانم…
مام:لوهان مادر…صدات چرا گرفته؟
-حالم بده مامان…ميخوام برگردم پيشتون…خيلي حالم بده ?
مام:لوهان چته عاخه پسره ي ورپريدههه…
با باز شدنه در مجبور شدم گوشي رو قطع كنم …
سهون بارونيشو دراورد و انداخت رو مبل و خودشم همونجا نشست…
بلند شدم رفتم و نشستم كنارش…
سهون تو فكر بود…اخم كرده بود شذيد…
-سهون…
جواب نداد
-باشه جوابمو نده…اما باور كن من دزد نيستم…من غلط بكنم به وسايله تو دست بزنم … باور كن من اصلا نميدونم كارتا چين…
سهون يكم از شراب رو سر كشيد
-سهون برو از چاني بپرس من چه جور آديم ?
سهون:فقط…فقط داشتم فكر ميكردم كه كجاي كارم اشتباه بود…
-آخه به كي قسم بخورم كه من نبودم…
سهون:نيازي نيست قسم بخوري…من واقعا جوره ديگه اي روت حساب ميكردم…اما الان احساس ميكنم دليلت براي قبول كردنه اين يه ماه دزدي از من بوده…
-چييي؟؟?
سهون:برا همين بوده عاره؟
-سهون چه جوري دلت مياد اينجوري حرف بزني؟تو كه مطمعن نيستي برا چي اينجوري ميگييي؟؟
سهون داد زد:وقتي اين دو تا كارت تو كيفه تو پيدا شدهههههههه انتظار داري چيكار كنممممممممم؟؟!
در محكم باز شد و ننه بزرگ وارد اتاق شد…
ننه:كجاست اين دزده كصافتتتتتتتت
وحشتزده عقب رفتم:من دزد نيستمممم…?
اما با سيلي جانانه از سمت ننه بزرگ خفه شدم…
ننه:تو يه هرزه ي آشغالي…يه هرزههههه كه از قصد وارد زندگيه نوه ي من شدي تا پولاشو بدزدي و براي اون خانواده ي دهاتي و سطح پايينت ببري…براي ما اين پولا حكم پول خوردو داره و به خاطرش ارزشه خانوادگيمونو پايين نمياريم…اما اينكه تو با اينكارت به خانواده ي ما ضربه زدي…قابل بخشش نيست…
دستمو رو صورتم گذاشتم و بغض كردم:خانم من دزد نيستممم ? من هيچي از سهون ندزديدم…تو زندگيم هيچوقت از اينكارا نكردم…
بازم سيلي ديگه از طرفش خوردم
ننه:آشغاله هرزههههههه
سهون اومد سمتمون:مامان…بسه…خواهش ميكنم…
ننه:بزار ادبش كنم سهون…بزار بفهمه كه زن نبايد دزدي كنههههههه
-من…من دزد نيستم ?
رفت بيرون و درو بست…
سهون آه بلندي كشيد و نشست رو تخت…
سريع لباسامو تو حموم عوض كردم و رفتم سمت در…حتي يه لحظه هم نميتونستم اونجا بمونم
سهون:كجااا؟!
-خونه آقا شجاععععع
سهون قبل از اينكه من درو باز كنم درو قفل كرد
-درو باز كن تا حالم خوبه
سهون:هر قبرستوني كه ميخواي بري اول بايد از من اجازه بگيري…مننننننننن
-تو شوهره من نيستي…حالا هم درو باز كن
سهون پوزخند زد:انگار به جاي اينكه من طلب داشته باشم تو يه چيزي طلب كاري
-من از خودم مطمعنم آقاي اوه سهون رييس جمهوره اعظم من دزد نيستم و تو زندگيمم دزدي نكردم هر كي هم دوست داشت بزنه تو سرم بزنه تو دهنم بزنه تو گوشم برام مهم نيست…اينجا به اندازه ي كافي توهين شنيدم…درو باز كن سهون
سهون قفل درو باز كرد:باشه…برو…
-ميرمممم فكر كردي نميرم؟خداحافظظظ
دوييدم و رفتم پيشه چاني و همه چيزو براش تعريف كردم…
بكي كنارم نشسته بود و دستشو پشتم گذاشته بود و بهم دلداري ميداد…
بكي:گريه نكن لوهااان ?
-بهم…بهم ميگن دزد ?
چاني:هوووف…نميدونم چي بگم
بكي رفت سمت چاني و نشست تو بغلش…دلم ميخواست خفشون كنم -__-
بكي دستشو رو صورته چاني كشيد:چااان…چيكار كنيم حالا؟
چاني:من با آقاي اوه حرف ميزنم
-تو هم كه همش ميگي حرف ميزنم و اين بكو چسبوندي به خودت 😐
چاني:ولي آخه چرا اون كارتا تو كيفه تو پيدا شده؟
بكي گوشاي چاني رو نوازش كرد:يعني تو هم ميگي كاره لوهانه؟
چاني:نه عزيزه دلم…منظورم اينه كه شايد كسي از رو دشمني اينكارو كرده باشه …
-همش تقصيره اون ميرانداس حالم ازش به هم ميخوره ???
چاني:نگران نباش لوهان…اونجا دوربين داره…من همشونو چك ميكنم…
-باشه…من دارم ميرم خونه ي عمم…فعلا باي ?
چاني منو رسوند خونه عمم…خيلي ناراحت بودم…
چاني:لوهان…
-هوم
چاني:نگران نباش…به آقاي اوه هم حق بده…اونم باورش شده تو بايد ثابت كني كه اينكارو نكردي
دماغمو كشيدم بالا:آخه چه جوري؟
چاني:كمكت ميكنم…فعلا يه چند روزي اينجا بمون تا ببينم چي ميشه…
-باشه 🙁
از ماشين پياده شدم ورفتم تو خونه…استقباله عجيبي ازم شد 😐 حداقل اينجا يكم آروم تر بودم 🙁
شب ساعت ٨ مامانم جامو تو اتاق پهن كرد و به ياد قديما سريع رفتم زيرش تا گرم شم ?
مامانم خنديد
پتو رو تا چشمام كشيدم:مامااان
مام:زهرمار 🙂
-هخخخ برا همينا دلم تنگ شده بودا
مام:پسره خوشگله مامان
خودمو لوس كردم:مومون ?
مام:ببينم لپات چرا انقدر قرمزه؟پسره چيزي بهت گفته؟هااان؟؟؟
دستامو رو صورتم گذاشتم:نه…نه نهههه…چيزي نيست…
مام:كسي زده تو صورتت؟هاان؟
-نه مامااان مگه كسي جرات داره عاخههه؟
مام:من مادرم لوهااان مادررررر فك كردي نميتونم تشخيص بدم؟؟؟
-به جونه خودم چيزي نيستش :)) لپام از خوشگذروني داره ميسوزه ?
مام:من كه باور نميكنم…
-ماماان زود يه خونه براتون ميخرم…اصلا نگران نباشين…خيلي زود از اين وضعيت ميايم بيرون…قول ميدم 🙂
اون شب بعد از مدت ها تنها ميخوابيدم…حسه بدي داشتم…به سهون وابسته بودم حتي يه شبم نميتونستم بدونه اون بخوابم…دلم برا اذيت كردناش تنگ شده بود…
يكم اينور و اونور شدم…خوابم نميبرد…
گوشيمو برداشتم و رفتم تو تلگرام سهون آنلاين بود چانيول و بكي ٢ ساعت پيش آن بودن ديوسا معلوم بود الان زير پتوان :|||
خواستم بهش پيام بدم كه ديدم در حاله تايپه…
قلبم تو دهنم بود…
بعد از ٦ ساعت تايپ كردن يه كلمه برام اومد 😐
سهون:بهم بگو چرا؟
خاك تو سرت دو ساعته داري تايپ ميكني :\
جوابشو ندادم و از نت خارج شدم……..

 

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





214
نظر بگذارید

avatar
203 نظرات
11 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
180 نظرات نویسندگان
niloofarKIM SARAghazal#SjMarsar نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
niloofar
مهمان
niloofar

اه سهون چرا باور نمیکنه حرف لوهانو

KIM SARA
مهمان
KIM SARA

میراندای عوضی :312: :zardak (2):

ghazal
مهمان
ghazal

ايول

#Sj
مهمان
#Sj

Sehun/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif is typing…..

Marsar
مهمان
Marsar

لوهان دزد نیس سهووون…
پسر من دزدی نمیکنه هیچوقت…
خیلی خوب بود…
خسته نباشی…