15 👁 بازدید

FEAR EP36

قسمت 36 فیک دوست عزیزمون ملیحه

سلام دوستان قدیمی و جدیدم.بابت تاخیر واقعا عذرخواهم.امیدوارم ایام امتحانات رو به موفقیت پشت سر بزارین و از این قسمت هم لذت ببرین

 

قسمت سی و ششم :

————————————————————–

ساعت 9:05 دقیقه ( کره جنوبی – سئول )

با باز شدن ناگهانی درب اتاق ، بکی و لوهان ، همزمان از پشت درب شیشه ای اتاق ، به مهمون ناخونده نگاه کردن …. مرد با قدم های تند و بلندی به سمت درب شیشه ای می اومد ….بعد از چند ثانیه وارد اتاق اصلی ) اتاق بکیهون ) شد … لوهان و بکی به وضوح میتونستن وضعیت غیر عادی مرد رو ببینن … پیراهن سفید نامرتب ، یقه ی تقریبا باز ، کت و شلوار مشکی اما خاکی و چشمای سرخ شده اش که با عصبانیت به لوهان خیره شده بود …..

بکیهون کاملا از دیدن مهمون ناخونده و البته عصبی شوکه شده بود : س..سهون…

کمی بیشتر با چرخوندن چشماش هیکل سهون رو وارسی کرد : چه بلایی سرت اومده ؟….

قدمی به سمتش برداشت : چرا لباسات …

با نگرانی به چشمای سرخ و ثابت مونده اش روی لوهان نگاه کرد : حالت خوبه ؟…..

سهون با حرص به خاطر مسافتی که برای پیدا کردن لوهان دویده بود ، نفس نفس میزد و هیچ پاسخ یا حتی حرفی نمیزد … بکی قدم دیگه ای به سمت سهون برداشت و خواست برای فهمیدن ماجرا کمی سهون رو آروم و متوجه خودش کنه ….

لوهان تا به حال اینقدر سهون رو عصبانی ندیده بود …. ترسیده بود اما نمیخواست ترسش رو نشون بده … با حفظ حالت صورت بی تفاوتش از روی مبل چرمی بلند شد تا بتونه به سمت درب شیشه ای قدم برداره و زودتر از زیر نگاه سنگین سهون فرار کنه ….

-: بشین سر جات …..

سهون با صدایی که سعی در کنترل کردنش داشت و با نگاه زوم شده اش به صورت لوهان حرفش رو گفت …بکی دوباره توجهش رو به سمت لوهان که به نظرش از نگاه کردن به چشمای سهون طفره میرفت و به کار خودش ادامه میداد ، جلب کرد …..

سهون با عصبانیت به سمت لوهان رفت …. با گرفتن شونه های لوهان ، مجبورش کرد دوباره روی مبل بشینه و با عصبانیت بلند داد زد : گفتم بشینننننن….

لوهان بخاطر درد تشدید شده ی کمرش از به زور نشونده شدن و دستای چنگ شده سهون روی بازوهاش ناله ای کرد …..

بکیهون با چشم های گرد شدش از فریاد بلند سهون ، دم درب شیشه ای خشکش زده بود ….. واقعا نمیدونست لوهان بعد از اون ناله چطور میتونست اینقدر بی تفاوت به چشمای عصبانی سهون زل بزنه … لوهان کمی با جدیت تلاش کرد تا دستای چنگ شده ی سهون رو از روی شونه هاش برداره ، وقتی موفق نشد با بی تفاوتی گفت : ولم کن ….

سهون ناگهان لوهان رو به پشتی مبل چسبوند و با عصبانیت بلند تر داد زد : تمومش کننن …

لوهان میتونست بخاطر فاصله ی نزدیکش با سهون ، بوی تند سیگار به همراه بوی وحشتناک الکل رو از دهن سهون حس کنه …. ترسش بیشتر شد اما بازهم بدون باز کردن اخم وحشتناکش به چشمای سرخ سهون زل زده بود ….

بکی آروم درب شیشه ای رو باز کرد و با نگرانی از اتاق خارج شد …. باید حتما با کریس صحبت میکرد … مطمئن بود که این دعوا مثل دعواهای همیشگی نیست و برای تموم کردن بحث به کمک فردی لاقل هم هیکل خود سهون نیاز پیدا می کنه …

لوهان متوجه خروج بکی شد … به محض خروج بکی با لحن گستاخانه ای گفت : مسخره اس ….

سهون همچنان نفس نفس میزد و با اخم به لوهان زل زده بود … لوهان با خشم دستای سهون رو از روی شونه اش کنار زد …. با فاصله ی نزدیکی رو به روی سهون ایستاد و کمی صداش رو بلند کرد : خیلی مسخره اس ….

سهون با صدای خش داراش بلندتر گفت : چی مسخره اس؟…. اینکه من یازده ساعت توی اون هواپیمای لعنتی نشستم تا برگردم کره ؟ یا اینکه یک ساعت با ماشین رانندگی کردم تا تو رو ببینم؟ … یا اینکه از چهار صبح تا الان چشم روی هم نزاشتم تا تو رو پیدا کنمممممم ….

لوهان با صدایی بلندتر از سهون با عصبانیت گفت : یا شایدم مسخره اینه که تو برای چیزی که نیازی به توضیح نداره سر من داد میزنیییی …

-: ببین لوهان …

– لوهان تنه ای به سهون زد و از کنارش شد : من واقعا احمق بودم ….

-: لوهان ….

– رو به روی سهون ایستاد و فاصله بینشون رو با میز مستطیلی شیشه ای پر کرد : وای خدا باورم نمیشه …. چطور … چطور من اینقدر احمق بودم ….چرا زودتر نفهمیدم ….

-: تمومش کن ….

-: نکنه …) لوهان با ناباوری و عصبانیت خندید) : نکنه وقتی با هم سکس داشتیم اونو به جای من تصور میکردی؟….

سهون ناگهان با تمام قدرت و حرصش ، به میز شیشه ای لگد زد و محکم به بازوهای لوهان چنگ انداخت ….. لوهان از صدای بلند خورد شدن میز شیشه ای شوکه شده بود ……سهون ، لوهان رو روی کاناپه خوابوند و فریاد کشید : تمومشش کنننن. بسهههه .. بسهههه لعنتی….

با اخم به چشمای لوهان که هر لحظه پرتر میشد ، چشم دوخت … باورش نمیشد لوهان به تمام لحظات عاشقانه اشون شک کرده ….

لوهان از ترس و عصبانیت و شوک ناگهانی به گریه افتاد و بلندتر فریاد کشید : من دوست ندا…

سهون وحشیانه به لب های لوهان حمله ور شد و ساکتش کرد ….. لوهان محکم لب های کوچکش رو روی هم فشار داد تا به سهون اجازه ی پیشروی توی بوسه رو نده …. سهون تنها یک هدف داشت ….بدست آوردن دوباره ی لوهان …..با اینکه میدونست مقصر تمام این اتفاقات خودش بود اما نمیخواست هیچ حقی برای مشکوک شدن به خودش به لوهان بده … لوهان به هیچ عنوان توی بوسه همراهیش نمیکرد و این بیشتر باعث آزارش بود …. یک پاش رو به زور بین پاهای لوهان فرو برد و پاهای لوهان رو از هم باز کرد …..با جمع کردن و بالا بردن زانوش، تونست به آلت لوهان فشار وارد کنه …. لوهان از درد کمی خودش رو روی کاناپه بالاتر کشید و ناله ای کرد …. سهون زبونش رو وارد دهن گرم و کوچیک لوهان فرو برد و شروع به رقصوندن زبونش کرد ….. لوهان از دردی که به آلت ، بازوهاش و از همه مهم تر به قلب شکسته اش وارد میشد ، اشک می ریخت و محکم تر برای رهایی به بازوهای عضلانی سهون چنگ میزد …. با هر تکون اشتباه یا بستن لبهاش ، سهون فشار بیشتری به آلتش وارد میکرد و لوهان مجبور به اطاعت و تسلیم میشد …..بعد از یک بوسه ی دردناک و چشیدن مزه تلخ الکل به همراه بوی تند سیگار ، بلاخره لوهان لجبازیش رو تموم کرد و دوباره کاملا در اختیار سهون قرار گرفت ….. سهون با چشم های بسته متوجه آروم شدن و صورت خیس لوهان شده بود ….. بوسه رو آروم تر کرد و لبهاش رو از روی لبهای لوهان برداشت : متاسفم ….

بوسه رو با عشق بیشتری ادامه داد و لبهاش رو نوازش گرانه روی لبهای کوچیک لوهان رقصوند …. لوهان آروم بود و تنها کاری که کرده بود باز نگه داشتن لبهاش برای راحت بوسیده شدن بود …. بدون هیچ حس یا حتی اعتراضی ….وقتی سهون سرش رو عقب کشید و بلاخره راضی به جدایی لبهاشون شد ، لوهان آروم چشمای خیسش رو باز کرد و به سرعت به صورتش رو برگردوند …..بدون حتی لحظه ای نگاه به سهون ، سعی کرد از روی مبل بلند شه …. سهون دستاش رو دور بدن ظریف لوهان حلقه کرد و سرش رو به سینه ی گرمش چسبوند : لطفا لوهان …. تمومش کن ….

لوهان چشماش رو محکم روی هم فشار داد …. پای سهون همچنان بین پاهاش بود و درد زیادی رو حس میکرد…. از درد بی حال تر و ضعیف تر شده بود …..دستای بی جونش رو روی دستای حلقه شده ی سهون گذاشت و با صدای ضعیفی زمزمه کرد : ولم… کن ….

-: لوهان من ….

ناگهان سهون احساس کرد با تمام قدرت به سمت عقب کشیده میشه و با ناباوری از آغوش لوهان بیرون کشیده شد ……

——————————————————————-

فلش بک

بکیهون با نگرانی از دفتر کارش بیرون اومد و سعی کرد با انگشتای لرزونش زودتر شماره ی کریس رو بگیره ….مثل اینکه واقعا امروز نفرین شده بود …. از اول صبح با شوک های مختلفی رو به رو شده بود … بوسه وحشیانه چانی …. حضور لوهان ساعت هفت صبح توی دفترش و حالا هم اخلاق و وضعیت غیر قابل درک سهون …..

به محض برقرار شدن تماس با کریس ، موبایل رو به گوشش چسبوند ….

بوق اول …. بوق دوم …. بوق سوم …..

با شنیدن صدای ناگهانی خورد شدن شیشه از ترس موبایلش رو رها کنه …..

—————————————————-

” اداره مرکزی فرماندهی جنایی کره جنوبی – سئول “

-: اححح…. کرییسسسس …. بیا موبایلت رو خفه کن ….

چن با عصبانیت برگه ها رو روی میز کوبوند ….

کریس به سمت میزش قدم برداشت : خب جواب …

یک قدمی میز رسیده بود که ناگهان صدای زنگ موبایل قطع شد : چرا قطع شد؟…

چن : شاید چون جوابشو ندادی ….

کریس به مخاطب ثبت شده روی صفحه موبایل نگاهی انداخت : بکیهون ؟… چرا باید به من زنگ بزنه ؟ ….

چن : اح کریس … من چه میدونم …

کریس با بی تفاوتی شماره بکی رو گرفت : با تو نیستم دارم با خودم حرف میزنم ….

چن با حرص خندید : میشه فقط بری اونور با خودت حرف بزنی ؟….

کریس اخمی کرد : تو چته ؟….

چن با عصبانیت از پشت میز بلند شد و به سمت خروجی قدم برداشت ….

کریس موبایل رو به گوشش چسبوند : دیوونه …

-: دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد …

کریس با تعجب به صفحه موبایل خیره شد : چرا موبایلش رو خاموش کرده ؟…

-: کریس؟…

به سمت صدا برگشت : هوم…

سوهو به کریس نزدیک تر شد : هوم نه بله … به سهون بگو بیاد پیش من ….باید توضیح بده چرا نصفه شب با دو تا از کارکنای یک هتل معروف دعوا کرده و بعدش فرار کرده …..

کریس خنده ای کرد : یعنی میگی دستگیرش کنم ؟…

سوهو با اخم گفت : معلومه …. آدم دیوونه از وقتی رفته ایتالیا اخلاقش تغییر کرده …. باید برای کاراش توضیح قانع کننده ای داشته باشه …. مخصوصا گزارش آخرین سفرش رو هنوز برام نیاورده ….

کریس: با کای تماس گرفتی ؟…

سوهو : آره کای دستش شکسته ….

کریس با تعجب پرسید : چی؟ چرا ؟….

سوهو به سمت اتاقش رفت : فقط بیارش ….

کریس کاملا گیج شده بود و تماس بکیهون رو فراموش کرد : باشه …

————————————————————————-

بکیهون خم شده بود و سعی در جا انداختن باتری موبایلش داشت که متوجه شد دیگه نمیتونه صدای فریاد لوهان و سهون رو بشنوه …. استرسش بیشتر شد …. بعد از جا انداختن باتری و روشن شدن موبایلش وارد لیست مخابینش شد …. اولین نفری که بعد از کریس به ذهنش رسید چانیول بود … بدون لحظه ای مکث شمارش رو گرفت …..

——————————————————————————–

” فرودگاه بین المللی کره جنوبی – سئول “

-: ممنون میشم اگه کیف دستی رو هم برای چک شدن روی ریل بزارین ….

چانیول لبخند زد : البته ….

با گذاشتن کیف دستی رو ریل ، لرزش موبایلش رو توی جیبش حس کرد … موبایل رو از جیبش بیرون آورد و از دیدن مخاطب روی صفحه خشکش زد ولی در کسری از ثانیه تماس رو برقرار کرد : بکیهون؟…

بکیهون : چانی لطفا بیا اینجا …

چانیول برای اولین بار بود که با این اسم مخفف توسط بکیهون مورد خطاب قرار گرفته بود و از خوشحالی نمیتونست لبخندش رو جمع کنه و حرفی بزنه : چ.چی؟…

بکیهون با نگرانی انگشت اشارش رو گاز گرفت …. همونطور که به درب اتاقش زل زده بود ، با صدایی که از استرس و انگشت توی دهنش تغییر کرده بود ، گفت : لطفا خودتو به دفتر کارم برسون … خواهش میکنم …

چانیول بدون کوچکترین مکثی گفت : میبینمت …

به محض قطع کردن تماس به سمت درب ورودی گیت خروجی فرودگاه قدم های تندی برداشت و در همین حین میتونست فریاد مسئول گیت رو بشنوه ….

-: آقا … آقا .. آقا وسایلتون …آقا…

به سمت پارکینگ دوید و سوار ماشینش شد … میدونست چند دقیقه دیگه هواپیما به مقصد کانادا پرواز میکرد و فرصت دیدن مادرش بعد از دو سال رو از دست میداد اما باز هم با نهایت قدرتش پدال گاز رو فشار می داد ….

رو به روی ساختمون بزرگ ترمز کرد و از ماشین بیرون پرید ….. به سمت آسانسور رفت ولی متوجه شد آسانسور طبقه ی یازدهمه و اومدنش به طبقه ی اول زمان میبره پس به سمت پله ها رفت تا زودتر خودش رو به طبقه ی پنجم برسونه ….. به محض رسیدن به طبقه ی پنجم تونست چهره ی نگران بکیهون رو جلوی درب اتاقش تشخیص بده : چی شده ….

بکی به سمت صدا برگشت …. واقعا از دیدن چانیول خوشحال شده بود : دارن با هم دعوا میکنن ….

چانیول با تعجب به بکی نگاه کرد : خب الان این چقدر وحشتناکه که اینجوری دم در وایستادی؟…..

بکی : من نمیدونم فقط میشه تو زودتر بری داخل ….

چانیول خنده ای کرد و وارد اتاق شد اما با دیدن صحنه ی رو به روش متوجه حرف بکی شد …. درب شیشه ای اتاق بکیهون باز بود ….. چانیول به خوبی میتونست میز شیشه ای خورد شد و مهم تر از همه وضعیت سهون و لوهان رو ببینه ….اینکه چطور سهون دستاش رو دور اندام ظریف لوهان حلقه کرده و محکم به آغوش کشیده …..وارد اتاق شد و با عصبانیت به بازوی سهون چنگ انداخت و به سمت عقب کشید : یاااا….

ادامه داد : داری چه غلطی میکنی ؟….

سهون با تعجب به چانیول نگاه کرد : تو اینجا چیکار میکنی؟….

چرخید و بازوش رو از دستای چانیول بیرون کشید : تو الان باید فرودگاه باشی ….

چانیول با دست به لوهان که به سختی سعی در جمع کردن پاهاش داشت ، اشاره کرد : فکر کردی داری چه غلطی میکنی؟….

سهون بلاخره متوجه وضعیت لوهان شد و به سمت لوهان رفت : عزیزم من …

چانیول محکم از پشت به یقه ی کت سهون چنگ زد و از لوهان دورش کرد …. سهون خواست حرفی بزنه که با دیدن بکیهون حرفش رو خورد ……بکی بدون هیچ حرفی با اخم به سهون زل زده بود و در همین حین به آرومی به سمت لوهان رفت و از روی مبل بلندش کرد ….

چند دقیقه ای طول کشید تا بکی بتونه لوهان رو که با برداشتن هر قدم اشک میریخت ، از اتاق خارج کنه ….

با خروج بکی و لوهان ، سهون با کلافگی موهاش رو بهم ریخت : متاسفم ….

چانی سیگاری روشن کرد و به طرف سهون گرفت: من اون کسی نیستم که باید این حرف رو بشنوم ….

سهون سیگار رو گرفت و آهی کشید : کنترلمو از دست دادم ….

چانی پوزخنده ای کرد : قانع شدم ….

سهون حرفی نزد و به سیگار کشیدن ادامه داد …. چانی لیوانش رو با الکل پر کرد و به سمت سهون گرفت : چرا دعوا می کردین ؟ ….

سهون با سر اشاره کرد که لیوان رو نمیخاد : زیاد مهم نیست ….

چانیول کمی نوشید و خندید : اگه زیاد مهم نیست چرا اونجوری بغلش کرده بودی ؟…

سهون رو مبل نشست و با گذاشتن سرش روی پشتی مبل ، چشماش رو بست : فقط میدونم اشتباه خودم بود …همین …

چانیول به سمت مبل رفت و کنار سهون نشست : بهرحال اینو بدون با هم مساوی شدیم ….

سهون بدون باز کرد چشماش ، پوک دیگه ای به سیگارش زد : هوم؟….

چانیول به یکباره کل الکل داخل لیوان رو سر کشید: تو باعث شدی من دیشب بهترین شب عمرم رو داشته باشم و منم تو رو قبل از اینکه دیوونه بازی در بیاری از لوهان جدا کردم ….

سهون با چشمای گرد شده سرش رو بلند کرد و به صورت خندون چانی نگاه کرد : چی داری …

-: رفت ….سهون … رفت …

چانیول و سهون هر دو به سمت بکیهون که جلوی درب شیشه ای با نگرانی وایستاده بود ، نگاه کردن : چی شده ؟….

سهون با عصبانیت پرسید ….در واقع میدونست قراره چی بشنوه بخاطر همین اخم کرده بود ….

بکی : لوهان … ببین سهون من خواستم …

سهون با عصبانیت و کلافگی به سمت درب اتاق رفت و بدون توجه به بکی از کنارش رد شد ….

بکی با نگرانی پشت سر سهون شروع به راه رفتن کرد : سهون باور کن من خواستم نگهش دارم ولی …

قدم های سهون بلند از بکی بود و زودتر از بکی از اتاق خارج شد …. بکی برای رسیدن به سهون و گفتن ادامه ی حرفش قدم هاش رو تند تر کرد که ناگهان دستی دور بازوش مانع رفتنش شد : داری چیکار میکنی؟….

بکی با تعجب از چانی پرسید …. چانی لبخند زد : لازم نیست توضیح بدی … اونا خودشون باید مشکلشون رو حل کنن…

بکی متوجه شد حق با اون احمقه (چانی)…. آروم بازوش رو بیرون کشید و بدون هیچ حرفی به سمت اتاقش رفت …..با دیدن تیکه های بزرگ و کوچیک شیشه ناله ای کرد : هوف….

به آرومی از روی تکه های شیشه گذشت و روی مبل نشست …. چانیول کمی با لبه ی کفشش تیکه های شیشه رو به سمت مرکز اصلی خورده شیشه ها هول داد …..بعد از جا به جا کردن چند تکه شیشه به سمت بکی رفت و نشست ….

بکی همین طور که خورد شیشه ها زل زده بود ، گفت : ممنون ….

چانیول سرش رو به نشونه ی قبول حرف بکیهون تکون داد …. چند ثانیه ای به سکوت گذشت ….بکیهون زیر چشمی نگاهی به چانیول که به زمین خیره شده بود ،انداخت و سریع به رو به روش خیره شد : چرا باید فرودگاه میبودی؟….

چانیول با تعجب بهش نگاه کرد و پرسید : تو از کجا می دونی ؟….

بکی سرش رو پایین انداخت و از نگاه کردن به چانیول طفره رفت : سهون …

چانیول خندید و به مبل تیکه زد : میخاستم برم دیدن مادرم ….

بکی با صورت شک شده اش به صورت خندون چانیول نگاه کرد : اوه متاسفم .. من ..نمیدونستم …

چانیول با لبخند ادامه داد : خوشحالم که به من زنگ زدی ….

بکیهون سرش رو پایین انداخت ….احساس خجالت وحشتناکی بهش دست داده بود … دنبال موضوعی برای صحبت میگشت اما موضوع بحث کاملا واضح بود و نیاز به فکر کردن نداشت ….بکیهون واقعا دلش میخاست راجع به اتفاقات دیشب و امروز صبح صحبت کنه … با اینکه سعی کرده بود از فکر کردن به این موضوع فرار کنه اما مثل اینکه سرنوشت کار خودش رو همیشه پیش می برد ….چانیول با دیدن لپ های بکیهون که هر لحظه سرخ تر از قبل میشد ، خنده ای کرد و آروم پشت بکیهون رو لمس کرد … بکی شوکه شد و کمی به طرف دیگه ی مبل خودش رو کشوند … چانیول دستش رو عقب کشید و گفت : هی … چرا اینقدر زود خجالت میکشی ؟….

بکی کمی بیشتر از چانیول دور شد و با نگاهی که هر لحظه میدزدیش ، گفت: از کی به من فکر میکنی؟….

بلافاصله بعد از این حرف از دست خودش عصبانی شد و با کلافگی از روی مبل بلند شد : هوف …من خیلی احمقم …

چانیول قبل از اینکه بکی بتونه کاملا از روی مبل بلند بشه دستش رو گرفت و دوباره نزدیک تر به خودش نشوند : تقریبا دو ماهی میشه …

بکیهون کنجکاوتر شد و فاصله ی نزدیک خودش با چانیول رو فراموش کرد …کمی من من کرد و گفت : چجوری …چ.جوری … چجوری به من …یعنی منظورم اینه چجوری یکدفعه ای …

چانیول متوجه حرف بکیهون شد : چجوری عاشقت شدم ؟….

بکیهون بیشتر هول کرد : نه …یعنی آره … یعنی خب من فقط فکر میکردم تو یک آدم عصبی هستی که با مردم خشک رفتار میکنی و از روابط اجتماعی جدید بدت میاد ….

چانیول نمیدونست باید چی بگه … حق با بکی بود … اون بعد از مرگ دی.او خیلی عصبی و پرخاشگر شده بود …. مهم ترین نکته ی بحث این بود که چانیول نمیدونست چجوری باید لحظه ی عاشق شدنش رو برای بکی توضیح بده …. چطور میتونست بگه بعد از دیدن بدن زیبا و بی نقصش … بعد از رقص بی نظیرش … بعد از شنیدن صدای شیرینش عاشقش شده … تمام ترسش از این بود نکنه تمام عشقش به بکی فقط یک هوس یک شب باشه…به یاد می آورد چطور بعد از سه ماه معاشرت با دی.او خیلی مودبانه ازش درخواست کرده بود و لبهاش رو بوسیده بود در حالیکه رفتارش با بکی خیلی خشن و پر از حس شهوت بود …

نمیخواست دروغ بگه اما بنظرش بهتر بود تمام حقیقت رو به بکی نگه : صبح روزی که ماشینم رو ازم گرفتی من ظهر دیدمت و عاشقت شدم …

بکی کمی اخم کرد و همزمان لباش رو جمع کرد : همین ؟…

چانیول خنده ای کرد : متاسفم باید تعریف بهتری برای گفتن میداشتم …یه جورایی میشه گفت عشق در یک نگاه ….

بکی کمی گیج شده بود چون هیچ عقیده ای نسبت به عشق نداشت : احساس میکنم ، اصلا احساس نمیکنم که تو چه احساسی داری ؟…

چانیول ناگهان به یاد چیزی افتاد : راستی …

خنده ای کرد و کیف پولش رو در آورد … بکی با تعجب به عکس نگاه کرد : اینو از کجا گیر آوردی ؟…

چانیول با خنده ادامه داد : دیروز رفتن گرفتمش … عکس یادگاری عالی ای به نظر میرسه درسته ؟…..

بکی بیشتر به عکس نگاه کرد … واگن شماره ی یک که خودش و چانی نشسته بودن و واگن شماره ی دو که لوهان و سهون بودن … عکس فوق العاده شفاف افتاده بود و حالات صورت هر چهار نفرشون قابل شناسایی بود … لوهان چشماش رو بسته بود و توی آغوش سهون در حالی که داشت کت سهون رو با ناخوناش پاره میکرد ، جیغ میکشید …سهون دستاش رو دور بدن لوهان حلقه کرده بود و میخندید … چانیول انگشتاش رو به حالت V کنار چشمش نگه داشته بود و لبخند میزد و آخرین نفر قیافه ی خودش بود … در حالیکه دو دستش رو کنار گوشاش نگه داشته بود و با چشمای بسته داد میزد ….حتی به خوبی میشد تمام دندوناش رو ببینه و بشماره ….

بکی خواست عکس رو از دست چانیول چنگ بزنه که چانیول زودتر فهمید و عکس رو به طرف خودش کشید … بکی با عصبانیت گفت : یااا .. اون عکس رو بده …

چانیول خنده ای کرد : برو بهشون بگو یکی دیگه برات درست کنن …

بکی بیشتر به سمت چانیول رفت : من عکس رو نمیخام …

همونطور که با دستاش، دستای چانیول رو دنبال میکرد گفت : تو هم نباید داشته باشیش …

چانیول با خنده کمی عقب تر رفت : من خوب افتادم میخام داشته باشمش…

بکی با عصبانیت خودش رو کاملا به چانیول چسبوند : میگم عکس رو بده …

چانیول کمی دیگه عقب رفت و یک پاش رو بالا آورد تا بین خودش و بکیهون فاصله درست کنه … بکیهون با کلافگی پای چانیول رو به پشتی مبل چسبوند و با گرفتن کمربند چانی خودش رو دوباره به چانی رسوند … چانیول متوجه موقعیتشون شد … با شیطنت دستش رو پشت کمرش برد … بکی برای گرفتن عکس دو دستش رو دور کمر چانیول حلقه کرد و خودش رو بین پاهای چانیول جا داد ….

در کمال ناباور بلاخره تونست عکس رو لمس کنه … خنده ای کرد محکم به دست چانیول چنگ زد : آهااا….

سرش رو بالا آورد تا به چشمای چانیول نگاهی بندازه که ناگهان گرمای لبهای چانیول رو روی لبهاش حس کرد … با چشمای گرد شده اش به چشمای بسته ی چانیول نگاه میکرد … تازه متوجه موقعیتشون شده بود … آروم یک دستش رو از دور کمر چانیول بالا آورد و روی سینه ی بزرگ چانیول گذاشت … چانیول نمیخواست بکی ازش فاصله بگیره پس قبل از اینکه بکی بتونه فرار کنه ، عکس رو پشت کمرش رها کرد و با دوستش صورت بکیهون رو ثابت نگه داشت ….کم کم به سمت بکیهون خم میشد و بکیهون رو مجبور میکرد روی مبل بخوابه … بکی نمیدونست چرا اما چشماش در حال بسته شدن و بدنش در حال سست شدن ، بود ….

-: اینجا چخبره ؟…

صدای کریس بود … بکی ناگهان چانیول رو هل داد و از ترس از روی مبل بلند شد …. سریع با پشت دستش لباش رو پاک کرد و با چشمای وحشت زده اش به صورت اخموی کریس زل زد : هیونگ …

کمی از مبل فاصله گرفت : این.جا …اینجا چیکار میکنین ؟…

کریس وارد اتاق شد … همچنان با اخم نگاه میکرد … به سمت چانیول برگشت و گفت : خودت با من تماس گرفتی … یادت نیست ؟…

بکی به چانیول که مثل کریس با اخم متقابلا بهش نگاه میکرد ، نگاهی انداخت : من ..من میرم قهوه بیارم …

با خروج بکی ، چانیول با اخم پوزخند کوتاهی زد و گفت: پس تو هم عاشقشی ….درست فهمیده بودم …

کریس با عصبانیت به سردی گفت : سهون میدونه ؟…

چانیول دوباره به مبل تکیه داد : آره …

کریس بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت …

بکی بیرون از اتاق پشت درب وایستاده بود و از خجالت ناخونش رو میجویید که ناگهان کریس از اتاق خارج شد : اوه … هیونگ …

کریس بدون نگاه کردن به بکی تونست متوجه نبودن قهوه بشه و همونطور که به سمت آسانسور قدم برمیداشت ، گفت : بابت قهوه ممنونم …

بکی کاملا قهوه رو از یاد برده بود و هم پای کریس حرکت میکرد : هیونگ من … من واقعا نمیدونم چجوری بگم … من …

کریس به آسانسور رسید … به طرفش برگشت و ایستاد : لازم نیست چیزی رو برای من توضیح بدی …

بکی بغض کرده بود و نمیدونست برای چی ناراحت شده بود : هیونگ من فقط …

-: سهون تصادف کرده …

چانیول در حال نفس نفس زدن بود …

بکی و کریس به سمت چانی برگشتن که بکی با تعجب زودتر از کریس پرسید : چی داری میگی ؟…

——————————————————————————-

فلش بک

به سرعت از آسانسور خارج شد و با چشم توی شلوغی دنبال لوهان گشت … مطمئن بود لوهان نمی تونست اونقدر سریع قدم برداره پس باید یا داخل ساختمون یا حداکثر ورودی ساختمون باشه … کمی جلوتر رفت که بلاخره تونست لوهان رو درحالی که به نرده های کنار پله های ورودی ساختمون تکیه داده بود و از درد چشماش رو بسته بود ، پیدا کنه : لوهان …

لوهان به محض شنیدن صدای سهون از نرده ها فاصله گرفت و شروع به راه رفتن کرد … سهون خودش رو به لوهان رسوند و دستش رو گرفت … لوهان با خشم دستش رو عقب کشید و با اخم به سهون زل زد : ولم کن …

سهون با عصبانیت گفت : لوهان لطفا …

-: اوه آقای لو ….

مرد با لبخند به سهون و لوهان نزدیک شد … سهون آهسته قبل از رسیدن کامل مرد گفت : تو که میدونی این کیه …

لوهان کاملا این سرمایه گذار موذی رو میشناخت … این مرد با تمام قدرتش سعی کرده بود بکی رو از ریاست خلع کنه .. آخرین تلاششم فاش کردن رابطه ی سهون و لوهان برای ضربه زدن به بکیهون بود …

لوهان لبخند مصنوعی زد : آقای زیانگ…

مرد جلو اومد و پوز خند مسخره ای زد : مثل اینکه شما و آقای اوه همه جا با هم هستین …

سهون نگاهی به سر آستین مرد انداخت و با تمسخر گفت : و مثل اینکه شما باز هم کت فرد دیگه ای رو اشتباهن از خشک شویی گرفتین …

مرد به سرعت به سر آستینش نگاهی انداخت و کاغذ خشک شویی رو جدا کرد : ممنون که یادآور شدین …

سهون از موقعیت استفاده کرد و گفت : خب عزیزم بهتر نیست ما هم بریم …

لوهان لبخند مصنوعیش رو روی صورتش حفظ کرده بود : البته … خدانگهدار آقای زیانگ ….

مرد با حرص تعظیم کرد : خدانگهدار ….

سهون همونطور که برای بهتر راه رفتن لوهان دستش رو گرفته بود ، گفت : آروم تر راه برو … هنوز بهمون زل زده …

لوهان آروم تر راه رفت تا لنگیدنش معلوم نباشه … با سوار شدن لوهان ، سهون لبخندی زد و سوار ماشین شد … برای اولین بار بود که سهون قلبن از زیانگ ممنون بود …

ماشین رو روشن کرد و به طرف خونه حرکت کرد … کمی که از محل کار بکیهون دور شده بودن ، لوهان به سردی گفت : نگه دار پیاده میشم …

سهون آهی کشید : لوهان چرا تمومش نمیکنی ؟…

لوهان خنده ای کرد : چی رو تموم کنم ؟ لابد انتظار داری ببخشمت ؟….

سهون حرفی نزد و سیگارش رو روشن کرد … لوهان با حرص ادامه داد : من تو رو زیاد بخشیدم و اشتباهمم همین بود …

سهون بدون هیچ حرفی به سیگار کشیدن ادامه داد … لوهان نگاهی به سهون انداخت ….سکوتش بیشتر عصبانیش میکرد : اول از همه قضیه نامزدت که تا بعد از ازدواج بهم نگفتی …

سهون نگاهی به لوهان و بلافاصله به خیابون انداخت : اون نامزد اجباری بود …من هیچ حسی بهش نداشتم …من …

لوهان ناگهان بلند داد زد : ولی نامزدت بود …

سهون با عصبانیت پوک عمیقی به سیگارش زد و با عوض کردن دنده ، سرعت ماشین رو بالاتر برد … لوهان با ناراحتی ادامه داد : بعدش قضیه پدر و مادرت که تو حتی بهشون نگفته بودی من کی هستم ….

لوهان با حرص بلند تر داد زد : و باعث شدی مادرت یک ماه تو رو از من دور کنه …

سهون به آهستگی گفت : ولی من هر روز باهات در تماس بودم …

لوهان با عصبانیت و بغض داد زد : ولی من تو رو میخاستم نه صداتوووو….

به گریه افتاد و با هق هق ادامه داد : بعدش سفرای چند روزه که کم کم تبدیل شد به یک هفته ….بعدشم این .. این …

سهون با یک دست سیگارش رو روی فرمون ثابت نگه داشت و دست دیگش رو به سمت پای لوهان دراز کرد که ناگهان لوهان دستش رو پس زد و با صدای خش داری داد زد : و من همیشه بخشیدمتتت …

سهون با پس زده شدن دوباره و دوباره اش و صدای فریاد لوهان کنترل خودش رو از دست داد و همراه با کشیدن ترمز دستی ، پاش رو تا آخر روی پدال ترمز فشار داد …. لاستیک های ماشین به طرز وحشتناکی جیغ کشیدن و ماشین از حرکت ایستاد …. لوهان از شوک زیاد به کمربندش چنگ انداخته بود و با چشم های گرد شده و پر از اشکش به سهون که از عصبانیت در حال منفجر شدن بود ، زل زده بود … سهون با عصبانیت به سمت کمربند ایمنی لوهان چنگ انداخت و بازش کرد : برو پایینننن … همین الانننن …

لوهان با دستای لرزونش به دستگیره ی ماشین چنگ انداخت تا زودتر از ماشین پیاده بشه که ناگهان سهون بغلش کرد و محکم بین بازوهاش نگهش داشت …. قبل از اینکه بتونه اعتراض بکنه با شدت به سمت جلو پرتاب شد …..

آروم چشماش رو باز کرد …. سهون رو ، رو به روی خودش در حالیکه از کنار سرش خون میومد ، دید …. دستش رو بالا آورد تا به رد خون سرخ رنگ سهون دست بزنه که ناگهان همه چی سیاه شد …..

—————————————————————-

با نگرانی وارد بیمارستان شد …. کریس و چانیول از پشت سر بدون هیچ حرفی تعقیبش میکردن … ناگهان چشمش به سهون افتاد و به سمتش دوید : لوهان کجاست ؟…

سهون از روی صندلی فلزی بلند شد و با سر به اتاق رو به روش اشاره کرد : حالش خوبه … فقط دچار شوک شده ….

بکی بدون لحظه ای مکث به سمت اتاق لوهان رفت …..کریس به دو مامور کنار سهون نگاهی انداخت و بدون گرفتن نگاهش پرسید : چه اتفاقی افتاده ؟…

به سهون نگاه کرد : این دو نفر چرا اینجان ؟….

چانیول کارتش رو به دو مامور نشون داد : شما دو نفر از طرف کی ماموریت دارین ؟….

مامور خواست حرفی بزنه که سهون به سردی گفت : کریس تو با من بیا … چانیول تو هم مراقب لوهان و بکی باش …

چانیول حرفی نزد و به کریس که از عصبانیت دستاش رو مشت کرده بود ، نگاهی انداخت … کریس بدون هیچ حرفی یا حتی نشون دادن عصبانیتش به سهون ، همراه با دو مامور و سهون از بیمارستان خارج شد ….

—————————————————————————

-: تو با خودت چه فکری کردی که توی لاین سرعت وسط بزرگراه ترمز کردی ؟ هااا…

-: سوهو آروم باش ….

کریس زمزمه کرد …. سوهو با عصبانیت به سهون که با دو دستش صورتش رو مخفی کرده بود ، نگاه میکرد : چرا با دو نگهبان هتل اون وقت صبح دعوا کردی و فرار کردییی ؟….

سهون همچنان سکوت کرده بود ….

سوهو از سکوت سهون عصبانی شد و به طرف حمله ور شد : حرف بزن لعنتییی…

کریس قبل از رسیدن سوهو به سهون ، محکم توی آغوشش نگهش داشت : سوهو … سوهو آروم باش … آروم باش ….

سوهو با اخم به کریس نگاه کرد : ولم کن …

کریس ادامه داد : من باهاش حرف میزنم …باشه ؟…

سوهو با اخم دستای کریس رو از روی شونش باز کرد و با کوبیدن درب اتاق خارج شد ….

کریس به سمت سهون که سرش رو پایین انداخته بود ، رفت و کنارش روی مبل نشست …. سیگارش رو روشن کرد و یک پاش رو روی پای دیگش انداخت ….

سهون با صدای خشدارش به آهستگی گفت : ممنونم ….

کریس همونطور که به نقطه ای از سقف خیره شده بود ، گفت : چه اتفاقی توی ایتالیا افتاده که تو رو اینقدر عصبی کرده ؟….

سهون با ناباوری به کریس نگاه کرد … باورش نمیشد کریس تونسته باشه اینقدر زود متوجه مشکلش بشه : تو از کجا ….

کریس به سمت سهون برگشت و بعد از پوک زدن به سیگارش ، همونطور که دودهای سفید رنگ از بین لبهاش به بیرون هجوم می آوردن ، سیگارش رو توی زیر سیگاری رو به روی سهون خاموش کرد : زیاد سخت نبود ….

سهون آهی کشید : اتفاقی توی ایتالیا نیوفتاده ….

کریس خنده ای کرد : میخای باور کنم ؟…. ویلیام کسی نیست که بدون دلیل یک روزه به ایتالیا بره و برگرده و با من قهوه بخوره….

سهون با ناباوری به صورت خسته ی کریس نگاهی انداخت : یعنی ویلیام …

-: آره ویلیام جاسوسه ….حالا بگو چی شده ؟…

کریس با نگاه خیره اش به سهون منتظر جواب شد که سهون به سردی گفت : دی.او زندس ….

———————————————————————-

-: چرا بیدار نمیشه ؟….

دکتر : جای نگرانی نیست … به زودی به هوش میان ….

بکی با نگرانی پرسید : چه اتفاقی براش افتاده ؟….

دکتر به سرم نگاهی انداخت و گفت : گویا ایشون به دیدن خون حساسیت دارن و خیلی زود با دیدن خون هوشیاریشون رو از دست میدن ….

بکی : آره …آره … درسته …ولی کجا خون دیده ؟….

دکتر با تعجب به بکی نگاه انداخت : شما مگه با فردی که تو راهرو نشسته بود ، دوست یا فامیل نیستین ؟…

چانی لبخند زد و دست بکی رو گرفت : بهتر نیست بشینی ؟….خیلی وقته وایستادی ….

بکی با نگاه گیج شدش اول به چانیول و بعد به دکتر نگاهی انداخت و روی صندلی نشست …. چانیول به نشانه ی احترام کمی سرش رو به طرف پایین خم کرد : ممنون …

دکتر متقابلا سرش رو پایین آورد و از اتاق خارج شد ….

بکی به آهستگی با خودش حرف می زد : یعنی کجا خون دیده ؟…

-: پیشونی سهون ..

بکی به سمت چانیول برگشت : چی؟…

چانیول خنده ای کرد : تو واقعا بی دقتی … کنار ابروی سهون دو تا بخیه خورده بود …

بکی با تعجب به چانیول نگاه کرد : اوه واقعا …

از روی صندلی بلند شد تا خودش رو برای دیدن سهون به راهرو برسونه که چانیول دستش رو دوباره گرفت : سهون خیلی وقته رفته ….

بکی دوباره روی صندلی نشست : اما لوهان هنوز اینجایه … چطور تونست بره ؟…

چانیول از روی میز روزنامه ی دیروز رو برداشت : نمیخواست بره بزور بردنش …

بکی خواست حرفی بزنه و که چانی ادامه داد : مثل اینکه یادت رفته تصادف کرده بودن ….

بکی آهی کشید و به لوهان که با آرامش روی تخت خوابیده بود ، نگاه کرد : امیدوارم زودتر به هوش بیاد ….

—————————————————————

بعد از تعریف تمام اتفاقاتی که در طی هفته گذشته افتاده بود ، آهی کشید : خب بنظرت باید چیکار کنیم ؟….

-: کسی که نباید میفهمید دی.او زندس فهمیده پس لزومی به پنهون کاری نیست …

قهوه اش رو نوشید و قهوه ی سهون رو به طرفش گرفت ….

سهون قهوه رو گرفت و ادامه داد : کای …..

کریس با زبونش لباش رو خیس کرد : آره … هنوز یادمه چطور مثل دیوونه ها دنبال شیوون میگشت … اون بود که تونست شیوون رو پیدا کنه ….این همه سال عاشق دی.او بود هنوز هم هست …. به نظرت دی.او تا کی کاملا درمان میشه ؟….

سهون به لیوان بزرگ کاغذی قهوه اش نگاهی انداخت : یک ماه ….

کریس کمی دیگه نوشید : چرا به چانیول نگفتی دی.او زندس ؟….

سهون قهوه رو بدون نوشیدن قطره ای روی میز گذاشت : چون خودم دوباره عاشقش کردم ….

کریس پوزخندی زد : گفتنش هم فرقی نمیکرد وقتی که براحتی بعد از یکسال تونست یکی دیگه رو ببوسه …

سهون تعجب کرد : چی؟….

کریس : نمیدونستی ؟…

سهون نگاهش رو از کریس گرفت : چرا میدونستم …

کریس قهوه اش رو روی میز گذاشت : دروغ میگی چون کاملا از حرفم شوکه شدی …

سهون از نگاه کردن به کریس طفره میرفت : فقط تعجب کردم که چطور اینقدر زود پیش رفتن …

کریس با ناراحتی گفت : تو میدونستی من عاشق بکی ام … چرا گذاشتی چانی…

سهون بی اختیار عصبانی شد و حرف کریس رو نصفه کرد : من دو سال به تو وقت دادم … بارها تو رو با بکی تنها گذاشتم ولی تو چیکار کردی ؟……

سهون با تمسخر ادامه داد : کاری کردی که بهت بگه هیونگ ….

کریس با عصبانیت گفت : من …

-: بیا برگه ها رو امضا کن …

چن با اخم بزرگی روی پیشونیش بین چهارچوب درب اتاق ایستاده بود : سوهو ضمانتت رو کرد …

سهون بدون توجه به کریس از روی مبل بلند شد و به سمت چن رفت ….

——————————————————————–

درب خونه رو باز کرد و همونطور که بهش توی راه رفتن کمک میکرد ، گفت : آروم راه برو ….

چانیول بعد از بکی و لوهان وارد خونه شد ….. به آهستگی پشت سرش درب خونه رو بست و هم پای بکی و لوهان قدم برمیداشت…

بکی قدم بلندتری برای گذر از تک پله ورودی برداشت …. ناگهان تعادل لوهان به هم خورد و نزدیک بود هر دو با هم زمین بخورن که چانیول با گرفتن کمر لوهان به نیوفتادن هر دوشون کمک کرد : از اینجا به بعدش با من ….

بکی با دلسوزی حلقه ی دستش رو از شونه ی لوهان باز کرد و به چانیول در بلند کردن لوهان روی دو دستش کمک کرد ….

چهره ی نگران بکی باعث ناراحتی لوهان شده بود .. وقتی چانیول به آرومی لوهان رو روی تخت گذاشت ، لوهان لبخند شیرینی زد : من حالم خوبه بکی ….

بکی ، چانیول رو دور زد و خودش رو بالا ی سر لوهان رسوند : من برات سوپ میپزم تا اون موقع بیدار بمون ….

لوهان با لبخند گفت : بیدار میمونم …

بکی میتونست به راحتی متوجه لبخند مصنوعی از چشمای بی روحش بشه … لبخند خسته ای زد و به طرف درب اتاق رفت … چانیول که از همه جا بی خبر بود ، لبخندی شیرینی به لوهان زد و همراه با بکی از اتاق بیرون رفت ….

———————————————————

چن با عصبانیت سوئیچ ماشین رو جلوی سهون پرت کرد : ماشینت خیلی داغون شده و تقریبا تا صندلی های عقب تا جلوی ماشین اومدن …. بهتر ماشینت رو بفروشی …

با حرص ادامه داد : راننده کامیونی که از پشت به ماشینت زده منتظره تا میزان خسارتی که باید پرداخت کنه رو بفهمه ….در نهایت چون ماشین سالم بوده و تو کسی بودی که توی لاین سرعت وایستاده بودی مقصر پنجاه پنجاه محسوب میشه ….

به سمت درب رفت و قبل از خروجش گفت : سوهو نمیخاد باهات صحبت کنه ولی گفت وسایلی که تو هتل داشتی رو برات فرستادن …

با خروج چن ، سهون از پشت میز بلند شد : میتونی کمکم کنی ؟…

کریس به سردی جواب داد : می رسونمت …

سهون میدونست چرا کریس عصبی و سرد شده ولی نمیتونست کاری براش انجام بده … بکیهون یک آدم بود و خودش باید تصمیم میگرفت …. بهتر بود راجع به این مسئله صحبتی نکنه تا کریس با خودش کنار بیاد … البته سهون واقعا فکرش رو هم نمیکرد چانیول به این زودی بتونه بکیهون رو ببوسه ….

——————————————————-

وارد آشپزخونه شد … ساعت از 6 گذشته بود و هنوز هیچکدوم ناهار نخورده بودن … بغیر از سوپ باید غذایی هم سفارش میدادن … چانیول بدون اینکه حرفی بزنه به طرف درب شیشه ای رو به باغ رفت و غذا سفارش داد …. بکی مشغول پخت سوپ شد ولی اصلا نمیدونست باید از کجا شروع کنه … وقتی سفارش چانیول تموم شد ، برای مشغول نشون دادن خودش پیاز ها رو برداشت … چانیول وارد آشپزخونه شد و بکیهون رو مشغول دید : کمک نمیخای ؟…

بکی همونطور که چشماش رو برای سوزش کمتر روی هم فشار میداد ، گفت : اممم…نه..آه …

سریع چشماش رو باز کرد و به دستش نگاه کرد … خون سرخ رنگش باعث رنگ کردن پیاز های خورد شده ، شده بود … چانیول به سرعت به سمتش دوید : داری چیکار میکنی ؟….

با حرص انگشت ظریفش رو کمی بالاتر از زخم محکم گرفت و فشار داد …. بکی ناله ای کرد : یااا …

چانی ، بکی رو ، رو به روی سینک قرار داد و خودش هم پشتش قرار گرفت ….شیر آب سرد رو باز کرد و با عصبانیت انگشت بکی رو زیر شیر نگه داشت : تو که یاد نداری کاری انجام نداده …

بکی از فشار بیش از حد انگشتای چانی کم کم اشک تو چشمای سرخ شدهش جمع شد : آروم تر … لطفا … آه…

-: دارین چیکار میکنین ؟….

بکی و چانی هر دو به سمت کریس که با عصبانیت درب ورودی آشپزخونه وایستاده بود ، برگشتن … بکی میتونست از بالای شونه ی چانی کریس رو که با حرص به سمتشون قدم برمی داشت ، ببینه ….کریس جلوتر اومد و دست بکی رو از دست چانیول بیرون کشید : فکر میکردم باید مراقب لوهان باشین ….

بکی با ناراحت سرش رو پایین انداخت …

چانیول با حرص گفت : ما هم …

کریس با حرص پوزخندی زد : ما ؟…

-: لوهان کجاست ؟…

سهون به آهستگی پرسید … بکی با نگرانی از بین کریس و چانیول گذشت و خودش رو به سهون رسوند… حق با چانیول بود …. دو تا بخیه دقیقا گوشه ی ابروی چشم راست سهون بود : حالش خوبه …بردیمش تو اتاق …

سهون سرش رو تکون داد و به سمت پله ها رفت ….

——————————————————–

وارد اتاق نیمه تاریک شد … لوهان به پهلو ، پشت به درب اتاق خوابیده بود و صورت زیباش قابل دیدن نبود اما قبل از ورود تونسته بود صدای فین فین کردنش رو بشنوه پس مطمئن بود ، به هیچ وجه خواب نیست … ….آروم کتش رو روی مبل راحتی انداخت : لوهان ….

همونطور که انتظار داشت جوابی نشنید …. کمی یقه اش رو باز تر کرد و به سمت تخت رفت ….

لوهان مطمئن نبود سهون وارد اتاق شده اما بعد شنیدن صدای بم و خشدارش کاملا مطمئن شد …چشماش رو بست و سعی کرد بخواب بره که با شنیدن قدم هایی که به تخت نزدیک میشدن ، قلبش شروع به تپیدن کرد … از خودش متنفر بود که با وجود دونستن موضوع خیانت سهون ، هنوزم بهش حس داشت ….

سهون آروم روی یک زانوش رو روی تخت گذاشت …..قلب لوهان دیوانه وارتر میکوبید ….وقتی کامل دو زانوش رو روی تخت مستقر کرد ، دستش رو روی شونه ی لوهان گذاشت … لوهان با چشمای بسته اخمی کرد و سعی کرد به پشت نخوابه که ناگهان حس خیسی و گرمایی روی لبهاش حس کرد … چشماش رو به سرعت باز کرد و با چشمای سهون مواجه شد … دستش رو بالا آورد تا سهون رو به عقب هول بده که پوست داغ سینه ی سهون رو لمس کرد … انگار بهش سمی تزریق شده بود … ناخودآگاه چشماش بسته شد و همزمان فشار سینه ی لخت سهون روی دستش بیشتر … سهون از ضعف لوهان استفاده کرد و کاملا به پشت خوابوندش … یک دستش رو روی شونه اش گذاشت و با دست دیگه اش مچ دست راست لوهان رو به تخت می فشرد ….

کم کم تونست چهار دست و پا روی لوهان قرار بگیره و محکم تر لبهای کوچیک لوهان رو مک بزنه … لوهان بی اختیار دست چپش رو بالا آورد و روی گردن سهون گذاشت …وقتی سهون خوشحال شد و بیشتر روی لوهان خم شد تا بتونه کالا بدنش رو حس کنه ….. با بیشتر نزدیک شدن سهون ، لوهان تونست با انگشتاش یقه اش رو حس کنه …ناگهان به یاد اتفاق صبح افتاد ….دستش رو محکم به سینه ی لخت سهون کوبید و از خودش دورش کرد … همونطور که نفس نفس میزد با اخم گفت : تمومش… کن …

سهون لبخند زد : دردم گرفت ….

لوهان خواست از تخت پایین بره که سهون با گرفتن هر دو شونه اش مجبورش کرد روی تخت بمونه : بزار حرف بزنیم ….

لوهان با اخم به سهون خیره شده بود … سهون خم شد تا بوسه ای به لب های لوهان بزنه که لوهان سرش رو چرخوند … سهون میدونست این اتفاق میوفته پس با بدجنسی لبهای داغش رو به لاله ی گوش لوهان چسبوند : عاشقتم ….

کمی گذشت ولی لوهان حرکتی نکرد ……سهون با تعجب سرش رو عقب کشید و آروم صورت لوهان رو به سمت خودش برگردوند …. لوهان با چشمای بسته اشک میریخت … سهون خم شد و دوباره لبهای لرزون لوهان رو بوسید و سرش رو عقب کشید : من بهت خیانت نکردم عشقم ….

خم شد و بدن کوچک لوهان رو به آغوش کشید : ممنونم که همیشه منو بخشیدی …من …

لوهان با صدای گرفتش حرف سهون رو نصفه کرد : خواهش میکنم نرو ایتالیا …

سهون دوباره به چشمای درخشان و پر از غم لوهان نگاه کرد و با لبخند گفت : دیگه نمیرم …..

دروغ گفت ….میدونست به زودی قراره به ایتالیا برگرده تا با شیوون قرار داد ببنده اما باز هم این دروغ شیرین رو به لوهان گفت …. و نمیدونست همین دروغ کوچیک و شیرین و البته بنظرش بی اهمیت ، قرار بود چه بلاهایی سر عشقش بیاره ….

 

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





127
نظر بگذارید

avatar
113 نظرات
14 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
96 نظرات نویسندگان
shabnam1986فاطمهsorourسوراniloofar_exol نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
shabnam1986
مهمان

سلام من خاننده جدیدم من یه پی دی اف پیدا کردم از فیکت ک تا قسمت 31 بود خوندمش و وقتی فهمیدم ادامش در حال اپه اومدم و خوندم فیکت عالیییییبه خیلی عالیهههه ولی دیدم ک خیلی دیر ب دیر اپ میکنی البتت ارزش منتظر موندنو داره من موقع خوندن بین دو راهی قرار گرفتم از یه طرف چانبک دوس دارم از یه طرف دلم میخواد چان مورده دی او رو بفهه من تا این قسمت خوندم و رسیدم ب قسمت های رمزی میشه رمزها رو تا اونجای ک اپ کردی از قسمت37تا اخر برام بفرستی تا یه جا بخونمو… ادامه »

فاطمه
مهمان
فاطمه

عالی بود :heart: :yes:

sorour
مهمان
sorour

:jhsdhuf6: :jhsdhuf6: :jhsdhuf6:

سورا
مهمان

عزیزم زودتر اگه اپ کنی ممنون میشیم ,من الان هیچی یادم نمونده باید از اول قسمتای قبل دوره کنم

niloofar_exol
مهمان
niloofar_exol

tnx aiguuuuuuuuuuu commente man koo? mamnoon az zahmatet aji