46 👁 بازدید

DOLLY EP46

بچه ها من خیلی خوشحالم که این داستانمم دوست دارینا یعنی از سه روز پیش هزار نفر جمله ی عروسکو کی میزاری رو تکرار کردن هخخخخخ واقعا ممنون از همه که داستانمو میخونن اونم با وجود سوتیاش هخخخ بفرمایید اینم قسمت 46 ^^

تکرار میکنم لطفا به این موضوع خوب توجه کنید بچه ها دامینه سایت تا 8 فیلتره و خریدنه دامنه فقط پول هدر دادنه پس اگر سایت فیلتر شد به 10 مراجعه کنید یعنی ادرس یعدی سایت میشه

ohsehunfans.pw

 

در باز شد و ننه بزرگ وارد اتاق شد و با ديدنه ما كه لباس تنمون بود دستشو رو قلبش گذاشت و خورد به ديوار …البته سهون لخت بود خدارو شكر
سهون داد زد:ماماااااان…
-م.مگه درو قفل نكرديييييي؟؟؟
سهون:چرا قفلش كرده بودم ?
-ديوووووس پس كووووو؟؟؟؟
سهون:با سنجاق باز كردن حتما
-خاك تو سرتتتتتتت
ننه:عاااه قلبم…قلبممم
سهون دوييد سمتش:مامانننننن
سريع تا همه چي داغ بود پتو رو روم كشيدم و پاهامو از زير دادم بيرون?
سهون:مامان ماماااان
ننه:چه…چرا…
سهون:مامان پشت در بوديد؟عاخه چرا؟
ننه:چرا باهاش نخوابيدي؟
سهون:مگه اجازه داديد؟
ننه:اون دختره ي احمق لخت نيستتتتت
سهون:ماماااان
-اهم…من لختم…? منتها انقدر حيا دارم نميزارم شوهرم همه چيو شب اولي ببينه ?
سهون:هووم؟!
يكم خودمو لوس كرذم:سهون خب…خب دركم كن ? نميتونم
سهون تازه دورزاريش افتاد:عا..عاه…عزيزم دركت ميكنم…
از قصد پاهامو رو تخت كشيدم و خودمو ناراحت نشون دادم…
سهون:اهم…ديدي مامان…ديدي؟نگرانه ما نباش ما كاره خودمونو ميكنيم
ننه:سهون اين دختر باكره نباشه چي؟؟؟؟جوابه خاندانتو چي بدم؟؟؟
سهون:اهم…مامان…خاندانه من يعني انقدر بيكارن كه نشستن ببينن زنه من…
ننه:سكووووووووت…همينجا جلوي من بايد اين دختره ي احمقو كارشو تموم كنييييي
سهون:مامااااان بسه خواهش ميكنمم
ننه:هه هه هه يالا از اينجا تكون نميخورم تا كار انجام نشه
گيج و منگ بودم:هَننننن
ننه:زودباشيننننن
سهون:مامان داري مسخره بازي درمياريا…عاخه جلوي نو مگه ميشه اينكارو بكنيم؟مامان بهت قول ميدم اين قضيه اوكي شه 🙂
ننه:رو حرفه من حرف ميزنيييييي؟؟
سهون:غلط كردم 😐
-اهم…صب كنيد منم حرف بزنم -_- چيزه آهان…من جلو شوهرم لخت نميشم مامان بزرگ جان جلو شما لخت شم؟؟اصلا ممكنه همچين چيزي؟
ننه:دختره ي هرزههههههه
سريع اومد سمتم ناموسا مونده بودم با اون سن و سالش چه طور انقدر زرنگه ?
هوار زدم…ننه بزرگ پريد روم و خواست دكمه هاي لباسمو باز كنه…
از ترس زبونم بند اومده بود…
ننه:درارررر عوضيييييي درار زنيكهههههههه
-جيغغغغ ولم كننننننن ? سهوووووون
سهون دوييد سمتمون…
ننه:بايد به سهون ثابت كنم كه تو يه هرزه اييييييي
بليزم داشت كنده ميشد به زور خودمو نگه داشته بودم…
سهون داد زد:ماماااااااان
بليزم از آستين پاره شد…با سيليي از طرف ننه بزرگ گريم گرفت…
سهون به زور از من جداش كرد:مگه ديوونه شدي عاخهههههههه
ننه:ولم كن سهووووون ولم كننننننننن
سهون:خدمتكاراااااا بيايد ببرينششش
خدمتكارا وارز اتاق شذن و بردنش…
رو تخت نفس نفس ميزدم و سعي ميكردم بليزمو كه پاره شده بود نگه دارم….
سهون درو قفل كرد و رو تخت نشست…
با بدبختي ملافه رو رو خودم كشيدم…اشكام بند نميومد دلم خيلي به حاله خودم ميسوخت
سهون:لوهان 🙁
-زهرمااااار ولم كننننن
سهون:مگه من زدمت كه با من اينجوري حرف ميزني
-تو اگه عرضه داشتي جلوي اون ننه بزرگه وحشيتو ميگرفتييييي…
سهون دستشو رو شونم گذاشت:لوهان…گريه كه ميكني انگار تير به قلبم ميزنن
-تير تو اون قلبت خالي بندددد? دروغگوو…
سهون خنديد:مگه تا حالا بهت دروغم گفتم؟هووم؟
لبامو آويزون كردم:نه…هق
سهون جلوتر اومد و صورتمو بينه دستاش گرفت…
-قرمز شده؟
سهون:بميرم من…
-شده؟?
سهون گونمو بوسيد:يه خورده…
-از اينكه يكي بزنه صورتم متنفرم سهون…احساس ميكنم…احساس ميكنم خيلي بدبختم…البته بدبخت كه هستم
سهون:اينجوري نگو عشقه من…خودت ميدوني كه سنش بالاست و من نميتونم چيزي بهش بگم …
-نخواستم بگيري بزنيش فقط خواستم بهش بگي كه من هرزه نيستم …
سهون به لبام خيره شد:نميزارم كسي اذيتت كنه…نميزارم
بغض كردم:عاره جونه عمت
سهون خنديد:ميزاري ببوسمت يا نه؟
-الان وقته بوسيدنه؟
سهون لباشو به لبام نزديك كرد…
چشمامو رو هم فشار دادم ?
سهون لبامو بوسيد اونم محكم…
دوباره رفتم تو حس بوسيدن…انقدر كه رو تخت افتادم و سهونم افتاد روم…هر دومون فقط ميخواستيم همو ببوسيم
سهون بيخياله لبام نميشد…دستمو كشيدم پشتش…
سهون لباشو برداشت…نفس نفس ميزد:جوون عشقم…
لبمو گاز گرفتم:سهون بسه…
سهون گردنمو بوسيد…لرزيدم:ياااا…تو قول دادي…قول دادي سهون…
سهون زبونشو رو گردنم ميكشيد:كدوم قول؟چيزي يادم نمياد…
-سهوووون ?
سهون:درار
-هَن،؟!!!!!!!!!
سهون:لباساتو درار
-يااااااااااااا
سهون خنديد:چقدر زود باور ميكني خخخ
-دردددددد ترسيدم
سهون از روم بلند شد و نا اميدانه پشت به من خوابيد…
آه بلندي كشيدم و دستمو پشتش گذاشتم:سهون
سهون:هووم
-چي شد يهو؟:(
سهون:هيچي عزيزم…خوابم گرفت
سرمو پشتش چسبوندم:دروغ نگو…خوابت نمياد…
سهون:هر چقدر بيشتر نگات ميكنم…بيشتر دلم ميخواد كه ماله خودم شي…
-عاخه چي تو من ديدي كه عاشقم شدي؟:(
سهون:خيلي چيزا…
-ديوونه ي خررر ?
سهون:خيلي دوستت دارم لوهان…خيلي
-به درككك ?
سهون

:عشقه منو مسخره ميگيري…برات مهم نيست من چه حسي دارم…برات مهم نيست من چقدر دوستت دارم…
-برام مهمه ولي تو از هيچي خبر نداري اوه سهون…
سهون:برام مهم نيست…برام اصلا مهم نيست
-مگه ميدوني كه ميگي مهم نيست؟
سهون:من عاشقتم لوهان…نميتوني عوضش كني
-ببخشيد سهون?? ببخشيد…
سهون خنديد:برا چي عشقم؟’
-امشب برات شبه خوبي نشد…ولي اميدوارم با زنه اصليت شب خوبي رو بسازي
سهون:واقعا فكر كردي اگه زنم نشي…من قراره زن بگيرم؟
-نميگيري؟?
سهون:ترجيح ميدم تنها بمونم…
تو دلم آشوب بود…ميخواستم همونجا بميرم…دلم ميخواست زودتر از پيشش برم…يه حوري كه نتونه پيدام كنه…..
صبح سره ميزه صبحونه با خجالته تمام صبحونه ميخوردم…هر كي منو ميديد بهم تبريك ميگفت كه كسي بكارتمو گرفته كه اسمش اوه سهونه :|||
دخترا با چشماي قلبي نگام ميكردن…?
حرفاشون خيلي برام جالب بود ??
دخترا:
-خانم لو خانم لو ديشب چه طور بود براتون؟?
-خانم لو ديشب آقاي اوه رو لخت ديدين؟يعني واقعا لخت ديدينش؟وااااي ???
منم پوكر بودم :||
-خانم لووو ترو خدا تعريف كنيد برامون ? چقدر جذاااب فكر كن آقاي اوه با آدم بخوابه ?
-خانم لو درد داشت؟؟؟?فك كنم دردشم جذاب بوده موخواااااااام
و من همچنان پوكر بودم :||
-خانم لوو به اين يه سوال جواب بدين ترو خدا آقاي اوه تو س/ك/س چطوره؟?
ديگه انقدر سرخ و سفيد شدم كه دلم ميخواست زمين دهن باز كنه منو ببلعه…
بلاخره سره ميز نشستم…ننه بزرگ با اخم نگام ميكرد…ترجيح دادم حرف نزنم
سهون:چي ميخوري عزيزم؟
-هاان؟!!
صداي ننه بزرگو شنيدم:دختره ي بي شرم از الان يه شوهرش ميگه هااان …دِريده?
سهون:چي ميخوري؟شير عسل ميخواي؟از ديشب خيلي ضعيف شدي 🙂
-آ.آهان هخخ خب من نيمرو ميخورم…
ننه بزرگ:زنيكه يه بار لنگاش هوا رفته ها نيگا چه عشوه ايم مياد سليته
خندم گرفت:نه سهون ممنون من چيزي نميخورم كلا چيزم…اهم…حالم خوبه ضعيف اينا هم نشدم
ننه بزرگ:هه معلومه خب زن كه قبلا با اينو اون باشه كه الان ضعيف نميشه
خيلي جالب بود هر چي من ميگفتم ننه بزرگ مثلا پشتم حرف ميزد ولي بلند بلند ?
سهون:عزيزم نميشه كه بايد صبحونه بخوري 🙂
-گفتم كه نميخورم اشتها ندارم
سهون:يه لقمه…به خاطره من…
-فقط به خاطره تو 🙂
يه لقمه از نيمرو رو خوردم…
-اوووم…ميگم سهووون
سهون:جونه دلم 🙂
-ميگم…ديشب خيلي درد داشت…
سهون ?
لبمو گاز گرفتم و به ننه بزرگ چشمك زدم ?
سهون:اهم…بميرم من
-خدا نكنه 🙁 ولي هر سري كه خودتو تكون ميدادي يه درده قشنگي بهم وارد ميشد ?
سهون لبخند زد و دره گوشم زمزمه كرد:به اميد روزي كه واقعي شه…
چند بار پلك زدم:ششش
ديگه احساس كرد ننه بزرگ داره منفجر ميشه ???

از ديد بكي:

با چاني تو يه پارك نشسته بوديم…براي باره سي ام لقمه درست كردم و تو دهنه بازه چاني گذاشتم…
چاني لقمه رو با ولع ميخورد…
-خوشمزه اس؟ 🙂
چاني:عاليييي…
-نوش جون عزيزم 🙂
چاني سرشو رو پاهام گذاشته بود و لقمه ها رو ميخورد…
دستمو رو موهاش گذاشتم و نوازشش كردم:يواش بخور خفه نشي 🙂
چاني:يه بوس بده
-چاااان…
چاني:جونه دلللللللللل چاني به ٤ نيم تقسيم شه
خنديدم:دور از جون
چاني:چي ميخواستي بگي؟
-ميگم منو ميبري پيشه لوهان؟ميخوام باهاش حرف بزنم 🙁
چاني:عاره جوجو 🙂 يه بوس بده
-چااااان اينجا پاركه خونه كه نيست مردم نگامون ميكنن زشته
چاني:منو از مردم ميترسوني؟
-پاشو بريم خونه…جونگين تنهاس 🙁
چاني :به درك كه تنهاس غصه اونم ما بايد بخوريم؟
-اون دوسته منه اينجوري نگو 🙁 تو تمامه اين مدت كه به خاطرت ناراحت و افسرده بودم اين كمكم كرد
چاني:اسم اون پسررو وقتي با مني نيار بك چون سيماي مغزم ميپيچه به هم
-عاخه چرا؟!? اون پسره خيلي خوبيه 🙁
چاني:به درك كه خوبه
-چاااااان
چاني از رو پام بلند شد:بك…من به طور تصادفي عكساتو با اون پسره ي الدنگ ديدم…
تعجب كردم:كجا؟! كجا ديدي؟
چاني:بماند…مهم نيست…فقط خوشم نمياد…بفهم اينو خوشم نمياد اون پسره بهت نزديك شه
-و.ولي…ولي تو…
چاني:بده بخوريم بابا …اححح تف تو اين زندگي
-چي بدم؟?
چاني:لقمه ?
-آهان…تموم شد ?
چاني:فااااك
-ببخشيد ? همشو خودت خوردي
چاني:بايد بيشتر درست ميكردي…بيشتر خيلي بيشتر
-چااان من اينو درست نكردم مامانم درست كرده حالا چون اعصابت خورده بايد همشو سره من خالي كني؟
چاني:اصلا مگه اين پسره كار و زندگي نداره؟خونه نذاره كه همش مونده تو اتاقه تو؟؟؟
-من نميتونم بيرونش كنم چان :(((
چاني:بايد بتوني
-اون كاري با من نداره اون مثله من گ/ي نيست
چاني:مگه من بودم؟من گ/ي نبودم اما به خاطره تو شدممم
-چاااان ???
چاني:چيههه
-اينارو ولش كن…يه هفته ديگه بايد برگردم…همش دو روز كنارتم :((
چاني:هه واقعا فكر كردي ميزارم؟
رفتم نزديك تر و سرمو رو سينه اش گذاشتم:دلم برات تنگ ميشه
چاني:نميزارم جايي بري…
-من از خدامه

كه جايي نرم…فقط پيشه تو بمونم…
چاني:شده ميام ميدزدمت 🙂
-ديوونه ☺️
چاني يواشكي لبامو بوسيد:بك…
خنديدم:جونم
چاني:نميخواي…نميخواي با هم باشيم؟
حتي گوشامم با اين حرفش سرخ شده بود
چاني صورتمو نوازش كرد:هووم؟
-ي.يعني چي؟
چاني:يعني هم خوابي…من و تو و يه تخت…
دستمو رو سينه ام گذاشتم:ن.نميدونم ?
چاني:نميدونم يعني جوابت مثبته:) ميترسم اين فرصت ها ديگه برامون پيش نياد عزيزم…من ديگه تحملشو ندارم جوجو…ميخوام باهات باشم…
ولي چان خودت ميدوني كه من چقدر خجالتيم ? بهش كه فكر ميكنم بدنم مور مور ميشه ?
چاني خنديد:تو اوكي بده حله
-من ميترسممم ?
چاني:اونم با من 🙂 چطوره؟
خيلي ميترسيدم ولي ديگه وقتش بود…وقته اينكه توهمايي كه ميزدم واقعي بشن………..

از ديد لوهان:

دو روز گذشت…دو روز انقدر برام سخت بود كه اندازه دو سال بود…
من و ننه بزرگ سهون در مقابل هم قرار گرفته بوديم…اون به خونه من تشنه بود من به خونه اون…ميراندا هم كه از اين موقعيت استفاده ميكرد و بر عليهه من با مادر بزرگه همكاري ميكرد…
طبق معمول رو تخت بودم و به سهون كه كتاب ميخوند نگاه ميكردم 🙁
سهون كتابو ورق ميزد و با دقت ميخوند…
موهاي بلندمو رو بالشت پخش كردم و آه كشيذم…موي بلندم ميراندا گير داد كه زن بايد موهاش بلند باشه و مجبورم كرد بازم كلاگيس بزارم..:((((
خيلي ناجور بود وضعيت :(( دلم بغل ميخواست اما سهون گفته بود بغلت كنم بايد تا تهش بريم و منم از بغل گذشتم 🙁
سهون زير چشمي به پاهاي لختم نگاه كرد…
بدبختانه وادارم ميكردن لباس س/ك/سي بپوشم :(( الانم يه بليز گشاد تنم بود با يه شرت كوتاهه صورتي…فيل كوچولورم با بدبختي قايم كرده بودم :(((((
سهون صداشو صاف كرد و دوباره مشغول كتاب خوندن شد…
-سهوون…?
سهون:هوهوووووم
-حوصلم سر رفته 🙁
سهون:چرا خوشگلم؟
-سر رفته ديگه
سهون:زيرشو كم كن سر نره :)))
-هار هار هار مردم از خنده ?
سهون:تو هم يه كتاب بردار و بخون عزيزم
-نميخوام -__-
سهون:بريم بيرون؟
-سرده -___-
سهون:بريم رستوران؟
-غذاهاشون بدمزه اس -___-
سهون:مياي بغلم؟
-عارهههه ???
سهون خنديد:ميدونستم طاقت نمياري…
-عينه موش رفتم تو بغلش ?
سهون موهامو نوازش كرد:اي جان…عروسكم بغل ميخواسته 🙂
-عاره بغل ميخواستم ?
سهون موهامو بوسيد:تو كه به من مي مي نميدي ولي من بغلت ميكنم 🙂
-سهون ساييدي ول كن ديگه -___-
سهون:هيچوقت نميتوني بفهمي درونه يه مرد چيا ميگزره
-تو مغزه پسرا يه ممه هست و يه سري چيز ميزه ديگه كه نميگم زشته ?
سهون خنديد:فدات شم من 🙂
-زودتر ?
سهون دستامو بوسيد:بگي بمير همينجا برات ميميرم خوبه؟
-بمير ?
سهون چشماشو بست:مردم…
-سهون ببين به خاطره دو تا ممه چقدر منو اذيت كرذي؟ديووووس -____-
سهون خنديد
يه فكري همينحوري به ذهنم رسيد…براي اينكه دس از سرم برداره 😐
-ااام ميگم سهون…من بهت ممه ميدم به شرطي كه چشماتو ببندي ?
سهون:چشمامو؟!!
-اوهوم
سهون:چرا خب؟!!!
-چيزه خب من خجالت ميكشم ?
سهون:باشه قبول…
-بعذ دستم بهشون نميزني…
سهون:پس چيكار كنم؟ميك بزنم فقط؟
زدم تو سرش:كصافتتتتتتتتت ???
سهون خنديذ:خب باشه بده اون پارچه رو
پارچه رو دور چشماش بستم و ديويست بار چكش كردم…
شونه هاشو گرفتم و خوابوندمش رو تخت:بخواب…سهون به خدا شيطوني كني ديگه نه من نه تو
سهون:باشه عزيزم
بليزمو آروم دراوردم…اون ممه فيكارم گذاشتم كنارم
دستمو رو سينه هاي تختم كشيدم 🙁 هيچي نداشتم :((
به زور با دستم يه جا جمعش كردم تا يه خورده شبيه به ماله دختراي دبيرستاني بشه :|| اونايي كه تازه ذارن درميارن :||
سهون دهنشو آروم باز كرد نميدونستم چيكار كنم ?
-سهون…
سهون:باز چي شده؟
-اگه مثلا يه روزيييي بفهمي…من ممه هام كوچولوعه چيكار ميكني؟
سهون:مهم نيست همونارم ميخورم
-واقعا؟?
سهون:عاره عزيزم
-نه مثلا خيلي كوچيك باشه ها…خيليييي
سهون خنديد:مهم نيست
رفتم روش نشستم و خيلي آهسته نوك سينمو به دهنش نزديك كردم ?
نميدونم ديوس از كجا فهميد :|| تا نزديكش بردم سريع زبونشو رو نوك سينه ام كشيد…
-عررررررر ?
سهون مزه مزه كرد:خوشمزه بود…
-خيلي خري سهووووون ?
سهون خنديد:اي جون…
-ديگه نميدم ??
سهون:اوا چرا؟
-ترسيدم ??
سهون خنديذ:قربونت برم من 🙂
دوباره سينمو يه جا جمع كردم و بردم نزديك دهنش…
دوباره با زبونش يكم با نوك سينه ام بازي كرد…
تو دلم:الهي بگردم برات ?
سهون ناله اي كرد:واااي…
-چي شد؟!
سهون:خيلي خوبه…فقط چرا نميزاري بهش دست بزنم؟
-همينم بسته 🙁 فقط خواستم تو دلت نميمونه 🙁 وگرنه…وگرنه عمرا اگه ميزاشتم اينكارو بكني
از روش بلند شذم و لباسمو پوشيدم
سهون:همين؟
-ميخواستي چي باشه دقيقا؟
سهون پارچه رو از چشماش برداشت:واقعا اينهمه خودتو كوچيك كردي كه همينقدر باشه؟
-عارهههه…
سهون:هووووف…
-زهرمار ?
سهون:حالا چرا ناراحتي؟هووم؟
-خوبم ?
سهون دستمو گرفت و بغلم كرد
با بغض گفتم:س.سهون…
سهون:ششش بيا يكم بخوابيم …
-من خيلي احمقم نه؟?
سهون خنديد:احمق نيستي عروسكم 🙂 فقط يه خورده زيادي مهربوني
-هَن ?
سهون بغلم گرفت و موهامو بوسيد:بهش فكر نكن…نميخوام هيچوقت ناراحت ببينمت…
-من…من فقط ميخواستم
سهون:ميخواستي منو خوشحال كني؟
-عاره ?
سهون لبخند زد و لبامو آروم بوسيد:چه دختره مهربوني 🙂 مهم نيست…يعني نه اينكه مهم نباشه…براي من خيلي با تو بودن خيلي مهمه لوهان…تو عشقه مني…ميفهمي؟عشق…هر وقت ميبينمت آروم ميشم…ريلكس ميشم…زندگي ميكنم … حتي پروازم ميتونم بكنم
دستمو رو صورتش گذاشتم و با بغض زير لب گفتم:س.سهون…?
سهون لبخند زد:جونه دلم 🙂
-كاش…كاش ميمردم ولي…ولي تو منو نميديدي ?
سهون موهامو نوازش كرذ:آخه چرا عزيزم؟چرا؟من…من واقعا نميفهمم چرا منو پس ميزني؟هووم؟
-من به دردت نميخورم ?
سهون صورتمو بينه دستاش گرفت:ولي من ميخوامت…هزار بارم ازم فرار كني…من تو رو ماله خودم ميكنم…
سهون اينو گفت و به لبام حمله ور شد?
ديگه چاره اي نبوذ…منم لبامو از هم باز كرده بودم و ميبوسيذمش…
سهون بلندم كرد و سرمو رو بالشت گذاشت و روم دراز كشيد…
-نه…نه سهون ?
سهون محكم لبامو ميبوسيد و ميخورد…حتي اجازه ي حرف زدنم نداشتم
سهون:هووم…عروسكه خوشمزه ي من ?
-بسه سهون…?
سهون:چيو بسه؟تو زنه مني…زنه منننننننن ميفهمي؟
-منظورت چيه؟مگه قرار نبود فقط يه ماه باشه؟
سهون خنديد:حتي اگه يه ماهم باشه…تو همسره مني…من حتي ميتونم ازت يه بچه هم داشته باشم 🙂
-هَنننننننن ?
سهون:ميترسم نتونم جلوي خودمو بگيرم…اما اگه موفقم نشم…مشكلي نداره…من و تو الان زن و شوهريم…
-سهون چرت و پرت نگو خواهشا
سهون:من تو رو دوست دارم چه دليلي داره ازم جدا شي؟هووم؟
-خيلي دليللللللل پس ديگه حرفشم نزنننننننن
سهون دستشو رو صورتم گذاشت:چشمات واقعا قشنگه
-سهون حالت خوش نيستا ?
سهون:اتفاقا عاليم 🙂
-سهون نگو كه گولم زدي؟نگو كه بدبخت شدم ????
سهون بلند خنديد:لوهااااان واقعا فكر كردي من تو رو بعد از يه ماه از خودم جدا ميكنم؟!يا فكر كردي مثلا من دست از سرت برميدارم؟
از جام بلند شدم:چي داري ميگي؟؟!!
سهون از جاش بلند شد:تو هيچ جوره نميتوني از من فرار كني لوهان…
اينو گفت و رفت بيرون و درو بست ……



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





185
نظر بگذارید

avatar
177 نظرات
8 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
169 نظرات نویسندگان
niloofarKIM SARAghazal....ملودی نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
niloofar
مهمان
niloofar

عررر الان لوهان ممه داد سهون؟ککککک

KIM SARA
مهمان
KIM SARA

حالا بیا و ثابت کن لولو هم عین سهون فیل داره

ghazal
مهمان
ghazal

ممنون اوني

....
مهمان
....

Mimi ??? badbakht sehun che kolah goshadi saresh rafte

ملودی
مهمان
ملودی

خیلی ناراااااااحتممممممم چندتا قسمت رو جاگذاشتم الان دارم به عمق فاجعه پی میبرم/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (9).gif