4 👁 بازدید

POPY IN MY HOME EP18

قسمت 18 فیک خارجی popy in my home با ترجمه ی دوست عزیزمون رومینا

سلآم:(
اصلا روم نمیشه تو‌چشاتون نگاه کنم?
خیلی دیر شده نه؟:(
آره خیلییی?از تک تکتون بابت صبری که کردین ممنونم??
ولی چن قسمت بیشتر نمونده! از شرم رآحت میشین!
این قسمت و من خیلی دوس دآرم امیدوارم شماهم خوشتون بیآد?❤️
آجی سمی ممنون واسه زحماتت??

حس میکردم جونگین قراره منو ببوسه..حس ششمم هیچوقت به من دروغ نمیگفت..مدت زمانی که روی من خم شده بود و داشت نزدیک صورتم میشد اندازه یک قرن طول کشید…با بستن چشمام میخواستم طعم اولین بوسم رو بچشم…نوک انگشتایی رو حس میکردم که داشتن موهای روی صورتمو کنار میزدن..دستایی که با من مهربونن
و صدای خنده ی ضعیفی گوشامو پر میکرد..!
کتابایی که خوندم و فیلمایی که دیدم..تو اونا هم این اتفاقا میفتاد یا جونگین قبل از بوسیدنه کسی میخندید؟
برای اولین بار حس ششمم اشتباه میکرد…برای اولین بار دلم میخواست درست حس کرده باشم!
_چشماتو باز کن احمق! من تورو تو این وضعیت نمیبوسم!
نمیتونستم چشمام رو باز کنم چون شکست و ضایع شدنم رو میدید
_آخرین مقاومت هام برای گریه نکردنم بود.
یه رابطه عجیب بین منو جونگین بود..خوب میدونست کی باید رهام کنه و تنهام بزاره.
_باشه…با یه آهه عمیق کنار رفت..
من میرم یه دوش بگیرم
فکر کنم این زیبا ترین جمله ای باشه که تا حالا از دهن جونگین شنیدم…تو به حموم میری و به من فرصتی برای فکر کردن میدی..فکر میکنین من احمق ترین آدم دنیام؟
قبل از اینکه منو بشناسین راجبم قضاوت نکنید.
خانوادمو از دست دادم..و علاوه بر اون به یه کشور دیگه اومدم و با پسری زندگی میکنم که از همه نظر کامل و آیده آله…بدون اینکه ازش شناخت کامل پیدا کنم عاشقش شدم و قلبمو تمام و کمال در اختیارش گذاشتم..و حتی فکر میکردم یه همفوبیکه(غیر هم/جنس باز)..!
اونو یه روز در حال سک/س با یه دختر تو اتاق رو به روییم میبینم ولی باز مثل قبل دوسش دارم…بعد از مدتها میفهمم که عاشقه یه دختره و من عقب نشینی کردم.
وقتی هنوزم به دوست داشتنش ادامه میدادم فهمیدم همفوبیک نیست
به اون گی بودنم رو اعتراف کردم.! اما یه مشکلی وجود داشت..اون مثل من نبود…من به پسری مثله جونگین وابسته و در عین حال عاشقش میشدم اما اون فقط با پسرا رابطه داشت..این بی عدالتیه!
اگه باهاش باشم میتونم به خودم وابستش کنم؟
و یه امای دیگه…که مشکل بزرگی همراهش داشت.
قبل از اردو رفتنه من اون با دختره قرار داشت…نتیجه چی شد؟
نپرسیدم…نشد که بپرسم.!
خودمو تو وضعیتی دیدم که داشتم چشمامو با حرص میمالم و سمت حمام میرم.
باید میفهمیدم
قبل از اینکه تو دریای اشکهام غرق بشم…قبل از اینکه تو این زندگیه مزخرفی که دنیا بهم هدیه داده گم بشم باید میفهمیدم.
اینقدر افکار و ذهنم خسته و مشغول بود که تازه وقتی وارد حمام شدم متوجه جونگین که تو وان دراز کشیده بود شدم…با تعجب بهم نگاه کرد و صداش رو بلند کرد:
لعنت بهت لوهان! آخر بخاطر این اومدن های بی خبرت من میمیرم..!
_با اون چی شد؟
_با کی؟
_میدونی..با اون دختر..! آخرین بار برای حرف زدن باهاش رفته بودی پیشش.
_لوهان..برا پرسیدنه این به حموم حمله کردی؟
جونگین بدون توجه به من دوباره سرشو به پشتیه وان تکیه داد.
_آره
_فکر نمیکنم زمان درستی برای پرسیدن این سوال باشه!
_همین الان جواب سوالمو بده ! وگرنه میتونم نقشه کشتن توی وان حموم رو عملی کنم!
_خدای من! لوهان مشکلت چیه؟!
_پرسیدم چه اتفاقی افتاد! وضعیت ‌روحی خرابم و ‌عصبانیتم صدامو بلندتر کرده بود.
_نامزدشو بهم معرفی کرد و بعدش رفت.
منتظر هر جوابی بودم! حتی توی ‌یه گوشه از ذهنم احتماله حامله بودنه دختره از جونگینم در نظر گرفته بودم! ولی اصلا فکرشو هم‌ نمیکردم که همچین‌ جوابیو بشنوم!
_ینی چی؟ شما دو تا مگه باهم نیستین؟!
_اون عوضی منو از کلاس رقص هم اخراج کرد لوهان!
_پس…تو هنوزم اونو دوست داری؟
_من‌ در‌ حال‌ حاضر فقط یه نفرو ‌دوست دارم که اونم به حموم حمله کرده! اگه این جواب برات کافیه حالا برو بیرون!!
این جمله رو‌ تحویله من میداد و‌ بعد انتظار داشت برم بیرون؟!
لعنتی هیکلم‌ مثل یه مجسمه شده بود!
_اگه‌ هدفت لخ/ت دیدنه منه که همین الان میتونیم اینو عملی کنیم اگه نه که گم شو بیرون!
قبل از اینکه به یه مجسمه قرمز تبدیل شم خودمو از حموم بیرون انداختم!
قلبم با تمامه قوا داشت سعیشو میکرد تا از قفسه سینم بیرون بزنه!
جونگین چرا همچین‌ چیزی گفت؟
منظورش چی بود؟ جدی بود؟
همه چی به ذهنم‌ میومد…قلبم و مغزم نمیتونستن سر جاشون بمونن!
حدود صد بار به کوله پشتیم نگاه کردم! خواستم برش دارم و ‌فرار کنم!
وقتی جونگین بیرون بیاد میتونستم به صورتش نگاه کنم؟
از اون مهمتر قرار بود چی ‌بگه؟!
چه عکس العملی باید نشون بدم؟
منم باید بهش اعتراف کنم؟
لعنتی شاید فقط برا فرستادن من از حموم همچین حرفی زده!
شاید دوباره دارم الکی امیدوار میشم! اینکارو صدبار کرده و چرا ایندفعه هم‌ نکنه؟
فکر کنم کاری که باید میکردم این بود که مثل همیشه از دستش فرار کنم.
ترجیح دادم به
آشپز خونه برم و ‌املت درست کنم!
بوی تخم مرغ و ‌روغن که توی آشپزخونه حکمرانی میکردن به بینیم میخورد!
یه بوی دیگه رفته ‌رفته بهم نزدیکتر شد و ‌با گذاشتن دستاش روی‌ شکمم و حلقه کردنشون منو ‌به‌ خودش چسبوند
و اون م

وقع بود که من خودمو توی ‌بهشت حس ‌کردم!
چه ‌بوی فوق العاده ای بود!
دستشو روی ‌دستم که باهاش قاشق چوبی رو‌ گرفته ‌بودم گذاشت و‌ همراه با من حرکت داد!
_صبحونه درست کردنتو‌ دوس ‌دارم!
نفساش گوشمو نوازش میکرد و حسه آرامشو بهم میداد!
_مزشو بچش! زیاد مطمعن نیستم خوب شده باشه! گوشه ای از غذا رو‌ جدا کردم و منتظر شدم جونگین‌ برش داره!
در عوض لباشو که با خیسی روی گردنم حرکت میکردن حس کردم!
حلقه ی دور‌ بدنم رفته ‌رفته داشت تنگ تر میشد!
_همممم! فکر کنم خوش‌مزه ترین املت دنیا این باشه! چشمامو‌ بستم و سعی کردم دم و‌ بازدمم رو مرتب کنم!
میتونستم حرکتی رو توی ‌موهام حس کنم!
این بی عدالتی بود! اون از ‌حموم بیرون اومده بود و بوی‌ خوبی میداد ولی من…
_بوی تخم مرغ میدم!
_بوی تخم مرغو ‌دوست دارم! با حالتی صدادار ‌بوی تنم رو‌ داخل ریه هاش فرستاد!
_ناموسن از اون دختره جدا شدی؟! خدایی بعضی وقتا توی ریدن به حس و‌ حال طرف رقیب نداشتم!
_هنوز‌ نفهمیدی! ما با هم نبودیم! من بودم که به اون حسایی داشتم!
_اما‌ به من اینطوری ‌نگفته بودی! گفته بودی دوستش داری.
_اینطور‌ نبود! منم‌ بعدا متوجه شدم!
_چطوری؟! مونده بودم املت و ‌برگردونم یا به حرفای اون گوش بدم؟ برا همین مثل‌ دست و پا چلفتیا به تابه خیره شده بودم.
درحالی که ‌اون ‌کاریی ‌رو که من نتونسته بودم انجام ‌بدم عملی ‌کرد و املت رو‌ برگردوند!
_فهمیدم کسی هست که بیشتر از اون‌ دوستش دارم!
گاز رو‌ خاموش‌ کرد و تابه‌ رو برداشت و‌ طرف میز ‌رفت!
منم‌ با قاشق ‌توی ‌دستم و سوالی که ‌مغزمو
میخورد همونجا ایستادم! ینی اون یه نفر‌ من بودم؟
یعنی کسی که درمقابل ‌اون دختره ی همه‌ چی ‌تموم برده بود من بودم؟
حرفایی که توی‌ حموم زد با این حرفاش مقایسه کردم….جدا منو دوست نداره مگه نه؟ گوشام داشتن باهام بازی میکردن!
همه چی ‌دروغ‌ بود! یه دروغ مسخره!
جونگین نمیتونست عاشق من‌ باشه! کسی مثل اون غیر‌ممکن بود منو ‌دوست داشته باشه، غیر منطقی بود.
_زودباش بیا! خیلی گشنمه! منتظر یه توضیح ازتم جونگین تا نگرانی هامو برطرف کنی.
اما تو ‌فقط به فکر سیر کردنه شکمتی.
برنجو از توی مایکروفر بیرون ‌آوردمو توی ‌دوتا بشقاب ریختم و روی ‌میز ‌گذاشتم!
_واو مگه ‌برنجم هست؟ من ‌باید با تو ازدواج کنمو تا اخر عمرم سیر موندنمو تضمین کنم!
خیلی ممنون که روشن کردی غذاهامو‌ جای من دوس داری! تمامه نگرانیام رفع شد(=|)

_همه ی اینا واسه اینکه درسا رو ‌بهم یاد بدی! و‌ به غذا خوردنم مشغول ‌شدم.
_ازت متنفرم!
تا وقتی سرمو ‌بالا نیاورده بودم و لبای آویزونشو ‌ندیده بودم فکر‌ میکردم جدیه و‌ اشکامو‌ هم ‌حاظر کرده بودم.
_چرا؟!
_چون جوابه حرفا و‌ کارایی که برات میکنمو نمیگیرم!
_انتظار‌ داری‌ چیکار کنم؟!
جدا انتظاره ‌چیو‌ از من داشت؟
اینکه بپرم بغلت کنم؟ ببو/سمت؟ بهت عشقمو ‌اعتراف کنم؟
نمیتونستم‌ که! هنوز رابطه ی عجیب بینمون نامعلوم ‌بود! نمیتونستم عذاب کشیدن قلبمو‌ ببینم!
_جوری ‌رفتار کن که انگاری بهت چیزی‌ نگفتم ‌لوهان!
جدیته توی ‌صداش همه چیو ‌بهم ثابت کرد.
بعد از تموم ‌کردنه صبحانه به طرف سالن رفتم و‌ روی صندلی نشستمو موضوع دیروزی رو‌ باز کردم.
ولی یه دقیقه! من کی‌ به تختم رفته ‌بودم ‌چرا روی‌ کاغذ دیشبی خط جونگین و‌ راهنمایی هاش بود؟
_من ‌چطوری ‌به اتاق رفتم‌جونگین؟ از جونگینی که توی ‌چهار چوب ‌در ‌بود پرسیدم.
_توی‌ بغلم!
خنده های ریزش باعث میشد فکرای دیگه ای بکنم!
_چرا میخندی ؟!
_”تو خواب بیدار میشی‌ چیزایی ‌میگی و ‌فردا صبحش هیچی ‌یادت نمیاد!
کنارم ‌نشست!
_من دیشب ‌چیزی‌ گفتم؟!
_اگه بگم روت نمیشه تو صورتم نگاه کنی!
چی‌ میگه این؟ ذاتا با نزدیک شدن بهم نمیتونستم بهش نگاه کنم.
_بهتره شروع کنیم!
برای عوض ‌کردنه بحث ، درسو‌ پیش کشیدم ولی میدونستم با اینکارم شرایطمو ‌بدتر‌ کردم.
وقتی که جونگین پیشم بود فهمیدن درس برام سخت بود حالا چطوری ‌باید معلم خصوصی شدنشو تحمل میکردم؟
توی فهمیدن حرفای جونگین سختی میکشیدم! مرتب صداشو ‌بلند میکرد و ‌بعدش برای آروم شدن نفسای کش داری میکشید.
از این وضعیت خوشم اومده بود! چرا همیشه باید من عذاب بکشم؟ اینبار نوبت اونه! بعد از ۴ ساعت تلاش و ‌درس خوندن استراحت دادیم و ‌خودمونو ‌روی مبلای راحتی انداختیم.
واقعیت این بود که خونه ی جونگین سرتا پا راحت بود حتی خوابیدن روی صندلی…

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





124
نظر بگذارید

avatar
59 نظرات
65 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
60 نظرات نویسندگان
FateeeeemeeeeehsogolPink PrincessnazaninRomiLu نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Fateeeeemeeeeeh
مهمان
Fateeeeemeeeeeh

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (26).gif

sogol
مهمان
sogol

مرسی از این قسمت

Pink Princess
مهمان
Pink Princess

عااااااالى بود ممنون

nazanin
مهمان
nazanin

عالییییییییییییییییی بود ……مرسیییییییییییی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (35).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (35).gif

bahare
مهمان
bahare

mmmmmmmmmmmmmmmmccccccccccccc awliiiiiiiiiiiiiii buuuuudddddddddddddddddd /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (37).gif

RomiLu
مهمان
RomiLu

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (35).gif