27 👁 بازدید

DOLLY EP44

سلامی دوباره به خاننده های عزیز اینم قسمت 44

تکرار میکنم لطفا به این موضوع خوب توجه کنید بچه ها دامینه سایت تا 8 فیلتره و خریدنه دامنه فقط پول هدر دادنه پس اگر سایت فیلتر شد به 10 مراجعه کنید یعنی ادرس یعدی سایت میشه

ohsehunfans.pw

 

صبح ساعت ٨ صبح جسي وارد اتاقم شد…
جسي:وقت خواب نيست الان ديگه بلند شوووو
چشمامو آروم باز كردم:يا حضرت اكسو چي شده؟
جسي:پاشو عزيزم ساعت ٦ كليسا دارياااا…
-٦ به ٨ چه وبطي داره عاخه؟
جسي:وااااا بايد ميكاپت كنمممم
😐
پتو رو كشيدم رو سرم:ولم كن بابا اوله صبح
دختر:من رفتم به آقاي اوه اطلاع بدم
-برو اطلاع بده ببينم چي كار ميخواد بكنه مثلا 😐
جسي رفت بيرون
دوباره داشت خوابم ميبرد كه سهون وارد اتاق شد و نشست لبه ي تخت…
آروم صدام زد:لوهان…عروسك خانم…نميخواي بيدار شي؟
لبخند زدم:نيوچ ?
سهون خنديد:قربونت برم من…پاشو قشنگم…امروز كلي كار داريم
-سهون ميخوام بخوابم خو :(((
سهون:يه امروز رو به خاطره من تحمل كن…شبو عوضش ميخوابي عزيزم
چشمامو باز كردم:خوابم مياد :((
سهون دستشو رو موهام گذاشت و موهامو بوسيد
-ياااا ?
سهون:پاشو خوشگلم
-باشه برو به كارات برس
سهون:چشم
-مواظب خودتم باش ?
سهون تعجب كرد:چشم عزيزم
تو دلم:دوستت دارم ديوس ?
سهون:فعلا 🙂
خميازه كشيدم و بلند شدم:جسي خانم ميشه بري بيرون يه دقه؟
جسي رفت بيرون…
ممه هامو دراوردم و سينه هاي خودمو در حد كندن خاروندم ?
-وووااااهااااي چه حالي ميده چه حالي ميده ?
سريع رفتم حمام يه دوش گرفتم…استرس عجيبي تو وجودم بود 😐 ژيلت برداشتم و جاتون خالي همه جا بدنمو زدم بعد كه زدم يادم افتاد قرار كه نيست اون ديوس بدنه منو ببينه 😐
تو فكر بودم كه در حموم به صدا درومد
ننه بزرگ:لوهاااان
-اهم..بلهههه
ننه:چه غلطي ميكني تو حمام؟؟؟
-دارم آشپزي ميكنم 😐
ننه:دختره ي احمققق زود بيا بيرون دير شد
-الان ميام
ننه:راستييي خودتو تر تميز كن ميتوني؟
-عااا…اهم…عاره خب ميتونم ?
ننه:درو باز كن بيام تو
-نهههه ?
ننه:باز كن ميگم -_-
-به خدا تميزه تميزم عينه آينهههه ?
ننه:پس زود بيا بيرون
-چش…
سريع بيرون اومدم يكم اينور و اونورمو نگاه كردم و ديدم سهون رو تخت نشسته كتاب ميخونه…
جيغ بنفش زدم و فقط شانس آوردم حوله رو سريع دوره خودم پيچيدم
سهون ترسيد:لوهااان
دوباره رفتم تو حموم و درو قفل كردم
سهون:لوهااان ?
-سهون برو بيرون تا نري بيرون من همين جا ميمونم
سهون:مگه ميخوام بخورمت؟
-همه چي از خوردن شروع ميشه همه پسرا همينو ميگن اول ميگن مگه ميخوام بخورمت بعد ميبيني دختره حامله اس
سهون خنديد:باشه من ميرم بيرون فقط زود كاراتو بكن
دماغمو بالا كشيدم:باشه 🙁
آروم رفتم بيرون…حوله رو محكم دورم پيچيده بودم ? اومدم برگردم كه يكي محكم از پشت بغلم كرد….
احساس كردم دهنم بر اثر سكته كج شد
نفسام به قدري تند شده بود كه پاهام داشت شل ميشد…
نيم نگاه به عقب انداختم و سهون و ديدم كه داره بهم خيره نگاه ميكنه ?
سهون لباشو رو گوشه خيسم گذاشت:منتظر بودم بياي ببينمت بعد برم
از ترس ميلرزيدم فقط ميخواستم حوله رو از دست ندم …
سهون نفس عميقي كشيد و در گوشم زمزمه كرد:لوهان…نميتونم….نميتونم نسبت بهت بي تفاوت باشم…ميخوامت…ميفهمي؟ ميخوامت ….
آب دهنمو قورت دادم
سهون آروم زبونشو رو گوشم كشيد…لرزيدم:عاااه…
سهون:جون عزيزم
-تو…تو قول دادي سهون…قول دادي
سهون سرمو سمت خودش گرفت:ميدونم عشقم…ميدونم…
لبامو بوسيد و لبخند زد:من ديگه ميرم بيرون…
چشمم خورد به عاقا فيله كه عررررررررر نگم بهتره ?
سهون سريع از اونجا خارج شد….
دستمو گذاشتم رو آلت خودم كه تحريك شده بود 🙁
-اين چه بلاييه خدا داره سره من مياد ???
لباسامو تنم كردم و رفتم پايين صبحونه بخورم…
سهون سره ميز بود با ننه بزرگش…
بدونه حتي يه نيم نگاه به سهون كنارش نشستم…
ننه:دو ساعته منتظرتيم خبره مرگت كدوم گوري بودي؟!
سهون:مامااان اين چه طرز حرف زدنه آخه؟
-بزار راحت باشن
سهون:لوهان حمام بود…تازه الان خيلي زوده
ننه:سهون كي گفته كه تو ميتوني رو حرفه من حرف بزنيييييي؟؟؟
سهون:مامان خواهش ميكنم اينجوري نباشين
همه تو سكوت صبحانمونو خورديم …
ننه:ميراندا ارزششو داشت كه براش همه كار بكنيم … ولي اين دختر نداره…
چنگال از دستم رو زمين پرت شد…
ننه:هه نگاااش كن نگاااش كن عينه اين بچه هاي دو ساله ميمونه كه حتي يه چنگال بلد نيستن دستشون بگيرن…
چنگالو از رو زمين برداشتم و فوتش كردم:ببخشيد
ننه:وااااي خداي من دارم ديوونه ميشم
مامان بسه ديگه داريد به همسرم توهين ميكنيد
ننه:سهون يه هفته تو قصر ميمونين بعد گم و گور ميشي هر جايي كه دلت خواست…جايگزين پدرت پسر عموته نه تووووو
سهون:من هيچوقت دلم نميخواست جاي پدرم باشم
ننه:چون لياقتشو نذاريييييي….من دارم ميرم اين دختره ي احمقو بهش ياد بده بايد چيكارا بكنه…موندم شب قراره چيكار كنه…احتمالا اون كارارو خوب بايد بلد باشه جلوتر از تو لنگاشو هوا ميده ميخوابه رو تخت هه…بايد بگم رفتنه تو توي اتاقه عروس فاييده اي نداره سهون…اين دختر بعيد ميدونم باكره باشه
چنگالو گذاشتم رو ميز و بلند شدم:ببخشيد من سيرم…
سهون:لوهان كجا ميري؟
-ميرم لنگامو هوا كنم برا شب…فعلا
بدو بدو از اونجا خارج شدم و رفتم اتاقه قبلي خودم ?
چاني بلند شد و بهت زده نگام كرد:لوهاان چي شده؟؟؟
دو زانو رو زمين افتادم و بلند گريه كردم
چاني شلوارشو پوشيد و خودشو سمت من هل داد:دد بگو چي شدههه؟؟؟
-ه.همش تقصيره توعه همش تقصيره توعه آق چاني ??
چاني:كسي چيزي بهت گفته؟
-ديگه ميخواستي چي بگن؟بهم گفتن خراب هرزه عوضي هر چي كه اسمشو بزاري بهم گفتن ??? من ديگه اينجا نميمونم حتي يه لحظه
چاني:لوهان…قراره كلي پول بگيري…ديوونه شدي؟مگه دختري تو؟بزار هر چي ميخوان بگن…
-حالم خيلي بده ?
چاني سمتم اومد و دستشو رو شونم گذاشت و نميدونم چي شد رفتم تو بغلش 😐
چاني:نگران نباش همه چي درست ميشه…
-اميدوارم درست شه ?
تو بغل هم بوديم و چاني داشت دلداريم ميداد كه در به صدا درومد…
چاني:بلههه
يه نفر با صداي ريز گفت:يه هديه براتون آوردم از طرف يكي
چاني:هووم؟ در بازه بيا تو…
در آروم باز شد…با دستام اشكامو پاك كردم…
اول يه دسته گل زرد اومد تو…بعدشم كله ي بكهيون ظاهر شد:سلام چاااا…..
بكي با ديدنه ما كه تو بغله هم بوديم جا خورد و دسته گل از دستش افتاد….
سكوت خيلي مسخره اي بينه سه تامون بود…
نميدونستم تو اون حالت از بغله چاني بيام بيرون يا نه…
بكي دستاشو عينه پري دريايي رو قلبش گذاشت…
از بغله چاني بيرون اومدم و به بكي نيشخند زدم:سلام بكي…خوبي؟هه هه چقذر دلم برات تنگ شده بود ?
كله بكي ميلرزيد گفتم الانه كه سكته كنه…
چاني منو هل داد و رفت سمت بكي كه چشاش پر از اشك شده بود…
بكي بينه خنده و گريه مونده بود…
چاني شونه هاشو گرفت…
بكي از روي بغض خنديد…لباش ميلرزيد…دلم براش سوخت 🙁
بكي به چاني زل زد و زمزمه كرد:چ.چان…مزاحمت…شدم؟
اشك از گوشه ي چشمش رو صورتش جاري شد…
چاني محكم بغلش كرد…بكي بينه بازوهاي چاني گم شده بود…
يه لحظه از حسودي ميخواست گريم بگيره…
چاني:عزيزم…مزاحم چيه؟قربونت برم من…داشتم ميومدم دنبالت به مرگ چاني داشتم ميرمدم پيشت…ببين جورابامو عشقم ببين…عههه كو جورابام؟
-اينجاس بابا بوش خفمون كرد -_-
بكي چيزي نگفت
چاني:داشتم ميومدم لوهان اومد تو اتاقم اونم داشت گريه ميكرد به جونه تو فقط خواستم دلداريش بدم بك
بكي از بغله چاني بيرون اومد و اشكاشو پاك كرد:آره…همه چيزو با چشمام ديدم…نيازي نيست توضيح بدي…ببخشيد كه سرزده اومدم تو…
بكي رفت بيرون…
چاني نشست رو زمين:واااي وااااااااي
-زهرمارررر اسكل -_- الان برميگردونمش خجالت بكش مرتيكه خرسه گنده
رفتم بيرون بكي داشت از قصر خارج ميشد كه دستشو گرفتم…
بكي برگشت و با ديدنه من يه كشيده آبدار زد تو گوشم…
چشمام از تعجب گرد شد:خيلي عوضيي بكي خيليييي
بكي داد زد:من عوضيم يا توووووووو؟!!!
دستمو رو سينه اش گذاشتم و محكم هلش دادم:برا چي منو زديييييي؟؟؟؟
بكي با حرص سمتم اومد و محكم تر هلم داد…افتادم زمين
بكي:چون تو يه آشغاله عوضيييييييي يه دو به هم زنه روانييييييي….
-حرف دهنتو بفهمممم…رفتي اونور آب هار شدي بك
بكي:ازت متنفرممممممممم….حالمو به هم ميزنييييي….برو با چانيول خوش باش…
چاني بهت زده دوييد سمتمون:چه خبرههههه؟
از رو زمين بلند شدم:چاني خاك تو پسه كلت كه با اين وحشي دوست شدي…
بكي داد زد و اومد سمتم و شروع كرد به كتك زدنم….
ديوس خيلي زورش زياد بود ولي خب منم كم نياوردم با مشت محكم زدم تو چشمش…
چاني سعي ميكرد جفتمونو از هم جدا كنه ولي نميتونست…
رو زمين افتاده بودم و بكي و روم بود…
-ولمممممم كننننننن عوضييييييي ولم كنننننن ج/ن/ده ?
بكي موهامو تو دستش گرفت:خفه شو اسكل اونو به دخترا ميگن آشغالهههههه دو روووووو….
داد زدم:موهامو ول كنننننننننن به موهام چيكار داريييي؟
دامنم رفته بود بالا و پاهام معلوم شده بود…
چاني:بسههههههه خجالت بكشيدددددد
بكي:ازت متنفرممممممممممممممم
صداي سهون رو شنيدم:چه خبرهههههه؟؟!
-از روم بلند شو خرسه گندهههههه…
ديگه آخرين ضربه رو هم خوردم و سهون جفتمونو از هم جدا كرد…
از بينيم خون ميومد…
سهون فرياد زد:گفتم اينجا چه خبرهههههههه چانيووووووول
چاني:آقاي اوه…من معذرت ميخوام…من واقعا معذرت ميخوام
سهون به پاهاي لختم نگاه كرد:اين چه وضعشه؟
الكي شروع كردم به گريه كردن …
سهون داد زد:مگه با تو نيستممممممممممممم
-عرررر ???
سهون:برو تو قصر تا بيام حرف هم نباشه برووووو
-همش تقصيره اين الاغه ??
بكي هق هق ميكرد و خونه دماغش رو زمين ميچكيد…
چاني رفت سمتش و دستشو گرفت:بكي
بكي:همه چي بينمون تموم شد چان…همه چي…
پا شدم و رفتم تو اتاقه سهون ?

از ديد چاني:

سهون:اين آقا كيه و با اجازه ي كي وارد قصر شده؟
چاني:ايشون دوست صميمي لوهانه…نميدونم چي شد كه با هم دعوا كردن … ببخشينش آقاي اوه خواهش ميكنم به خاطره من…
سهون به بكي كه صورتش پره خون بود خيره شد:هوووف…زخماش جديه…ببرش بيمارستان قصر خوب كه شد بفرستش بره…فقط اين دور و برا نبينمش
-چشم آقاي اوه واقعا لطف كرديد ?
سهون رفت…
بكي از رو زمين بلند شد و كولشو پشتش انداخت و رفت…
هنوزم باز باز راه ميرفت…
سريع رفتم سمتش و دستشو گرفتم:بكي…
بكي دستشو از دستم دراورد و به راهش ادامه داد…
-بكي…به حرفم گوش بده بعد برو…
بكي برگشت و بهم زل زد…چشماش خيس بود…نميتونستم اينجوري ولش كنم…
بكي با بغض گفت:د…دنبالم نيا…
از پشت بغلش كردم…سعي ميكرد از دستم فرار كنه اما نميزاشتم…
بكي:ولم كن خسته ام…
-فقط يه مين به حرفام گوش بده بك…بعد هر جايي خواستي برو…باشه؟
بكي:همه حرفاتو…همشو با چشمام ديدم…?
منم گريم گرفت:قربونه چشمات برم من…من بميرم گريه نكن…اينجوري بري ميميرما…دوست داري بميرم؟هووم؟بكي…نگام كن…
بكي سرشو بلند كرد و به چشمام نگاه كرد
دستمو رو صورتش كشيدم:مرگه چاني بيا بريم تو اتاقم سرده…دكتر بيارم صورتتو نگاه كنه…به خدا توضيح ميدم بهت بكي…همشو بهت ميگم…
بكي:ازت متنفرم چان…?
-ميدونم حقم داري حق داري ازم متنفر باشي…ولي بزار من همشو برات بگم بعد تصميم بگير…
با بدبختي بكي وارد اتاق شد و رو تخت خوابيد…
نشستم لبه ي تخت و بهش خيره شدم
بكي آه كشيد
دو تا چنگ رو صورتش بود و يه چشمشم كبود بود…دكتر صورتشو شست و جاي چنگ ها چسب زد و چشمشم بست…
دستشو تو دستم گرفتم:اين چه كاريه عاخه بك؟دعوا هم شد حله مشكلات؟نچ نچ نگاه كن پسره ي احمق چه به روزه صورتت آورده
بكي:ميخوام برم خونه ?
دستشو بوسيدم:ببين بكي…اولا كه…لوهان جاي داداشه منه…خودت ميدوني كه اون خودشو جاي دخترا گذاشته و قراره به يه سري دلايل باهاش ازدواج كنه…اين وسط خب…يه سري مشكلات دارن با هم كه خيلي لوهانو خسته و دپرس كرده…الانم با مادر بزرگ سهون دعواش شده بود اومد پيشم همش گريه ميكرد…منم به جونه تو فقط خواستم دلداريش بدم…به خدا من تو رو دوست دارم…چيكار كنم باور كني؟
بكي روشو ازم برگردوند و گريه كرد…
دسته گلشو برداشتم و خنديدم:چقدر خوشگله بك…
بكي:خيلي…
دستامو دو طرفش گذاشتم:خيلي چي عزيزم؟
بكي:خيلي جا خوردم…
پشتش دراز كشيدم و دستامو دوره كمرش حلقه كردم:عزيزم…من معذرت ميخوام…
بكي:ميخوام برم خونه…
كتفشو بوسيدم:ببخشيد…من قول ميدم كسي رو بغل نگيرم…قول ميدم بك…
بكي:من واقعا عصبي شدم…? لوهانو بد جور زدم…
-عيبي نداره عزيزه دلم…همديگرو ميبينين از هم عذرخواهي ميكنين خوبه؟
بكي:اون منو نميبخشه چان
-ميبخشه عشقم…
بكي:چ.چاان ?
لبامو رو گونه اش گذاشتم و بوسيدمش:جونه دله چاني…
بكي:معذرت ميخوام ?
-لازم نكرده…:)
بكي:يه لحظه…واقعا عصبي شدم ?
-عزيزم تو بايد به من اعتماد داشته باشي…من مگه ديوونه ام؟
بكي سمت من چرخيد و دستشو رو صورتم كشيد…
دستشو بوسيدم:جوجو چاني كيه؟
بكي خنديد:يااا
بغلش كردم و نفس راحتي كشيدم:دوست داشتني…
بكي:من خيلي حسودم چان 🙁 نميتونم ببينم تو يكي ديگه رو بغل كردي:(
-من قصدم فقط دلداري بود عزيزم…
بكي:من سخت تو رو بدست آوردم…نميخوام از دستت بدم …
لباشو بوسيدم:من و تو ماله هميم…پس نگران نباش 🙂 بگزريم…خوب شدي؟
بكي:اوهوم…عاره بهترم 🙂
نوازشش كردم تا يكم آروم بشه واقعا فكر كردم از دست دادمش ……

از ديد لوهان:

رو تخت نشسته بودم و سهونم رو به روم وايساده بود…
زير چشمي نگاش كردم:نگا داره؟?
سهون:تو با اون پسر چيكار داشتي لوهان؟!
-بهم فحش داد 😐
سهون:تو مگه پسري كه اينجوري ميزديش؟هاان؟ميدوني اگه ميزد جاييت ميشكست…هوووف واقعا كه كم عقلي
-غيرتت كمرمو خم كرد سهون…حداقل ميزدي نصفش ميكردي
سهون:من كه مثله تو عصبي نيستم…سعي ميكنم مشكلاتو خودم حل كنم…
-خسته نباشي :\
سهون:پاشو قيافتو تو آينه نگاه كنننننن….الان جواب مامان بزرگمو چي بدمممممممم؟؟؟
-احححححح داد نزننننن -_-
سهون از عصبانيت نفس نفس ميزد…
به بازوم نگاه كردم كبود شده بود:بر پدر مادرت لعنت بكي الدنگه دم دراز
سهون:هوووف…صورتتو بشور بيا ببينم كجاهات باد كرده
-صورتم چيزيش نشده فقط دماغم درد ميكنه
سهون:زود باش ديگههههه
دوييدم تو حمام و از اول خودمو شستم 😐 خوشبختانه صورتم چيزيش نشده بود…
از حمام بيرون اومدم سهون جلو اومد و با دقت تو صورتم خيره شد ?
-چيههه
سهون:صورتت چيزيش نشده…
-گفتم كه :/
سهون دستشو گذاشت رو ممه ام ?
-يااااااااااا چيكار ميكني؟؟؟
سهون:هيچي عزيزم ميخواستم ببينم قلبت ميزنه يا نه
-به نظرت كسي كه قلبش نزنه ميتونه صحبت كنه؟?
سهون:اهم…نميتونه
-سهون قبل از اينكه بيام اينجا فكرشم نميكردم در اين حد هيز و ديوس باشي ?
سهون? اهم…خب آماده شو براي آرايش و اينا…منم برم كليسا همه چيو حاضر كنم…
-باشه ?
سهون:چيزي شده عزيزم؟
-يه نپرسيدي حداقل من حالم خوبه جاييم درد نميكنه نمردم
سهون:والا وقتي من رسيدم تو داشتي موهاي اونو ميكشيدي
-يااااااااا اون داشت ميكشيدددد
سهون:پس فردا منو اينجوري نزنيا ?
-سهون خيلي خرييييييي
سهون خنديد و رفت بيرون…
ساعت ٤ بود كه زير آرايش بودم…چشمام ديگه باز نميشد 🙁
جسي خنديد:لوهان…چشماتو باز كن
چشمامو باز كردم:جسي خانوم…كي تموم ميشه پس؟
جسي:ووووج حالا حالاها كار داره اين صورت
-عوضي من صورتم خوشگله نيازي ني به آرايش كه -_-
جسي:ايششششش هيچم خوشگل نيست بايد كلي آرايشت كنممم
😐
جسي:خبببب مژه هاتتت…واييييي چه عروسي بسازم من
-زياد چيز نكن خوشگل نكن-_-
جسي:واااا چرا؟؟؟ميخوام آقاي اوه كه ميبينتت غش كنهههه
-آقاي اوه گو اضافه خورد-_-
جسي:با شوهرتتتتت درست حرف بزن خخخ
-مسخره ميكني؟
جسي:خدا به دادت برسه…فقط نزار امشب كاري كنه چون به جاي…
-به جاي ماهي فيل ميبينه?
جسي:بيشور…
-هه ?
جسي:خيلي ناز شدي كصافتتتتت 🙁
-واقعا؟?
جسي:تو دو جنسه اي؟چرا انقدر خوشگلي عاخه
-نه بابا دو جنسه چيه 😐 پسرم قند عسلم
جسي موهامو با زور و بدبختي سنجاق زد و همه رو داد عقب و يه تيكه چتري رو صورتم گذاشت 😐 يه تاج كوچيك رو سرم گذاشت و تورمم پشت سرم ?
-خودمو نبينم تو آينه؟:|
جسي:اححححح چقدر هوليييي
آروم رفتم جلوي آينه قدي و وحشتزده پريدم عقب ????
-عرررررررر ?????
-اين….اين منم؟!!!!????
دستامو از جلوي دهنم برداشتم و با چشماي گرد به خودم تو آينه خيره شذم????
صورتم و چشمام انقدر قشنگ شذه بود كه نميخواستم از آينه چشم بردارم…
-ا.اين…اين من نيستم…اين من نيستم
جسي:قيافتو دوست داري؟؟؟
-قيافمو؟!…اين من نيستممممم
جسي:لباس عروستم بپوش…
لباس عروسمم پوشيدم و تو آينه به خودم خنديدم:خدايا توبه…
دستامو گرفتم بالا و سرمو تكون دادم:عروس خانم بايد بيوسه شا دومادو??
جسي:بلدي برقصي؟
-نه خيلي ولي ميتونم يه كارايي كنم شبيه رقص بشه
لباس عروسمو بالا گرفتم سه دور چرخيدم
جسي خنديد:ديوونه برو اونجاتو بكن دختر شو رسما
مثله اين اسكلا ذوق زده شده بودم و جلو آينه ميرقصيدم:عروسكم ملوسكم چه خوشگل و بانمكم…دربياد چشماي سهون بگو ايشالله ايشالله
در باز شد و سهون دقيقا وسط آهنگ خوندنه من وارد اتاق شد و بهت زده بهم نگاه كرد
دستمو رو قلبم گذاشتم ?:عرررر



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





164
نظر بگذارید

avatar
160 نظرات
4 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
147 نظرات نویسندگان
niloofarKIM SARAghazalفاطمهHana نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
niloofar
مهمان
niloofar

خخخخ این منگلا چرا با هم دعوا کردن

KIM SARA
مهمان
KIM SARA

چرا این لوهان ره چی میشه زرتی میزنه زیر آواز

ghazal
مهمان
ghazal

مرسي بيست/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/47b20s0.gif

فاطمه
مهمان
فاطمه

مبارک باشه عجب عروسی بشه مررررررررررسی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (35).gif

Hana
مهمان
Hana

عروسیه…لیلی لیلی لی…
مرسب