59 👁 بازدید

DOLLY EP43

سلامی دوباره بچه های گل اینم قسمت 43

خب قبل از اینکه برید بخونید به این موضوع خوب توجه کنید بچه ها دامینه سایت تا 8 فیلتره و خریدنه دامنه فقط پول هدر دادنه پس اگر سایت فیلتر شد به 10 مراجعه کنید یعنی ادرس یعدی سایت میشه

ohsehunfans.pw

اینو همه جا پخش کنید تا همه بدونن کجا باید بیان و اگر امکانش هست تو کانال سایت عضو شید تا از ادرس ها و مشکلات سایت با خبر بشید ممنون از همه برید بخونید

شب شد سهون نيومد ديوس…بالشتمو بغل گرفتم و رو تخت دراز كشيدم…
-يعني الان ممه هاي كدوم دختريو گرفته؟? آشغاله عوضي 🙁
پتو رو كشيدم رو خودم:عررررر
سعي ميكردم به چيزاي خوب فكر كنم 🙁
بازم صبر كردم ولي نيومد كه نيومد…تو فكر بودم كه در باز شد و ننه بزرگ وارد اتاق شذ…
از رو تخت بلند شدم:اهم…سلام
ننه:سلام و درد -_- شوهرت كو؟
-رفته بالا كوه…
ننه:چي؟؟
-نميدونم كجا رفته به خدا
ننه:چيكارش كرذييييي؟
-واااا قورتش دادم 😐
ننه:اينجوري حرف نزن با من دختره ي دريدهههه…
-هووووف…پسرتون اونوقت هيچ مشكلي نداره ديگه؟از صبحه رفته بيرون نه زنگ ميزنه نه گوشيشو جواب ميده اين نامردي نيست؟
ننه:يعني چي؟؟؟كجا رفتههه؟
-نميدونم :|?
صداي سوت سهون اومد و عاقا شاد و خوشحال وارد اتاق شد…
سهون با ديدنه ما تعجب كرد:سلام
ننه:كجا بودي؟؟؟؟؟
سهون:پيشه دوستام بودم مامان جون…
ننه:تو غلط كردييييييي تو مگه زن نداري؟؟؟؟
سهون يه ابروشو بالا برد:دارم كه دارم دليل نميشه خوش نگزرونم 😐
ننه:سهووووون دوست و رفيق و اينارو ميزاري كناررررر فردا دست زنتو ميگيري ميبريش حلقه و لباس عروس و كوفت و زهرمار براش ميخري فهميدييييييييي؟؟؟؟
سهون:بله مامان جون…حالا حرص نخور…
ننه بزرگ رفت بيرون…
سهون درو بست…رو تخت دراز كشيدم و پتو رو روي سرم كشيدم…
سهون رو تخت نشست:لوهان…
جوابشو ندادم -_-
سهون:لوهااان
تو دلم:انقدر بگو لوهان تا جونت درادد مرتيكه الاخ
سهون پشتم دراز كشيد و خودشو بهم چسبوند…
-سهون به مرگ خودم دس به من بزني…
سهون خنديد:ميرم به ننه بزرگت همه چيو ميگم
-يااااااا
سهون:تهديدات خيلي تكراري شده لوهان
-دست به من نزن…خيلي عصابم نابوده برو كنار
سهون دستشو دور كمرم انداخت و منو چسبوند به خودش…
-ديگه به عادم يه بار ميگن نكن خود داني :\
سهون:عزيزم…خيلي بهم فشار اومد…تو جاي من نيستي نميفهمي چي ميگم…من خيلي خوب خودمو دارم كنترل ميكنم…ولي يه جاهايي كم ميارم و نميخوام اذيتت كنم…ولي تو منو با كارات اذيت ميكني لوهان…
سهون گونمو بوسيد:بهم حق بده عصباني شم…يا بزنم بيرون…
-با چند تا دختر بودي امروز؟
سهون خنديد:من جايي نرفته بودم لوهان…تو اتاقه تو بودم 🙂
-هَننن ?
سهون:يكم اونجا آروم شدم و برگشتم 🙂
-كم خالي ببند ? اصلا من برا چي ناراحتم؟قراره فقط يه ماه باشه
سهون دستشو پشتم كشيد:لوهان…
-هووم ?
سهون:دوست داري لباس عروست پفي باشه يا از اين چسبونا؟
چشمامو رو هم گذاشتم…با حرفاش كلي دلم ميگرفت 🙁 نميتونستم ازش جدا شم از الان غصه ي تموم شذنه اين يه ماه رو ميخوردم…
سهون:هووم؟
يه قطره اشك از گوشه ي چشمم سر خورد و ريخت رو بالشت…
سهون:عزيزم…چرا جواب نميدي؟من خودم دوست دارم تو رو توي لباس عروس پفي ببينم 🙂 البته بالاش زياد باز نباشه ها خوشم نمياد مهمونا بدنتو ببينن…
دماغمو بالا كشيدم:مامان بزرگت گفت مهموني نداريم…فقط كليسا…
سهون:لوهان…برگرد ببينم…
-نميخوام…?
سهون:برگرد ميگم
برگشتم وبه صورت جذابش خيره شدم…زمزمه كردم:چيه
سهون:داري گريه ميكني؟
-نه ?
سهون:چي شذه عزيزم؟چي شذه عروسكه نازم
-هيچي ?
سهون:براي عروسيمون ناراحتي؟يا به خاطره من؟هووم؟من كه پايين بودم خوشگلم عروسي هم مگه دست اوناس يه مهموني شيك ميگيرم چطوره؟
لبخند كمرنگي زدم:هر جور كه خودت دوست داري سهون 🙁
سهون:نه تو بايد دوست داشته باشي عزيزم
-براي من…فرقي نميكنه
سهون:آهااان حالا فهميدم…گفتم لباس عروست بايد پوشيده باشه ناراحت شدي؟هووم؟خب بايد باشه عزيزم من دوست ندارم مردا بهت زل بزنن
آه از اعماق وجودم كشيدم:اونم برام فرقي نذاره ?
هيچي برام مهم نبود من پسر بودم…نه عروسي ميخواستم و نه لباس عروس…فقط يه چيز ميخواستم اونم ترك كردنه سهون بود بدونه اينكه ضربه اي بهش بخوره…ميدونسم براي خودمم سخته…ولي چاره اي نداشتم…
سهون زمزمه كرد:عزيزه دلم…گريه چرا؟دختر خوب 🙂
دستامو رو صورتم گذاشتم و آه كشيدم…
سهون دستامو بوسيد:دلت گرفته؟هووم؟
دستامو برداشتم:سهون…
سهون:جونم
-من شبيه چيزه ديگه اي نيستم؟
سهون تعجب كرد:هووم؟
-منظورم اينه كه من قيافم به چيزه ديگه اي نميخوره؟مثلا صدامو ميبيني زياد دخترونه نيست…
سهون:برام مهم نيست صدات چه جوريه…
-هيچي ولش كن 🙁 تو منو چي ميبيني؟
سهون:يه دختره شيطون و خيلي خيلي خوشگل با ممه هاي ٨٥ رو به بالا احتمالا نرم هم هستن ?
-من ?
سهون خنديد:خوشمزه هم بايد باشن…?
-من ?
سهون به ممه هام زل زد:نچ نچ نيگا ترو خدا از طلا هم با ارزش ترن خدايي ?
-من ???
سهون:كي ميتونم اينارو بخورم لوهان؟كي اين افتخار نصيبم ميشه؟
-هووووف…سهون برو بيرون تا دودمانتو به باد ندادم…برو آفرين
سهون:خب من ابنارو ميبينم خودت سوال پرسيدي چي ميبيني…
-من دارم با احساس حرف ميزنم خاك تو اون سرتتتت
سهون:خب اينم بخشي از احساساته منه لوهان…
-احساساتت بخوره تو سرت بيشووووور ميمووون عوضيييي هيززززز انگل جامعهههه بازم فحشت بدم؟
سهون لباشو غنچه كرد:من سهون هستم يك انسانه بي شعور ميمونم عوضي و هيز و انگله جامعه هم هستم حالا من مي مي ميخوام بايد كيو ببينم؟?
خندم گرفت:كصافطططط
سهون خم شد و لبامو آروم بوسيد…
خواستم اعتراض كنم كه سهون انگشت اشارشو رو لبام گذاشت:ششش…هيچي نگو…تمومه دلخوشي من…همين يه بوسه اس…ميخواي اينم ازم بگيري؟نميزارم لوهان…نميزارم
سهون اينو گفت و رفت تو حمام و درو بست…
آه بلندي كشيدم:خدايا چيكار كنم ??
قلبم مثله ديوونه ها تند ميزد…
صداي سهون از حمام اومد:لوهاااان وسايل ماساژ رو آماده كن…
دستمو رو چشمام كشيدم و از رو تخت بلند شدم:ياااااااااا مگه من نوكرتممممم
سهون:چييييي!نميشنوممم
رفتم پشت در:ديوس ميگم مگه من نوكرتم؟
سهون دره حمامو باز كرد:چي ميگي عزيزم
بدنش لخت و سفيد بود…
سيماي مغزم به هم پيچيد يه لحظه جيغ زدم:بابا كرررررر ميگم مگه من نوكرتمممممممم ?
سهون لبشو گاز گرفت و خنديد:٥ مين ماساژ…آروم ميشم ماساژم ميدي عروسكم 🙂
-سهون ازت متنفرم متنفرررررررمممممممم ?
سهون:مياي حموم باهام؟
درو كشيدم و بستمش:ازت بدم مياد ديوس جذاب ?
سهون از پشت در خنديد:جذاب چي بود اين وسط؟
-كي گفتم جداب؟?
سهون:الان گفتي 🙂
-ك/س شر گفتم 😐
سهون:آماده كن ٥ دقيقه ديگه ميام
-ياااااااااااااااا به من دستور ندهههه ?????
سهون:زني وظيفته
-چي،؟؟؟؟؟?????
سهون:زنا وظيفشون راضي نگه داشتنه شوهرشونه…تو هيچكدوم از كارايي كه منو راضي نگه داره…خوب نيستي لوهان حتي ماساژ دادن
تو دلم:يه ماساژي نشونت بدم ?
-ببخشيد ديگه ميرفتي با اون ميراندا عروسي ميكردي از سر تا پات ماساژت ميداد -_-
سهون:زود باششش
-دستور ندهههههههه
سهون:عزيزم 🙂
محكم زدم تو در و با اكراه تختو با يه ملافه پوشوندم ?
دلم ميخواست قيمه قيمه اش كنم …
نشستم رو تخت و از عصبانيت گريه كردم 😐
سهون دره حمامو باز كرد و دو سه تا هم سوت زد:هووم چه آرامشي…
دماغمو بالا كشيدم 😐
سهون رفت جلو آينده قدي و موهاشو خشك كرد:اووووف پسر به اين جذابي كي ديده عاخه؟
سعي ميكردم خودمو كنترل كنم 😐
سهون نشست كنارم رو تخت و بهم زل زد
نفس عميق كشيدم:بخواب
سهون:اوخ اوخ…چه ترسناك شدي
-واااا
سهون خنديد:فدات شم من چرا انقدر عصبي شذي؟
-عصبي نيستم…
سهون حولشو دراورد انداخت رو تخت…
رو تخت دراز كشيد:عاخيييي چقدر همه چي خوبه 🙂
كرمو برداشتم و دستمو چرب كردم…سهون دستاشو زير سرش گذاشت…
-از كجات شروع كنم؟
سهون نيشخند زد:از عاقا فيله :))
اصلا نخنديدم و سعي كردم جدي باشم
سهون:اي بابا عروسكه من چشه؟اصلا نميخواد ماساژ بدي بيا بغلم يكم…
-تا شلوار تنت نكني من هيچ جا نميام
سهون:شرت كه دارم عزيزم
-نميخوام شرت 😐
سهون:پس ماساژم بده
-كجاتو خووو
سهون:گفتم ديگه عاقا فيله
-سهون خفه شو
سهون:دستامو 🙂
شروع كردم به ماساژ دادنه دستش…بازوهاشو آروم آروم ماساژ ميدادم و اونم عينه خر لذت ميبرد…
سهون:قربونت برم من…خوشگله من
-لازم نكرده 😐
سهون:لوهان…
-زهرمار
سهون خنديد:خيلي خوب ماساژم ميدي…دارم آروم ميشم
هووووف
سهون زير لب گفت:دوستت دارم…
با شنيدنه اين جمله انگار قلبم دو نيم شد…
سهون دستمو تو دستاش گرفت:تو هم منو دوست داري…اينو حسش ميكنم…
-نميدونم چي بگم سهون
سهون:هيچي نگو…من نميخوام يه ماه باهام باشي…ميخوام هميشه كنارم بموني…
-نبايد به من وابسته شي سهون…من عادمي نيستم كه بتونم خوشبختت كنم…?
سهون:تو همينكه الان كناره مني من خوشبختم عزيزم….
بازوشو فشار دادم:من دلم ميخواد تو با دختري ازدواج كني كه لياقتتو داشته باشه…يه دختري كه…بتونه خوشبختت كنه…
سهون دستشو رو صورتم كشيد:ولي هيچكس جز تو نميتونه اينكارو بكنه عزيزم
خم شدم و گونه شو رو آروم بوسيدم…حتي خودمم از كاره خودم تعجب كرده بودم…??
سهون:چقدر قشنگ بود?
سرخ شدم و خنديدم
سهون: همسره زيباي من….
-ديوونه ?
سهون دستمو كشيد و محكم بغلم گرفت…دستامو دور گردنش انداختم و از اعماقه وجودم بغلش كردم…
سهون:دوستت دارم…دوستت دارم عزيزم
منم تو دلم بهش عشق ميورزيدم تو دلم فرياد ميزدم:سهون منم تو رو دوست دارم…منم تو رو خيلي دوست دارم………

از ديد چاني:

تو راه برگشت بوديم…بكي سرشو رو شونم گذاشته بود و خواب بود…كله راهو با يه دست رانندگي كردم كه بيدار نشه…
بعد از يه ساعت رسيديم خونشون دلم نميومد بيدازش كنم…انقدر راحت تو بغلم خوابيده بود كه ميخواستم همونجا بدزدمش و ببرمش جايي كه هيچكس پيداش نكنه….
آروم صداش زدم:بكي…بك بك 🙂
بكي چشماشو باز كرد:هووم
-رسيديم جوجو
بكي:خب رسيده باشيم ?
خنديدم:نميخواي بري خونه؟سرده عزيزم
بكي دستشو زير كتم برد كه گرم بود:نميخوام جايي برم…
موهاشو بوسيدم:مادرت نگرانت ميشه 🙂
بكي:بهش…بگو بكي نمياد
موهاشو نوازش كردم:بك…منو نگاه كن…
بكي سرشو بلند كرد و نگام كرد:هووم
لباشو محكم بوسيدم:هووم نه بله
بكي زمزمه كرد:يه دونه همش؟:(
-بازم بوس ميخواي؟
بكي:عارهههه
لباشو تو دهنم گذاشتم و محكم تر بوسيدمش…
-خوب بود؟
بكي خنديد:عاره خيلي خوب بود خيلي…:)
-نميخواي بري خونه؟
بكي:ميخوام كناره تو باشم 🙁
-فردا كارام كه تموم شد قول ميدم زود بيام پيشت چطوره؟
بكي آه كشيد:قول داديا
-قوله قول 🙂
بكي:باشه
بغلش كرذم و به خودم چسبوندمش
بكي:چاااان
-جوووون
بكي:فردا نياي نه من نه تو
-چشم عزيزم…فردا زودتر كاراي آقاي اوه رو انجام ميدم ميام پيشت 🙂 خوبه؟
بكي:اوهوم…
دستمو پشتش كشيدم:دوستت دارم
بكي:منم همينطور
چند بار بوسيدمش و تا خونه رسوندمش…
-درد كه نداري؟
بكي:نه بهترم
-درد داشتي به من زنگ بزن
بكي:باشه 🙂
-باي عزيزم
بكي لبخند زد و درو بست…
پشته در خشكم زده بود….دلم نميخواست ازم جدا شه…
پشت فرمون نشستم و نفس راحت كشيدم…خوشحال بودم همه چيو بهش گفته بودم……

رفتم قصر و در اتاق رو باز كردم و خودمو رو تخت انداختم…نگرانه لوهان بودم…اون واقعا تو بد وضعيتي بود……

از ديد لوهان:

ساعت ٢ بود…هنوز نخوابيده بودم…صداي خر خر سهون مغزمو سوراخ ميكزد 😐
برگشتم و آروم گفتم:سهون…سهوون…
سهون همچنان به خرخراش ادامه ميداد 😐
دستمو رو سينه اش گذاشتم:سهووون…ديوس
سهون تو خواب و بيداري بود:چيهههه
-سرم رفتتتتت خر خر نكن -_-
سهون: اححح مگه دسته منه عاخه؟؟؟
-پس دست كيه؟؟؟نميتونم بخوابم خوو
سهون دستاشو باز كرد:بيا اينجا بيا بغلم بخواب…
-چه ربطي ذاش؟:\
سهون:بياااااا
-ميخوام بخوابم سر و صداتو كم كن
سهون:لوهاااااان بدووووو
برگشتم و بهش خيره شدم:سهون چرا نميخوابي؟نزاشتي كه من بخوابم خودت بخواب
سهون:من كه خرو پف نميكنم شبا
-خودت نميشنوي كه ننه باباي مارو مياري جلو چشمون 😐
سهون:دختره ي نازك نارنجي
پتو رو تا كلم كشيدم اصلا نميخواستم بخوابم پيشش ?
-سهون
سهون:جون
-من برم رو كاناپه بخوابم؟
سهون:چرا عزيزم؟اذيت ميشي؟ديگه خر خر نميكنم
-نه كلا يه جوريه 🙁 ميخوام تنها بخوابم
سهون:اونوقت مامان بزرگم مياد باز مشكوك ميشه
-من نميتونم راحت بخوابم سهون 🙁
سهون لبامو بوسيد:من برميگردم خوبه؟
سهون پشتشو بهم كرد…
ممه هام اذيتم ميكردن دلم ميخواست درشون بيارم ?
-سهون
سهون:جونم
-من برم اتاق خودم بخوابم؟??
سهون:اتاقه خودت؟با چانيول؟
-اوهوم مگه چشه؟
سهون:با يه مرد غريبه
-تو هم غريبه اي ديگه
سهون دستاشو دو طرف گذاشت…آب دهنمو قورت دادم:چيههه ?
سهون:ديگه نشنوم
-ياااا ?
سهون:بگير بخواب
-خوابم نميبره ميخوام آزاد باشم ?
سهون:مگه الان نيستي؟
-نههههه -___- من لخت ميخوابم
سهون:يعني جلو چانيولم لخت ميخوابيدي؟
-نه باباااا اححححح
سهون:پس برا چي ميخواستي بري اتاقت؟كه لخت شي؟
-سهون?
سهون:مگه تو دختر هرزه اي؟هاااان؟؟
-من جلو تو لخت نميشم جلو چاني بشم؟؟ هميشه چرت حرف برنا
سهون:چرا حرفتو انقدر عوض ميكني؟
-سهون من عذرخواهي ميكنم شبت خوش
سهون پتو رو از رو سرم كشيد:فكر كردي به همين راحتيه؟
-بابا چي ميگي به من تو ?
سهون:همه چيو ساده گرفتيا…به سوالم جواب بده لوهان الان برا چي ميخواستي بري پيشه چانيول بخوابي؟
-سهون اصلا مگه من ميدونستم چاني تو اتاقه منه؟
سهون:معلومه كه ميدونستي…
-سهوووووون نصفه شبي نزار فحشت بدم -_-
سهون:چرا همينجا لخت نميشي؟
-بابا اون لختو مثال گفتم ?
سهون:تو بيجا كرديييي
-ياااااا من زنت نيستما حواست باشه
سهون:من برم پيشه چاني ببينم تو لخت ميشدي پيشش
سهون بلند شد كه بره دستشو گرفتم:ياااااااا مگه خري تووو…
سهون:ولم كن
-سهون به جونه مامانم من جلو هيچ زني نه اهم هيچ مردي لخت نشدم ??
سهون:دروغ نگوووو
-راس ميگم سهووون ????
سهون:همينجا لخت شو
-برو بابا ?
سهون كتشو پوشيد
-سهون به جونه خودم بري همه چيزو بينمون همينجا تموم ميكنم…
سهون دستشو رو ديوار گذاشت خيلي عصباني بود تا حالا اينجوري نديده بودمش…
-بابا من و چاني مثله دو تا برادر خواهريم شبا چاني پايين ميخوابيد من بالا رو تخت…
سهون برگشت و شونه هامو گرفت و تكونم داد:تووو فقط بايد جلوي شوهرت لخت بشي…فقط جلو شوهرت…براي لخت شدن از اتاقه شوهرت فرار نكنننن
-سهون من جلوي هيچكس قرار نيست لخت بشم 🙁
از بغلش درومدم و رفتم زير پتو
سهون هم برگشت رو تخت و چراغو خاموش كرد…
دستمو جلو دهنم گذاشته بودم تا سهون نفهمه گريه ميكنم…خيلي فشار روم بود خيلي 🙁
سهون:معذرت ميخوام…
اشكامو پاك كردم و آه كشيدم
سهون:عصبي شدم بهم حق بده…من…خيلي دوستت دارم…نميتونم درك كنم كه الان چه حرفايي زدي…
-سهون تو نميدوني من چقدر بدبختم چقدر خرم چقدر….عرررر ولش كن
سهون:معذرت ميخوام شايد من اشتباه كردم
-فقط ميخواستم راحت بخوابم…
سهون:كناره من راحت نيستي؟
-نه…?
سهون:خب من ميرم پايين ميخوابم…
-نهههه ??
سهون بالشتشو پايين گذاشت و يه پتو هم برداشت و پايين خوابيد…
-سردت ميشه ?
سهون:اينجا مجهزه عزيزم…نگران نباش…شب به خير 🙂
-شب به خير ?
رفتم زير پتو و ممه هامو دراوردم…اصلا احساس كردم يه باز سنگين از رو دوشم برداشتن ?
پتو رو پيچيدم دورم تا سهون نتونه منو ببينه …..

دو روز گذشت…همچنان درگير بوديم…فردا عروسيمون بود 😐 سهون همه كارارو گذاشته بود برا لحظه آخر ?
با هم تو فروشگاه فقط ميدوييديم…
سهون نفس نفس زنان به يه لباس عروسه بسيار دهاتي خيره شد:اين قشنگه
-سهون پي پي تو اين سليقت 😐
سهون خنديد:عزيزم نگاه كن هم آستين داره هم پفيه 🙂
-من اينو صد سال ديگه هم بگي نميپوشم 😐
سهون:برو داخل هر چي انتخاب ميكني فقط پوشيده
-خاك تو سره اون معذب بودنت
تو دلم:خدارو شكر پسرم وگرنه چشماتو درمياوردم
دست گذاشتم رو يه لباس عروس كه ممه هام فقط تابلو نشه…
خوشگل بود بد نبود
سهون:خوشگله 🙂
-اندازم ميشه اين خانم
فروشنذه:عسيسم خب برو امتحان كن وااااا
-لازم نيست همينجوري بگو اندازم هست؟?
فروشنده:ايششش بايد ميترشيدي با اين اخلاقت…هيچ ذوقي نداري
سهون خنديد
-دردددددد
سهون:خانمي يه دقه برو امتحان كن عزيزم…پس فردا بهت نشه اونوقت دردسره
لباسو ازش گرفتم:بياين دنبالم مردين جفتتون
رفتم اتاق پرو و درو محكم بستم…
صداي فروشنده اومد:عاقا ازدواجتون زوركي بوده؟
سهون خنديد:نه اتفاقا من همسرمو دوست دارم يه خورده عصبيه 🙂
لباسامو دراوردم و لباس عروس رو با زور تنم كردم ?
اندازم شد ولي با زور…رفتم بالا چهارپايه و تو آينه به خودم نگاه كردم 😐
سهون:لوهان پوشيدي؟
-عاره
سهون:اندازه اش چطوره؟
-خوبه -_-
سهون:بيام ببينمت؟
-بياي مردي
سهون خنديد:باشه عزيزم منتظرتم 🙂
درش آوردم و لباساي خودمو تنم كردم…
سهون سمتم اومد و آروم بغلم گرفت:چرا انقدر عصبيي؟هووم؟
-خوبم
سهون:بريم يه چيزي بخوريم؟
-نميدونم
سهون:خب خانم اين رو مبلغشو بگيد تا پرداخت كنم:)
با هم رفتيم بيرون و يه كافي شاپ خوب پيدا كرديم…
سهون خنديد:ميبيني تروخدا الان عروسي من بابد خيلي خيلي قشنگتر از اين باشه…من كه نبايد لباس عروس بخرم لباس عروس رو بايد بدوزن
-حالا چه فرقي داره؟
سهون لبخند زد:براي من خوشحالي تو مهمه عزيزم…
-من خوشحال نيستم سهون…
سهون دستامو گرفت:چرا عزيزه دلم؟من كه در حد مرگ تو رو دوست دارم…هر كاري هم بخواي انجام ميدم…
چيزي نگفتم
سهون:چي ميخوري؟
-هيچي
سهون:لباستو ميخواستي لختي برداري؟
دلم ميخواست جيغ بكشم ???
-نه…نه همين خوبه
سهون صندليشو كناره صندلي من گذاشت…
سرتو بزار رو شونه م يكم آروم شو
-سهوووون ?
سهون:جونه دلم عروسكم
-سردمه
سهون:الان يه قهوه ي داغه داغ گرمت ميكنه 🙂
تو بغلش چشمامو بستم…
سهون:دل تو دلم نيست براي فردا…فقط ميخوام تو رو توي اون لباس عروس ببينم…مثله فرشته ها زيبا شدي
لبخند زدم…چقذر خوب ميشد دختر بودم…اونوقت با خياله راحت سهون ميشد شوهرم…براي هميشه……..???

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





137
نظر بگذارید

avatar
137 نظرات
0 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
129 نظرات نویسندگان
niloofarKIM SARAghazalmary.kHana نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
niloofar
مهمان
niloofar

عخی لوهانم داره میره خونه بخت

KIM SARA
مهمان
KIM SARA

خدا قسمت همتون بکنه از این شوهرای عین سهون :zardak (24):

ghazal
مهمان
ghazal

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/00330000.png/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/ejn5d7q2vqf4peufz6o.gif

mary.k
مهمان
mary.k

اى جونممم لولووووو

Hana
مهمان
Hana

MtC