26 👁 بازدید

DOLLY EP42

اینم قسمت 42 فیکمون

دیگه از اینجا به بعد سعی میکنم تند تند ببرم جلو داسیو تا زود تموم شه ^^

از ديد بكي:

رو تختم دراز كشيده بودم و يه سره گريه ميكردم…
مامانم و كاي با نگراني رو تختم نشسته بودن و با نگراني نگام ميكردن…
مام:آخه پسره قشنگم بگو چت شد از ديشب تا حالا؟
-مامان…درد ميكنه ?
كاي چشماشو ريز كرد:كجات؟؟
-كمر به پايينم درد ميكنه مامان…انگار يكي كمر به پايينمو…له كرده ??
مام:خاك بر سرم شد…من جوابه باباتو چي بدم بكي؟عينه عادم بگو ديشب با اون پسره ي دراز كجا بودييييي؟؟؟
-به خدا كاري نكردم مامان ? چرا حرفمو باور نميكني؟
مام:پاشو بريم دكتر
-نه نه نميام…ميخوام تنها باشم
مام:حداقل شلوارتو بكش پايين ببينم كبود نشدي؟
-نه مامان كبود چيه ?
مام:من كه نميفهمم تو چته…هووووف
رفت بيرون و درو محكم بست…
كاي بهم خيره شد:بك…ديشب كجا بودي؟
دستامو جلو صورتم گذاشتم:نميخوام بهش فكر كنم جونگين
كاي:دزديده بودنت؟چاني بهت چيزي گفته؟خب بگووو
-ا.اگه بهت بگم…قول ميدي به مامانم چيزي نگي؟
كاي:دد بگوووو
-ديشب…ديشب با چاني رفتيم گشتيم…بعد با هم بحثمون شد…چان گفت بريم بار…رفتيم و مشروب خورديم…اولين بارم بود ميخوردم ?
كاي چشماش گرد شد:خبببب…
-بعدش…بعدش من هيچي يادم نمياد…امروز صبح چشمامو باز كردم ديدم بغله چاني خوابيدم…اونم لخته لخت ?????
كاي:شوخي ميكنييييييي ?
-حالا از امروز صبح درد دارم تا الان ?
كاي:يعني … ديشب…هم خوابي كردين؟?
لرزيدم:نه نه نهههههههههه اين امكان ندارههههه ????
كاي:خب تو كه مست بودي چانيم كه مست …. ممكنه هم خوابي كرده باشين…وگرنه اين درد از كجا ظاهر شده؟
بالشتو بغلم گرفتم و نا اميدانه به كاي زل زدم:نه من نميتونم باورش كنم
كاي:بك…اون به تو تجاوز كرده تا هم خوابي ?
-چيييي؟؟؟؟
كاي:خب هم خوابي كه انقدر قر و فر نداره…دردم نداره بعدش…احتمالا يا چاني اهم…
-ياااااااا چان اينجوري نيستتتت
كاي:هر جور راحتي فكر كن 🙂
-الان داره مياد اينجا 🙁
كاي:هه…اومده خرابكاريشو ببينه؟
-من…من آخه چه طور باور كنم ? يعني من و اون…نه نميخوااام
زنگ در به صدا درومد…
صداي چاني رو شنيدم كه داشت سلام ميداد…
قلبم تو حلقم ميزد ? دستام يخ زده بود…
تق تق
كاي درو باز كرد…
چاني با چند تا شاخه ي گل وارد اتاقم شد…شذيدا خوشتيپ شده بود ميخواستم جيغ بزنم ?
كاي:سلام…
چاني صداشو صاف كرد:اهم…سلام
كاي:ااام…جونگين هستم دوست صميميه بك
چاني پوزخند زد:منم پارك چانيول هستم
كاي:خب من تنهاتون ميزارم…
كاي رفت و درو بست…
دماغمو بالا كشيدم و سرمو انداختم پايين ?
چاني رو تخت نشست و اونم در كماله خجالت به گل ها نگاه ميكرد…
سكوت كمرشكني تو اتاق بود…نه من چيزي براي گفتن داشتم نه چاني 🙁
نميخواستم ناراحت ببينمش 🙂
-اهم…چان…
چاني سرشو به زور بلند كرد:سلام بكي…خوبي؟
لبخند كمرنگي زدم:خوبم…يعني…بد نيستم
چاني گل ها رو روي پاهام گذاشت:اينا براي توعه عزيزم…
-مرسي خيلي…قشنگن ?
چاني:مامانت گفت هنوزم درد داري…درسته؟
-آره…ولي…نميدونم از چيه
چاني:ميدونم كه الان فكر ميكني من كاري باهات كردم…ولي به جونه داداشم…من هيچي يادم نمياد ?
چان خدا نكنه تو كاري كرده باشي…نميخوام بهش فكر كنم 🙁
چاني:اهم…گلا…گلا قشنگن؟
گل ها رو بو كردم و لبخند زدم:خيلي قشنگن 🙂
چاني دستاشو دو طرفم گذاشت و پيشونيمو بوسيد…
چاني:قربونت برم من…
دستامو دو طرف صورتش گذاشتم:ميدونم كه تو كاري باهام نكردي…مطمعنم ?
چاني آه بلندي كشيد:فقط…اون شبو فراموشش كن…بزار همينحوري برامون سكرت بمونه باشه؟
-باشه عزيزم
چاني:خب الان چيكار ميتونم برات بكنم؟ميخواي ماساژت بدم؟
-نهههه…خوب ميشم زود ?
چاني:راستي لوهان ميخواد ببينتت…
-دلم براش تنگ شده 🙁 چيكارا ميكنه؟
چاني:داستانش مفصله…بهتر كه شدي ميبرمت قصر…
-داداشت خوب شده؟
چاني:بد نيست…خيلي فرصت ندارم بهش سر بزنم اما خوبه…
-چاااان ?
چاني بهم نزديك شد و بغلم گرفت:جونم
دستامو پشتش كشيدم:انگار يكي با تبر از وسط نصفم كرده…پاهام انگار از هم جدا شدن…خيلي حسه عجيب و مسخره ايه 🙁
چاني:اهم…خوب ميشي عزيزم…
-هووم….اميدوارم 🙁
چاني:ميتوني راه بري؟
خنديدم:معلومه كه ميتونم…
چاني:واقعا؟!
-ديوونه خخخخ….در اين حدم لوس نيستم
چاني:ميخوام شب ببرمت يه جاي خيلي خوب 🙂
-كجاااا؟?
چاني:بايد مخفي بمونه تا سوپرايز شي 🙂
-باشه ?
چاني:پس تا شب خودتو اوكي كن باشه؟
-چشم ?
چاني:پس من شب ميام دنبالت 🙂
-باشه
چاني:اين پسره…كاي…خوشم نمياد خيلي موس موس ميكنه
خنديدم و محكم بغلش كردم:خيالت راحت هيچكس و هيچكس نميتونه غير از تو توي قلبه من راه پيدا كنه…عاااااه خيلي دوستت دارم خيلي…….?
بعد از رفتنه چاني سرمو رو بالشت گذاشتم و به گل ها خيره شدم…اشك از گوشه ي چشمم رو بالشت ميريخت…ميدونستم كه چاني ديشب خيلي كارا باهام كرده…اما واقعا دلم ميخواست بهم دروغ نگه…?

شب شد…
كاي:بك..
-بله
كاي:حالت خوبه كه داري ميري؟
-بايد خوب باشم 🙂
به زور از جام بلند شدم و رفتم پاي كمد…دلم ميخواست لباساي قشنگ براش بپوشم و از اين حالت غمگين و بي انرژيي دربيام
يه بليز آستين بلند ليمويي پوشيدم با يه شلوار جين…يه سوييشرت هم روش پوشيدم 🙂
موهامو خيلي قشنگ درست كردم و خنديدم:خوب شدم؟
كاي:بك مواظب خودت باشا…مست نكني
-باشه 🙂 فعلا
آروم آروم رفتم پايين
مام:باز كجا داري ميري لنگون لنگووون؟؟
-دا.دارم ميرم پيشه چاني
مام:باز با اون پسرههههه
-مامان…چند روز ديگه برميگرديم…بزار تا وقتي اينجام باهاش باشم…خواهش ميكنم…?
مام:بكهيووون چرا به حرفم گوش نميدي مامان؟
-من خوبم مامان جون…خيالت راحت 🙂
سريع از خونه رفتم بيرون…چاني بدو بدو اومد سمتم
لبخند زدم:كي اومدي چان؟
چاني:همين الان رسيدم ميتوني راه بري؟
-عاره ميتونم فقط يكم كج و كوله راه ميرم ?
چاني:همينجا بمون تا ماشينو بيارم اينجا
-نهههه ميتونم بيام
چاني:حرف گوش بده -_-
چاني با ماشين سمتم اومد…
از ماشين پياده شد و درو برام باز كرد:بشين
-اين كارا برا چيه؟خخخ
چاني:بشين عزيزم 🙂
به زور نشستم تو ماشين…يكم اينور اونور شذم و با صورت قرمز به رو به روم خيره شدم ….
چاني پشت فرمون نشست:خب كجا بريم؟
-هووم!؟
چاني بهم زل زد:چقدر خوشگل شدي:)
-ممنون ?
چاني ماشينو روشن كرد و راه افتاد…
آهنگ لايت تو ماشين حالمونو عوض كرده بود…فضا برام خيلي عاشقانه و احساسي بود…اما وقتي ياذم ميفتاد كه همه ي پرده ها از صورتمون رفته كنار افسرده ميشدم…
چاني:جوجو…چرا ساكتي؟
-چي بگم؟?
چاني:هر چي دوست داري 🙂
چاني دستمو تو دستش گرفت
-تصادف ميكنيما ?
چاني:مهم نيست مهم اينه كه دستت تو دسته منه 🙂
هوا داشت تاريك ميشد…
چاني يه جاي خلوت نگه داشت
-اينجا كجاست چان؟
چاني:پياده شو 🙂
از ماشين پياده شدم….
چاني دستمو گرفت و با هم قدم زديم…زمين پر از برگ بود كه زيره پاهامون خش خش ميكرد…
چاني:قدم زدنو دوست داري؟
-اوهوم…خيلي
چاني بهم نگاه كرد:درد داري؟بيا پشتم
-نه خوبم 🙂
چاني:الان ميرسيم…
-كجا؟
چاني:يه جاي خيلي خوب
دستش خيلي گرم بود…گرم و مهربون ….خودمو بهشچسبوندم و لبخند زدم:چااان ?
چاني:جونه دلم…
-من…من نميخوام برم…ميخوام پيشت بمونم…
چاني:جايي نميري…نميزارم كه بري…مگه الكيه
-تو بيا پيشم…هووم؟
چاني:نميشه عزيزه دلم…پس برادرم چي
-اونم بيار
چاني:هوووف…تو فكر ميكني من كت و شلواراي شيك ميپوشم…خيلي پولدار و خوشبختم؟
تعجب كردم
چاني:من يه آدم سطح پايينم بكي…من حتي پول ندارم برادرمو عمل كنم…
-مگه من به خاطره پول دوستت دارم؟من خودتو دوست دارم چاني…
چاني:خب دارم واقعيتو ميگم عزيزم…نميخوام دروغگو باشم برات…
دستشو فشار دادم:تو هر چي كه باشي من دوستت دارم
رسيديم به يه پارك خيلي قشنگ…با اينكه درختا ديگه برگ نداشتن اما همونم زيباييه خاصي به پارك ميداد…
چاني دستمو گرفت و منو روي تاپ نشوند….
احساس ميكردم رويايي كه هميشه تو ذهنم داشتم…داره واقعي ميشه…روياي اولين بوسه ي عاشقانم…هر روز و هر شب بهش فكر ميكردم…به اينكه روزي ميرسه كه اولين بوسم انقدر رويايي باشه؟
چاني دو زانو رو زمين نشست و با دستش يكم تاپو تكون داد…
لبخند زدم:چرا رو زمين نشستي؟
چاني:چون…ميخوام به دو تا چيز اعتراف كنم…
خنديدم:خببب
چاني:بكي…من از دروغ بدم مياد…خيلي هم بدم مياد…دروغ برام به معنيه تموم شدنه همه چيزه…هم براي خودم هم براي كسي كه دوسش دارم….براي همين…ميخوام كه اعتراف كنم….اهم…بكي ديشب…من و تو…با هم رابطه داشتيم……..
سرمو انداختم پايين…قرمز شده بودم…
چاني اذامه داد:من و تو ديشب…با هم خوابيديم بكي…بايد بگم كه همه ي كارامونم تكميل بوده…يه رابطه ي جنسيه بدونه عشق…
بغض كردم:ب.بدونه عشق؟?
چاني:آره…خب طبيعيه وقتي مست بوديم همه چي حتي بوسمون از روي هوس بوده…
لبمو گاز گرفتم:تو…تو همه چيزو يادته چان؟من خيلي شرمنده ام…خيلي
چاني دستامو فشار داد:من خيلي چيزا يادم نيست…
تو…تو بدنمو ديدي مگه نه؟
چاني:من فقط پشتتو يعني…كتفت جلو چشممه …
دستامو رو صورتم گذاشتم
چاني:از من خجالت نكش…من…واقعا نميدونم چي بگم بكي…حرفي براي گفتن ندارم…شرمندتم عزيزم…واقعا شرمندم ?
چرا اينكارو باهام كردي؟?
چاني:به جونه تو منم مست بودم عشقم…وگرنه…عمرا بدونه اجازه ي تو اينكارو ميكردم
آه كشيدم براي كارمون حرفي براي گفتن نداشتم ولي واقعا از اعماق قلبم به خاطره اين صداقت چاني خوشحال بودم…
لبخند كمرنگي زدم:چان…
چاني:جونم…
-من…من هيچي يادم نمياد…هيچي…تو ميتونستي اينو ازم قايم كني ولي تو…بهم راستشو گفتي…من خيلي خوشحالم خيلي
چاني:مگه ميتونم بهت دروغم بگم؟هوم؟من نميخوام هيچ چيزي ازت پنهون بمونه…
-خيلي خوشحالم
چاني دستامو تو دستاي گرمش فشار داد:سردت كه نيست؟
سرمو تكون دادم:نه…سردم نيست 🙂
چاني بهم نزديك تر شد:ميخواستم…بوسه ي اولمون…همونجوري كه تو دوست داشتي باشه…اما من…اونقدرها پولدار نيستم كه بخوام اين پاركو برات چراغوني كنم ….اما…ازت ميخوام كه…حداقل…فرض كني كه اينجا…روشنه…?
دستمو رو موهاش گذاشتم و اشك تو چشمام جمع شد:چااان….من دوستت دارم…تو اينجا براي من قشنگ ترين نوري…
چاني با صورت قرمز سرشو بهم نزديك كرد و لبخند زد:دوستت دارم…
چشمامو قبل از اينكه چانيول لبامو فشار بده بستم…
اولين بوسه ي عاشقانمون تو اون پارك تاريك…فوق العاده ترين اتفاقه زندگيم بود………

از ديد لوهان:

تو باغ نشسته بودم و به اردك هاي ننه مرده اي كه داشتن يخ ميزدن خيره شده بودم 🙁
-هعيييي شماها چرا به اين روز افتادين؟سردتونه؟:(
احساس كردم اردكا گفتن تو به فكره خودت باش بدبخت ?
اردكا ازم دور شدن و رفتن تو آب…
-خاك تو مختون با شماما ?چرا هيشكي به من اهميت نميده اينجا…ديوسااااا…
واااا دختره ي چش سفيد برا چي اينجا نشستي تو؟؟
از رو صندلي بلند شدم و الكي تعظيم كردم:سلام
ننه بزرگ:قراره پس فردا عروسيت باشه…فهميدي؟
-چي؟?
ننه بزرگ:كري؟؟؟؟ پس فردا عروسيتههههه…
-خب…چرا انقدر زود؟
ننه بزرگ:چون من ميگممم…يه ماه ديگه هم بايد پسر بياري فقط پسرررررر فهميدي؟
-واااا مگه دسته منه؟:|
ننه بزرگ جيغ زد:پسررررررررررر
-باشه به سهون ميگم موقع انجام كار يه مقدار ادويه پسر اضافه كنه ?
ننه بزرگ:مسخره ميكني؟؟؟ اگر دختر بشه پرتش ميكنم تو اين درياچههههه
-باشه چشم ?
ننه بزرگ:الانم برو تو اتاقت و اون شوهره احمقتو براي پس فردا آماده كن…عروسي مفصل هم نداري ميرين كليسا و از اونحا هم يه راست اتاقتون بعدشم از قصر تشريف ميبرين بيرون -_-
نا اميدانه رفتم تو اتاق سهون…
سهون رو تخت كتاب ميخوند…نشستم رو تخت
-سهون..
سهون:ششش…دارم كتاب ميخونم عروسكم
-يه دقه كتابو بزار كنار ميخوام باهات حرف بزنم
سهون:جاي حساسشه
-سهون بكش بيرون از كتاب يه دقهههه
سهون:اي باباااا
كتابو ازش گرفتم و به فهرستش نگاه كردم ببينم چيه كه سهون دو ساعته ميخه اين كتابه 😐
اسمه كتاب اين بود
س/ك/س به سبك آقايون
فهرست:
چگونه سينه هاي همسره خود را به سايز دلخواه برسانيم 😐
راه هاي جلوگيري از بارداري وسط س/ك/س 😐
همسره شما چه ميخواهد عشق يا اون يكي عشق 😐 ( ناموسا يكي اينو توضيح بده )
صبح،ظهر،عصر،شب فرقي ندارد 😐
وسط س/ك/س آخ بگوييم بهتر است يا جيغ 😐 •_•
كتابو بستم و كوبوندم تو فرق سره سهون:خيلي اسكل و بدبختي سهون خاك تو سره هيزه نكبتت كنن
سهون خنديد:دردم گرفتا
-اين ك/س شرا چيه ميخوني تو؟اين كتابو از كجا آوردي؟؟؟
سهون:نميدونم تو كتابخونه بود 🙂
-غلط كردي توووو اين تو كتابخونه چيكار ميكزدهههه
سهون:خب عزيزم مگه مشكلش چيه؟همه بايد از اين كتاب ها بخونن تا ياد بگيرن
كتابو ورق به ورق كندم و انداختم سطل آشغال:لازم نيس شما از اين كتاب ها بخوني…من زنت نيستم اوه سهون صب كن زن كه گرفتي اونوقت بخونننن
سهون:حالا چرا پاره اش ميكني؟ديوونه شدي؟
-عارهههه از دست ننه بزرگت ديووونه شدممم
سهون:خوشگلم…
-زهرماررررر…?
سهون:چيزي بهت گفته؟
-پس فردا عروسيمونه…ميفهمي،؟؟؟ عروسيييي….بعد از يه ماه چي ميخواي به خانوادت بگي سهون؟
سهون:تو لازم نيست نگران باشي…
-من نگرانممم تو بايد ميرفتي گم ى گور ميشدي تا اينكه با من ازدواج ميكردي ?
سهون:بيا بغلم يكم آروم شي
-لازم نكرده سهون خان ? خودتو برا پس فردا آماده كن…
از رو تخت بلند شدم:من دارم ميرم
سهون:كجا؟
-ميرم خونه مامانم?
سهون خنديد:خونه مامانت چيكار كني عسلم؟
با بالشت افتادم به جونش ??
-ديوووووس به من نگو عسلم خوشگلم عروسكم نگو نگو نگووووووو جيغغغغغ ????? من هيچكدومه اينا نيستم ميفهمييييي
سهون بالشتو ازم گرفت و محكم بغلم گرفت…
-ولم كننننن
سهون:ششش….امروز خيلي عصبيي…بزار بغلت كنم…
-ن.نكننننننن…ولم كن سهوووون ولم كنننننننن ???
سهون پتو رو پيچيد دورمون تقريبا به هم گره خورده بوديم…
سهون نگام كرد:كه خونه مامانت ميخواي بري عاره؟
-من اصلا شوخي نكردم سهون…حالم خوب نيست
سهون:قبله رفتن يه بوس ميدي بعد ميري
-ولم كن سهون داد ميزنما -_-
سهون پاشو رو پام انداخت:حالم خوب نيست لوهان…
-چرا؟:|
سهون لباشو غنچه كرد:مي مي ميخوام
لباشو گرفتم و پيچوندم:عادم باش سهون عادم باش
سهون:پس لب بده
-من رفتم به ننه بزرگت همه چيو بگم
تا خواستم بلند شم در باز شد و ميراندا و ننه بزرگ وارد شدم و مارو تو اون حالت ديدن كه نميتونستيمم از اون شرايط نجات پيدا كنيم 😐
سرمو تو گردن سهون پنهان كردم تا چشمم به چشمشون نخوره…
سهون:اهم…مگه نگفتم در بزنيد بيايد تو؟
ننه بزرگ:مگه من نگفتم اين دختر بايد باكره باشهههههه؟؟!

سهون:مگه دارم كاري ميكنم؟فقط همديگه رو بغل كرذيم همين
ميراندا گريه كنان از اتاق رف بيرون
منم سرمو رو سينه سهون گذاشته بودم و دستمم جلو چشمام بود…
ننه بزرگ:دختره ي احمقو فرستادم بهت خبر بده اومده داره …اهم…نميخوام روم تو اون روت باز بشه سهون
از خنده ميخواستم بتركم ?
سهون:باشه مامان برو بيرون الان ما اوكي ميشيم
اومدم دستمو ببرم بالا كشيده شد رو عاقا فيله 😐 سهون ناله اي كرد و بهم چشمكي زد…-_-
سهون:عاااخ…?
-درررررد مرتيكهههه -_-
سهون خنديد:فدات شم من خوشگل خانم…به چيزايي كه جيزه نبايد دست بزني كه 🙂 تازه عاقا فيله رو از خواب بيدار كردي 🙁 حالا چه جوري بخوابه؟
-خيلي خيلي بيشوري سهون
سهون گوشمو بوسيد:عاقا فيله بيدار شده حالا چيكارش كنيم؟هووم؟
-ب.بگو بخوابه ?
سهون لحظه به لحظه حالش وخيم تر ميشد:ديگه محاله خوابش ببره…
خندم گرفته بود:عوضي
سهون لپمو تو دهنش گذاشت:هاااامممم
-نكننننننن -___-
سهون:هووووف لوهان نميتونم جلو خودمو بگيرم…
به زور پتو رو از زيرم كشيدم بيرون و از دستش فرار كردم 😐
سهون دستاشو لاي موهاش كرد و آه كشيد…
-بزن تو سره اون فيلت…سهون دس از سرم برداررر ?
سهون:من كه كاري نكردم…هر موقع خوابوندمت شرتتو كشيدم پايين اونوقت حق داري اينجوري باهام حرف بزني
سهون اينو گفت و رفت سمت در…
-كجا ميريييي؟!!
سهون:به خودم مربوطه
-يااااااا
سهون:دارم ميرم با دخترا حال كنم
-تو غلط خورديييييي ?
درو محكم بست و رفت بيرون 😐
ميفهميم كه چي داره ميكشه خودمم پسر بودم مثله خودش 🙁 ولي خب چاره اي نبود……..
رفتم لب پنجره و جيغ زدم:ياااااا اوخ سهووووووون…با تواممممممممم ديوووووس
سهون سرشو بلند كرد:چي ميگي؟
انگشت اشارمو براش تكون دادم:واااي به حالتتتت سهون بري سمت دختر ميرم همه چيو به ننه بزرگت ميگمممم
سهون پوزخند زد:برو بگو
-ياااااااااااا دارم ميرما -_-
سهون برگشت بالا ??
درو باز كرد:چته؟
-هوووو درس حرف بزنا
سهون:خب فرمايش
-به جا دختر بازي برو دنباله لباس عروس و كاراي عروسي
سهون:همين؟
-عارههههه همين
سهون:فعلا
-تو از من چه انتظاري دارييي؟
سهون:هيچي…ميزاري برم يا نه؟
-برو گمشو -_-
سهون:واقعا كه
-نه نرو 😐
سهون خنديد:چه مرگته لوهان؟
-برووو عررررر با منم حرف نزن
دوييدم و از اتاق بيرون رفتم دلم ميخواست همون لحظه از اونجا فرار كنم و برم اما حيف كه نميشد استرسم هر لحظه داشت براي پس فردا زيادتر ميشد خيلي حالم بد بود خيلي…….



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





133
نظر بگذارید

avatar
133 نظرات
0 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
125 نظرات نویسندگان
niloofarghazal#SjHanashanli نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
niloofar
مهمان
niloofar

خخخخ ننه بزرگه چقدر رو مخه

ghazal
مهمان
ghazal

اه اه نه بزرگ خرفت

#Sj
مهمان
#Sj

ااااااااااااااااا/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/309.gif
ننه بزرگه بیکاااااااار
چانبکممممممممم/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif

Hana
مهمان
Hana

Tnx

shanli
مهمان
shanli

دیدی حدسم دررررررررس بود؟ خوووود پسران بر تر از گلللللللله/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (51).gif خییییلیی خوووووبه/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (60).gif
من الان این ریختم/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/00330000.png