43 👁 بازدید

DOLLY EP41

سلامی دوباره اینم قسمت 41 فیکمون چقدر زیاد شد هخخخ

بفرمایید بخونید

 

جيغ زدم و خودمو از تخت اندختم بايين:نهههههههههههه نهههههههههه جيغغغغ
چاني هم ابلهانه به رو به روش زل زده بود…
خواستم بلند شم كه ملافه افتاد و فهميدم كه لخت مادرزادم….
داد زدم و ملافه رو دورم پيچيدم
چاني:بك صبر كن
-ساكتتتتت شووووو….با.باهام چيكار كردي چان؟باهام حيكار كرديييييييي؟؟؟!
چاني:ساكت باش تا با هم حرف بزنيمم با داد و هوار كه نميشه
-خيلي پستي خيلي خيلي خيليييييي…
چاني ملافه رو دور خودش پيچيد و از تخت پايين اومد:عزيزم يه دقه آروم باش
نيا جلووووو ….به من دست نزنننن…
ملافه زير پاي چاني گير كرد و چاني با مخچه خورد زمين
داد زدم:جيغغغغغغغغغ ???????
چاني به زور بلند شد:عزيزه دله من منم نميدونم ديشب چه اتفاقي افتاده…به خدا نميدونممم
-نهههه ?????
چاني:به من ميخندي؟:|
-نه ??
چاني:به كي ميخندي؟
-به اينايي كه به ما ميخندن ??
چاني ?
فكره اينكه ديشب چاني باهام چيكار كرده داشت ديوونم ميكرد…?
بغض كردم:لباسام كو؟
چاني نزديكم اومد و شونه هامو گرفت:از چي ترسيدي؟من و تو كاري با هم نكرديم بك…من چيزي يادم نمياد…
شروع كردم به گريه كردن:ا.اگه كاري نكرديم…پس چرا همه جاي بدنم درد ميكنه؟ديشب كتكم زدي؟
چاني:من غلط بكنم…شايد…شايد از چيزه ديگه اي باشه
سرخ بودم و فقط ميخواستم از اونجا فرار كنم…
چاني دستامو گرفت:مطمعن باش چيزي بينمون نبوده…بك…تازه بوده باشه هم مگه مهمه؟
-مهم نيست؟! براي من خيلي مهمههه…خيليييي….من حتي به بوسيدنتم با كلي خجالت فكر ميكردم…اما وقتي فكرشو ميكنم كه ديشب چيكارايي كرديم…از خودم حالم بد ميشه…از خودمم خجالت ميكشم…
چاني دستاشو رو صورتم گذاشت:بك…گريه نكن … هر كار بگي ميكنم…بگو بمير همينجا ميميرم…فقط گريه نكن…بيا لباسامونو بپوشيم…كلا همه چيو فراموش كنيم باشه؟
-من نميتونم راحت فراموشش كنم ?
چاني:نميخوام ناراحت باشي…بگو چيكار كنم همونكارو ميكنم من…
-فقط لباسامو پيدا كن ?
چاني دنباله لباسام تو اتاق ميگشت…
بعد از چند ثانيه بلاخره تونستم با شرم لباسامو تنم كنم…
چاني هم شلوارشو پوشيد و كنارم رو تخت نشست
چاني:قربونت برم من…ديگه ناراحت نباش…
دستامو جلو صورتم گرفتم:من خيلي احمقم…
چاني:تو احمق نيستي بك…خجالت نكش از من عزيزم…
چاني نزديك تر اومد و بغلم كرد:ديشب…اهم…هر اتفاقي هم كه افتادع باشه…ديگه افتاده…كاريشم نميشه كرد…مهم اينه كه نه من نه تو هيچكدوممون نميدونيم ديشب چيكار كرديم…
-چااان ??
چاني:گريه نكن جوجو….
با اومدنه اسم جوجو يه چيزايي يادم افتاد و لرزيدم…
چاني:بلند شو بريم…
با هم رفتيم تو ماشين…خواستم بشينم كه احساس درد كردم…?
چاني:خب بشين ديگه…
-نميتونم…? نميتونم بشينم?
چاني:چرا؟؟؟
-درد ميكنه ? د.درد ميكنه…
چاني ازماشين پياده شد و يكم ماساژم داد:كجات درد ميكنه؟
-كمر به پايينم…تو ديشب باهام خوابيدي چان…خوابيذي?
چاني دره عقب رو باز كرد و من رو شكم تو ماشين دراز كشيدم…
چاني:الان ميريم دكتر نترسسس
آروم گريه ميكردم…
-باورم نميشه…باورم نميشه كه تو اين موقعيت اينكارو بكنيم…من فقط براي يه بوسه روياهايي داشتم…?
چاني خنديد:چه روياهايي؟
-مثلا…هق…مثلا يه شب خيلي برفي…تو منو ببري يه پارك و …هق…اونجا من رو يه تاپ بشينم ? بعد همه جا هم چراغوني بشه ? بعد تو عاشقونه جلوم زانو بزني…بهم بگي دوسم داري ? بعد منو ببوسي
چاني:اين سكانس پسرانه برتر از گل ني؟?
خودمو زدم به خواب ?
چاني خنديد:قربونت برم من…همه ي اينارو برات واقعي ميكنم…
اشكام رو گونم جاري شذه بود…
چاني سريع منو به يه درمانگاه رسوند…
با هم رفتيم و تو نوبت نشستيم…
سرمو رو شونه اش گذاشتم و آه كشيدم…
چاني:به هيچي فكر نكن بك 🙂
دستشو تو دستم گرفتم:چاني…
چاني:جونم
-ببخشيد? من اگه عادم بودم نميزاشتم بريم بار
چاني:اين حرفو نزن…قربونت برم 🙂
-الان به دكتر چي بگم؟?
چاني:بگو ديشب اهم…
چند بار پلك زدم:خب…چي؟
چاني:نميدونم هووووف
-منو ببر خونه چان…?? ميخوام استراحت كنم
چاني:اهم…خب…باشه…?

از ديد چاني:

بكي رو رسوندم خونه و خودم برگشتم قصر…وارد اتاق شدم…لوهان نبود…رو تخت دراز كشيدم…
حالم از خودم به هم ميخورد…ديشبو يادم بود…همش ياذم بود…من اون كاريو كه نبايد با بكي ميكردم رو كرده بودم…راهه برگشتي هم نبود…
ديشبو يادم ميومد……..

پشتش دراز كشيده بودم و با دستم باسنشو ميماليدم…
بكي زمزمه كرد:ن.نكن…چ…چان…
كتفشو بوسيدم و خنديدم:هوووووم…چه بوي خوبي ميدي…
بكي دستشو تكون ميداد:نكننن…مي..ميخوام…بخوابم
اصلا تو حاله خودم نبودم…دستمو رو شكمش گذاشتم و به خودم چسبوندمش…
بكي خنديد و خوابش برد…
درست يادم نمياد اما صداي ناله هاش تو گوشم بود…
بكي:و…ولم كن…ولم كن…ميخوام.

..بخوابم…
نميدونم بكي خوابش برد يا نه اما من كارمو باهاش كرده بودم…….?

اصلا نميخواستم يه درصد به اين فكر كنم كه بكي اينو بفهمه….
زنگ زدم بهش…
بكي با صداي لرزون زمزمه كرد:الو…
-الو بك…
بكي بعد از يه سكوت طولاني گفت:س.سلام…
-چي شده بك؟!! جاييت درد ميكنه؟؟! بهم بگو …
بكي:چاني…بهم راستشو بگو…ديشب باهام كاري كردي؟? من…من اصلا ازت ناراحت نميشم…فقط ميخوام بدونم…
-هووووف…جاييت درد ميكنه؟خب منم مثله تو بودم بك من تازه مست تر از تو بودم…يادم نمياد ?
بكي آه كشيد:باشه…مهم نيست
-بيام پيشت؟
بكي:امروز با مامانم و بابام كلي دعوا كردم … دعواي شديد…حق هم با اون بود…من شب معلوم نيست چه غلطي كردم…?
-الان ميام پيشت…
بكي:بيا حالم خيلي بده…
-كي پيشته؟
بكي:فقط جونگين
-الان ميام…
خواستم برم بيرون كه لوهان درو بار كرد…پيرهن كوتاه سفيدي تنش بود با كفشاي سفيد و عروسكي :\ موهاشم با سنجاق و اينا از بالا درست كرده بود…
-لوهان…چه خوشگل شدي 🙂
لوهان دماغشو بالا كشيد:مرسي
-چيزي شده؟
لوهان سرشو بلند كرد چشماش قرمزه قرمز بود…
رفتم رو به روش:لوهااان
لوهان:هيچيم ني…اومدم يكم اينجا بمونم…دلم تنگ شده بود ?
-لوهان چيزي شده؟كسي چيزي بهت گفته؟
لوهان:نه بابا حالم خوبه…تو جايي ميري؟
دستشو گرفتم و نشوندمش رو تخت:آقاي اوه…اذيتت ميكنه؟
لوهان يهو شروع كرد به گريه كردن…با اون موهاي جمع شدش و لباساي سفيدش موقع گريه كردن خيلي بانمك ميشد…
-لوهاان دد بگو چي شدهههه
لوهان:آق چانييي…هيچيم نيس…فقط…فقط دلم يهو گرفت…?
دستشو گرفتم:من رفيقتم لوهان…هر لحظه احساس كردي نميتوني بموني بهم بگو…
لوهان سرشو تكون داد:باشه…
خنديدم
لوهان:زهرمار ?
-همش يه ماهه…
لوهان:همش يه ماهه اما من دارم از دستش ديوونه ميشم…
-چرا؟
لوهان:هيچي اون از ننه ي بوقش اينم از خودش عررر خسته شدم ??
-خب نميگي كه چي شده
لوهان:اين ننه بزرگش خيلي رو مخمه آق چاني ?خيلييي
خنديدم:عيبي نداره…يه ماهه همش…
لوهان اشكاشو پاك كرد:تو اين يه ماه…من به اين سهونه ديوس وابسته ي وابسته ميشم :(( چيكار كنم ؟!
-نميدونم …?
لوهان:تو چته؟بكي رو ديدي؟
سرمو تكون دادم:عاره…ديدمش 🙂
لوهان:خببب…قيافش چه جوريه؟
-قيافش؟خب خيلي خيلي قشنگتر از قبلش شده…
لوهان:چيه دپرسي 🙁 نكنه بك حامله اس؟?
-چيييي؟؟؟?
لوهان:هووم؟!?
-حا.حامله اس؟!
لوهان به اطرافش نگاه كرد:حامله اس مگه؟?
يه لحظه از حاله خودم خارج شدم:نه نه…هههه دارم ك/س شر ميگم ?
لوهان دستشو رو پيشونيم گذاشت:داغم نيستي عاخه 😐 هوووف من برم گم و گور شم الان اين زنيكه كفتار مياد
-اووم باشه
لوهان:چيزه…آهان…بكم بردار بيار
-باشه حتما…

از ديد لوهان:

از اتاق رفتم بيرون و يكم تو باغ قدم زدم…يكي از خدمتكارا اومد و كنارم وايساد:خانم لطفا تشريف ببريد تو قصر هوا سرده…
-نميخوام -___-
خدمتكار:خانممم لطفا لج نكنيد
-لج كدومه نميخوام برم تو قصر
خدمتكار:لج كردن عيز نات ماي استايل
با دهنه باز برگشتم و نگاش كردم:ت.تووووووو
كريس خنديد:فكرشم نميكردم انقدر خرفه اي مخ آقاي اوه رو بزني…خيلي دختره زرنگي هستي…
-ب ر ب ب …اون مخ منو زد نه من مخ اونو -___-
كريس:من كه خوشتيپ تر بودم…فقط پول نداشتم…چرا منو قبول نكردي؟
-چون كريس بي پول عيز نات ماي استايل…كلا مرداي بي پول و علاف تو استايل من نيستن…هيزشونم همينطور ?
كريس:بايد همون موقع كه تو دامه من افتاده بودي…
-هَن ? خيلي داري پر رو ميشيا ميزنم چپ و راستت ميكنما -_-
كريس:فكر نكنم جراتشو داشته باشي به آقاي…
-عرههههه جراتشو دارم خوبم دارممممم -_-
با صداي مامان بزرگ سهون از جام پريدم
ننه بزرگ:لوهااااااااااااااااااااااااااان -_-
برگشتم:بله ?
ننه:داري چه غلطي ميكني؟!!!
-غلط خاصي نميكنم…?
ننه:بيا برو تو اتاقتتتتتتتتت بايد با هم حرف بزنيممم
-بله اومدم ?
تو دلم:كفتاره پيررررر عررررررر
تا رسيديم به اتاق زنيكه هلم داد تو اتاق…
رو تخت نشستم و اونم رو به روم نشست…از شانس گوهه منم ميراندا وارد اتاق شد…
ميراندا:نچ نچ بيچاره سهون كه گيره توي احمق افتاده
-هوووف…خب ميشه بفرماييد كاره خلاف بنده چي بوده؟
ميراندا:نچ نچ نيگاش كن مامان جون بلد نيست حرف بزنه دختره ي دريده
ننه:با اون پسره چرا لاس ميزدي تو باغ؟
-من لاس زدن بلد نيستم خانم…اومد گفت برو تو قصر منم گفتم نميرم ميخوام هوا بخورم -_-
ننه:تو غلط كرديييييي
-خانم اگه از من خوشتون نمياد التماس ميكنم تو اتاقه من و شوهرم نياينننننن
شوهرمو از قصد گفتم يكم كونه اين دختره ي عوضي بسوزه…
ننه:باشه باشه فقط منتظره سهونم كه بياد…روزگارتو سياه ميكنه
تو دلم:گو خورده -___-
هر جفتشون رفتن بيرون موقع رفتن ميراندا بهم خنديد:دختره ي ايكبيري ايششش
درو محكم بستم و نفس راحت كشيدم:خدايا اين يه ماه كيتموم ميشه ?
مثله اين زندانيا همش تو اتاق تنها بودم…ساعت ٥ بود كه كناره پنجره بيرونو نگاه ميكردم
-هعيييي تف به اين زندگي 😐 تف تف تف…مردشوره اين زندگي نكبتي رو ببرن:(
مشغول و چرت و پرت گويي بودم كه ماشينه سهون رو ديدم كه داشت پارك ميكرد…
سهون از ماشين پياده شد…تو دستش يه گل صورتي خيلي باحال بود…
لبخند زدم:خاك تو سرت سهون…الان اين گلارو چند خريده معلوم ني 😐
سهون بالارو نگاه كرد و با ديدنه من دست تكون داد
منم براش دست تكون دادم و خنديدم:ديوسكم دلم برات تنگ شده بود:(
سهون قبل از اينكه خودشو به اتاق برسونه داشت با مادر بزرگش بحث ميكزد…ترجيح دادم گوش نكنم به حرفاشون…
بعد از ده دقيقه سهون وارد اتاق شد اما بدونه دسته گل 😐
از رو تخت سريع بلند شدم و الكي چشمامو ماليدم مثلا كه خواب بودم
سهون:سلام
خميازه ي الكي كشيدم:سلام…
سهون كتشو دراورد:معمولا خانم ها به شوهراشون سلام خسته نباشيد ميگن…كتشو درميارن
-هه…اينا براي دوره ي مرد سالاري بود مستر اوه…الان تو بايد بياي منو ماساژ بدي 😐
سهون كنارم رو تخت نشست:باز با مامانم دعوا كردي؟
-چرا همه چيزو تقصيره من ميندازي؟! اون عجوزه اول شروع كرد -__-
سهون شونه هامو گرفت:عجوزههه؟!!! اين چه طرز خرف زدنه؟
چشمامو درشت كردم:چطور اون به من ميگه ايكبيري حرفه بدي نيست…
سهون:هزار بار گفتم اون هر چي گفت تو فقط بگو باشه…
-نميخوام نميخوام نميخوااااام -__- من عادمي نيستم كه بزارم هر ننه قمري غرورمو زير سوال ببره اوخ سهون
سهون:هووم؟!?
-هووووف اوه سهون
سهون چيزي نگفت…
-اون دختره ي عوضي خيلي رو اعصابمه…با اون قيافه زاقارتش اححح
سهون بهم نزديك تر شد:خب بگزريم 🙂 چه خبرا؟امروز چقدر زيبا شدي
-زيبايي بخوره تو سرممم 😐
سهون خنديد:چه عصباني 🙂
-برو غذاتو بخور حاضره منم ميخوابم خواستي برا منم يكم بيار
سهون:تنها برم؟بدونه عروسكم؟
-عروسكت مرد سهون برو غذاتو بخور…
سهون روم خم شد و به چشمام خيره شد
خنديدم:چيههه
سهون به ممه هاي موشكيم نگاه كرد و با افسوس گفت:ممه ميخوام
-چي چي ميخواي؟??
سهون لباشو غنچه كرد:مي مي ?
آب دهنمو قورت دادم:نداريم -_-
سهون:نميشه بهشون دست بزنم؟
-نه خير نميشه…اينا صاحاب داره
سهون:خب صاحابش منم ديگه
-نه تو نيستي:( تو يه ماه فقط با مني
سهون:فدات شم من عشقم…تو هميشه ماله مني…فكر كردي بعد از يه ماه دست از سرت برميدارم؟
دستاش دو طرفم بود يه جورايي حس عجيبي داشتم انگار سهون منو زنداني كرده بود…
دستمو رو كراواتش گذاشتم و گرشو باز كردم
سهون:چيكار ميكني؟
-داري خفه ميشي گفتم اينو باز كنم 😐 باز رفتي تو خط منحرف؟
سهون:هه..نه عزيزم…فقط اين كارتو خيلي دوست دارم خيلي…
-خودت بگو چرا انقدر خل و چلي؟!
سهون خم شد و گردنمو بوسيد…با دستم موهاي خوشگل و نرمشو نوازش كردم…دست خودم نبود…دوسش داشتم…
سهون نفس عميق كشيد:هووووم چه بوي خوبي…
به لبام نگاه كرد و خنديد:ميخوام ببوسمت…
-جرات داري ببوس تا برم پيشه ننه بزرگت -_-
سهون لباشو نزديك تر آورد:مثلا ميخواد چيكار كنه…هووم؟
-من نامزده تو نيستم سهون درك كن -_- من فقط نميخواستم ناراحت شي و به زور با زني كه نميخواي ازدواج كني…
سهون:من تو رو دوست دارم چرا نميفهمي؟
-نميشه سهون…نميشههه گير نده
سهون بلند شد و كراواتشو پرت كرد تو ديوار و داد زد:چرا نميشهههههههههههه
-يااااا داد چرا ميزني؟؟
سهون:من هر كاري ميكنم تا بشهههههه اينو تو مغزت فرو كن لوهاااان
-من نميخوام باهات ازدواج كنم زوره عايا؟
سهون:اين هفته عروسيمونه…تو قول دادي
-تو هم قول داده بودي كه بهم دست نزنييييي
سهون:مگه دست زدمم؟؟دست به كجات زدمممممممم؟؟؟
جيغ زدم:ممه هااااااامممم
سهون بهت زده نگام ميكرد:چي؟؟!
-اهم…منظورم اينه كه تو هميشه به اينا چش داري ?
سهون:هر پسري جذب سينه هاي يه زن ميشه چيزه عجيبي نيست 😐
-نبايد بشي -___-
سهون خنديد:مگه ميشه نشم؟
از رو تخت بلند شدم:برو بابااااا
سريع رفتم تو حمام و درو بستم:ميمونه عوضي -_-
بليزمو دراوردم و ممه هامو رو ميز گذاشتم…
به سينه هاي خودم كه اندازه نخود بود خنديدم:عاخه اينا چين هق…سهونه بوووق…٨٥ دوس داري ديوسس…برا من يكه ???
سهون در زد:درو باز كن
-هَن 😐
سهون:ميخوام لباس زيرامو بردارم
-لباس زيرات تو حموم چه غلطي ميخورن؟
سهون:باز كن ميگممم
-عمراااا…من دارم ميرم تو وان…فعلااااا
خودمو تو اون حمامه رويايي شستم و لباسامو پوشيدم رفتم بيرون…
سهون رو تخت خوابيده بود…روش يه پتو كشيدم و بالشتمو رو زمين پرت كردم و دراز كشيدم …
سهون:لوهااان
برگشتم و پشت بهش خوابيدم -_-
سهون:خانم لو …
تو دلم:دررررررد
سهون:عروسك خانم…
تو دلم:عروسك خودتي
سهون:مگه با تو نيستم
-چيهههه
سهون:پاشو بيا رو تخت بخواب
-نميخوام
سهون:زمين سرده عزيزم…
-نميام اونجا
سهون:باشه تو بيا رو تخت من ميرم پايين
با زور سهون ر

فتم رو تخت و اونم رفت پايين خوابيد…
يكم بهش زل زدم…
سهون به سقف نگاه ميكرد و آه كشيد
لبامو آويزون كردم:سهون
سهون:جونم 🙂
-سردت نشه ?
سهون خنديد:تو گرمت باشه منم گرمم ميشه
دستمو از تخت پايين انداختم و صورتشو نوازش كردم:ديوس 🙂
سهون خنديد و دستمو بوسيد:بهم اعتماد نداري؟
-نيوچ اصلا ?
سهون:من غذا نخوردم لوهان گشنمه
-خو به من چه ?
سهون:خيلي بدي 🙁
سهون دستمو كشيد داد بلندي زدم و افتادم تو بغلش….
سهون خنديد:ترسيدي؟
-خيلي خري سهون ????
سهون لپمو محكم گاز گرفت:اين حرفا چيه هووم؟
-عاااااي عوضي چرا گاز ميگيري؟??
سهون:چون حرف بد زدي
-ولم كن ميخوام برم 🙁
سهون زمزمه كرد:گشنمه…
-چي ميخواي پيدسگ -_-
سهون خنديد:اولش م داره
-سهون ميزنم تو دهنتا :/
سهون:بزا خب ادامه بدم فقط گفتم اولش م داره
-قرارمون چي بود؟
سهون:بله بله ميدونم خانمي 🙂 منو از بوس هم محروم كرذي…اما من ….
سهون لباشو محكم رو لبام گذاشت…با چشماي باز و با كلي افسوس نميدونستم چيكار كنم…
سهون دستاشو رو صورتم گذاشت و به بوسيدنم ادامه داد…
چشمامو آروم بستم….
سهون لباشو برداشت:دركم كن…د.دركم كن لوهان…خواهش ميكنم
آه كشيدم:سهون…دلم ميخواد خفت كنم ??
سهون پيشونيمو بوسيد:دوستت دارم…
جراته گفتنه اينكه منم همينطور رو نداشتم…از خودم حالم به هم ميخورد…چرا سهون بايد وابسته ي آدمه دروغگويي مثله من ميشد؟ميترسيدم از اون روزي كه بخواد ضربه ي بدي ازم بخوره ……..عررررررررررررررررر
شما هم بريد سر درس و مشقتون ?

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





165
نظر بگذارید

avatar
162 نظرات
3 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
157 نظرات نویسندگان
niloofarghazalملودیHanamahsa نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
niloofar
مهمان
niloofar

عرررر چانی این چه کاری بود تو.کردی الهی سهون بدجور عاشق شده

ghazal
مهمان
ghazal

وااوزعالي/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (60).gif

ملودی
مهمان
ملودی

خاک برسرررررررررم الان فهمیدم از شدت هیجان چند قسمت رو جا گذاشتم نخوندم/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/twzonesmiley.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gif

Hana
مهمان
Hana

مرسی سمیراااا جون

mahsa
مهمان
mahsa

خیلی خوب بود
مررسی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif