24 👁 بازدید

FEAR EP35

قسمت 35 فیک دوست عزیزمون ملیحه

پیام :سلام دوستان .بخاطر کامنتاتون ممنونم و خوشحالم که با وجود بد قولی های زیادی که کردم همچنان برام کامنت میزارین. میدونم کم نوشتم اما امتحانای میانترمم شروع شده و متاسفانه من تا دو هفته ی دیگه نمیتونم بنویسم. تمام تلاشمو میکنم تا بتونم هر چند کوتاه اما زودتر بنویسم. امیدوارم از خوندن این قسمت هم لذت ببرین. بدرود.

قسمت سی و پنجم :
—————————————————————
فلش بک
ساعت 21:30 دقیقه ( کره جنوبی – سئول )
سهون با لبخند به صورت خواب آلود لوهان خیره شده بود و بیشتر بدن لخت و خسته اش رو به خودش میفشرد …. زیبایی وصف نشدنی لوهان واقعا شگفت زدش میکرد …. لب های کوچیک …. مژه های بلند ….پوست سفید ….سهون توی ذهنش برای توصیف این همه زیبایی دنبال کلمه ای می گشت که ناگهان تمام لامپ های سوئیت هم زمان روشن شدن …… سهون به سرعت چشماش رو بست : لعنت ….
چند ثانیه ای پشت سر هم پلک زد تا تونست چشماش رو به روشنایی عادت بده ….آروم چشماش رو باز کرد و صورت لوهان که اخم بزرگی روش نقش بسته بود رو مقابل خودش دید …. محتاطانه حلقه ی دستاشو از دور بدن ظریف لوهان باز کرد و از تخت پایین خزید …. با عصبانیت لباس زیرش رو پوشید و به سمت کلید رفت … مشت محکمی نثار کلید کرد و اتاق خواب دوباره تاریک شد ….البته این بار تاریک تر دیده میشد …. از اتاق خواب بیرون اومد و آروم درب اتاق رو بست …. چشماش به نور عادت کرده بودن و روشنایی سالن اذیتش نمیکرد … به سمت میز رفت و بعد از پر کردن جامش ، سیگارش رو روشن کرد …. همین طور که به سمت کاناپه میرفت تا کمی وقتش رو با دیدن برنامه های تلویزیونی مختلف صرف کنه ، چشمش به موبایلش افتاد …. به یاد یک ساعت پیش افتاد که چطور لوهان رو سفت توی آغوشش نگه داشته بود و اونم برای انتقام دستش رو گاز گرفته بود ….خنده ای کرد و پوکی به سیگارش زد …
باید باتری موبایلش رو درست میکرد و با بکی تماس میگرفت …. حتما بکی خیلی نگرانشون شده بود … به محض روشن کردن موبایل ، تماسی برقرار شد …. سیگارش رو بین دو انگشتش نگه داشت و بعد از مزه کردن شراب تلخ و خنکش ، موبایلش رو به گوشش چسبوند : میشنوم ؟….
———————————————
با اخم چشماش رو باز کرد …. روشن شدن ناگهانی اتاق باعث شده بود نتونه دوباره بخواب بره و در عوضش سردرد وحشتناکی بگیره …. سردردش ، درده کمرش رو صد برابر کرده بود …با ناله زمزمه کرد : سهون ؟….
جوابی نشنید ، آروم به پهلو چرخید تا بتونه سهون رو بیدار کنه : سهون ؟….
کسی کنارش نبود … تعجب کرد و کمی با دقت بیشتری به اطرافش نگاه کرد ….با اینکه اتاق در تاریکی مطلق فرو رفته بود و نور مهتاب بخاطر ابری بودن هوا ، گرفته شده بود ، باز هم میتونست متوجه تنها بودنش بشه …. با گاز گرفتن لبهای کوچیکش و فشردن پلکهاش روی هم تونست کمی روی تخت نیم خیز بشه : س.هون ؟….
میتونست صدای زمزمه ی سهون رو بیرون از اتاق بشنوه : سهون ؟… عزیزم؟….
نمیخواست یعنی نمی تونست بخاطر سردردش ، صداش رو بالا تر ببره ….. نفسش رو حبس کرد و دوباره با گاز گرفتن لبش تونست کامل روی تخت بشینه : آه….
وقتی کامل روی تخت نشست از درد چشماش رو کامل باز کرد و به نفس نفس افتاد …..دردش خیلی شدید شده بود ….چند دقیقه ای گذشت تا به موقعیتش عادت کنه … با یک دست به میز کنار تخت چنگ زد و بلاخره تونست خودش رو روی پاهاش نگه داره : سهون …
امیدوار بود سهون بتونه صداش رو بشنوه اما بی فایده بود … حالا صدای تلویزیون هم با صدای زمزمه ی سهون مخلوط شده بود و لوهان میدونست اگه به همین روش سهون رو صدا بزنه ، امکان نداره سهون متوجه بشه ….
آهسته به سمت درب اتاق رفت …باید حموم میرفت ولی قبلش باید با سهون صحبت میکرد … دلیلی نداشت ولی دوست داشت لاقل بعد از دلتنگیه یک هفته ای و رابطه ی وحشیانه و عاشقانه ی امشب ، سهون کنارش باشه و بهش تو شستن بدنش کمک کنه ….
به پشت درب اتاق رسیده بود که با شنیدن حرف سهون قبل از باز کردن درب اتاق ، دستش روی دستگیره خشک شد ….
-: تا چند هفته نمیتونم بیام ایتالیا … لوهان شک کرده …میفهمی ….
حدسش درست بود …. یک زن … یک رابطه ی جدید … باورش نمیشد چطور اینقدر احمقانه و معصومانه ، بدن و احساس و کل وجودش رو تسلیم این آدم پست کرده ….قطره های اشک توی چشمای زیباش در حال رقصیدن بود … چطور ممکن بود …. چرا باید اون اینقدر توی زندگیش بدبختی میکشید …. مرگ مادرش موقع تولدش و کمبود مهر مادر در طول زندگیش … از دست دادن ناگهانی پدرش در تصادف … و حالا هم خیانت به روح و جسم و احساسش…. این واقعا بی انصافی بود … این بیشتر از توانش بود …این …. با باز شدن ناگهانی درب اتاق محکم روی زمین افتاد و از درد فریاد بلندی کشید ….
—————————————————————
-: سهون حال کای بدتر شده ….
هیونا با استرس و نگرانی وحشتناکی حرف میزد : وقتی براش غذا بردم محکم دستمو گرفت و گفت دوسم داره ….
سهون با خونسردی جام شرابش رو روی میز گذاشت و پوکی به سیگارش زد : کار احمقانه ای هم کرد ؟….
هیونا کمی مکث کرد و گفت : آره …
-: خب؟…
-:

منو بوسید …
سهون تلویزیون رو روشن کرد و به کاناپه تکیه زد : بعدش؟…
-: بعدی نداره چون با چراغ خواب زدم تو صورتش….
سهون با کلافگی سیگارش رو توی جا سیگاری تا مرز له شدن فشارش داد : چی؟….
با عصبانیت ادامه داد : تو که میدونی اون تازه چند روزه میدونه دی.او از پله ها پرت شده چرا این کارو کردی؟…
هیونا خیلی عصبانی شده بود … سهون فقط به فکر سلامتی دوستش بود … هیچ حس حسادت یا حتی ترحمی بهش نشون نداده بود . نسبت به اون نداشت ……کمی صداش رو بالا تر برد : انتظار نداشتی بهش اجازه میدادم که ….
-: نه منظورم این نبود ….
سهون باکلافگی وسط حرف هیونا پرید : تو که میدونی همش مسته لازم نیس خودت بری بهش غذا بدی از یکی از نگهبانا بخواه اینکار رو انجام بده ….
-: خودت بیا ایتالیا ازش مراقبت کن …من نمیتونم همش از نگهبانا بخوام … اونا خدمتکار نیستن سهون ….
هیونا به عنوان آخرین تلاش میخواست سهون رو به ایتالیا برگردونه تا لاقل از لوهان دور بشه ….
سهون احساس کرد صدای زمزمه ای به غیر از صدای تلویزیون به گوشش میخوره … به سمت اتاق خواب برگشت و گفت : تا چند هفته دیگه نمیتونم بیام ایتالیا … لوهان شک کرده …میفهمی ….
هیونا لبخند زد …. پس تونسته بود لوهان رو به شک بندازه : اما بنظرم خیلی ظالمانه اس دوستتو تو همچین شرایطی ول کنی ….
سهون از روی کاناپه بلند شد و به سمت اتاق خواب رفت : بعد باهات تماس میگیرم ….
تماس رو قطع کرد و بی معطلی درب اتاق رو باز کرد …. با شنیدن صدای فریاد لوهان به سرعت وارد اتاق شد….. با چشم های گرد شدش به لوهان که روی زمین نشسته بود و از درد اشک میریخت ، نگاه کرد : عزیزم اینجا چیکار میکنی؟….
لوهان نمیتونست حرفی بزنه … قلبش از حس تلخ خیانت و بدنش از حس وحشتناک سو استفاده شدن ، درد میکرد ….سهون خم شد و به آرومی لوهان رو روی دو دست بلند کرد : آروم باش عزیزم … الان …
سهون از گریه های بلند لوهان هول کرده بود ….دوباره لوهان رو به تخت برگردوند : ا.الان…الان برمیگردم باشه ؟….
لوهان تنها کاری که از دستش بر میومد، اشک ریختن و لرزیدن بود …. هنوز لباسی تنش نکرده بود و سرما هم بیشتر اذیتش میکرد …. برگشت سهون چند دقیقه ای طول کشید و لوهان تونسته بود لاقل جلوی گریه کردنش رو بگیره ….حالا که میدونست سهون بهش خیانت میکنه باید متوجه میشد اون زن کی هستش …. کره ای یا ایتالیایی ….. تصمیم گرفت بعد از خوابیدن سهون ، موبایل و ساکش رو چک کنه …باید اون زن رو پیدا میکرد … به هر قیمتی….
وقتی سهون دوباره به اتاق برگشت ، تازه به یاد آورد لوهان کاملا برهنه اس … حس شیرین تپش قلبش رو دوباره احساس کرد ….. لبخند زد و با آرامش ملافه رو دور لوهان که چشم بسته ، کاملا بی تحرک و آروم بود ، پیچید : عزیزم ….
لوهان دلش نمیخواست جواب سهون رو بده …مخصوصا بعد از شنیدن اون جمله ی احمقانه و برخورد محکمش با زمین …. سهون کاملا از ماجرا بی اطلاع بود … کمی بیشتر به لوهان نزدیک شد : عزیزم بیداری؟….
لوهان اخم کرد : سرم درد میکنه ….
سهون خنده ای کرد و لبای جمع شده ی لوهان رو بوسید : برات حموم داغ آماده کردم … میخای کمکت کنم؟….
سهون مطمئن بود جواب لوهان مثبته اما در کمال ناباوری لوهان به سردی کلمه ” نه ” رو زمزمه کرد و همزمان با اخم وحشتناکی بهش زل زد ….
سهون برای تجزیه و تحلیل عصبانیت همسرش دنبال جوابی میگشت که ناگهان چیزی به یاد آرود : عزیزم من متاسفم که باعث شدم زمین بخوری اما من واقعا نمیدونستم پشت دری….
-: با کی حرف میزدی ؟…
لوهان همچنان اخم روی پیشونیش رو حفظ کرده بود ….
سهون : با همکارم ….
لوهان با عصبانیت ملافه رو کنار زد تا زودتر از روی تخت بلند شه … میدونست این مکالمه به جایی ختم نمیشه ، وقتی قرار بود از همون اولش دروغ بشنوه : بهم کمک کن ….
سهون با تعجب به لوهان کمک کرد تا از تخت پایین بیاد… وقتی خواست برای راه رفتن کمکش کنه ، لوهان دستش رو از دستش بیرون کشید : صبر کن کمک ….
– : لازم نیست خودم میتونم ….
سهون گیج شده بود … با خودش فکر کرد ، ممکنه لوهان هنوز هم از یک هفته دوریش ناراحت باشه ….با قدم های آهسته اش لوهان رو تا رسیدن به حموم دنبال کرد …..لوهان بدون توجه به سهون وارد حموم شد و بلافاصله درب رو قفل کرد ….
سهون متوجه شد باید لوهان رو برای مدتی تنها بزاره اما واقعا دوست نداشت …..دوست داشت لوهان رو توی حموم همراهی کنه تا شب زیباشون کامل تر بشه …. دوست داشت وقتی لوهان سعی در شستن بدنش داشت باز هم روی سرش شامپو میریخت و مجبورش میکرد مدت بیشتری رو با هم توی وان بگذرونن … دوست داشت به بهانه ی کمک کردن به لوهان توی شستن بدنش ، لبهاش رو میبوسید و عشق بازی دیگه ای رو باهاش شروع میکرد ….دوست داشت باز بیشتر لوهان رو حس کنه ….گرمای بدنش … نفسش ….صد

ای ناله هاش …
چاره ای نبود …. خودش مقصر بود …. آهی کشید و دوباره برای دیدن برنامه های به اصطلاح سرگرم کننده ی تلویزیون به سالن برگشت …..
لوهان آروم بدن خسته و دردناکش رو وارد آب نسبتا داغ کرد … برای چند لحظه از داغی زیاد آب چشماش رو محکم روی هم فشار داد اما طولی نکشید که عادت کرد …. میدونست به زودی درد کمر و باسنش از بین میرفت پس تمام تمرکزش رو به گذشته معطوف کرد …. میخواست بدونه دقیقا این رابطه از کی شروع شده ؟… خیلی دردناک بود که به تمام خاطرات قشنگشون شک کرده بود …. این واقعا عذاب آور بود … دلش تنگ شده بود … برای همه چی ….حتی شن بازی کنار ساحل …..با حس شوری اشکی که لب بالاییش رو خیس کرده بود ، تونست متوجه بشه که داره گریه میکنه … باورش نمیشد اینقدر قلبش پر از اندوه باشه که حتی متوجه گریه کردن خودش نباشه ……خنده ی تلخی کرد ……این واقعا مسخره بود ….. چشماش رو بست و سرش رو به لبه ی وان تکیه داد ….
——————————————————
به آرومی چشماش رو باز کرد و به اطرافش نگاه کرد ….. باورش نمیشد تونسته توی وان خوابیده باشه…. آب تقریبا ولرم شده بود پس تقریبا دو ساعتی از به خواب رفتنش گذشته بود …. آروم از وان بیرون اومد …بدنش بی نهایت سنگین شده بود … احساس میکرد دو وزنه ی یک تنی به هر دو مچ پاش بسته شده …. بی حال شده بود اما درد کمتری احساس میکرد … سرش رو به دیوار نسبتا سرد تکیه داد و دوش رو باز کرد ….
کمربند لباس حوله ای سورمه ای رنگ رو محکم تر کرد و با قدم های آهسته اش وارد سالن شد …..صدای بیب ممتد تلویزیون بهش فهموند ، سهون به خواب رفته … آروم ریموت رو از بین انگشتای سهون بیرون کشید و تلویزیون رو خاموش کرد …. سهون روی کاناپه در حالیکه فقط لباس زیر به تن داشت ، بخواب رفته بود …..لوهان با چشمایی پر از غم به همسر جذابش نگاه کرد … میدونست به احتمال زیاد به زودی از هم جدا میشن ….. نمیدونست چرا اما احساس میکرد کسی که باید از زندگی مشترکشون بیرون بره فقط و فقط خودشه …. چون میدونست اگه اون عالی بود هیچوقت سهون برای ارضای خواسته اش چه از نظر احساسی چه از نظر جنسی به کس دیگه ای روی نمی آورد …..دوباره قطره های اشک صورتش رو خیس کردن … با پشت دست اشکاشو پاک کرد و به اتاق خواب رفت …. بعد از برداشتن ملافه ای نازک دوباره به سالن برگشت … آروم با ملافه بدن عضلانی سهون رو پوشید و دوباره به اتاق خواب برگشت …. به ساعت نگاهی انداخت … ساعت تقریبا سه بامداد رو نشون می داد ….نگاهش رو کمی چرخوند و تونست ساک همسرش رو پیدا کنه … شک کرده بود سهون با زنی در ارتباطه و مطمئن بود بعد از گشتن ساک ، شکش به یقین تبدیل میشه و همین مسئله حالش رو بدتر میکرد …..
به آرومی کنار ساک روی پاهای لختش زانو زد …. نمیخواست اینکار رو انجام بده اما چاره ای براش نمونده بود …. ساک رو باز کرد و به لباس های مرتب تا شده ی داخلش نگاهی انداخت …. همه چی عادی به نظر میرسید اما فقط به نظر میرسید ….لباس ها رو با احتیاط بالا و پایین میکرد … نمیدونست دقیقا باید دنبال چی بگرده ، فقط میدونست باید چیزی وجود داشته باشه …. با دیدن رد سرخ روی یقه ی پیراهن سفید سهون ، تمام زیبایی ها و عشق دنیای مشترکش به یک باره فرو ریخت …..باورش نمیشد … این امکان نداشت ….این یک خواب بود …. یک خواب ترسناک ….یک کابوس … یک …
لوهان با چشمایی گرد شده به رو به روش خیره شده بود و برای هضم کردن موضوع خیانت همسرش تلاش میکرد …. هر اشکی که از چشمای زیباش ، گونه هاش رو خیس میکرد بیشتر قلبش رو به درد می آرود …. چند دقیقه ای گذشت تا بتونه دوباره فکر کنه اما نمیدونست … نمیدونست باید چیکار کنه … با اینکه خودش روانشناس بود باز هم نمیتونست به خودش کمکی کنه …. تنها راه حلی که به ذهنش میرسید ، رفتن از این سوئیت لعنتی بود ….
ساعت سه و نیم بامداد بود ولی لوهان نمیخواست تا صبح صبر کنه … تی شرت سفید ساده ی یقه هفت و جین چسب مشکی رو پوشید و با عصبانیت به سمت درب خروجی رفت … بی اهمیت به سهون درب رو پشت سرش کوبید و از سوئیت خارج شد ….
——————————————————————
با شنیدن یک صدای ناگهانی و بلند از خواب پرید ….به اطرافش نگاه کرد …بغیر از اتاق خواب بقیه ی سوئیت توی تاریکی فرو رفته بود ….کمی چشماشو ماساژ داد و روی کاناپه نشست : لوهان ….
ناگهان به یاد آورد لوهان هنوز باید حموم باشه … با ترس شروع به دویدن کرد : لوهااااننن…
درب حموم رو با شدت باز کرد و به داخل پرید ولی اثری از لوهان نبود … نفس راحتی کشید و به سمت اتاق خواب رفت : عزیزم ؟….
وارد اتاق خواب شده بود و از چیزی که میدید ، جلوی درب اتاق خشکش زده بود … ساک باز شده و وسایل پخش ش

ده … امکان نداشت .. لوهان هیچوقت وسایل سهون رو نمیگشت … کمی جلوتر رفت … یک پیراهن سفید و کثیف با رد سرخ رنگی روی یقه اش ….خم شد و با ناباوری پیراهن رو به دست گرفت ….. با چشم های گرد شده اش به پیراهن خیره شده بود … ناگهان اخم وحشتناکی روی پیشونیش نقش بست : هیونا …
همونطور که با تمام حرصش پیراهن رو توی مشتش میفشرد با چشم دنبال لوهان میگشت : لوهان ؟ …
پیراهن رو روی تخت پرت کرد و به سالن برگشت : عزیزم ؟… لوهان ؟….
خبری از لوهان نبود … کم کم ترس جای عصبانیت رو توی چهره اش گرفت .. حتما لوهان اثر رژ رو دیده بود … این واقعا وحشتناک بود … سهون با استرس شماره ی لابی رو از روی دفترچه پیدا کرد و گرفت…
نگهبان : بله ؟…
-: کسی الان از هتل خارج نشد ؟…
نگهبان : چند لحظه صبر کنید …. اممم… بله همین چند دقیقه پیش یک نفر از همکارم خواست براش تاکسی بگیره …
-: یک پسر جوون تقریبا 28 ساله با موهای قهوه ای روشن نبود ؟…
نگهبان : اوه بله.. خودشون بودن …
سهون با استرس و نگرانی گفت : ک.کجا؟… برای کجا تاکسی گرفت ؟…
نگهبان : مقصد رو مشخص نکردن گفتن خودشون آدرس رو میگن ….
سهون میدونست لوهان با هوش تر از این حرفاست که آدرس رو به تاکسی بگه چون میدونست سهون حتما پیداش میکنه : ممنون…
به محض قطع کردن تلفن به لباساش حمله ور شد و بلافاصله بعد از پوشیدن کتش از سوئیت بیرون رفت …وارد لابی شد و با قدم های تند و بلندش سعی در رسیدن به درب خروجی رو داشت که دستی جلوش رو گرفت …
-: آقا اول باید به پذیرش مراجعه کنین تا مدراکتون رو بهتون تحویل بدن …
سهون بدون ملاحظه با عصبانیت دست نگهبان رو پس زد : من دیرم شده بعد برمیگردم …
-: آقا این کار شما به مبذله ی ورود غیر قانونی شما به هتل به حساب میاد ….
سهون بلاخره با عصبانیت به نگهبان نگاه کرد که متوجه حضور لوهان دقیقا پشت سر نگهبان اونطرف خیابون خارج از هتل شد …. بدون لحظه ای مکث نگهبان رو به طرف دیگه ای هول داد و بیرون رفت : لوهااااننن …
لوهان به محض دیدن سهون سوار تاکسی شد : برو …
راننده : کجا برم؟…
لوهان با عصبانیت و بغض به سهون که در حال دویدن به سمتش بود ، نگاه کرد : فقط گاز بده ….
راننده شروع به حرکت کرد … سهون تونست دستگیره ی درب ماشین رو بگیره اما راننده با فریاد لوهان بیشتر گاز داد و باعث شد سهون محکم با زمین برخورد کنه ….
لوهان ناگهان به دستگیره ی درب دست انداخت و بلند تر داد زد : نگه داررر ….
به سرعت از ماشین پیاده شد و به سهون که دو نگهبان در حال برگردونونش به هتل بودن ، نگاه کرد … توی تاریکی نمی تونست خیلی واضح صورت سهون رو ببینه اما همینکه متوجه شد چشماش باز هستن براش کافی بود … دوباره سوار تاکسی شد و از دید سهون محو شد ….
پایان فلش بک
—————————————————————–
ساعت 17:20 دقیقه ( جنوب ایتالیا – ناپل )
با سر انگشتاش در حال ماساژ دادن دو طرفه شقیقه اش بود … هشت روز از پرت شدن دی.او گذشته بود اما دی.او بهبود چندانی نداشت … هر شب از درد فریاد میکشید و فقط به زور مسکن میتونستن برای چند ساعت بخوابوننش…. مشکل شیون سر و صدای دی.او نبود ، مشکل این بود دی.او به مرز دیوانگی رسیده بود و هر وقت شیوون بهش نزدیک میشد بی وقفه اسم کیم کای رو صدا میزد … حتی وقتی شیوون سرش داد میزد تا از گفتن اسم کای صرفه نظر کنه ، دی.او مثل یک پسر بچه اشک میریخت و بلند تر اسمش رو صدا میزد …..هر وقت شیوون احساس دلتنگی و نیاز میکرد وقتی دی.او به خواب میرفت لبهاش رو می بوسید و از اتاق خارج میشد … دکتر به شیوون گفته بود که تمام این علائم فقط از افسردگی و درد بیش از اندازس و جایی برای نگرانی وجود نداره ….
سرش رو بالا آورد و به توده ای از پاکت های نامه نگاهی انداخت : اینا چیه؟…
مشاور کمی نزدیک تر اومد : قربان اینا تمام قرداد هایی هستن که فسق یا بسته شدن ….
شیوون سیگاری روشن کرد : لعنتیا ! حتی یه هفته هم صبر نکردن … لاشخورای عوضی….
مشاور : فقط پنج نفر قراردادشون رو فسق کردن ….
-: بکششون ….
شیوون خنده ای کرد و ادامه داد : باید بدونن قرارداد بستن با من بچه بازی نیست ….
مشاور : چشم قربان ….
شیوون نگاهی به پاکت باقی مونده داخل گاو صندوق انداخت : اون چیه؟…
مشاور نگاهی انداخت : آ.. این همونی که میخاستین … یعنی عکس معشوقه ی پارک چانیول ….
شیوون صندلیش رو به طرف پنجره برگردوند و پشتش رو به مشاور کرد : بزارش رو میزم و برو ….
مشاور : چشم قربان …
مشاور تعظیم کوتاهی کرد و اتاق رو ترک کرد …..
با رفتن مشاور دوباره صندلی رو چرخوند و سیگارش رو روی جا سیگاری قرار داد : خب … پارک چانیول …بزار ببینم معشوقه ی جدید کیه؟….
پاکت رو باز کرد و اولین عکس رو بیرون کشید … تصویر زیاد واضح نبود ….پسری کوتاه قد ،

رو به روی چانیول قرار داشت اما صورتش دیده نمیشد ….با دیدن چانیول خنده ای کرد : سگ جون تر از تو ندیده بودم….
خواست عکس بعدی رو بیرون بکشه که ناگهان صدای فریاد دی.او رو شنید …. این فریاد تنها یک معنی داشت …. اثر مسکن ها از بین رفته بود و دی.او از خواب بیدار شده بود … با کلافگی تمام عکسا رو داخل پاکت برگردوند و داخل گاو صندوق پرت کرد : لعنت به این زندگی …..



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





95
نظر بگذارید

avatar
91 نظرات
4 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
81 نظرات نویسندگان
فاطمهsorourHanasaramahsa نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
فاطمه
مهمان
فاطمه

بیچاره دی او :zardak (24): :unsure:

sorour
مهمان
sorour

شیوون :zardak (2): :312:
ممنون :whistle:

Hana
مهمان
Hana

مرسی اجی❤

sara
مهمان
sara

الهی بگردم برای دی او .. :((
هیونا 😐
عالیییییییییی بووووووووووووود. مرسییییییی.

mahsa
مهمان
mahsa

تازه فیکتو خوندم
عالی بود شدیدا جذبم کرد
بی صبرانه منتظر ادامشم
موفق باشی