24 👁 بازدید

MR.Master part 9

MR.Master part 9

به مناسبت تولد چانی ، این قسمت رو زود و زیاد گذاشتم ^^

بفرمایید …

قبل ازینکه داستان رو بخونین ، یه چیزی واسه خواننده های جدید ” تو چنل تلگرامی که واسه این فیک زدم حتمن جوین بدین ، چون رمز داستان رو فقط اونجا میفرستم ، ممنون ” برای جوین شدن هم بهم پی ام بدین لینکشو بدم 🙂 ( @channyeolticx )

رو تخت غلطی خوردم و به اران که کنارم خوابیده بود خیره نگاه کردم ؛ بازمهم همون حس همیشه رو داشتم ، همون شرمندگی ای ک نسبت بهش داشتم …
_ به چی فک میکنی؟!
با صداش حواسمو جمع کردم بهش که داشت با لبخند نگام میکرد : بیدار شدی؟!
_ اوهوم… . و اروم دست کرد تو موهام و از رو چشام کنارشون زد . با
لبخند دستشو گرفتم و بوسیدم : آهههـ اصلن دلم نمیخواد از ینجا بلند شم وبرم اون دانشگاه.. پوووف..
اران خندید و گفت : خوبه دانشجو نیستی و اینقد غر میزنی!
_ واسه اون نمیگم.
با تعحب گفت : پس واسه چی میگی؟!
_ واسه اینکه باید تا شب ازت دور بمونم میگم…
اران با خنده زد تو بازوم : کم زبون بریز .
خندیدم و یکم رو تخت جابه جا شدم، اصلن دلم نمیخواست امروز برم ، شایدباید کلاسامو کنسل میکردم!
_ سهونی؟!
دوباره نگاش کردم : بله؟!
_ با اون بچه ها کنار اومدی تو کلاست؟! و اروم خندید
اخم کردم و پرسیدم : کدوم بچه ها؟!
_ همونایی که روز اول گفتی اعجوبه ان !
یکم فک کردم و یهو گفتم : آآآ.. جونگین و چانیول رو میگی؟! هههـ نهاینقدراهم بچه های بدی نیستن!
اران چشمکی زد : آرره؟! جونگین و چانیول؟!
خنده م گرفت و سرشو تو بغلم فشار دادم : دختره ی…
و درحالی که میخندید گفت : دیرت نشه؟!
_ نمیرم.
سرشو از تو سینه م دراورد و بهم خیره شد : وااا… چرا؟!
_ نمیخوام برم… نوونااا..
محکم زد تو بازوم : هزار بار بهت گفتم به من نگو نونا -_-
خنده م گرفت :باشه عزیزم ! و دوباره سرشو گرفتم تو بغلم.
بعد چند دیقه یهو گفتم : اران امروز چند شنبه ست؟!
_ شنبه…
پوزخندی زدم و نگاش کردم ؛ یهو خودشم خنده ش گرفت و بلند گفت : عوضی ،اخر هفته ست !
با خنده محکم به خودم چسبوندمش : اره دیگه ، مگه دیوونه م ک اخر هفته برم دانشگاه؟!
اینو گفتم و خندیدم با اینکه خودم تا چند دیقه پیش فک میکردم امروز باید برم 😐
_ آرانا؟!
+ هوممم؟!
_ امروز بریم بیرون؟!
با چشای گرد نگام کرد : ها؟!
_ بریم خرید .
اران خم شد و پیشونیم رو لمس کرد : اوه سهون خودتی؟!
با خنذه دستشو از رو پیشونیم برداشتم : یاا جدیم!
اران خودشو انداخت تو بغلم : اصن من عاشقتم !!!
محکم بغلش کردم : منم.
_ دروغ نگو .
+ دروغ نمیگم.
_ ولی من دروغ گفتم.
جداش کردم و بهش نگاه کردم : اران!!
سرشو تکون داد : حقیقت اینه ک نه تو و نه من عاشق هم نیستیم ، پس فیلمبازی نکن عاغای بازیگر !
اخمی کردم و بدون حرف نگاش کردم ؛ و بعد چند دیقه گفتم : آران؟!
_ هوم؟!
+ خیلی دلت میخواد زود پدرم بمیره نه؟!
با چشمای گرد نگام کرد : ها؟!! نه این چه حرفیه؟!
_ ولی من میخوام زودتر بمیره …
+ یاا اوه سهون این چه حرفیه؟!
شونه هامو بالا انداختم : راس میگم ، اونجوری همه راحت میشن ، خودشماینقدر با این مریضی عذاب نمیکشه ، و از یه طرف هم من و هم تو خلاص میشیمو…
اران سر تکون داد : اره خب تو که راحت میشی …
_ نه… منظورم این نبود که ازهم جدا میشـ… تا اومدم حرفمو درست کنم ،اران از رو تخت رفت پایین و از اتاق رفت بیرون ، داد زدم : اران؟!ارانااا؟! یااا… صب کن یه دیقه.. منظورم اون نبود… ارانننن!!!..اهههـ .. و با حرص سزمو کوبوندم رو بالشت . “کی این زندگی کوفتی میخواددرست شه؟!” .. نفس عمیقی کشیدم و از جام بلند شدم .


جیییغ بلندی زدم و شروع کردم به دویدن ، و تند تند پشت سرمو نگاه میکردم، اما هرچی میدوییدم بازم پشت سرم بود .
_ میگیرمتتتت …صب کن بچههه… میگیرمتتت…
دوباره از وحشت دادی زذم و سریع تر دویدم ! درحالی که داد میزدم و گریهمیکردم ، التماسشم میکردم : نههه نههه استااددد.. خواهش میکنم… نهههه… چااااننننیووول… چانیوووول… مااماااننن… خدایا کممککک…چاااننن…با حس چیز محکمی که رو صورتم فرود اومد یهو چشمامو باز کردم و درحالی کهنفس نفس میزدم رو تخت نشستم . تند تند سرمو تکون دادم و به دور و بر نگاهکردم ؛ باورم نمیشد همچین خواب مضخرفی دیده باشم … یه نگاه به کنارمکردم ، چانیول درحالی که 180 درجه چرخیده بود ، پاش رو من بود . داد زدمو پاشو حول دادم اونور . چان یه لگد زذ تو پشتم و داد زد : چته سرصبحی؟!…
با اخم نگاش کردم :تو بیدارم کردی؟!

چان با چشمای بسته خندید : من نه ، این بیدارت کرد . و پند بار پاشو تکون داد .

پوفی کردم و دماغمو کشیدم بالا و عرق رو پیشونیمو پاک کردم : چان… یه خواب مضحک دیدم TT
چان سرجاش بلند شد و نشست و درحالی که هنوز نصف پتو رو کله ش بود و موهایاشفته ش تو هوا پخش بود، گردنشو خاروند و گفت : چی دیدی؟!
خودمو انداختم بغل چان : این اوه سهون چشم لیزری ول کنه من نیس TT
چان قبل از هر چیز محکم هولم داد عقب و بعد پوکر نگام کرد : کای ، منظورتاز اوه سهون چشم لیزری چیه؟
تند تند رو تخت غلط زدم و بلند گفتم : اه اه اهههـ هزار بار واست گفتم که… اون چشم لیزریه .. حاظرم قسم بخورم که هربار میبنتم ، با چشاشاونجامو میخوره TT
چان 😐 : نمیتونم درکت کنم !
داد زذم : درک تورو نمیخواااام … اهههـ و دوباره رو تخت شروع کردم غلط زذن .
چان از رو تخت پاشد و با گوشیش ساعتو چک کرد : کای..
همینتور که خودمو رو تخت تکون میدادم گفتم : ها..؟!
_ امروز شنبه ست .
یهو صاف پاشدم وایستادم : چی؟!
چان نیشخندی اومد گوشه ی لبش و چند ثانیه بهم نگاه کردیم و یهو جفتمونباهم داد زدیییم !!! از رو تخت پریدم پایین و کنار چان شروع به دراوردنحرکات موزون کردیم : هیییی ماما شیتا نگااا.. ایی یی یی ییی یااا…چان هم کنار من داد میزد و میخوند و میرقصید ! جفتمون از ذوق مرگی
نمیدونستیم چکار کنیم ! از وقتی که یسری مشکلات به بار اورده بودیم :/خانواده های جفتمون فقط اجازه میدادن شنبه ها به کلاب بریم 😀 واسههمین یکم زیادی ذوق داشتیم :/ در حال انجام حرکات موزون بودیم که یهوگوشیه چان تو دستش زنگ خورد ! من همچنان داشتم بالا و پایین میپریدم واواز میخوندم که چان محکم از یقه م و گرفت و کشیدم تو بغلش و دستشو گذاشترو دهنم و گوشیش رو جواب داد .با تعجب به چان نگاه میکردم .
چان : الو؟!
صدای اونور خط خیلی غیر واضح بود و چیزی نمیشنیدم :/
چان : آآآ… که اینتور ؟! خب؟!
_…..

من :/
چان : اوه.. باشه باشه حتمن … اها باشه بهش میگم … و اروم خندید.
_….

همچنان من :\
چان با خنذه گفت : منم همینتور … باشه … میبینمتون.. فعلن… .
گوشی رو که قط کرد ، خودمو از بغلش کشیذم بیرون : کی بود؟!
تا اومد حرفی بزنه گوشیم از تو جیب شلوارم زنگ خورد و با یه جهش خودمورسوندم بهش و بدون نگاه کردم به شماره جواب دادم : الو؟!
با صدایی که از اونور خط اومد با شُک صاف وایستادم و به شماره نگاه کردم لوهان؟!?
تند تند تو موهام دست کشیدم و مرتبشون کردم ، صدای لوهان از اونور خطمیومد : الو؟! .. کای؟!!..
سرفه ای کردم تا گلومو صاف کنم و نگاهمو از چانیول که داشت با چشاشمیخوردم گرفتم و گفت : ا..الو لوهان؟!
پوفی کرد و گفت : اره؟! هوف چرا جواب نمیدادی ؟! نگران شدم …
با خر کیفی قری به کمرم داد م و گفتم : دستم کثیف بود ، شرمنده ! … اممچیزی شده؟!
_آره.
هول کردم و سریع گفتم : چی.. چیشده؟! چ.. چه اتفاقی افتاده؟!??
_ تولدمه ?
بلند گفتم : چییی؟!!?…
لوهان دوباره تکرار کرد : تولدمه :/ چرا اینجوری داد میزنی؟!
تازه به خودم اومدم و سریع گفتم : نه.. چیز.. نه یه اتفاق دیگه افتاد دادزدم.. گـ.. گفتی چی؟!
لوهان کلافه پوفی کرد : زنگ زدم واسه تولدم دعوتت کنم ، دلم.. دلم میخوادتو و چانیول هم باشین.
چشمامو بستم و با غرغر زیرلبی گفتم : از کی تاحالا با چانیول صمیمی شده -_-
_ چی؟!
سریع چشمامو باز کردم و گفتم : هیچی ، واااای چه عالی ، تولدت مبارک ???
لوهان : ممنون 😐
نفسمو دادم بیرون “خاک تو سرت کای ” ??
لوهان : خب.. میاین دیگه؟! البته فک کنم تا الان بکهیون صد دفعه ای به
چانیول خبر داده ! و دی او میخواست به تو خبر بده … عهه باشه… گفتمخودم خبر میدم!
چندبار پلک زدم : چی باشه؟! :/
لوهان سرفه ای کرد : ها؟! هیچی ، با بکهیون بودم ، میگه کیک تولد خواهششکلاتی باشه ، دی او میگه نباشه چون به شکلات حساسیت داره 😐
خنده م گرفت : اوه .. چه بامزه ..
لوهان : تو کیک چه جوری دوست داری؟!
از سوال یهوییش شک شدم و شروع به سرفه کردم ، چان که تمام مدت پوکر فیسنگام میکرد اومد جلو و تند تند زد پشتم : بده من اون صاحاب مرده رو… وگوشی رو از دستم کشید .
چان : الو؟!
_ …

بازم نمیشنیدم چی به چیه :/ واسه همون شروع کردم غر زدن .چان سرشو تکون داد و دوباره حرکتشو پیاده کرد و منو کشید تو بغلش و دستشوگذاشت رو دهنم : سلام لوهَن .. چیز لوهان ..
_….
چان خندید : اره اره زنگ زد … باشه…
_ …

من -_-
چان با خنده : اره اره .. باشه ممنون… ممنووون.. میبینمتون.. فعلن! وتلفنمو قط کرد.
داد زدم و محکم از بغلش خودمو کشوندم بیرون : عه چرا قط کردی؟!
چان خیره نگام کرد : چرا اینقد ضایعی کای؟!
گوشی رو از دستش قاپیدم و خودمو انداختم رو تخت و با انگشتام مشغول بازیشدم : من ضایع نیستم.. یکم … یکم غیر عادیم!
چان : اون که اره :/
سرمو کج کردم و مظلومانه گفتم : لوهان چی گفت؟!
چان رفت سمت کمدش و دره کمد رو باز کرد : تولدشه دیگه … امشب …
_ خب؟!
چان لباسی رو از تو کمد کشید بیرون و نگاش کرد و دوباره گذاشت سر جاش :خب به جمالت …
کلافه پاشدم و جلوش وایستادم و لباس رو از دستش کشیدم ، چان با غرغر تااومد لباسو ازم بگیره گفت : چته؟!
_ تو چی گفتی؟!
چان : گفتم میریم .
_ هاا؟!!!
و چان تو یه حرکت لباس رو از دستم کشید : ساعت هشت شب شروع میشه…
با حرص گفتم : چرا قبول کردی؟!
چان شونه بالا انداخت : چرا نمیکردم؟!
پوفی کردم و کلافه نشستم رو زمین : نمیدونم :/
چان با پاش لگدی بهم زد : پاشو حاظر شو بریم خرید .
درحالی که کمرم رو میمالیدم از جام پاشذم : چرا خرید؟!
چان دو تا دستامو گرفت و به اینور اونور تاب داد : که یه چیزی بخریم واسهاون دیوث ، اقای خجسته -_- و محکم دستامو ول کرد .هنوزم کامل همه چیز رو انالیز نکرده بودم :/تلو تلو سمت اشپزخونه رفتم ، چان تند تند داشت چیزایی از تو یخچال درمیورد و رو میز میذاشت ، با دیدن من سریع گفت : بیا بشین زود بخور بریم ،اخر هفته س فروشگاه ها زود میبندن .یکم نگاش کردم و رفتم نشستم پشت میز ؛ چان تند تند شروع کرد به خوردن وهرزگاهی سرفه ش میگرفت !از زیر میز محکم زدم به ساق پاش ، داد بلندی زد و با حرص نگام کرد :چته؟! زبون داری ، حرف بزن -_-
_ما نمیریم به اون جشن .
چان یهو اخماش باز شد و جاشون رو به قیافه ی متعجبش دادن : چی؟!
رو میز خم شدم و تکرار کردم : گفتم ما به اون مهمونی نمیریم .
چان سرشو کج کرد : اونوقت … چرا؟!
_ چون … چون… خب…
چان محکم زد رو میز : ما میریم … تا بلکه م بتونیم یه سر از کار اون سهتا دیوث دربیاریم !
_ ها؟!
چان پوفی کرد و گفت : فکر کردی من خیلی خوشم میاد که به تولد اون دیوثاعظم برم؟! نعخیر ، قصد اصلیم همونیه که دیشب بت گفتم! میریم تا ببینم چهنقشه ای برامون دارن .
چشمامو بستم و شمرده شمرده گفتم : بیا .. بیخیالشون… بشیم …
_ نع کای ! من واقعا کنجکاو شدم سر از کارشون دربیارم . اگه همینجوریولشون کنیم و بذاریم هر غلطی دلشون میخواد بکنن ، اونوقت فک میکنن یکمزیادی هالوییم … نه؟!
سر تکون دادم و بدون اینکه چیزی بگم نگاش کردم و چان ادامه داد : اینجوریحداقل اگه نقشه ای کشیده باشن ، ما هم میتونیم تلافی کنیم !
اخم کردم و بلند گفتم : اونا واسه چیههههه ما نقشه کشیدننننن چان؟!
_نمیدونم حدس زدم .
+ اگه حدست غلط باشه و اونا هیچ نقشه ای تو کارشون نباشه؟!
_ نمیدونم .
+ اگه بعدش بیشتر خودمون خجالت زده بشیم چی؟! اخه چرا باید واسه ما نفشه بکشن؟!
_نمیدونم…نمیدونم…
+ چان اخه یکم فکر کن ، پسر رییس یه شرکت بازرگانی که جنابعالی باشی بهچه دردشون میخوره؟! یا یه پسر احمق بدون خانواده که من باشم؟! ها؟!!
چان داد زد : نمیدوووووونم … نمیدوووونممم… من فقط حدس زدمممم ! اهکای .. نمیدونم!!!
نفسمو دادم بیرون و چندبار چشمامو باز وبسته کردم : چان؟!
_ هوم؟!
+ بیا بریم … مهم نیس که اگه نقشه کشیده باشن یا هرچی … بیا بریم …و چشمکی زدم و بلندتر گفتم : روز شنبه مون اینجوری میگذره یسسس…
چان سرشو بلند کرد و نگام کرد و با اخم گفت : درکت نمیکنم!
_ نیاز به درک نداری عشقم 🙂
+ خفه شو . و رفت تو اتاق .
با خنده چند لقمه خوردم و میز رو جمع کردم و رفتم تو اتاق تا لباس عوضکنم بریم خرید .


دستمو گذاشتم رو بوق و دوتا بوق کوتاه زدم تا زودتر بیان پایین . یه نگاهبه خودم تو ایینه جلو کردم و یه تیکه از موهام رو صاف کردم .در ماشین باز شد و سارانگ با غرغر نشیت صندلی عقب ؛ از تو ایینه نگاشکردم و با خنده گفتم : چیه بچه؟! چرا غرغر میکنی باز؟!
سارانگ دست کشید رو موهاش و گفت : باابااییی…
لبامو غنچه کردم و جواب دادم : جونم؟؟؟!
_به این مامان خانوم یه چیزی بگو هااا -_-
خنده م گرفت : چرا جوجه ؟!
همون موقع اران درحالی که نفس نفس میزد سوار شد : وای خدا… پووففف..
با خنده کیفشو گرفتم و گذاشتم صندلی عقب و اران تو ایینه موهاشو مرتب کردو کمربندشو بست : خب؟!
با خنده به جفتشون نگاه کردم ، انگار از جنگ برگشته بودن !اران نگام کرد : وا برو دیگه؟!… صب کن.. به چی میخندی؟!
ابرومو انداختم بالا و چشمکی زدم . اران اخمی کرد : یااا.. صب کن .. دیوث…
یهو دستم رو گرفتم جلوش : هعیی .. عزیرم جلو بچه؟!
اران با خنده دستمو کنار زد : حالا نه اینکه با این همه تلاش تو تربیتش ،با تربیت بار اومده -_-
خنده م گرفت ، راست میگفت ! بدون حرف دیگه ماشین رو روشن کردم و راه افتادم .کل راه سارانگ اون پشت غرغر میکرد و اران هم جلو .منم با خندیدن بیشترحرصشون رو درمیاوردم .ماشین رو تو پارکینگ مرکز خرید گذاشتم و پیاده شدیم و محض پیاده شدن ارانجیغ زد . با وحشت برگشتم طرفش : چیههه؟!!
اران درحالی که سعی میکرد ارامششو حفظ کنه با دست به سارانگ اشاره کرد :من از اخر از دست این میمیرم .
یه نگاه به سارانگ کردم که تو ماشین بود و همه ی موهاش پخش و پلا توصورتش بود : عه ، نیم ساعت پیش که موهات اینجوری نبود :/اران زیپ کیف دستشو باز کرد و شونه رو دراورد و به من اشاره کرد سارانگرو بیارم بیرون . با خنده خم شدم و از ماشین اوردمش بیرون و سارانگ همفقط جیغ میزد و لگد مینداخت!
اران به زور موهاشو شونه کرد ، و منم به بدبختی نگهش داشهه بودم . محضتموم شدن موهاش سارانگ زد زیر گریه ! کشیدمش تو بغلم : اخه چیشده دخترم؟!
سارانگ دستشو مشت کرد و پشتم فشار داد و سرشو بیشتر تو گردنم برد : منبدم میاد موهامو ببندم !!!
با خنده سرشو بوسیدم و بغلش کردم و بلند شدم : خب نبندشون.
اران با اخم زد تو بازوم : نبنده بدتره ، موهاش بهم گره میخوره و بعدعذابه منه بدبخته که باید جوری گره شونو باز کنم که خانوم دردش نگیره -_-
از بحث این دوتا خیلی کیف میکردم ? : بیخیال عزیزم ، بعدا صحبت میکنیم ،روزتون رو خراب نکنین .
اران پوفی کرد و سارانگ هم محکم تر منو چسبید و سمت مرکز خرید راه افتادیم .پشت در مغازه ای که اران رفته بود توش منتظر وایستادم و سارانگ همینتورکه تو بغلم بود دم گوشم حرف میزد تا مخمو بزنه که براش یه کلاه صورتی روبخرم ! و منم با خنده فقط به حرفاش گوش میدادم : بابا میدونی .. الان اونکلاه هارو همه دارن دیگه ، خیلی مد شده ، صورتیش چون لایته ، خیلی باکلاسه ^^ و از یه طرفم چون من سفیدم خیلی بهم میاد ، میدونی پوستم رو بازتر نشون میده .. از یه طرفم چون داره کم کم هوا سرد میشه ، کلاهه گرمممیکنه …
_سلام استاد !
با تعجب نگاهمو از صورت سارانگ گرفتم و برگشتم : هی سلام بچه ها !


چان با دقت تک تک مغازه هارو نگاه میکرد و هر پیشنهادی که واسه خریدنکادو میدادم چان به دلایل مضخرفی ردش میکرد .
دستشو کشیدم : هی چان ..
چان نگاهشو از مغازه ی اونطرف گرفت و دنبالم اومد : ها؟!
با لبخند مضحکی نگاش کردم : اینو بخریم؟!! و اشاره ای به لباس زیر ابیکمرنگ پیرمردی ای کردم .
چان بلند خندید و ابروهاشو انداخت بالا و گفت : اگه قرار به همچینچیزاییه ،به نظر من اونو بخریم . و با چشم ابرو به مغازه ی پشت سر اشارهکرد ، برگشتم نگاه کردم و با دیدن مغازه ی لباس زیر فروشیه زنونه بلندخندیدم . همینتپر که جفتمون میخندیدم یهو لبخندم محو شد : هی چان !
چان با خنده نگاهشو از لباس زیر ابی گرفت و بع من نگاه کرد : هوم؟!
اروم اشاره کردم به یع نفر که اونور وایستاده بود و یه بچه هم تو بغلشبود : اونجارو !
چانیول برگشت و یهو با تعجب روشو گرفت : این مرتیکه چی میخواد اینجا؟!
دلم پیچ داد و نگاهمو ازش گرفتم : بریم سلام بدیم .
_ بیخیال کای ..
دستشو کشیدم : بی ادب نباش ، دو روز دیگه کارمون بهش میوفته ، نه تودرسخونی ، نه من -_-
چان یه لحظه به فکر فرو رفت و سریع دنبالم اومد .
پشتش به ما بود و اون دختر اتیش پاره شم بغلش ؛ صدامو صاف کردم : سلام استاد !
سریع برگشت طرفمون و تا مارو دید لبخند کوچیکی زد : هی سلام بچه ها !
با چانی یکم خم شدیم . نگاهی به چان انداخت : خوبی؟! نیومده بودی امروز.
چان سریع گفت : امم.. خب.. اره یکم حالم خوب نبود..
اوه سهون نگاش کرد و با اخم گفت : مگه داروهاتو استفاده نکردی؟!
چان تند تند سرشو تکون داد : چرا چرا… واسه همون الان بهترم دیگه .
اوه سهون سرشو تکون داد : اها خب پس…
یهو دخترش خودشو از بغلش اندتخت پایین و دوید طرف من : سلام اوپا !
یه نگاه به قیافه ی با نمکش کردم و خم شدم بغلش کردم ! خودمم نفهمیدم چرا:/ : چه طوری سارانگ؟!
دستاشو دور گردنم حلقه کرد و بلندش کردم : خوبم اوپا ^^
با خنده دست کشیدم تو موهاش : چه قد محک بستی موهاتو !
سارانگ لباشو داد جلو به اوه سهون نگاه کرد : بفرما باباخان-_- ودوباره به من نگاه کرد و لباشو داد جلو : خیلی موهام درد میگیره اوپا TT
اروم گذاشتمش زمین : بیا ببینم . اوه سهون و چان با تعجب نگامون میکردن .
اروم کش موهاشو باز کردم ودستمو بردم بین موهاش و صافشون کردم و بعد یکمپایین تر و شل تر براش بستم . سارانگ با ذوق برگشت طرفم و محکم گونه موماچ کرد : وااایی خیلی خوب شد اوپااا ..حس کردم یکم سرخ شدم :/
چان تعظیمی گرد و گفت : سلام .
با تعجب نگاش کردم و یهو یه دختره رو دیدم کنار اوه سهونه ، سریع بلندشدم و تعظیم کوچیکی کردم : سلام .
با لبخند کوچیکی نگامون کرد : سلام .
پس این بود همون زن ورپردیه و خوشبختش ، چه خشگلم هست-_- سارانگ زبونشوبرا ننه ش دراورد : مامان خانوم اوپا موهامو اروم بست !
دختره اومد جلو و نگاهی به موهای سارانگ انداخت و بعد با خنده نگام کرد :شما بستی موهاشو؟!
دست کردم تو موهای خودم : هه ا.. اره ..
اوه سهون یه قدم اومد جلو و به زنش گفت : آران ، این دوتا دانشجوهامن ،همونایی کع گفتم ، چانیول و این هم جونگین .
جمله شو تو ذهنم تکرار کردم “همونایی که گفتم؟” یعنی این تو خونه با زنشاز ما حرف میزنه؟!
چان با تعظیم کوتاه دست زنه رو گرفت : خوشبختم پارک چانیولم.
دختره هم دستشو گرفت : منم اوه ارانم . خوشبختم .
تکرار گردم ” اوه اران” اوهو چه زود فامیل شوهرشم گرفته -_- منم دست دادم باهاش .
یهو گفت : کنجکاو بودم شما دوتارو ببینم ، چه شانسی ! و با اون اوه سهونچشم لیزری خندیدن . چشم لیرری؟0_0 از وقتی زنش اومده چشمای لیزریشو حسنمیکنم :/
اوه سهون با خنده گفت : اره اینا همونان .
چان با قیافه ی مضحکی همراهشون میخندید و منم تو افکارم بودم :/ که دستیاومد رو شونه م : این جونگین خیلی عاشقه !
سریع از فکر درومدم و گفتم : ها؟!
و سه تاشون خندیدن . عوضیا .. چانیول میکشمت .
اوه سهون نگاهی کرد و گفت : خرید میکردین؟!
“اره اومدیم واسه عمه ی تویه چشم لیزری خرید کنیم -_-“
چان گفت : اره ، باید یه کادوی تولد بگیریم .
اوه سهون با تعجب گفت : تولد؟’
چان : اره ، امروز صبح تولد دعوت شدیم .
اوه سهون با خنده گفت : مبارکه ، کمک خواستین اران سلیقه ش خوبه .
تو دلم با حرص گفتم “اره خب معلومه خوبه که تورو انتخاب کرده -_-“
چان : اه .. بله بله حتمن ! باید واسه یه پسری که خیلی خوب هم نمیشناسیمشکادو بخریم .
اوه سهون نگاهی به زنش کرد : ااا .. چی پیشنهاد میدی؟!
سارانگ اومد کنارم دوباره و گفت : اوپا میشه بغلم کنی؟!
نگاش کردم و با لبخند غیر ارادی گفتم : بپر بالا! و تا خم شدم برش دارم ،زن اوه سهون جیغ ارومی کشید و گفت : نه نه این چه کاریه ، سارانگ؟!سارانگ رو بغل کردم و با لبخند زورکی به زنه نگاه کردم : نه نه عیبی نداره …
سارانگ نگاهشو از ننه ش گرفت و اروم دم گوشم گفت : به سلیقه ی مامان مناعتماد نکنیااا…
بلند خندیدم و همه نگامون کردن و اروم گفتم : چرا؟!
سارانگ با همون لحن بچه گونه ش اروم زمزمه کرد : از من گفتن بود اوپا …مامانم اگه سلیقه داشت که بابام رو انتخاب نمیکردباهاش ازدواج کنه …فکم افتاد 😐 این بچه… هوفف.. سریع گذاشتمش زمین و لباسامو تکون دادم ولبخند کج و کوله ای زذم : دیگه موهاتو سفت نبند ، سرت درد میگیره… ویواشکی چشمکی بهش زدم.
سارانگ درمقابل چشمکی بهم زد و گفت : اینوباید به مامانم بگی اوپا .
همه خندیدن و نگاهی به چان کردم : خب؟!
زنه اوه سهون گفت : چه جور پسری هست؟! مثلن اگه میخواین لباسی چیزی بخرینبه تیپش نگاه کنین که معمولا چیا میپوشه ، یا اگرم که میگین شناختی ازشندارین ، از دوستاش بپرسین علایقشو… میتونه کمکتون کنه.
با چان سر تکون دادیم و چان گفت : اممم اره اره فکر خوبیه ! ممنونم ازتون .
زنه دستشو دور بازوی اوه سهون گره زد و گفت : عزیزم اگه میخوای صحبت کنیمن برم تا اون طرف و بیام.
سهون دستشو گذاشت رو دست زنش و گفت: نه نه منم مزاحم این بچه ها نمیشم !
برن به خریدشون برسن . فعلن بچه ها ، میبینمتون. و با دست دیگه ش دستسارانگ رو گرفت و رفتن.
چان محکم زد تو پهلوم : الوووو؟! کجایی باز؟!
سرمو تکون دادم .نمیدونم چرا اینقد از حرکت اون زنیکه حرصم گرفت >< مثلناگه جلوی ما دستشو نمینداخت دور دست اون چشم لیزری چی میشد؟ >< ایشششچان نگام میکرد : چی میگی کای؟!
سرمو محکم تکون دادم : ها؟!
_چی پچ پچ میکنی با خودت؟! بیا بریم یه چیزی بخریم قضیه رو تموم کنیمهوووف:/ و بی حوصله سمت مغازه ها رفت .
از فکر درومدم و محکم زدم تو سرم ” خاک خاک تو سرت کای ، به تو چه اخه-_- ، زنشه ها ، اخه اگه زنشم باشه ازش کم نمیشه جلوی من این لوس بازیارودربیاره -_- ایکبیری ، چه جوری مخه اون اوه سهون رو زده؟! ” هوفففف ..نفس عمیقی کشیدم و تلاش کردم دیگه به اون خانواده ی خوشبخت فکر نکنم ودنبال چان دویدم تا یه چی برای لوهان پیدا کنیم .


 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





102
نظر بگذارید

avatar
93 نظرات
9 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
91 نظرات نویسندگان
e)(o...Lkim saranahalKim Fati yeonbhr_iam نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
e)(o...L
مهمان
e)(o...L

عااااالی بود….خانواده ی سهونو خیلییی دوست دارم فقط از خانوم خونواده بدم میاد…ایییشششش :295119_q: :309:

kim sara
مهمان
kim sara

واقعا حالا نمیشد دستتو نندازی دور بازوی سهون ؟ :zardak (2):

nahal
مهمان
nahal

این کایم یه چیزیش میشه ها معلوم نیس باخودش چند چنده ،تورو خدا رمزو بده nahal20aaaa@gmail.com

Kim Fati yeon
مهمان
Kim Fati yeon

جیییییییییغ عاجی من تازه فیکتو شروع کردم
خععععلی باحاول و عاولیه
دمت جیز ناموسن
لاب یاا

bhr_iam
مهمان
bhr_iam

dobare gharare bern pishe un seta khkhkh malum nis che barnamei daran barashun…asheghe khunevadeye oham mn kheili khubn
mc awli bud