42 👁 بازدید

DOLLY EP38

من بلاخره قسمت 38 رو اوردم هخخخخخ

عاقا نظرات قسمت قبل به 200 رسیده من مرگگگگگ خوشحالم این داسی رو دوست دارید ^^

اخطار:لطفا فیک های سایت رو به هیچ عنوان در شبکه ها اجتماعی خصوصا لاین قرار ندید ممنون

عروسك 38

دستام ميلرزيد..سرخ شده بودم…سرم داغ شده بود
چاني:الو…بكي
-ب.ببخشيد مامانم صدام ميرنه…بايد برم
چاني:بكي…
-فعلا چان
چاني:گوشيو قطع نكننننن
دستمو جلو دهنم گذاشتم
چاني:از اينكار خيلي بدم مياد بكي دفعه ي آخرت باشه گوشيو روم قطع ميكنيا
-من كه هنوز قطعش نكردم چان
چاني:به هر حال نكفته بودم قطع كرده بودي
-خب…خب چيكار ميكردم؟
چاني:بكي س/كس تلفني كه چيزي نيست عزيزم…خب دركم كن…من تو رو دوست دارم و بهت فكر ميكنم…به اينكه باهات باشم به اينكه كنارت بخوابم…ببوسمت…بدنتو بو كنم…ميفهمي؟
بينيمو بالا كشيدم و چيزي نگفتم
چاني:الو
-ميشنوم چاني
چاني:تو به من فكر نميكني؟
-خب…خب من همش دارم بهت فكر ميكنم چان…اما…نه فكراي خاك بر سري ?
چاني:بكي به من دروغ نگو
-خب…گاهي وقتا فقط به بوس فك ميكنم ?
چاني خنديد:قربونت برم نمكه من
-خدا نكنه ☺️
چاني:بكي…بك بك
انگشتمو رو بالشتم ميكشيدم:بله
چاني:كاش الان اينجا بودي…پيشم…تو بغلم…
خنديدم:چاااان تحريكم نكن …
چاني:هووووف…بابا به خدا من فقط ميخوام به هم نزديك تر بشيم چرا نميفهمي؟
-اينجوري؟
چاني:نزديك شدن همينه ديگه پس چه جوري؟
-خب من…آمادگيشو ندارم چان ??
چاني:عزيزم مگه من ميخوام باهات كاري كنم؟اصلا مگه ميشه از پشت تلفن كاري كنم؟ميشه؟
-خب…خب…من ميترسم ?
چاني ?
چاني:از چي دقيقا؟
-از…از همين كار?
چاني:كدوم كار؟?
-عههه اذيتم نكننننن ?
چاني:بك حالت خوش نيست انگار :/ جوري ميگي ميترسم انگار ميخوام از پشت تلفن حاملت كنم
با اين حرفش دل و رودم پيچيد به هم…كلا سيستم بدنم به هم خورد ?
-ا.اين حرفا چيه ميزني
چاني:خب دارم راست ميگم ديگه :))
-من ميخوام برم بخوابم فردا كلاس دارم شب خوش
چاني:بكي…
-بله ?
چاني:ناراخت شدي؟
-نه نشدم
چاني:مگه قرار نشد امروز بياي؟
-نشد ديگه…ولي پس فردا ديگه بليط خريديم 🙂
چاني آه كشيد:باشه عزيزم…شبت به خير
-چااان ?
چاني:جونه دلم
-عااا…هيچي
چاني:چي ميخواستي بگي؟هووم؟
-خب…خب ميخواستم بگم كه…تو هر شب مياي تو خوابم 🙂
چاني:جدي؟
-اوهوم ?
چاني:مجبورم بالشتو بغل بگيرم و بخوابم…
-خوش به حاله بالشتت
چاني خنديد:دوستت دارم
-منم همينطور…منم خيلي دوستت دارم
چاني:اميدوارم يه روز پيشه همديگه بخوابيم
سرخ شدم:ديوونه

از چاني خداحافظي كردم و نفس راحت كشيدم…دستامو رو صورتم گذاشتم:س/كس تلفني ? اوه خداي من…
بدنم داغ شده بود…قلبم تو حلقم بود…به تنها چيزي كه فكر نميكزدم س/كس بود ?
خزيدم زير پتو و به سقف نگاه كردم…يعني يه درصد…يه درصد نميتونستم بهش فكر كنم ? چاني هم نبايد فكر كنه…عرررر ?

از ديد چاني:

تو فكر بودم كه لوهان ريد تو افكارم
لوهان:خسته نميشيد انقدر ك/س شر ميگيد؟
-تو هنوز بيداري؟
لوهان:خوابم نميبره :/
-تو ديگه چرا؟
لوهان:خستم خسته ميفهمي؟
خنديدم:به آقاي اوه فكر ميكني؟
لوهان:هنو وقت اضافه نياوردم كه به آقاي اوه فك كنم -_-
-حيف كه بك كلاس داشت وگرنه تا خود صبح باهاش حرف ميزدم…
لوهان:آق چانييي…
-هووم
لوهان:تو واقعا بكو دوس داري؟
-آره 🙂 خيلي دوسش دارم…
لوهان:آخه يه سري از دوستان ميگن چرا يهويي عاشق بك شدي-_- منم موافقم باهاشون ديوس چي تو كلته؟
خنديدم:مزخرف نگو…خب اين احساسو داشتم سركوب ميكردم
لوهان:هعيييي بكي تو رو خيلي دوست داره…چه باحال
-لوهان حالت خوش نيستا
لوهان:سهونم منو دوس داره…خيلي دوسم داره…
خنديدم:خبببب
لوهان:ولي من نميتونم دوسش داشته باشم 🙁
-لوهان…نميتونم نداريم تو بايد اونو از تو كلت بيرون كني…هيچ رقمه تو و سهون نميتونين با هم باشين چرا نميفهمي؟
لوهان:آق چانيي…عاشقي واقعا بد درديه ?
-هعيييي چي بگم…تو هم بگير بخواب كم فك كن….از همه ي اينا فاصله خيلي بد درديه 😐
لوهان:تف تو اون غيرتت چاني كه از الان ميخواي بچه مردمو ببوقي
خنديدم:بلاخره بايد اينكار انجام بشه ديگه :)))
لوهان:باييددددددد؟!! تو دس به رفيقه من بزن جفت دستاتو قلم ميكنم ديوس -_-
-اوهوو چه پر دل و جرات :)))
لوهان:فكر س/ك/س كردن با بكهيونو از اون كلت خارج كن…شب خوش -_-

لوهان سرشو كشيد و خوابيد….
منم ساعتمو دراوردم كه بخوابم اما گوشيم زنگ زد…
تعجب كردم گوشي رو برداشتم بكي بود زمزمه كردم:الو
بكي:چاني?
-جونم چيزي شده؟
بكي:چيزي نشده 🙁 فقط…فقط يه چيزي برام هضم نميشه
خنديدم:چي؟
بكي:چان من به بوسيدن فكر ميكنم…بوسيدنمون…اما…اما به س/ك/س تا حالا فكر نكردم…شايد وقتايي بوده كه بهت حس عجيبي داشتم اما واقعا فكر كردن به س/ك/س منو…اذيت ميكنه…خواستم بگم…ميشه كلا فراموشش كنيم؟
نفس عميقي كشيدم:چيو؟
بكي:س/ك/سو
-خب نيازمون چي ميشه بكي؟
بكي:خب اونو يه كاريش ميكنيم
-چيكارش ميكني؟راهي نيست جز اينكه من برم سمت يه زن…تو هم با نيازت دست و پنجه نرم كني هووم؟!
بكي:با زن ديگه نه ?
-همينه بك…من الان با تو حرفم ميزنم ميرم تو حس…دوست دارم بيفتم به جونت و تا ميتونم…
بكي:نه نه نه نگوووو…واي بايد قطع كنم ?
-گفتم بيا س/ك/س تلفني قبول نكردي…
بكي:من نميخوام بهش فكر كنم چون اگه بخوام فكر كنم از كار و زندگيم ميفتم چان ?
-حالا…اهم…به هم كه نزديك شديم بيشتر صحبت ميكنيم عزيزم اصلا بهش فكر نكن باشه؟
بكي:باشه 🙁
-يه بوس بده
بكي:خخخ بووووس
-اي جون…شبت خوش خوشگلم…..

از ديد لوهان:

صبح براي اولين بار سرحال بيدار شدم…چشمام بازه باز بود…?
بلند شدم و صبحونه خوردم و لباسامو تنم كردم…موهامم شونه زدم يكمم لبامو ماتيكي كردم ?
چاني از زير پتو ناله كرد:ساعت چندههه
-شستم رو بنده :/ پاشو خجالت بكش…
چاني:الان بيدار ميشم
-خوابي يا بيداري تو!?
چاني:خوابم ???
-هعيييي ميگم كاش يه زهرماري چيزي بود ميزدم به لبام ? اونوخ سهون ديگه عمرا بوسم نميكرد…ديوسه عوضييي ? اخمالو با اون قيافه مثلثيش -___-
چاني خنديد:به كي فحش ميدي اوله صبح؟
-به سهونه خرچه
چاني:از قديم گفتن كرم از خود درخته
-آهان يعني اينكه كرم از خوده منه عارهههه؟؟
چاني:شايد…والا اون روز همچين داشتي ميبوسيديش كه انگار صد ساله اينكارو ميكردي
با چتر محكم زدم تو ملاجش:بگير بكپ هذيونم نگو
چاني به آرامي به خواب رفت ?
چترمو باز كردم و رفتم بيرون…
بارون نم نم ميباريد…هوا سرد بود ولي عالي بود…يكم تو باغ قدم زدم…دو تا گل هنو به طرز عجيبي خشك نشده بودن اونارو كندم و رفتم سمت اتاقه سهون…
دم در اتاقش چترمو بستم و خواستم در بزنم كه صدايي شنيدم…
ميراندا:سهون…
سهون:بله
ميراندا:داري بهم دروغ ميگي…داري مثله اسب بهم دروغ ميگي…
سهون:در مورد چي؟
ميراندا:در مورد نامزدت…
سهون:ميراندا…من و تو به درد هم نميخوريم…اگه ازدواج كنيم بچمون دورگه ميشه…
ميراندا:خب بشه ?
سهون:من دوست ندارم…
ميراندا:عزيزم…من دوستت دارم…من خيلي دوستت دارم…
سهون:ميراندا خواهش ميكنم برو…الان لوهان مياد
ميراندا:اون دختر هيچي نداره سهون…اسمشم كه پسرونه اس چه طور ميتوني با همچين آدمي ادواج كني؟؟؟
سهون:برام مهم نيست…من و اون قراره با هم ازدواج كنيم…الانم نامزديم من نميتونم به خاطره اينكه تو منو دوست داري دست از اون بكشم ميتونم؟
ميراندا سمت در اومد از در فاصله گرفتم…درو باز كرد و بدونه اينكه نگام كنه از اونجا رفت….
در زدم
سهون:كيهه
-منم:/
سهون:بيا تو
رفتم داخل و درو بستم…
سهون رو تختش نشسته بود و ليوان قهوه رو تكون ميداد…
-اهم…سلام ?
سهون:سلام…خوبي؟
معلوم بود اصلا اعصاب نداره…ترجيح دادم كارمو بكنم…
پشت ميز اتو نشستم و پيرهنشو روش گذاشتم…
-چيزي شده؟
سهون:با مادرت حرف زدي؟
-نه هنوز…حرف بزنم كارم تمومه…
سهون:شمارشو بده
-من شماره مامانمو به افراد غريبه نميدم ?
سهون:امروز باهاش حرف بزن…من وضعيتم داره خراب ميشه لوهان انقدر اذيتم نكن
برگشتم و نگاش كردم:سهون فك كردي فيلم جنگيه؟مامانه من بفهمه سرمو ميزاره رو سينم -_-
سهون:خب بگو خاستگار داره برام مياددد
-نميتونم نِ مي تو نم -_- خاستگاري نداشتيم تو قرارمون :/
سهون:بايد بتونيييي من رو تو حساب كردمم
-نبايد ميكردي عاقاي اوه تو اون اول به من نگفتي خاستگاريم ميخواي بياي گفتي؟!
سهون ساعت طلاييشو دستش كرد و نشست رو تخت:يا خودت زنگ بزن يا خودم حرف ميزنم
پيرهنشو جلوم گرفتم :اينم از اتوي اين 🙂
پيرهنو برداشتم و دادم دستش
سهون بهت زده نگام ميكرد:چرا داديش دسته من؟
-ببخشيد دست كي بايد ميزادم؟?
سهون:هميشه خودت ميپوشوندي
-تو كلا كرم اذيت كردنه منو داري :/ پاشو
سهون بلند شد و رو به روم وايساد
رفتم پشتش و پيرهنشو تنش كردم و دوباره برگشتم رو به روش وايسادم
سهون بهم زل زده بود و ميخنديد…
-خبببب اول يقتو صاف كنم…بعدش دكمه هاتو ببندم 🙂
سهون زمزمه كرد:چقدر اين كارتو دوست دارم
دكمه هاي لباسشو بستم و كراواتشو انداختم دوره گردنش…
سهون:لوهان…ميزاري قبله رفتن ببوسمت؟
-خببب اينم از كراواتت…الان گرشو ميزنم
سهون:هووم؟
-ميگم رنگش به كتت مياد؟
سهون آه كشيد و از اينكه من حرف رو عوض ميكزدم ناراخت شد…
لبخند كمرنگي زدم و بهش زل زدم:الان مثلا ناراحتي؟
سهون:نه…نيستم…فقط…به اين فكر ميكنم كه چرا…چرا نميتوني ماله من بشي
-سهون زندگي خيلي مسخره و پيچ پيچيه…اينكه من نميتونم ماله تو بشم…دليلي داره كه مطمعن باش اگه بهت بگم به تصميمت و حرفات ميخندي 🙂
سهون رو تخت نشست و دستامو گرفت:چه دليلي لوهان؟چه دليلي؟هر چي باشه قبوله…كسه ديگه اي رو تو قلبت داري؟آره؟با من راحت باش من راحت قبولش ميكنم…
دستامو از تو دستاش بيرون كشيدم و سرشو بغل كردم:نه…كسي نيست…ناراحت نباش…اما…من و تو نميتونيم با هم باشيم 🙂
سهون:ولي من تو رو دوست دارم…حق ندارم باهات باشم؟چرا انقدر بي انصافي لوهان
انگشتامو لاي موهاش كشيدم:الان ديرت ميشه وقت براي اين حرفا هست 🙂
سهون:نميزاري ببوسمت؟
سرمو تكون دادم:نه…حالا برو…
سهون دستامو تو دستاش گرفت و بوسيد…
سهون:دوستت دارم….خيلي دوستت دارم…من فقط به اين اميد زندم كه…قراره هر روز ببينمت…وقتي ميرم درس بخونم…به اين اميد اون درسو ميخونم كه برگردم و تو رو ببينم…لوهان…تو ابن حسو بهم نداري ميدونم…اما كاش يه لخظه جاي من بودي…
-بسه ديگه سهون…برو ديرت شد…
سهون دستاشو از پشت دوره كمرم انداخت و سفت بغلم كرد:فقط ميخواي برم 🙂
-خب نرو:(
سهون گونمو بوسيد و بينيشو رو صورتم چسبوند:اووووم…چقذر همه چي خوبه…اومدم غذامو بيار اتاقم باشه؟
خنديدم:سهون كتك ميخواي؟ديرت شد ميگمممممم
سهون خيلي يهويي لباشو به لبام چسبوند و تا من بيام به خودم بجنبم سريع از اتاق بيرون رفت…
-ديوووووووووسسسسس ?
رفتم لب پنجره و خنديدم بدو بدو داشت از باغ خارج ميشد…
دستمو رو لبام گذاشتم:خيلي نامردي سهون…خيلي نامردي ??
يكم كناره پنجره نشستم و به بيرون نگاه كردم…تا ياد اون بوسه يهويي ميفتادم قلبم تند تند ميزد:(
آه كشيدم و رفتم سره كارام…
ساعت ٣ بود كه به مامانم زنگ زدم…
-الو مامان
مام:سلام لوهان خوبي مادر؟
-مرسي تو خوبي؟لومي خوبه؟
مام:لومي خوب نيست لوهان…از صبح ور دله من ميشينه ميگه سوهو ميخوام تا شب كه من سرمو ميزارم رو بالشت كپه مرگمو بزارم
-اي بابااااا بگو اسكل تا اونا بيان گروه مروه تشكيل بدن تو شدي اسكلت بدبخت -_-
مام:حرف گوش نميده كه :/
-مامان…ميگم در مورد يه چيزي كه خيلي مهمه ميخوام باهات حرف بزنم ?
مام:چي شذه باز؟خيلي باترييتانه حرف ميزني
-باتربيتانه ?? نه مامان آخه ميدوني…چيزه…مهمه خيلي
مام:خببب بگو -_-
-خب مامان…تو …اهم…ميدوني كه من اينجا چيزم خدمتكارم…بعد دخترم هستم
مام:خببب
-اونجوري نگو خبببب ?
مام:بقيه اش
-خب مامان الان يه اتفاقايي برا همين اوه سهون پسره رييس جمهور افتاده كه از من خواستن يه كاري كنم ?
مام:لوهان مادر مواظب باشا نميشه به پسرا اطمينان كرد
-چي ميگي ماماااان ? من خودم پسرما
مام:باز بلاخره
-الان يه دختر ژيگول ميگول به سهون گير داده كه بيا منو بگير…بعد سهونم اونو دوس نداره
مام:خب به تو چه
-دارم ميگم ديگه…بعد سهون اومد بهم گفت كه…گفت كه چيزه تو الكي بيا بشو زنه من بعد…? مامان غلط كردم ??
مامانم بعد از چند ثانيه سكوت آروم كفت:گفت چيكار كني؟
-مامان غلط كردم ???
مام:گفته بيا زنه من شو؟؟
-مامان پي پي خوردم ?
مامانم جيغ زد:لوهاااااااااااااااااااااااااااان
گوشيو يكم از گوشم فاصله دادم تا جيغش تموم شه
مام:پسره ي الدنننننننگ همين امروز كوله بارتو جمع ميكني برميكردي خونهههههه
-مامان ترو خدا گوش بده خب…بابا من كه نميشم زنه واقعيش اون تا موقعي كه ميراندا بره با من قرارداد داره ??
مام:تو ميخواي بدنه اون باباي بدبختتو تو قبر بلرزوني ديووووووس
-مامان به خدا يه ماهه همش…كلي پول خوب ميدههه
مام:لوهان تو ديوونه شدي ديوونهههههه اون پسر اگه بخواد باهات كاري كنه ميخواي چه گويي بخوريييييييي؟!!!!!
-مامان تو قراردادمون نوشته حق دس زدن به منو نداره ?
مام:لوهان لعنت بهتتتتتت كه انقدر منو زجر دادي
-مامان جونم بهم اعتماد كن…به خدا قول ميدم بهت كه پولدار بشيم بهت قول ميدم
مام:دقم دادين جفتتون
-مامان تو اونجا همه رو آماده كن…بهشون بگو كه قراره بيلن خاستگاريم ?
مام جيغ كشيد:من چه جوري تو روي اون عمت نگا كنممممممم
-مامااان خودت يه كاريش بكن ديگه ?
گوشيو قطع كردم و سرمو با دستام گرفتم:خاك بر سر شدم رفت…لوهان خاك تو سرت خاك تو مخت خاك خاك خاك ?
وجدان:منم بگم خاك تو مخت؟?
-بگو توام ?
وجدان:دد آخه الاخخخ تو بايد بري مخ دختر بزني رفتي مخ پسر زدي؟?
-ديوس عشق به اين چيزا نگاه نميكنه كه ?
وجدان:عشقت تو حلقم :/
دستامو تكون دادم:اححح خفه شو بابا -_-
يه ساعت گذشت … مشغوله تميز كردنه اتاقه سهون بودم كه ميراندا وارد اتاق شد و رو تخت سهون لم داد…
ميراندا:بلد نيستي سلام كني؟
-سلام عرض شد
ميراندا پوزخند زد:اوووو چه كلفته خوبي گرفته سهون…تو كلفتشي يا زنش؟
-نياز نميبينم جواب بدم
ميراندا:خوبه عاليه تميز كن عزيزم…تميز كن
كف اتاق رو با دستمال خيس برق انداختم…ديگه داشت تموم ميشد خيلي شاد بودم كه قراره استراحت كنم اما ميراندا از قصد باشو زد به آسغال ها و ريختشون زمين…
ميراندا:اوخ اوخ ببخشيدددد معذرت ميخواااام…وووييي
كم مونده بود بزنم زير گريه…مات و مبهوت رو زمين نشستم و به آشغالا نگاه كردم…
ميراندا خنديد و از در بيرون رفت…
-حيف…حيف كه فكر ميكني زنم وگرنه همينجا حاملت ميكردم دختره ي آشغاااااله هرزهههههه ???
بعد از ٥ مين دره اتاق باز شد و سهون وارد اتاق شد…با ديدنش انگار فرشته ي نجاتم اومده بود كمكم كنه…
سهون بهت زده به من كه رو زمين نشسته بودم و آشغال ها نگاه ميكرد…
سرمو بلند كردم و الكي بغض كردم بلاخره زنا اينگولي مردارو گول ميزنن ?
-س.سهون ?
سهون كيفشو رو زمين انداخت و اومد سمتم و شونه هامو كرفت:عروسكم…عروسكم چي شده؟؟؟چي شده هاان؟؟ حالت خوبههه؟؟چرا اينجا نشستي؟
دماغمو كشيدم بالا:هيچيم نشده…خستم ?
سهون دستاشو زير پاهام گذاشت و بلندم كرد…
سهون:بميرم من كه خسته اي…خسته نباشي
-سهون بزار منو پايين سنگينم :/
سهون:نسبت به دختراي معمولي آره ولي خب مهم نيست من تا صبح هم ميتونم اينجوري بغلت بگيرم
سهون منو رو تخت گذاشت و بهم خيره شد:خب چرا زمين كثيفه؟
-تميزه تميزش كرده بودممم اين دختره ي ايكبيري اومد از قصد دوباره آشغالارو ريخت زمين…?
سهون:باشه باشه آروم باش نميخواد عضباني شي:)
-ميدوني چقدر سره تميزكردنش تلاش كرده بودم؟?
سهون:بميرم الهي…
-الانم خستم بگو خودش بياد تميز كنه
سهون دستامو بوسيد:قربونت برم…فداي سرت الان خودم تميز ميكنم…
-نخير لازم نكرده خودم الان تميز ميكنم…
سهون خنديد:برم دوش بگيرم بيام برا ماساژ
-من خستممممم خستهههه
سهون:باشه مشكلي نيست ميگم يكي ديگه بياد
-كي مثلا؟:\
سهون:دختر زياده تو قصر 🙂
-لازم ني برو حموم بيا خودم ماساژت ميدم -__-
سهون خنديد و رفت حمام و درو بست…
-ديوس -_-
با بدبختي زمينو تميز كردم و بساط ماساژو فراهم كردم…
سهون با حوله بيرون اومد و خوابيد رو تخت:اول پاهام…خيلي درد ميكنه
پاهاشو رو پام گذاشتم و شروع كردم به ماساژ دادنش…
سهون بهم نگاه ميكرد:چه خبر خوشگل خانم؟
دستمو رو پاهاش ميكشيدم و تو دلم فحشش ميدادم ?
-خبري نيست سلامتي رهبر
سهون:انگار استرس داري
-ندارم
سهون:چيزي شده؟اگه به خاطره ميرانداس كه من باهاش حرف ميرنم
-نه به خاطره اون نيس
سهون دستمو گرفت:پس به خاطره چيه؟
-امروز به مامانم زنگ زدم…بهش گفتم قضيه رو…انقذر فحشم داد كه نزديك بود گريم بگيره
سهون خنديد:اي جان…
-مرض -_- اي جان داره؟
سهون دستمو بوسيذ:همه ي فحشا ماله من 🙂 خوبه؟
ببند- سهون…ننم قيمه قيمم ميكنه ?
سهون:خب پس حله…فردا ميايم تا كرمه اينا هم بخوابه 🙂
بدنم همينجوري الكي لرزيد استرس افتاد به جونم ميخواستم جيغ بزنم
سهون:بسه
-هنوز كه تموم نشذه
سهون:فقط پاهام بود…بيا بغلم بخواب
رفتم بالا تر و سرمو تو گردنش پنهون كردم…پامو اومدم رو پاش بندازم حواسم نبود محكم خورد به آقا فيله ?
سهون دادي زد و مثله مجسمه بهم زل زد
-سهونننن…سهون ببخشيد ترو خداااا ? زدم رو فيلت؟
سهون لپاشو از درد باد كرد…
دستامو رو لپاش گذاشتم و خنديدم:سهونيييي…گفتم كه معذرت ميخوام…?
سهون باد لپاشو خالي كرد:عزيزم…بزار يه چيزيو كلي بهت بگم…مردا مثله زنا نيستن
چند باز پلك زدم:خب
سهون:زنا حتي اگه توپ هم بخوره به …اهم…شما چي ميگيد؟
-ماهي خانم ميگيم ???
سهون:واقعا؟؟
-اوهوم?
سهون:اهم…اگه توپم بخوره به ماهي خانم هيچيش نميشه اما مردا اينجوري نيستن…
دستامو زير چونم گذاشتم و مثله اين عادمايي كه هيچي نميفهمه گفتم:مردا چه گولين؟
سهون دستشو لاي موهام كرد:مردا به آقا فيلشون خيلي حساسن…اگه يه چيزي محكم بخوره به عاقا فيله مجبور ميشن خرطوم فيلشونو گچ بگيرن
-عههههه راس ميگي؟?
سهون:باور كن…حتي فيله ممكنه منزوي هم بشه
-نچ نچ نميدونستم اينارو? فرار هم ممكنه بكنه؟
سهون:چي؟?
-فيله ديگه…كفتم شايد بتونه از شرتت فرار كنه بره
سهون:من شوخي نميكردما
-خب منم شوخي نميكنم 🙂
سهون:لوهان…منو دست ميندازي؟
خنديدم و تو دلم:مرتيكه فك كردي من اسكلم؟من خودم دارم اَ او نا
-نه بابا من جدي گفتم هخخخ
سهون لپمو بوسيد:عاشقتم 🙂
-لازم نكرده…
سهون:پاشو عزيزم پاشو برو استراحت كن…فردا بايد بيرمت خونتون 🙂
-عههه راستي فردا قراره دوستمم برگرده كره بايد برم ببينمش
سهون:كدوم دوستت؟
-بكي………



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





182
نظر بگذارید

avatar
174 نظرات
8 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
156 نظرات نویسندگان
bbhniloofarKIM SARAghazalfati? نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
bbh
مهمان
bbh

بلییییییی و ق فیله ی سهونیمون ترکیییییید…

niloofar
مهمان
niloofar

خخخخ وای چانی دیگه داره از کنترل خارج میشه اوهوع میخوان برن خواستگاری لولو

KIM SARA
مهمان
KIM SARA

بچه ها یه سوال ما کی میگیم ماهی خانوم ؟ :zardak (60):

ghazal
مهمان
ghazal

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (30).gifماهي خانم
و اقا فيله

fati?
مهمان
fati?

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif