6 👁 بازدید

POPY IN MY HOME EP17

قسمت 17 فیک خارجی popy in my home با ترجمه ی دوست عزیزمون رومینا

سلام:)
قسمت هفدهمم که رسید….
اهممم بچه ها خودتونم متوجه شدین قسمت قبلی یه پارت کمتر بود ..:( میانه…
براهمین دوپارت یه جا گذاشتم ^^
بفرمایین ادامه…


_”جونگین تلفنت چرا خاموشه؟ گم شدم و مجبور شدم کلی پول به تاکسی بدم..این پولو ازت پس میگ…”
دستایی که دوره گردنم پیچیدن باعث شد حرفمو نیمه کاره رها کنم.
آغوشیو که فکر میکردم در عرض یه هفته فراموش کردم منو داخل گردابی کشید
روی ‌نوک پام بلند شدم و چونمو روی شونش قرار دادم…همون لحظه تمامه دلتنگیم ته کشید
”سیک/تیر“ درحالی که اونو به عقب هل میدادم با حالت کاملا متعجبی به خونه نگاه کردم.
_میتونم بپرسم این چه وضعه خونس؟
_گفته بودی دختر‌ نیارم خونه منم مجبور‌ شدم پسر بقالی ‌سر کوچمونو‌ بیارم که اونم اومدنی دست خالی نیومده بود
_مسخره بازی در نیارو بگو چرا خونم تو عن غرق شده!
_اولا اینجا خونت نیست و خونمونه دوما اردو رفتنت با پسرا اصلا خوشایند نبوده خیلی بددهن شدی!
و دستشو تو موهام کردو بهمشون ریخت.
تو این یه هفته رفتارا و ‌نوازشای مردی رو‌ که در عرض هفت روز عاشقش شدمو نتونستم فراموش کنم.
_اتاقم چی؟
و با استرس به طرف راهروی اتاقا دویدم. هر آن منتظر بودم وقتی درو باز میکنم روی ‌تختم یه دختر لخ/ت خوابیده باشه…با صدای قدماش فهمیدم بهم رسیده.
_واو…اتاقم کاملا تمیزه!
به تن صدام حالت شگفت زدگی رو اضافه کردم.
_چون بچه خوبی بودم و به حرفات گوش ‌دادم…هنوزم از اینکه به پدرم زنگ بزنی میترسم!
دستاشو بهم گره زده بودو به در تکیه داده بود…هیکلش بی نقص بود.
_آه
با چیزی که به ذهنم اومد کولمو از پشتم روی زمین گذاشتم.
_برات یه چیزی خریدم!
اره اینکارو انجام داده بودم و دلیلشم نمیدونستم ولی وقتی اینو بهش گفتم حس پشیمونی به سراغم اومد.
_چی ‌خریدی؟
با خوش حالی اومد و‌ روی تختم نشست.
_وقتی مچ پام پیچ خورده بود و تو به فکر من بودی اااممم ینی چیزه….و خیلی مسخرست ولی خب…
_عه زود باش دیگه لوهان
وقتی اینطوری با کنجکاوی بهم نگاه میکرد بیشتر از کارم پشیمون میشدم.
_ت توی یه مغازه ای پیدا کردم…کوچیکه ولی دوست داشتم دسته تو ‌بمونه…
اگه کیفم اینقدر پر ‌نبود زودتر‌ میتونستم پیداش کنمو اینهمه هم مضطرب نمیشدم.
_ایناها
در اوردمش و ‌جلوش تکون دادم بعد به سمتش گرفتم.
_یه آویز گوشی با نماد فوتبال؟
این مدل ‌نگاه کردنت اصلا بهم کمکی نمیکنه.
_تو ‌میرقصی و ‌منم فوتبال بازی میکنم برا همین…
از جیب شلوارم گوشیمو ‌بیرون اوردم و جوری که اویز تلفنم دیده بشه جلوش تکون دادم و گفتم :
ماله منم یه رقصندس
هیچ نظری واسه اینکه تا چه حد لپام قرمژ شده نداشتم
“البته اگه بخوای میتونیم عوض کنیم! “
_چرت نگو! اگه برعکس اینو ‌میدادی اونوقت میخواستم عوض کنم
گوشیشو از قابش در اورد و شروع کرد به بررسی کردنش.
“با این دیگه همیشه تو‌فکرمی”
من برای اینکه به تو فکر ‌کنم به اینجور چیزا احتیاجی ندارم جونگین.
_آها راستی دیگه دوست ندارم به این جور اردوها ‌بری!
_چرا؟
_ینی چی چرا؟
از جاش بلند شد و به طرفم اومد.
مگه وضعمو ‌نمیبینی؟ عینه مرده ها زندگی کردم…تازه یه هفته هم هست به مدرسه نرفتم و دلیله تمامه اینا تویی!
_چرا؟
_چون مقل احمقا به بودنت عادت کردم و وقتی که نیستی کلافه میشم.
عادت کردن؟ کلافه شدن؟ تمامه چیزایی که باید درمورد من حس کنی اینان؟نمیخوای من برم چون موجبات شادی رو‌برات فراهم میکنم.
_بهتره به اینم عادت کنی چون تمرینا قراره زیاد شن و از این بیشتر قراره برم!
_نمیذارم‌بری!
دستاشو رو کمرم حس کردم…دستایی که شبا منو تو آغوشش میگرفتن الان محکم دور تا دورم پیچیده شده بودن.
چرا دلتنگ این اغوش شده بودم؟ یعنی احتمال ‌اینکه اونم دلتنگ کسی مثل من بشه وجود داشت؟
_بو‌میدی.
صدام که توی سینش محبوس شده بودو احتمال‌ میدادم نشنیده.
_از حموم ‌فقط واسه دستشویی استفاده کردم ^^
_نگو که یه هفتس حموم‌نرفتی!
_هممممم یادم نمیاد حتی بعد از شا/شیدن هم دستامو ‌شسته باشم
با حالت چندشی از خودم‌دورش کردم.
_همین الان گم شو‌ و‌ دوش بگیر
_بعد از اینکه دوش ‌گرفتم باز میتونم‌ بغلت کنم؟
_نه!
_پس نمیرم!
_مگه واسه بغل کردن من همیشه دوش میگیری؟
_اره! بدنم به بوی تو حسادت میکنه لوهان از چی استفاده میکنی به منم بگو وگرنه دم به دقیقه بغلت میکنم!
اگه متوجه حرفاش میشدم و‌ میفهمیدمم بهش نمیگفتم.
_جونگین!
صدامو جدی کردم و دستمو ‌رو شونش گذاشتم!
_قبل از اینکه باعث شی اتاقمم بو‌ بگیره برو‌ و ‌حموم‌ کن!
از شونش گرفتم و با هل دادنم باعث شدم از جاش تکون بخوره.
_نمیخوای بگی دلت برام تنگ‌شده؟
_من دلتنگ جونگینی که انسان بود و سالنی که میشد توش مثل ادما زندگی ‌کرد شدم پس برو دوش بگیر و‌ این دلتنگی رو‌ رفع ک
_باچه
مثل پسر بچه های کوچیک با شونه های افتاده و ‌لبو ‌لوچه آویزون پشتشو بهم ‌کرد.
_اگه بچه های مدرسه کای رو ‌تو این وضعیت ببینن حاظرم‌ شرط ‌ببندم واسه رفتنت از مدرسه هر کاری ‌میکنن.”
_اگه اینو بفهمن تو ‌مدرسه به همه میگم که گ/ی هستی!
_گم شوو
با جا خالی دادن از بالشی که درست پشت سرش پرتاپ کردم از اتاق بیرون رفت!
دوباره دا
شتیم شروع میکردیم…بعد از یه هفته داشتیم به روزایی که نمیدونستم چطوری خودمو کنترل کنم برمیگشتیم.

چیییییییییی؟ هفته ی امتحاناااااااات؟
با فریاد و حالتی که شوک‌ بهم‌ وارد شده به کای نگاه کردم.
_وقتی داشتین دنباله توپ میدویدین این مسئله فراموشتون شده واقعا متاسفم اقای لوهان!
_اااه باو‌سیک/تیر!
با حالتی که داشتم موهامو از ریشه میکشیدم دستامو تو ‌موهام کردم
“حالا چیکار کنم من؟ تو همه درسا کم دارم؟
_برای اینکه امتحانارو حل کنی یه راه حل‌ خیلی باحال میدونم!
جونگین با حالت مرموزی تن صداشو ‌کم کرد و منم برای اینکه بهتر بشنوم بهش نزدیکتر شدم.
_چی؟!
_خوندن!
سعی کردم به سرش بزنم با اون حالت بدی که داشت میخندید ولی دستام کوتاه مونده بود.
_خیلی کمک کردی واقعا!
_گفتی کمک …
ابروشو بالا برد و‌ چند لحظه ای حرفاشو ‌سبک سنگین کردو ‌گفت:
میتونم بهت کمک کنم!
_واسه چی؟
_برا چی ‌میتونه باشه آخه؟ مسلما‌ برا درسات!
_تو؟ کای، پسر محبوب و ‌شر مدرسه میخواد بهم کمک کنه؟
_لوهان… من شاگرد اول مدرسم!
_منم در اصل دخترم! (عررررر ینی تهش بودااااا??)
_این معجزه نیست لوهان تو ‌آینده ازت انتظار دارم همچین اعترافی بکنی!
_یاااا منو‌ دیوونه نکن و به فکر ‌چاره باش
_گفتم ‌دیگه! میتونم ‌بهت کمک ‌کنم!
_جونگین با منطق جور ‌در نمیاد… تو چطوری‌ میتونی شاگرد اول ‌باشی؟
_خوشم ‌نمیاد….راس میگم!
از صندلیش ‌پا شد و‌ از‌ آشپزخونه رفت بیرون بعد از مدتی شنیدم که وارد اتاقش شد.
_بیا اینجا! با کنجکاوی به اتاقش رفتم!
_اومدم!
وااااو نمره های کارنامه این دی/وث رو ‌نگاه کن!
کاغذا رو‌ از دستش گرفتم و شروع کردم به بررسی کردنشون.
_این چطور‌ ممکنه؟!
_اگه دلت میخواد به حرفات ادامه ‌بده!_خفه شو!(^^)

بعده یه هفته فاصله اولین روز مدرسم با استرس امتحانات شروع شده بود. از ‌چهارشنبه قرار بود امتحانا آغاز بشن و من باید خوب به درسا گوش ‌میکردم ولی فکرای توی مغزم بهم این اجازه رو نمیدادن!

_این نامردیه!
به همراه جونگین داخل دستشویی شده بودم.
برای اولین بار با هم به دستشویی
میومدیم و من از استرس امتحانا حتی به اینکه کنار من داره کارشو انجام میده بی توجه بودم.
_من تازه اومدم و مسلما کمو کاستی دارم…‌اونایی که تو‌ چین یاد میگرفتم با اینایی که اینجا یاد میگیرم زمین تا آسمون فرق داره! من نباید تو ‌این امتحانا شرکت کنم!
توی اینه با حالت درموندگی به خودم ‌نگاه میکردم.
_لوهان!
نفس عمیقی کشید
“اون موقع که داشتم کیفتو میگشتم نمره هاتو وقتی‌ چین بودی دیدم…‌به نظرم اینکه تو کدوم کشوری برات زیاد فرقی نمیکنه!
_اولا هنوزم بابت اینکه کیفمو ‌گشتی از دستت عصبیم…دوما مسخره کردن من با این موضوع راه حلی رو ارائه نمیده!”
_بریم خونه مامانم اینا همه کتابام اونجاست..میتونیم باهم مشکلاتتو حل کنیم!
_واقعا این کارو‌ برام‌ انجام میدی؟
_آره.‌..ولی اول ‌به‌ پدرم زنگ ‌بزن‌ و‌ بهش خبر بده…خونه نیستن!
نزدیک ‌روشویی شد و‌ شیر آبو ‌باز‌ کرد…تلفن رو دستم گرفتم و وقتی به مخاطبام نگاه کردم با این حقیقت رو برو شدم که توی مخاطبام جز جونگین و رهبر تیم شماره ی کسیو نداشتم.
_چرا من زنگ بزنم؟ خودت بزن !
_الان مشغولم لولو!
_وقتی کارت تموم شد زنگ میزنی!
_زنگ بزن دیگه لوهان! اگه تو بزنی پدرم از این بابت خوشحال میشه!
_من خجالت میکشم‌ خودت زنگ ‌بزن!
به خاطر تلفن کو/نی رنگ دستام از قرمز به زرد مایل شده بود.

_لوهان! مسافت چند قدمیه بینمونو‌ با نگاه های جدیش به حداقل رسوند!
_فوقش یه ‌تماسه!
_اگه اینطوریه پس تو زنگ ‌بزن!
و شونه هامو به حالت به من چه تکون دادم!

_گفتم ‌زنگ بزن! جدیت تویه صداش ترسی به تنم انداخت…یا منو ‌خیلی خوب شناخته بود یا واقعا زرنگ بود.
_نمیتونم! مجبور ‌شدم اعتراف کنم.‌..چون نگاهاش نشون میداد از قبل متوجه شده.
_چرا؟ با لبخند اعصاب خورد کنی دماغشو‌
کشید.
_چون‌ شماره پدرت رو ندارم! و‌ با ترس یه قدم عقب رفتم.
_چرا؟ و‌ با نگاهی که میگه «من میدونستم» بهم خیره شد.
_چ..چون کارتمو شکوندمو ‌مخاطبام حدف شدن!
_خب این اتفاق قبله تهدیدات که میگفتی به پدرت زنگ میزنم بود یا بعدش؟ قدمی که من چن ثانیه پیش به عقب برداشته بودمو ‌اون با جلو ‌اومدن نابود کرد.
_قبل از اینکه از چین بیام! با اتمام حرفم دو ‌قدم به عقب رفتم و کمرم دیوار سردو لمس کرد.
_قشنگ بود؟ با چشمایی که متوجه نبودم چی میگه بهش خیره شدم و اون با طی کردن چند قدم تمامه فاصله بینمونو تموم کرد.
“منو‌تهدید کردن؟” وقتی از بالا بهم نگاه میکرد حس خوبی بهم دست نمیداد.
برای اینکه سرمو‌ بالا نبرمو باهاش چشم تو‌ چشم نشم یه درگیری دیگه ای با خودم داشتم.
بینیم که به کراواتش برخورد میکرد برای اینکه بوی بدنشو به داخل نکشه تلاش عظیمی میکرد.
دیشب وقتی تو ‌حموم بود با خوابیدنم ازش خلاص شده بودم البته فکر ‌میکردم که خلاص شدم.
بوی بدنش که به بینیم میخورد باعث میشد به بغل کر
دنش فکر ‌کنم.
_آره! خب وقتی نمیتونم جایی فرار‌ کنم منم باهات هم بازی میشم جونگین.
_خیلی؟
با تکیه دادن دستاش به دیوار منو بین خودش و‌دیوار ‌پشتیم محبوس کرد.
اول‌ موهای سیاهش گردنمو ‌قلقلک میدادن و ‌بعد از اون صدای فس فسی که ‌گوشمو ‌پر ‌کرده بود.

_آره خیلی….حالتایی که استرس میگرفتی خیلی برام جالب و ‌باحال بود.
باز لوهانه پر روی درونم بهم غلبه کرده بودم و کاری که بعدا قرار بود ازش پشیمون بشمو ‌انجام داده بودم.
دستامو‌ روی کمرش گذاشتم‌ و چونمو ‌به حالت خفیفی روی سینش قرار دادم و‌ به چشاش خیره شدم…اونم‌ کمی سرشو ‌خم‌ کردو‌ باهام چشم‌ تو‌ چشم‌ شد.
میشه همیشه اینطوری باشیم اقای کیم؟! میشه باهم ارتباط برقرار کنیم؟
_باشه…پس از این به بعد برای اینکه پسر خوبی باشی بهت جریمه میدم!
_چه جریمه ای؟
صورتشو ‌به صورتم نزدیکتر کرد.
_مثل این!
با فشار دادن با/سنم از جام ‌پریدم.
_بدجنس.
و‌ هلش دادم عقب.
_این فقط هشدار بود اگه کارای اینجوری بکنی از این بدتراش منتظرته.
_دیوث! با سرعت از دستشویی ‌بیرون‌ اومدم.
نه! نهه! نهههه! فکر‌ میکردم قراره منو ببو/سهه…‌نه اینکه اینکارو‌ بکنه…نباید این فکرو ‌میکردم.
مقابل اون این حسا… اه بفا/کم این حسارو…(دقت کردین جدیدن خیلی بی ادب شدن؟:/)
من واقعا اینو میخواستم حتی میخواستم وقتی به صورتم نزدیک ‌میشه چشامو ببندم…ااااه…باورم‌ نمیشه! چطوری فکر ‌کردم ‌ ممکنه منو ‌ببو/سه؟ غیر ممکنه انقده ساده باشم نه؟ صداش توی گوشم‌ بود. فس فساش توی‌ گوشم به فریاد تبدیل میشدن…خودمو به زور به کلاس رسوندم توی ردیف خودمون نشستم.
بعد دقایقی اونم اومد و‌ کنارم نشست! این چند دقیقه کجا بودی؟ دنبال کردنه من این همه طول نمیکشید.
_با پدرم ‌حرف ‌زدم…این هفته خونه ما میمونیم!
اون لحطه فقط یه سوال از ذهنم‌ عبور‌ کرد.
_خواهرت کجاست؟
_چرا کنجکاوی؟
چون میترسیدم با تعریف کردنه چیزایی که میخونه پیش زمینه مرگم رو حاظر کنه.
_دلم تنگ شده براش!‌ دوست دارم یه بار دیگه ببینمش!
_اونم همراهه مادر پدرمه…حتی خدمتکارا هم رفتن!
این به معنی این بود که قراره تو اون خونه به اون بزرگی دو نفری تنها باشیم نه؟
_اگه مجبور نبودی درسارو ‌مرور کنیم میتونستیم توی خونه کارای دیگه ای هم بکنیم!
به من چشمک ‌نزن جونگین…من تاحالا همچین ارتباط جن/سی باکسی نداشتم.
_مجبورم؟ ینی تو‌نیستی؟
_نوچ! تا حالا اصلا درس نخوندم!
انگار که خیلی عادی باشه شونشو ‌بالا پایین کرد.
_مطمعنی منو ‌واسه کارای دیگه ای به
خونت دعوت نکردی؟
_مثلا چه کارای دیگه ای؟
با فکرایی که به سرش اومده بود و حدس میزدم که چیا باشه ، با خنده هاش عصبیم میکرد.
_مثلا واسه تیکه تیکه کردن من! پشت خونتون یه جنگل خیلی بزرگ هست و این باعث میشه ترسم بیشتر بشه! (=|||)
_واسه تیکه تیکه کردنت توی جنگل زیادی نازی لولو…ولی میتونم تو رو بین عروسکای خواهرم دفن کنم!
_بالشی با پرای کبوتر دارین؟ اینطوری به محل جنایت جذابیت بیشتری میده!
_و یا میتونیم‌ وقتی تو یه حمام با وان پر کف داری استراحت میکنی با وصل کردن الکتریسیته بکشمت (=|||| خدایا شفا)
_خرسای قطبی دارن میمیرن جونگین آبو اسراف نکن!
درحالی که ما داشتیم مکالمه های عادی هر روزمون رو ‌میکردیم متوجه چشم هایی که ما رو‌ نگاه میکردن نبودیم.
وقتی نگاهمو اروم _با اینکه نمیخواستم_ از جونگین گرفتم دیدم کل کلاس با وحشت دارن مارو ‌نگاه میکنن.
_لعنتی! همشون حرفامونو شنیدن! یا اگه بخوان منو لو ‌بدن اون موقع مجبورم همشونو‌ بکشم!
جونگین با حالت بی روحی حرفشو ‌زد و ‌منم نتونستم مانع خندم بشم…‌اون داشت در‌مقابل کلاس شوخی میکرد! ولی..نکنه راس باشه؟!!!
خب خب ^^
چطور‌بود؟ 🙂
بچه ها چیز ‌مهمی که باید بگم اینه که همتون از دیر گذاشتن فیک از دستم ناراحتین 🙁 ولی باور کنین تقصیره من نیست مسلما تقصیره اجی سمی هم نیست…تنها فیکه من نیست که تو سایت گذاشته میشه و خبرای اکسو هم ‌واقعا زیاده اجی سمی هم دست تنهاست..‌پس ازتون خواهش میکنم یکم درک کنین 🙁
الانم درگیره کارنامه ماهانه هسیم >.< ولی من همونطوری دارم کارمو ادامه میدم 🙁
موفق باشین اجیا
با تموم ‌شدنه تایم‌ کلاس نتونستم جلوی استرسمو بگیرم..درست مثل دخترایی بودم که دارم برای اولین بار‌ به خونه ی دوست‌ پسرم میرم…فقط انتخاب کردن لباس زیرم کم بود…ولی نه!
اگه قراره یه هفته اونجا بمونم باید بعضی از لباسام رو‌ با خودم ببرم.
آه! فکر کنم تو زندگیه قبلیم صد در صد دختر بودم (=\)
برای اینکه زودتر به خونه برسیمو وسایلمونو‌ جمع کنیم اتوبوسو ‌ترجیح دادیم.
اما این ترجیحمون مصادف شد با پر ‌بودن اتوبوس و‌ چون جای گرفتن نبود مجبور ‌شدم به جونگین متوسل بشمو اینم باعث قرمز شدنه صورتم ‌شد (^^)
با متوقف شدن اتوبوس ‌به سرعت خودمو‌ بیرون ‌انداختم و هوای آزادو به داخل ریه هام ‌کشیدم.
باید به خوبی از این‌ هوای سرد استفادم میکردم چون قرار بود مدتیو ‌که خونه پدری جونگین میمونم دائما صورتم قرمز ‌بشه.
_اوووووف! هیچی‌ حالیم نمیشه جونگین!
سرمو ‌روی کتاب انداختم.
_چون ‌نمیخوای‌ که حالیت شه!
_درسته ! نمی خوام!
روی مبلی که ته سالن‌ پذیرایی خونه جونگین اینا بود نشسته بودیم.
_از آدمای تنبل خوشم ‌نمیاد لولو! پس لطفا خودتو‌ جمع کن و شروع کن به خوندن!
_پس‌ ازم بدت بیاد!
وقتی خواستم از روی مبل بلند بشم با فشار دست جونگین رو‌ شونم مجبور شدم به عقب برگردم!
_ببین لولو! نظرت چیه فردا مدرسه نریم و واسه امتحانات چهار شنبه خودمونو آماده کنیم؟!
_امتحانات؟ مگه‌ چنتاس؟ :/
_ادبیات ، ریاضی و‌ هندسه.
_فکر‌ کنم باید برنامه ی کشتنمو تو ‌وان ‌حموم‌ با الکریسیته ‌به واقعیت تبدیل کنیم!
_من ترجیح میدم باهات کارای دیگه ای ‌تو‌ی وان بکنم لولو… (یسسسس??)
منم ‌ترجیح میدم ولی…
یه لحظه!
این ‌چی‌ گفت الان؟
منظورش چی ‌بود یعنی؟
لوهان: چی؟
_زیرِزمین این خونه یه جکوزی ‌هست!
با انگشت اشارش به کف
خونه اشاره کرد و یه دستشم روی گوشم ‌گذاشت.
_هست که هست!
_ساده بودنت منو دیوونه میکنه!
_چی؟ چه ‌ربطی به ساده بودن داره!
_به خوندنت ادامه بده لوهان!
_هیچی ‌متوجه نمیشم!
_چون‌ تمرکز ‌نمیکنی!
_نه دیوونه! منظورم اینه که متوجه حرفای تو ‌نمیشم!
_به هر حال یه روزی میفهمی بالاخره! ولی الان فقط درستو‌ بخون!
درس خوندن با جونگین جالب‌ و قشنگ ‌بود…مسئله ها رو با راه های اسون بهم یاد میداد…منظورشو ‌خیلی خوب‌ متوجه میشدم‌ البته تا وقتی که ‌نگاهم‌ به لباش کشیده نمیشد…ترکیب اون‌ لبای قرمز‌ و ‌قلوه ای با لبای صورتی خودم توی ‌ذهنم زنده و تداعی‌ میشد (پیشرفتووو 0.0)
منظورش از اون حرفاش چی‌ بود یعنی؟ واقعا منو‌ میخواست؟
نه…جونگین یه عو/ضیه (این عوضی اون عوضی که ‌شما فکر ‌میکنین نی?چی‌ گفتم اصن من؟ خلاصه منظورش یه شخصیت بد نیست ^^ بگیرین تیریخدا?) که میتونه با همه باشه!
به هرحال اون ‌داشت با من خوش‌ میگذروند…آروم باش لوهان…
_ایناهاااا… بالاخره بعد از نیم ساعت چیزی که داشت سیاه میکردو تمومش کرد!
_این چیه؟!
_برات یه چنتا سوال ‌نوشتم! من‌ میرم‌ بخوابم تو هم اینا رو ‌حل‌ کن و ‌بیا!
_یه دقیقه! من ‌کجا‌ قراره بخوابم؟
_اتاقه من! خیلی عادی و ‌راحت اینو گفت.
_نمیشه!
_اون‌ سوالا رو ‌حل ‌کن و زود بیا اتاقم! پیشم!
چرا صدایی که توش ‌موج های امری بود به جای اینکه بترسونتم ‌روم‌ تاثیر میذاشت؟
_باشه!
با‌ قبول ‌کردنه شکستم سرمو‌ به طرف کاغذ رو به روم‌ برگردوندم.
_یادت نره بدون حل‌ کردن نیای! صبح چکشون ‌میکنم!
_اوکی!
نمیدونم ‌چطور تونستی‌ منو اینجا تنها ول ‌کنی ولی تلافیشو میکنم جونگین.
با دیدنه کاغذای پهن شده جلوم حسه خفن شدن بهم دست داد.
هر چقدم جونگینو ‌متوجه شدم تنها چیزی که از وقتی نشستیم
فهمیدم اینه که جونگین خیلی جذابتره (:/ باریک لو)
برای کنترل ‌کردنه خودم در مقابلش خیلی اذیت میشدم.
………………‌……………….

(نویسنده: مدل نوشتن اینجارو ‌متفاوت تر از قبلیا کردم…دلیل اینکارمو خودمم ‌نمیدونم خخخخخ)

وقتی جونگین وارد اتاق شد نفسی که توی سینش حبس کرده بودو بیرون داد.
فکر‌ میکرد نکنه از اینکه داره به لوهان کمک میکنه پشیمونه؟!
اون ‌موقع تنها هدفش این ‌بود که وقت بیشتریو‌ کنار ‌لوهان باشه و‌لی الان مشتاقانه و علاقه مند منتظر بیرون اومدن کلمات از بین لبای لوهان بود ، وقتی لوهان از‌ روی‌ حرص و عصبانیت موهاشو‌ میکشید و ته مدادو ‌توی ‌دهنش میبرد و ‌گاز میگرفت…بیش از حد توان جونگین بود.
میخواست اونو‌ توی‌ آغوشش بگیره و ببو/سه و‌ حتی بیشتر از اینا….
حرف ‌زدن با اون‌ ، وقت ‌گذروندن باهاش و‌ بغل ‌کردنو ‌با هم ‌خوابیدن براش کافی نبودن…
اونو میخواست…قلب لوهان رو ‌میخواست.
میخواست قسمت راست قفسه سینشو ‌با قلب لوهان ‌پر کنه….و‌ همچنین میخواست‌ اونم‌ لوهانو تکمیل‌ کنه….به طور‌ خلاصه میخواست اونو‌ دوست داشته باشه.
میخواست لوهان اونو‌ دوست داشته ‌باشه! فقط و‌ فقط‌ به اون‌ نگاه کنه و ماله‌ اون‌ باشه!
با فکر‌ کردن‌ به‌ لوهان ، جونگین خوابش‌ برد.
دوست داشت کنارش بمونه و بهش کمک کنه
ولی سخت جلوی خودشو‌ میگرفت تا کاری انجام ‌نده!
‌بجاش سعی کرد بخوابه و‌ منتظر باشه تا لوهان ‌بیاد پیشش!

وقتی ‌چشاشو‌ باز کرد دید هوا روشن ‌نیست و عوضش‌ تاریکه!
یعنی هنوز‌ شب بود؟
سرشو‌ به ‌کنارش چرخوند ، لوهان ‌کجاست؟
با فکر کردن به اینکه نکنه هنوز‌ نتونسته سوالا رو‌ جواب بده از جاش بلند شد!
با روشن ‌کردن لامپ چراغ مطالعه متوجه ساعت شد…سه بامداد بود.
وقتی از‌ پله ها پایین‌ اومد با دیدنه تصویر ‌رو به روش نتونست‌ مانع لبخند زدنش بشه.
_باورم‌ نمیشه خوابت برده!
با لبخند به سمت بدنی که روی‌ صندلی ‌بود‌ نزدیک‌ شد…کاغذی‌ که زیر سرش بود‌و آروم برداشت و ‌نگاهی بهش انداخت.
از ۱۵ سوالی که طرح ‌کرده بود و ‌لوهان‌ جوابشون ‌داده بود ۱۲ تاش غلط بود
_کارم‌ باهات زیاده لولو!
به نیم رخ صورت پسر نگاه کرد و خندید!

آروم ‌سرشو‌ بلند کرد و روی شونه ی خودش گذاشتو آروم آروم به طرف خودش کشیدش طوری که پاهاش از ‌روی ‌صندلی‌ کنده شد…بعدش اونو‌ کامل‌ توی ‌بغلش گرفت و ‌آروم بلند شد.
چرا اینقدر ‌سبکه و انگاری که روی ابراس نه ‌دستای جونگین؟
‌با‌ آرامش‌ خوابیده بود.
سرش عقب افتاده‌ بود و ‌تمامه زیبایی گردنش به رخ جونگین کشیده میشد…آروم بهش نزدیک شد و‌ روی سیب گلوش ‌بو/سه کوچیکی ‌‌گذاشت.
_اجازه میدی بخوابم یا نه؟
لوهان زیر‌ لبی غرغر کرد و‌ دستاشو محکمتر‌ دوره‌ گردنه جونگین حلقه‌ کرد و‌ سرشو‌ روی ‌شونش گذاشت.
جونگین:
یعنی لوهان بیدار بود؟
لعنتی‌ چرا شروع کرده بود به قرمز شدن؟نکنه‌ مثل ‌بچه کوچیکا خجالت‌ کشیده بود؟!
_سوالا رو‌ اشتباه جواب ‌دادی!
جونگین‌ حس کرد که باید چیزی ‌بگه ولی جوابی نگرفت.
به احتمال زیاد دوباره خوابش برده‌ بود…میدونست که ‌لوهان‌ بعضی ‌وقتا تو‌ خواب ‌حرف‌ میزنه.
میدونست وقتی صبح بیدار بشه چیزی یادش نمیاد برا همین با خیاله راحت پله ها رو ‌بالا رفت‌ و‌قتی به اتاقش رسید پتو رو ‌کنار ‌زد و‌ لوها‌نو آروم با احتیاط رو‌ تخت گذاشت.
_درست مثله یه بچس! برا همینه ‌وقتی در موردش اونطوری فکر‌ میکنم عذاب‌ وجدان به سراغم ‌میاد!
عمدا چراغو ‌روشن گذاشت و ‌رفت‌ کنارش دراز ‌کشید…آرنجشو‌ روی ‌بالش ‌گذاشت و ‌سرشو‌ بهش‌تکیه داد..‌به بدنی‌ که ‌کنارش دراز ‌کشیده بود خیره‌ شد! اون از هر‌ نظر برای کای کافی بود!
_با من‌ چیکار ‌کردی لولو؟‌ همش استرس میگیرم و تپش قلبم ‌تند تر ‌میشه!
فس ‌فسش به صورت لوهان‌ برخورد میکرد!
”اگه اینا برا تو هم اتفاق نمیوفته مطمئن ‌باش تلافیشو شو ‌در میام لولو!”
یه لبخند {لولو کش} به لوهان هدیه داد و ‌چراغو ‌خاموش ‌کرد.
برگشت و ‌لوهان‌ رو‌ بین دستاش گرفت.
موهای روی ‌پیشونیشو کنار زد و اونو محکم ‌توی ‌بغلش‌گرفت…یه‌ خواب‌ راحت و‌ عالی منتظر دوتاشون ‌بود!
جونگین با حس سنگینی‌ چیزی روی ‌خودش از خواب‌ بیدار شد! چند ساعت خوابیده بود و‌ چرا بدنش درد میکرد؟
وقتی چند ‌بار‌ چشماشو بازو ‌بسته‌ کرد‌ و ‌تونست اطرافشو‌ تشخیص بده به پهلوش ‌برگشت ‌و‌ متوجه سنگینی و ‌گرمای روی‌ بازوش‌ شد.
لوهان روی‌ جونگین خوابیده بود…نتونست جلوی خندشو بگیره و این باعث تکون خوردن عضله های شکمش شد.
از این حالتشون ‌خوشش اومده بود.
موهاشو‌ بهم‌ ریخت و‌ آروم‌ گردنشو ‌قلقلک‌ داد‌ و ‌با حالت ‌قشنگی اسمشو‌ صدا زد!
_لولو~
همه‌ چیز ‌‌اونقدر عالی بودش که…
لوهان‌ جوری ‌نزدیکش‌ بود که انگاری ‌قرار‌ نبود ازش‌ جدا بشه و‌ مال ‌اون‌ بود.
جونگین از‌ تپش های غیر عادیه قلبش به قدری ‌راضی‌ بود که توی زندگیش تا به این ‌روز‌ اینقدر ‌خوشحال ‌و با آرامش ‌نبود.
یه‌ کمی‌ بیشتر از‌ دو هفته با اون بود و جونگین از‌ خیلی ‌وقت‌ پیش حاضر شده ‌بود ‌‌اونو ’همه‌ چیه خودش’ بکنه!
”لوهان!”
دوباره توی ‌همون ‌تن ‌صدا اسمشو ‌تکرار کرد‌و ‌منتظر شد تا بیدار شه!
با حرکت‌ کردنش که مثل ‌گربه بود و‌ با زمزمه های زیر لبیش فهمید که کار ساز‌ بوده.
_تو قراره ‌فردا تو یه یک امتحان‌ سخت شرکت کنی پس ‌چرا من‌ زودتر از تو ‌بیدار شدم؟
_جونگین‌ ولم ‌کن و بذار ‌توی ‌آرامش ‌یکمی‌ بخوابم!
_توی آرامش؟ تو‌ درباره من اینطور فکر‌ میکنی؟
لوهان‌ به اشتباهش پی برد و ‌در حالیکه چشامشو ‌میبست جونگینو ‌به خنده انداخته‌ بود.
_خواب‌ تنها چیزه آرامش بخش توی این دنیاست!
_یعنی این آرامشت به اینکه توی بغل منی هیچ‌ ربطی ‌نداره نه؟!
_نه..نداره..مگه ‌تو‌ چی ‌غیر از این فکر‌کردی؟
_فکر ‌خاصی نکردم‌ فقط‌ کنجکاو ‌بودم‌ ببینم ‌چرا وقتی‌ بیدار شدم ‌تورو ‌روی خودم‌ پیدا کردم!
_فکر ‌کنم ‌به خاطر اینه که از وقتی اومدم منو‌ به عنوان‌ بالش استفاده میکنی! بعضی ‌وقتا همچین‌ محکم بغلم‌ میکنی که حس ‌میکنم‌ هر‌ لحظه‌ ممکنه خفه بشم!
_نظرت چیه یه چیزیو ‌باهم امتحان کنیم؟؟
دو پهلو حرف ‌زدنه جونگین باعث تعجب لوهان شده بود.
_چیو؟!…جونگین داری چیکار‌میکنی؟ لوهان بدون گرفتن جوابی‌ جونگین رو روی خودش دید…
_پاشو ا‌ز ‌روم!
درحالی که از نفس نفس افتا

[Forwarded from Elaheexol]
دنه جونگین رضایت کامل‌ رو ‌پیدا کرده بود لبخند زد!
_جزای تمامه شب که روم‌ خوابیده بودی!
جونگین مچ هر دو دست لوهان رو‌ بین دستاش گرفت.
و آروم آروم روی لوهان خم‌ شد و روی ‌صورتش سایه انداخت….
……………………………
خخخخخخخ شرمنده اخلاق منحرف بارتونم ?
بد جایی تموم شد میدونم ?
امیدوارم لذت برده باشین ^^
تا قسمت بعدی بابای ✋?❤️

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





121
نظر بگذارید

avatar
59 نظرات
62 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
56 نظرات نویسندگان
kianaRomiLumonashohrehhaniyeh نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
kiana
مهمان
kiana

ممنون

mona
مهمان
mona

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (54).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (37).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (35).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhuf9.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhuf6.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (4).gif

RomiLu
مهمان
RomiLu

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (35).gif

shohreh
مهمان
shohreh

خداحافظ

RomiLu
مهمان
RomiLu

jon?0-0

haniyeh
مهمان
haniyeh

اجی پس کی ادامه رو میزاری بدجور تو خماری موندیم لطفا هر چه زود تر بذار /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/dard.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/dard.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (24).gif

RomiLu
مهمان
RomiLu

gozashtm/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gif

CHANYEOL1
مهمان
CHANYEOL1

اخ جوووووووووووونز گذاشتی بالاخره من برم بخونم مرسیییییییییییییییییی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (54).gif

RomiLu
مهمان
RomiLu

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (8).gifale