37 👁 بازدید

SYMPATHY ep1

سلااااااااااااااااااااااااااااام با قسمت اول داستان اومدم حدساتون در مورد زوج ها خیلی جالب بوووود

بپرید ادامه

چانیول از طبقه دوم خونه دوبلکس مجللشون پله ها رو دو تا یکی کرد و به سمت هال خونه دوید. بوی تلخ ادکلنش فضا رو پر کرده بود. کت چرم مشکی که با بلوز سفید و شلوار جین تیره ست شده بود ابهت بیشتری بهش میداد.
توی سالن پرید و مادرش رو دید که داشت کتاب میخوند. آروم خندید و جلو رفت. نیمرخ آرامش بخشش باعث شد ناخودآگاه لبخند بزنه، اون دستای ظریف چین خورده که کتاب قطور رو گرفته بودن، اون موهای قهوه ای که تا سر شونه ش میرسید، اون لب های قرمز، اون اخم محوی که در اثر تمرکز کرده بود…
هیچ حسی توی اون دنیا بهتر از حس کردن حضور مادرش نبود. بهترین مادر دنیا…
آروم از پشت دستاشو دور گردن خانوم جا افتاده ای که لباس صورتی ملایمی پوشیده بود و عینک با قاب قرمز روی صورتش بود انداخت. خانومی که زندگیش و حضورش رو مدیونش بود.
– مامان خانوم صبحتون بخیر …!!
صدای خنده خشک مادرش بلند شد. دستشو روی دست چانیول گذاشت که دور گردنش حلقه شده بود و نوازشش کرد.
– اوه چانیول بیدار شدی ؟ صبحونه خوردی ؟
چانیول آروم گونه مادرشو بوسید.
– نه. قراره با کای بریم بیرون، یه چیزی میخوریم !
– کجا میرید دوتایی ؟ دختر بازی ؟
چانیول خندید.
– تا خوشگل ترین دختر دنیا الان تو دستای منه دختر بازی چرا ؟؟ میریم بگردیم فقط، آدم باید از روزای تعطیلش به نحو احسن استفاده کنه !
مادرش کتاب توی دستش رو بست و به سمت چانیول برگشت که با یه لبخند کمرنگ نگاهش میکرد. یقه پسرشو صاف کرد و خندید.
– کای توی حیاط پشتیه ! تا جایی که از بیمارستان زنگ نزنن بیایم جمعتون کنیم خوش بگذرونید …!
چانیول دستای مادرش رو گرفت و بوسه ای بهشون زد.
– عاشقتم ! زود میایم خوشگله …!
بی توجه به خنده های ریز مادرش به سرعت به سمت حیاط پشتی دوید. تعطیلات بین دو ترم براش حکم بهشت رو داشتن، دور شدن از فضای دانشگاه… فوق العاده بود، اونم با بهترین دیوونه دنیا…!
حیاط پشتی اون خونه فضای بزرگی بود که شنبه شب ها اونجا جمع میشدن، هر چهار نفر عضو اون خونواده.
تقریبا همه لوازم اولیه یه تفریح درست و حسابی اونجا جور بود. استخر بزرگ، صندلی های مخصوص آفتاب گرفتن، مینی بار، سیستم بزرگ صوتی، تور بسکتبال، باربیکیو، و یه سری خرت و پرت که خیلی وقت بود که حتی وقت نگاه کردن بهش رو پیدا نکرده بودن.
توی اون خونه میشد خیلی خوش گذروند، مخصوصا با حضور خوش گذرون ترین آدم روی کره زمین، کیم جونگین.
چانیول به سرعت خودش رو به لبه استخر رسوند و با دیدن جونگین روی یه تیوپ نارنجی رنگ اون وسط هیچ متعجب نشد. جونگین روی تیوپ دراز کشیده بود و کلاه حصیری بزرگی رو روی صورتش گذاشته بود که آفتاب اذیتش نکنه و مشخصا خواب بود.
چانیول ریز خندید.
– دیوونه خل …
نیشخندی زد و به سمت شلنگ آب رفت که گوشه حیاط جمع شده بود. به ایده خودش لبخندی زد و به سمت استخر برگشت. اون روز تعطیل نمیتونست جالب تر از چیزی که هست بشه.
شیر آب سرد رو باز کرد و خندید. “کیم جونگین… خودتو مرده حساب کن پسر …!”
شلنگ آب رو به سمت جونگین گرفت. نه اینکه بخواد اذیتش کنه، فقط دیدن اون قیافه بهت زده واسه ش یه دنیااا بود.
به دیدن جیغی که کجونگین زد با خنده روی زمین افتاد.
– هی هی هی ملوان، خدا قوت !
جونگین که بخاطر سرمایی که یهو حس کرده بود توی آب افتاده بود دست و پایی زد و سرش رو از زیر آب بیرون آورد.
– یــــــــااا عوضـیی !!
به چان نگاه کرد که روی زمین افتاده بود و از شدت خنده دلشو گرفته بود.
– حرص نخور پری دریایی من… تو حتی تو این شرایطم خواستنی هستیی …!
کای با تقلا از استخر بیرون پرید و دستشو به حالت تهدید تکون داد.
– دعا کن بهت نرسم !
– نمیرسییی !!
– اگه رسیدم مردیا !
– نمیرسییی !!
– یااا پارک چانیــــول یه کاری میکنم اسممو جیغ بزنییی !
– اوه ازون کارا ؟
– حالا میبینی عزیزم …!
به سرعت به سمت چانیولی رفت که از هیجان جیغی زد و با همه توانش دوید.
این خنده ها، این صحنه، هر دوشونو یاد خاطره های قدیمشون مینداخت.
*فلش بک*
جونگین جیغی زد و به سرعت قدماش اضافه کرد. چانیول پشت سرش توی اون حیاط پشتی بزرگ میدوید و تفنگ آبپاششو تکون میداد.
– هی بچه، فرار نکن…! کاری باهات ندارم، میخوام باهات حرف بزنم ..!
با این حرفش جونگین جیغی کشید و خندید.
– نمیخوام دروغگو… میخوای خیسم کنی !
چانیول از اون همه سادگی و بامزگی برادر کوچیکترش خنده ای کرد و قدمای بزرگتری برداشت تا زودتر بهش برسه.
جونگین تیشرت و شلوار سفیدی پوشیده بود که روش خرسای کوچولو داشت، اولین کادویی که چانیول براش خریده بود و واسه ش گشاد بود.
گشادی لباسش و اینکه هر چند قدم می ایستاد تا شلوارش که براش بلند بود رو بالا بکشه و بعدش با جیغ ذوق زده ای دوباره به راهش ادامه میداد، باعث میشد چانیول تمام مدت با لبخند مهربونی پشت سرش راه بره. کوچیکترین و عادی ترین رفتارای جونگین براش بامزه بود.
وقتی دقیقا پشت سر جونگین رسید تفنگش رو روی زمین انداخت و دستشو دور کمر ظریف جونگین حلقه کرد و اونو از روی زمین بلند کرد.
– گرفتمت پیشی کوچولو !
جونگین جیغی از سر شادی زد.
– منو بزار زمین، منو بزار زمین…!
چانیول جونگین رو محکمتر توی بغلش فشرد. اون پسر کوچولو براش در زندگی رو به سمت چیزهایی باز کرده بود که توی خواب هم نمیدید.
وقتی دست کوچیک جونگین رو روی دستاش که دور کمرش قفل شده بود حس کرد، ناخودآگاه اونو روی زمین گذاشت و خودش جلوش زانو زد. توی چشمای جونگین مثل سابق دیگه غم دیده نمیشد، فقط شادی بود و … ترس. نمیدونست ترس از چی، فقط ترس پسر رو حس میکرد و قلبش فشرده میشد.
سرش رو به صورت جونگین نزدیک کرد و بهش خندید.
– پیشی کوچولو دیدی کاریت نداشتم ؟ فقط میخواستم بگم که باید برم کلاس، خودت بازی کن تا برگردم، باشه ؟
از جاش بلند شد تا به سمت در خونه بره. ولی دست کوچیکی رو حس کرد که دور دستش حلقه شد.
– چانیولی… میشه… تنهام نزاری …؟؟
*پایان فلش بک*
چانیول با یادآوری اون خاطره ریز خندید. جونگین کوچولو… اون خاطره ها هیچوقت واسه آوردن خنده روی لبش شکست نمیخوردن.
نفس عمیقی کشید. توی اتاقش بود و به بازتابش توی آینه نگاه میکرد. بعد از اینکه جونگین گیرش آورده بود و مجبورش کرده بود شلنگ آب سرد رو روی خودش بگیره، اومده بود تا لباسش رو عوض کنه.
خنده ای کرد.
– آیــــــش پسره دیوونه…!
در اتاق با صدای تق ریزی باز شد و کله جونگین معلوم شد.
– شنیدم یکی منو صدا زد ..!
چانیول خندید و در کمدش رو باز کرد تا یکی از کتاشو مناسب با اون یکشنبه انتخاب کنه. اواسط پائیز بود و هوا هنوز خیلی سرد نبود.
– بیا تو پیشی کوچولو !
کای اخمی کرد.
– چی ؟؟ پیشی کوچولو ؟ هاه شوخیت گرفته ؟؟
چانیول سوئیشرت اسپرت طوسی رنگی برداشت و در کمد رو بست و با نیشخندی به سمت آینه قدی روی دیوار اتاقش رفت.
– چرا که نه ؟ پیشی کوچولو بده ؟؟ بچه که بودیم که خیلی خوشت میومد که !!
جونگین ابرویی بالا انداخت و پشت سر چانیول ایستاد که کت رو پوشیده بود و جلو آینه داشت خودشو بررسی میکرد. دستشو دور کمر چانیول حلقه کرد و چونه ش رو روی شونه چان گذاشت.
– هنوزم خوشم میاد، مخصوصا اگه تو بهم بگی، چانی اوپا…!
چان خندید.
– دیوونه. حاضری بریم ؟؟
کای با یه لبخند که حاصل از یادآوری خاطرات خوش بچگیشون بود از چان جدا شد.
– بریم.
*فلش بک*
چانیول اخم کرد.
– بگو هیونگ !
کای ابروهاشو بالا داد.
– نمیگم، اوپا !
– هیونگ…!!
– اوپا قشنگ تره !
– ولی من هیونگ توئم !
– خب من دوست دارم اوپام باشی !
چانیول آهی کشید. گوشه تخت جونگین نشسته بود و اون پسر خودشو زیر پتو جمع کرده بود و پتو رو تا دماغش بالا کشیده بود.
چشمای مظلومش از زیر اون پتوی آبی رنگ میدرخشیدن و به چان حس خوبی میدادن، یه جور حس آرامش.
کتاب قصه ای رو توی دستش گرفته بود. کتاب سفید برفی و هفت کوتوله. چند دقیقه ای میشد که خوندنش تموم شده بود و جونگین سوژه جدیدی برای برای بحث کردن پیدا کرده بود.
چانیول حس اونجا بودن رو دوست داشت، اون حس مسئولیت، اون علاقه ای که به پسری که کنارش خوابیده بود… همه اینا باعث میشد دوست نداشته باشه یه لحظه هم اون اتاق رو ترک کنه.
آهی کشید.
– نمیخوای بخوابی ؟
جونگین فین فینی کرد و مستقیم به چان نگاه کرد.
– میشه نخوابم ؟ میشه… توئم نخوابی ؟
چانیول ابرویی بالا انداخت. توی رفتار پسر کوچولو ترس رو میدید. دوباره همون ترس که نمیدونست چیه و از کجا اومده…
– نمیتونم که، فردا مدرسه دارم، زودتر باید بخوابم …
پتو روی جونگین رو مرتب کرد و از جاش بلند شد. کجونگین بلافاصله دستشو گرفت و با لحن بچگونه ای شروع به حرف زدن کرد.
– پس حداقل میشه بیای تو خوابم ؟ تا با هم بازی کنیم ؟
*پایان فلش بک*
جونگین خندید و دستاشو بهم زد. یه دونه سیب زمینی سرخ کرده از ظرف روی اوپن برداشت و توی دهنش گذاشت.
هر دوتا پسر و مادرشون توی آشپزخونه بزرگ اون خونه بودن. بعد از یه صبح تعطیل آفتابی که دو تا برادر رو به زمین بسکتبال کشونده بود و مسابقه ای که به نفع جونگین تموم شده بود، سه عضو خانواده توی آشپزخونه مشغول تهیه شام بودن.
جونگین روی اوپن نشسته بود و تند تند سیب زمینی میخورد در حالی که چانیول برای شام اون شب گوجه فرنگی ها رو حلقه میکرد.
– یاا کیم جونگین تمومش نکن ! واسه شامه اون سیب زمینیا !
جونگین چند تا سیب زمینی با هم توی دهنش گذاشت و به مادرش که با تعجب نگاه کرد خندید. واسه چانیول زبونش رو بیرون آورد.
– به تو چه دراز ؟؟
– یاا زغال به من میگی دراز ؟
کای با غرور سرش رو تکون داد.
– آره آره، با توئم !
– میخوای به مامان بگم اون گلدون سفالیه که خیلی دوسش داشت رو کی شکونـ…
جونگین به سمت چانیول خیز برداشت و جلو دهنش رو گرفت و لبخند دستپاچه ای به مامانش زد. بدون اینکه نگاهش رو از مادرش برداره به سمت چانیول خم شد.
– عوضی زیرآب زن !
– دیوونه خراب کار !
– اوپای چلوسیده !
– پیشی بد.
– دوستت دارم عوضی !
– منم دوستت دارم دیوونه…
*فلش بک*
چشمای چانیول با حس کردن دستایی دور کمرش تا بیشترین حد باز شدن.
– ج… جونگین ؟ تویی ؟
دستای کوچیک دور کمرش محکم تر شدن. صدای بارندگی خفیفی از بیرون پنجره میومد که حدس میزد همون جونگین رو به اونجا کشونده.
نفس های گرم جونگین به پشتش میخورد و باعث میشد جریان گرمی توی همه رگ هاش بپیچه. صدای آروم جونگین رو شنید.
– اوهوم.
جونگین تیشرت چان رو توی دستش مچاله کرد و زیر لب شروع به حرف زدن کرد.
– میخوام پیش تو باشم…
چانیول نفس عمیقی کشید.
– پیشی کوچولو، باید سرجای خودت بخوابی آخه !
جونگین سعی کرد ارتباطش رو با چانیول بیشتر کنه تا واقعا حضور چانیول کنارش رو احساس کنه. سرش رو بالا آورد تا توی گوش چان حرف بزنه و با این کار موهای مشکیش به پشت گردن چانیول کشیده شد و این قلقلک مطبوعی روی پوست پسر بزرگتر ایجاد کرد.
– توروخدا فقط همین امشب، همین امشب…
چانیول نفس عمیقی کشید تا از لبخندی که آروم روی لبش شکل میگرفت جلوگیری کنه.
– یه ساله داری همینو میگی، فقط امشب، فقط امشب…!
– آخه… آخه میترسم…
چانیول اینیار جلوی خنده شو نگرفت.
– از چی میترسی آخه پیشی کوچولو ؟ از لولو ؟؟
– از… از اینکه… تو تنهام بزاری…
*پایان فلش بک*

نظر فراموش نشهههه



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





195
نظر بگذارید

avatar
127 نظرات
68 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
121 نظرات نویسندگان
MahboobeniloFateeeeemeeeeehe)(o...L*bizous* نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Mahboobe
مهمان
Mahboobe

قسمت اول که خیلی عالی بود
من برم ادامهــ….

nilo
مهمان
nilo

وایییی من چقدررر این فیک رو دوس داشتممممم من ذوق مرگگگگگ

Fateeeeemeeeeeh
مهمان
Fateeeeemeeeeeh

واااای چانکای عالیه عاشقشونم
مرسی عزیزم

e)(o...L
مهمان
e)(o...L

وااااااای خداااااا……. :whistle: خییییلی باحالن…..دراز…. :300: زغال…… :300: …..چندسال فاصله ی سنی دارن اونی؟

*bizous*
مهمان
*bizous*

کای از چی ميترسه ؟ فاصله سنيشون چقدره ؟
ممنون