33 👁 بازدید

DOLLY EP39

سلام بر همگی اینم قسمت 39 فیکمون ببخشید دیر شد ذیگه درگیره سایت بودم میبینید که مشکلاتشو از یه طرف مشکل هاسته که سایتو جایی قبول نمیکنن به خاطره بازدید خیلی بالا و از یه طرفم دامنه که هی فیلتر میشه..کاری ازدستم برنمیاد امیدوارم همه سایتو پیدا کرده باشید ^^ از امشب ساعت 10 تا یکشنیه سایت آپدیت نمیشه تا هاستینگ جدید سایت رو مورد بررسی قرار بدن انشالله که حل شه مشکله هاست دامنه هم خب نمیشه کاریش کرد برای سایت های بزرگ عادیه ولی ما امیدواریم بتونیم از پس هزینه ها بربیایم ^^

خب اعلام میکنم که قسمت 40 فیک عروسک رمزدار هستش دوستان من رمز تك تك نميدم به كسي…تو كانال يا تو گروه يا اينستاگرام سايت رمز رو اعلام ميكنيم ممنون از همه

اگرم بده ببخشيد چون واقعا اين روزا تمركز ندارم

 

دوباره شب شد من رو تختم ولو شدم چاني هم رو زمين…هر جفتمونم تو فكر بوديم 😐
چاني:لوهاان
-هَن
چاني:فردا چي بپوشم؟
-تو بگو منه بدبخت چي بپوشم :/
چاني:تو فوقش يه بليز و يه دامن ميخواي بپوشي ديگه
-آهان نميدونستم تو قراره با لباس سرخ پوستاي آمريكايي بري بدرقه بكي ?
چاني:من فرق دارمممم…هووووف خيلي وقته نديدمش…اصلا نميدونم وقتي ببينمش چه عكس العملي قراره نشون بدم
-هيچي بغلش كن بگو خوش اومدي بك بك جون موچ موچ
چاني:ميترسم حركاتش و رفتارش مثله قبلش نباشه
-نترس بابا اون اسكلي كه من ميشناسم هنوزم همينجوريه…
چاني:استرس دارم
-آق چاني خوبه حالا بكي از ماه نميخواد بياد رو زمين منو بگووووو منه بدبخت بايد دختر شم برا عجوزه هايي كه ميان خاستگاريم چايي ببرم لابد :/
چاني خنديد:ديوونه اون برا قديماس الان دختر ميشينه همه كارو مامان انجام ميده
-ننه ي منم حتما انجام ميده اينكارارو :/
چاني:به نظرت بكي منو ببينه بهم محل ميده؟
-چاني تو چه كسخلي هستي واقعا؟
چاني:هوووف…بهش يه زنگ بزنم
-من خوابيدم شب خوش

از ديد چاني:

شمارشو گرفتم
بعد از ذو تا بوق بكي برداشت…
بكي:سلام چان ? منتظرت بودم
-سلام جوجو چطوري؟اگه ميدونستم منتظرمي كه زودتر زنگ ميزدم
بكي خنديد:خوبي؟غذا خوردي؟
-ساعت داره ١ ميشه اينجا من غذامو خوردم مسواكمم زدم زير پتو داشتم با لوهان حرف ميزدم
بكي:لوهان؟مگه لوهان پيشت ميخوابه؟
-لوهان رو تخت ميخوابه منم رو زمين
بكي يكم پكر شد و آه عميقي كشيد:اوكي
-فردا كي مياي؟
بكي:فردا نميدونم دقيق…
-ميخواستم بيام فرودگاه
بكي:نه عزيزم نميخواد بياي 🙂 خودم ميام ميبينمت…
-مگه ميشه نيام؟
بكي:باشه فقط بابا و مامانم نبينتت چان باشه؟
-باشه 🙂
بكي:برو بخواب چاني خوابت نمياد؟
-نه…تا صبحم زر ميزنم تو بخواي
بكي خنديد:ديوونه…
-خودتي
بكي:دلم در حد مرگ برات تنگ شده 🙁
-اي جون جوجوم دلش تنگ شده
بكي:يااااا جوجو كجا بود عاخههه…من وزنم زياد شذه
-عهههه نشد ديگه قرار نبود بري اونجا چاق شيا
بكي:شوخي كردم نرمالم 🙂 تو چه جوري شدي؟
-مياي خودت ميبيني 🙂
بكي:باشه…خيلي دوستت دارم چان
-منم همينطور عزيزه دلم 🙂
بكي:شب به خير
-بوسم نميكني؟
بكي خنديد:بووووس ?
بلاخره بعد از كلي كلنجار رفتن گوشي رو قطع كردم…باورم نميشد فردا قراره ببينمش ….
لوهان خوابه خواب بود…پتو روش كشيدم…چشماشو باز كرد و زمزمه كرد:ديوس…چيكار داري ميكني؟
خنديذم:از سرما پاهاتو جمع كرده بودي پتو كشيدم روت…كاره بدي كردم؟
لوهان بالشتشو بغل گرفت:نه…
-چيههه چرا پكري؟
لوهان:هيچي…فقط انقدر قربون صدقه اين بكي رفتي حالت تهوع بهم دس داده -_-
-اي حسود :))
لوهان:ب ر ب ب حسود كجا بود اتفاقا من از اين عشقولك بازيا اصلا خوشم نمياد
-تو اين يه ماه بايد كلي براش ناز كني لوهان…هر چي بخواي برات بخره…بعد اون يه ماه…حداقل همه چي داري
لوهان:هيچي نميخوام عاق چاني ?
-پس چي ميخواي؟خودشو؟
لوهان:خودشم بخوام نميتونم داشته باشمش…اصلا زندگي كه برام بي معني بود بدترم شده -_-
-بخواب اميدوارم همه چي حل شه
باشه 🙁

از ديد لوهان:

چشمام بسته بود…صداي كلاغ ها و گنجشك ها ميگفتن كه صبح شده…
يه نفر داشت دست ميكشيد رو موهام…موهامو ناز ميكرد…بوي عطرش خيلي خوب بود خيلي…
بدونه اينكه چشامو باز كنم زمزمه كردم:كيه!
-صبح شده تنبل خانم…
چشمامو آروم باز كردم و شكه شذم…سهون بالاسرم بود و داشت بهم لبخند ميزد…
انقدر از ديدنش اونم اوله صبح خركيفت شده بودم كه منم بهش لبخند بزرگي زدم
سهون:صبح به خير خوشگل خانم 🙂
-اينجا چيكار ميكني؟
سهون:دلم برات تنگ شده بود…اومدم يكم بغلت كنم…
پتو رو روي سرم كشيدم:ميخوام بخوابم خوابم مياد
سهون:لوهان…
-هووم
سهون:پاشو حاضر شو برسونمت خونه
پتو رو كشيدم كنار:سهون منو ميكشن اونجا?
سهون:مگه كسي ميتونه عروسكه منو ناراحت كنه؟هووم؟
سهون سرشو رو بازوم كذاشت:آخيش…بغلم كن لوهان خيلي حالم بده
سرشو بغل گرفتم و خنديدم:تو چرا حالت بده؟
سهون:استرس دارم
-منم دارم 🙁
سهون دستشو رو يقه ي لباسم كشيد:چه بدنه سفيدي
-سهوووون -___-
سهون:آدم دوس داره اين بدنو فقط بخوره…
نيشگون تلخي ازش گرفتم
سهون :عااااااااي…
-برو خار مادرتو بخور عوضي
سهون:ميخوام زنمو بخورم
-سهون قبلا گفتم الانم ميگم دس به من بزني تو اين يه ماه ميرم همه چيو به ننه بزرگت ميگم
سهون دستاشو دو طرفم گذاشت:چشم…
-حالا هم برو اينجوري نگام نكن بدم مياد -_-
سهون بغلم گرفت:هووووم چه انرژيي ميگيرم …
تو دلم خنديدم:منم از تو انرژي ميگيرم ديوسه جذابم ?
سهون:دوستت دارم
تو دلم:منم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم ?
سهون:عروسكه قشنگم 🙂
دستامو دور گردنش انداختم:سهون بروووو انقدر منو آزار نده ??
سهون:چشم:)
سهون پيشونيمو بوسيد:آماده شو زنگ زدم بيا بيرون…
سهون رفت و درو بست…
بلند گريه كردم و پاهامو كوبدم به تخت:عوضيييييييييييييييي ????

از ديد بكي:

تو هواپيما بوديم…داشتم ام وي هاي جديد كي پاپو ميديدم اما همه حواسم به چاني بود…
كاي دستشو دور كردنم انداخت:بك بك
برگشتم و بهش لبخند زدم:بلهههه 🙂
كاي:چي ميبيني؟
-هيچي…
كاي:من حالم بده…حالم از هواپيما به هم ميخوره 🙁
-آخييي…خب بيار بالا :)))
كاي:حيف كه نميشه…
-خيلي خوشحالم تو هم باهام اومدي كايي
كاي:قربونت رفاقت به همين چيزاس ديگه
-يعني الان چانيول تو فرودكاهه؟
كاي:من كه فكر نميكنم بياد
-ولي چان بهم گفت كه مياد 🙁
كاي:شايدم بياد…نميدونم…من برم بالا بيارم…هووووق
دستمو رو قلبم كذاشتم كه تند ميزد…نميتونستم باور كنم كه دارم ميرم پيشش…
ساعت ١١ بود كه رسيديم كره…از استرس پاهام ناي راه رفتن نداشتن…
ساكامونو تحويل گرفتيم و رفتيم سمت صندلي ها…
همش چشمم به اطرافم بود كه ببينم ميتونم پيداش كنم يا نه…

از ديد چاني:

از دور بهش خيره شذه بودم…باورم نميشد…باورم نميشد اين بكي باشه…خيلي عوض شذه بود…موهاشو رو صورتش ريخته بود اونم يه وري شلوارك قهوه اي تنش بود با يه كت زرد قشنگ…
كنارش همون پسره برنزه و خوشتيپ نشسته بود و باهاش حرف ميزد…واقعا نميفهميدم اون پسر براي چي با بكي اومده…
بعد از چند دقيقه بكهيون بلند شد و رفت سمت دستشويي…
دنبالش رفتم…بكي وارد يكي از اتاقك ها شد و درو قفل كرد…منتظرش بودم تا برگرده…
رفتم جلوي آينه و موهامو مرتب كردم …
در باز شد و بكي از اتاقك بيرون اومد…رفتم نشستم يه گوشه و سرمم انداختم پايين
بكي دستاشو خشك كرد و خواست برگرده كه گفتم
-اهم…آقاي محترم به منم كمك كن
بكي:شما؟
-يه گدا
بكي:ببخشيد ولي من عجله دارم پولم همراهم نيست
-خب هر چي داري بده
بكي:خب سرتو بلند كن ببين هيچي همراهم ندارم كه بهت كمك كنم 🙁
-يه قرونم نداري؟
بكي داشت به مرحله ي گريه ميرسيد:نه به خدا…
خنديدم و سرمو بلند كردم…
بكي با ديدنه من چشماش از تعجب گشاد شد…عقب عقب رفت و خورد به در دستشويي….
بلند شدم و بهش لبخند زدم:بك…
بكي وحشتزده نگام ميكرد:چ.چان…چان…باورم نميشه…خودتي؟!!
-خودمم…:)
بكي داد بلندي از رو هيجان كشيد و دوييد و بغلم كرد…
تو بغلم بلند بلند گريه ميكرد…انقدر بلند كه چند نفر كه وارز دستشويي شدن ازم پرسيدن مشكلي به وجود اومده يا نه…
-بكهيون…گريه نكن…زشته اينجا…منو ببين
بكي هق هق ميكرد:ب…بزا…بزار…بغلت كنم…بزار اندازه ي تمامه روزايي كه…بغلت نكرده بودم…الان بغلت كنم…??
موهاشو نوازش كردم:بك…بيا بريم تو ماشين…اونجا با هم صحبت ميكنيم…اينجا زشته…
به زور آرومش كردم…بكي محكم منو چسبيده بود…
-ميترسي فرار كنم؟
بكي آروم گفت:آره…
خنديدم:نترس من همينجام هيچ جايي نميرم…
بكي:چان…
-جونم
بكي:چشمام جايي رو نميبينه…
صورتش رنگ پريده بود…لباش هم بي رنگ…
-بشين اينجا الان مبام…
سريع كيك و شير براش خريدم و دادم دستش…
-اينارو بخور باز هيجان زده شدي فشارت افتاد
بكي شير و كيكشو خورد و حالش بهتر شد…دوباره نگام كرد و اشك تو چشماش جمع شد…
-گريه نكن بكي…
بكي دستاشو رو صورتم گذاشت:ميدوني…ميدوني چقدر دلم برات تنگ شده بود؟ميدوني چقدر اين لحظه رو تو رويام و تو توهمم ميديدم…
-خب…الان واقعي شذه…پس بيا خوشحال باشيم…
اشكاش گوله گوله رو صورتش ميريخت…چونشو كه بغض كرده بود بوسيدم…بكي از جاش پريد و سرخ شد…
-هنوزم ازم خجالت ميكشي؟
بكي سرشو پايين انداخت…
-خيلي عوض شذي…
بكي بينيشو بالا كشيد و به چشمام نگاه كرد:تو هم عوض شدي چان…هيكلي شدي ☺️
-تو هم با اين مدل موهات خيلي بانمك شدي…
بكي دستشو رو صورتم كشيد:خيلي دلم برات تنگ شده بود…من خيلي خوش شانسم كه تو…حداقل يه كم دوسم داري…
-يه كم؟
بكي:همون يه كم برام كافيه برام مثله يه معجزه اس…من حتي…تو خوابم نميديدم كه تو يه روز عاشقه من بشي
-بسه…پاشو بريم تو ماشين ميخوام تا صبح بگرديم…
بكي:چااان…مامانم و دوستم…
-مامانت و دوستت چي؟
بكي:مامانم ممكنه اجازه نده..خب…دوستمم تنهاس
-دوستت مهمه يا من؟
بكي لبخند زد:خب معلومه تو…اما اون اولين بارشه كه مياد خونمون
-اصلا تو براي چي دوستتو با خودت آوردي كرههه؟نميدونستي قراره همش همديگه رو ببينيم؟
بكي تعجب كرد:چااان ?
-مامانت كجاست؟
بكي:مامانم؟
-ببرم تحويلت بدم به مامانت…
بكي خنديد و سرخ شد
-كجاش خنده دار بود؟
بكي: مگه قرار نبود بگرديم؟?
-هووووف…بهتره بري خونه پيشه دوستت باشي…
بكي دستمو گرفت:چان…عزيزم…اينجوري حرف نزن…تازه همو ديديم…
انگشتامو لاي موهام كردم:ببخشيد…
بكي:چشم هر چي تو بگي من باهات ميام هر جا كه بري 🙂 من آرزومه شب و روز كنارت باشم…فكره ديگه اي درباره ام نكن عزيزم
بكي بلند شد و دستمو گرفت:بريم:)
لبخند كمرنگي زدم:بريم……..
دره ماشينو باز كردم…

بكي نشست تو ماشين:هوووف چقذر سردهههه
-خب عزيزه من تو نميدونستي كره سرده؟شلوارك پوشيدي؟
بكي:اصلا هوا رو چك نكردم…
كتمو دراوردم و رو پاش انداختم
بكي خودشو بهم نزديك كرد و سرشو رو بازوم گذاشت…
خنديدم:چيه…سردته؟
بكي:آره…خيلي سردمه…
دستمو دوره بازوش انداختم و سرشو بوسيدم:الان گرم ميشي جوجو
ماشينو روشن كردم و حركت كردم…
بكي:چاان…
-جون
بكي:اصلا باورم نميشه كنارتم و تو عشقمو قبول كردي…
-قربونت برم من…
بكي چشماشو بست و نفس عميقي كشيد:چه حسه خوبيه…?
-دلت برا كره تنگ شده بود؟
بكي:اوهوم…خيلي…واقعا دلم ميخواست پرواز كنم و برگردم
-الان كجا بريم؟
بكي:هر جا كه خودت دوست داري…
گوشي بكي زنگ خورد
بك:الو مامان
-سلام من با چانيم…اومده دنبالم…لطفا داد نزن 🙁
-نه برميكردم خونه تا آخر شب
-باشه مامان فعلا
بكي گوشيو تو جيبش گذاشت
تو تا صبح بايد با من باشي…
بكي:كاش ميشد
يه جا نگه داشتم…
بكي:چرا وايسادي؟
دستامو باز كردم:بيا اينجا…زودباش…
بكي:چ.چان…?
-نميتونم طاقت بيارم…زودباش
بكي دستاشو دور گردنم انداخت…محكم بغلش گرفتم…نفس هام تند شده بود…
بكي با دستش موهامو نوازش ميكرد:دوستت دارم…
دستمو پشتش كشيدم:منم همينطور…منم دوستت دارم…
بكي از بغلم بيرون اومد و به صورتم خيره شد:خيلي خوشحالم چان…
چشمام فقط رو لباش تمركز كرده بود…دلم ميخواست اون لبا رو ببوسم…
بكي هم چشماشو رو لبام ثابت نگه داشته بود…
صورتمو يكم نزديك بردم…
بكي زمزمه كرد:چان…
-ششش…هيچي نگو…
قلبش تند ميزد…
بكي:ميخواي…ميخواي عذابم بدي؟
تعجب كردم و بهش خيره شدم:چي؟
بكي:ا.اگه منو ببوسي…من…
-فك كردي ميزارم بري؟
بكي بغض كرد
-فكر كردي من ميزارم بازم بري اون خراب شده؟
بكي:من همه ي درس و زندگيم…
-درس و زندگيتو مياري اينجاااا…
بكي:چاني?
-چاني و كوفت
بكي خنديد و سرخ شد…
لبامو با زبونم خيس كردم:جوجو…نگام كن…
بكي:من…من الان آمادگيشو ندارم چان…
-هوووف…مگه آمادگي ميخواد؟!
بكي سرشو رو سينه ام گذاشت:بزار يكم تو بغلت بمونم…
-باشه…باشه عزيزم…
يكم گذشت…
-بك
بكي:جونم
-كجا بريم؟بريم رستوران؟
بكي:عاره من خيلي گشنمه…تو هواپيما نتونستم چيزي بخورم:(
از اينكه نتونسته بودم ببوسمش داغون بودم…
بردمش يه رستورانه شيك و خيلي خوب…براش هر چي كه خواست خريدم…
بكي سرشو بلند كرد و با دهنه پر و صورت قرمز نگام كرد…سعي ميكرد زود لقمشو قورت بده
خنديدم:بخور بك…راحت باش
بكي يكم آب خورد:تو چرا نميخوري؟?
-من اشتها ندارم
بكي:چرا آخه؟چااان بخور غذاتو
-نگران نباش…
بكي:همش تو فكره اينم كه…غذا ميخوري يا نه
-هه…فكر كردي نميتونم براي خودم غذا پيدا كنم؟
بكي:نه نه عزيزم منظورم اين نبود…خب الان ميبينم غذا نميخوري خيلي عداب ميكشم:(
بكي يكم از غذا رو تو دهنم گذاشت…
-نگرانه من نباش 🙂
بكي لبخند زد:باشه…
-خب…از اونور چه خبر؟
بكي:اونور خبري نيست…جز دلتنگيت
-عكسات يه چيز ديگه رو نشون ميده…
بكي:كدوم عكسام ?
-اهم..هيچي…
بكي:از من چيزي ديدي؟
-نه نديدم…سير شدي؟
بكي:آره سير شدم 🙂 ممنون
-من ميرم حساب كنم
حساب كرديم و برگشتيم تو ماشين…
بكي:تو هنوز به من شك داري؟
ماشينو روشن كردم:نه
بكي:جونگين فقط دوسته منه…يه دوست معمولي…اگه اون نبود من الان مرده بودم
-مهم نيست…
بكي:چي مهم نيست؟؟؟
-با هر كي كه ميخواي دوست بمون…
بكي:تو از چي ناراحتييي؟
-من از چيزي ناراحت نيستم…
بكي:من…من فقط تو رو دوست دارم…?
-باشه باشه من كاملا متوجه شدم نميخواد ناراحت بشي
الان به يه چيزي نياز دارم كه بايد حتما برم اونجا
بكي تعجب كرد:به چي؟
-ميخوام برم بار…باهام مياي؟
بكي:بار چيكار كني؟؟!
-يكم م/ش/روب بخورم
بكي:من كه كاره بدي نكردم يا ناراحتت نكردم كه ميخواي م/ش/روب بخوري
-نه عزيزم…امشب هوس كردم يكم بخورم
رسيديم بار…با بكي رفتيم تو بار و نشستيم…بكي يكم استرس داشت خودمم يه جوري بودم…
بكي:چااان…
يه ليوان بزرگ آبجو رفتم بالا:جونم
بكي:تو واقعا منو دوست داري؟
دومين ليوانم رفتم بالا
-معلومه…معلومه كه دوستت دارم…
بكي يه مقدار از آبجوش خورد:آخه…
سومي رم رفتم بالا
بكي:آخه چه جوري؟تو اصلا از من خوشت نميومد
چهارمي ?
مست شده بودم…….
از ديد بكي:

چاني قرمز شده بود و تو حاله خودش نبود…
-چ.چان!?
چاني سكسه كرد:ژووووونه دلم عسلم ?
-حالت خوبه؟مستي؟
چاني:يع عسل دارم ماه نداره از خوشگلي شاه نداره ?
-ياااا چرا انقدر خوردي عاخهههه
چاني:هه هههههههههه تازه…الان ميخوام تورم بخورمممم هام هام ?
سرخ شذم:ديوونه…
چاني:يالااا…توهم بخور…تو هم بايد مست شي…امشب بايد مثله هم مست شيم و تو كوچه ها راه بريم…
ليوانو بوداشتم و خنديدم:فقط به خاطره تو چان….
ليوانو سر كشيدم…احساس ميكردم گيجم…چاني برام ٤ تا شده بود…چشمامو رو هم فشار دادم و دوباره نگاش كردم…٤ تا بود…خنديدم
-چااان…تو ٤ تايي هههه
چاني خنديد:تو هم ٨ تايي عسلم
خنديدم:٤ تا ٨ تا ٣٨ تا ?
چاني:قربونت برم من مرباي من
خنديدم:وااااايييي خخخخ
با هم خنديديم و چرت گفتيم يكي اومد بالاسرمون و جفتمونو بود تو يه اتاق…
مرد:بمونيد همينجا تا مستي از سرتون بپره ما نميتونيم مسعوليت قبول كنيم :/ بعد ميتونيد بريد…
اصلا اتاقو نميديدم…خودمو رسوندم به تخت بزرگي كه اونجا بود و افتادم روش…
چاني هم كنارم رو تخت افتاد…
چند دقيقه به هم خيره شده بوديم…
چاني با چشماي قرمز و مست بهم نگاه ميكرد…دستش سمت يقش رفت و شروع كرد به باز كردنه دكمه ي يقش…
منم مست بودم…لبخند زدم:چ.چيكار ميكني چان؟?
چاني دكمه ي دومم باز كرد:گرممه
-ه.هوا كه خوبه
چاني دكمه ي سومم باز كرد:برا من خوب نيس عسلم
به سينه ي لختش كه داشت مشخص ميشد خيره شدم…?

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





161
نظر بگذارید

avatar
149 نظرات
12 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
137 نظرات نویسندگان
niloofarKIM SARAghazalHanaooh saba نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
niloofar
مهمان
niloofar

یا امامزاده کایسو داره چی کار میکنه چان

KIM SARA
مهمان
KIM SARA

ننتو چان :312:

ghazal
مهمان
ghazal

واااااو مرسي/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

Hana
مهمان
Hana

سلام به سمی جونم
مرسی اجی

ooh saba
مهمان
ooh saba

من کانال تلگرامی یا اینستاتونو ندارم برای همین رمز قسمت 40 رو هم ندارم.نمیشه یکی بده/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/23519_frustratedf.gif