20 👁 بازدید

ْْ(Someone call the doctor(6

…سلام عشقا من اومدم با قسمت 6…

…عید همتون مبارک…

…آرزوی بهترینها رو براتون دارم…

…بخاطر این 2 روز تاخیرم عذر میخوام مشکلی پیش اومد نتونستم آپ کنم…

چند سوال که از همتون میخوام حتما جواب بدید که آخر داسی میذارم….لطفا همه جواب بدید…

…حتی اونایی که فیکو نخوندن سوال آخرو جواب بدن…

…نظراتتون رو جواب دادم مثل همیشه…

…امیدوارم از این قسمتم خوشتون بیاد…

♥صدای گام های تو♥

ضربان زندگی من است

با من راه بیا‍‍‍‍

^^هنوز تشنه ی زنده بودنم^^

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعد از خوردن غذا با تمام سرعتم رفتم و در ورودی رو قفل كردم…بیچاره ها اگه میفهمیدن چه آشی براشون پختیم زندمون نمیذاشتن البته اونقدر فلفل توی غذا بود كه با هر قاشقش از معده درد تا صبح بیدار بمونن…روی یكی از راحتی ها نشستم و رو به بقیه گفتم:
– حالا فقط باید منتظر فاجعه باشیم…
سارانگ سرشو روی پام گذاشت و گفت:
– اونی نمیرن یهو ما مجبور بشیم بریم زندان…
– نچ بابا…فوقش معده درد میگیرن…
آرا خندید:
– اینو باید بذارن پای خوش آمد گویی ویژه مون…
در همون حین صدای گوشیم توجهمو جلب كرد…هیون جونگ شی بود سریع جواب دادم:
– الو سلام…
– اونجا همه چیز مرتبه؟!
– بله همه چیز خوبه…ممنون از شما…
– پس میبینمتون…
– همچنین…
با قطع شدن تماس نفس عمیقی كشیدم و گفتم:
– میگما بچه ها اگه هیون جونگ شی زنگ بزنه به پسرا و اونها درحال مرگ باشن چی میشه…؟!
آرا با پوزخند گفت:
– هیچی هممون میمیریم…
با صدای در آب دهنمو قورت دادم…وای انگار تو قلعه زندانی بودیم و داشتیم از دست خون آشاما فرار میكردیم…اما خدایی از اون جیگراشون بودن…آینا با ترس منو بغل كرد:
– اونی این دیگه كیه؟!
با نگرانی گفتم:
– یا گرگ نماست یا خون آشام…جن نباشه صلوات…
آرا منو به طرف در هل داد و گفت:
– عزیزم شما لیدری…درو باز كن…
با حرص گفتم:
– لیدر مرده باورت نمیشه قبرش تو حیاطه…چرا من؟!
آینا گفت:
– اونی فایتینگ…
با قدم های آروم طرف در رفتم و با صدایی لرزون گفتم:
– كیه؟!
صدایی نیومد…دوباره بلندتر گفتم:
– تو كی هستی؟!
بازم صدایی نیومد…آروم كلیدو توی در چرخوندم و درو باز كردم…كریس پشت در بود و مثل لبو سرخ شده بود…سعی كردم ریلكس باشم اما مگه توی این موقعیت میشد…دستش رو روی در كوبید…با این كارش چشمامو بستم و پریدم هوا…نگاهش مثل شیر زخمی بود…با لبخند گفتم:
– اممم چیزی شده؟!
فقط نگاهم كرد و دستشو روی شكمش گرفت و چشماشو بست…با تعجب داشتم نگاهش میكردم اما نتونست خودشو كنترل كنه و

افتاد كف سالن…ما 5 تا با چشمای گشاد داشتیم نگاهش میكردیم…زیر لب زمزمه كرد:
– هر 5 نفرتونو میكشم…
با این حرفش نفسمو با حرص بیرون دادم با صدای بلند به حالت داد گفتم:
– ای مرگ…دفعه ی بعدی زهرمار میریزم جای فلفل…نگاه نگاه…هنوزم زبونش كار میكنه..پاشو برو بیرون…پررو…
كریس دم در نشسته بود و با خشم نگاهم میكرد…یكی زدم توی رونش و گفتم:
– اوی پاشو برو پایین تا زنگ نزدم به هیون جونگ شی…
آروم بلند شد و گفت:
– مثلا قراره چی بگی؟!
و با قدم های آروم اومد داخل…با حرص نگاهش كردم اما نمیخواست بره پایین…دستامو مشت كردم و سعی كردم آروم باشم:
– میری پایین یا از همین راه پله پرتت كنم پایین؟!
پوزخندی زد و همونطور جلو اومد…با حرص نگاهش میكردم اما از رو نمیرفت…لبخند شیطانی زد و گفت:
– مطمئنی زورت میرسه…؟!
با پوزخند گفتم:
– از زمانیكه 7 سالم بوده كاراته رفتم…میخوای امتحان كنی؟!
بدون حرفی جلو اومد و دستمو گرفت و بزور دنبال خودش كشوند…تو دلم همش میگفتم:
– دلم برات میسوزه…كم آوردی نه…حالا كجا میبری منو…
بعد از اینكه با سرعت روانی كننده ای از پله ها پایین رفتیم نا خداگاه نگاهم به چانیول افتاد داشت از معده درد دور خودش حلقه میزد…با ترس نگاهش كردم…كریس دستمو با شدت ول كرد و گفت:
– خب حالا اینو خودت خوب كن…
پوزخندی زدم و گفتم:
– كجای من شبیه دكتراست؟!
– تو كه بلدی فلفل بریزی حتما بلدی برای معده درد هم دارو بدی…
– حالا این حرفا رو چرا به من میگی…؟!
بعد از چند ثانیه چیزی دیدم كه زبونم بند اومد…چانیول بلند شد و گفت:
– چونكه میخوایم بدونیم دقیقا هدفت از ریختن اینهمه فلفل تو غذا چی بود…؟!
با دهن باز بهش خیره شدم و بقیه هم همه زدن زیر خنده…با حرص به كریس نگاه كردم:
– معنی این كارا چیه؟!
خیلی ریلكس گفت:
– وقتی یهو مهربون شدی گفتم حتما یه خرابكاری روی غذا كردی…و به عنوان لیدر تستش كردم تا چیزی توش نباشه…البته داغون شدم ولی ارزشش رو داشت حداقل الان خندیدیم…
دوست داشتم از اون جیغای بنفش بزنم تو گوشش تا كر بشه…با حرص گفتم:
– هار هار هار منم خندیدم…بار بعدی كاری میكنم ببرنتون قبرستون بجای بیمارستان…اونوقت ببینم حرفت میاد…
خیلی جدی رومو كردم سمت چانیول…با تعجب بهم نگاه كرد…پوزخندی زدم و گفتم:
– چانیول شی…یكی طلبت فقط مواظب خودت باش…
و رومو برگردوندم كه برم كه كریس گفت:
– حالا چجوری انتقام میگیری؟!
برگشتم سمتش:
– نهایتش با جایی كه تا چند روز اشك بریزید…
و با پوزخند بالا رفتم…بعد از اینكه وارد سالن شدم بدون اینكه با دخترا حرفی بزنم رفتم تو اتاقم و درو بستم…روی تختم دراز كشیدم و چند بار با لگد زدم توی خوشخواب…موهامو بهم ریختم:
– اكسو خوب گوش كن اگه یه روز از عمرم مونده باشه میكشمتون…شما فقط چند تا پسرید…هوووف…
تقه ای به در خورد…نگاهی به در انداختم و توجه نكردم كه صدای آرا رو شنیدم:
– سویون زنده ای؟!چكارت كردن كه خودتو حبس كردی…؟!
داد زدم:
– الان نمیخوام دربارش حرف بزنم…خواهش میكنم نگو…
دوباره تقه ای به در خورد:
– خب درو باز كن ببینم چه غلطی خودرن پسرای بووووق…؟!
بلند شدم درو باز كردم و دوباره خودمو پرت كردم رو تخت…آرا با لبخند اومد داخل و روی تخت نشست:
– چی شد…تعریف كن…
با بیحالی گفتم:
– اونی من تا اینارو نسوزونم آروم نمیشم…
آرا با حرص گفت:
– حق داری…منم با این رفتارای كریس حرصم میگیره…
– اونی دقیقا چی شد كه ما گرفتار این ١2 تا شدیم؟!
– نمیدونم…نه خیلی شانس داریم اینام آشانتیونشن…
– ای بابا مگه جعبه شانسی هستن…؟!
-یه جورایی…
اخمی كردم:
– اصلنم نیستن آدم با شانسی كلی ذوق زده میشه ولی با اینا…ایششششششش(آره جون خودم…الکی مثلا)
– حالا بیا بریم تو حیاط یكم قدم بزنیم اینجا هارو هم دید بزنیم…
– عمرا نمیام…میخوای دوباره بریم جلوشون…؟!
– مگه چیه؟!مگه نمیگی كریس خان با دیدنت حرصش میگیره…پس بذار حرص بخوره…
لبخندی زدم و بلند شدم جلوی آینه موهامو بالا بستم و با آرا رفتیم پایین…
باورود ما همه مثل جغد زل زدن بهمون…اما كریس تو باغ ما نبود…رفته بود باغ خودشون…سعی كردیم بی توجه باشیم…دست آرا رو گرفتم و سریع رفتیم توی حیاط…یكم كه قدم زدیم قسمت عقب حیاط یه محوطه ی سرپوشیده بود…آروم داخلش رفتیم…خیلی تعجب كرده بودم…محوطه استخر خیلی باحال و شیك بود…اطراف رو بررسی كردیم و خواستیم بیایم بیرون كه صدایی شنیدم یكی داشت آواز میخوند…با ترس رو به آرا گفتم:
– یعنی كیه؟!من میترسم…
آرا با تعجب و یكم ترس تقریبا به حالت داد گفت:
– هی تو كی هستی؟!
اما جوابی نشنیدیم…با خودم گفتم:
– اینا كه همشون خونه بودن پس این كیه؟!خدایا رحم كن…
آستین آرا رو گرفتم و گفتم:
– آرا بیا بریم هر كی هست بذار باشه…
آرا یكی زد پس گردنم با حرص گفت:
– بدیم اون ١2 تا بگیرنش؟!نه نمیشه…اگه شب بیاد سرمونو ببره چی؟!
سرمو گرفتم:
– خب حالا چرا مثل وحشیا میزنی؟؟ببینم نكنه یكی از پسرا باشه…اوخیییش چه باحال میشه اونوقت…
آرا با خجالت گفت:
– دیوونه شدی…اگه لخت باشه چی؟!
با پوزخند گفتم:
– نچ باووو…اما اگه باشه خیلی…
دوباره زد تو سرم:
– خاك تو سرت كنن…خیلی چی؟!ها؟!
با حرص گفتم:
– خیلی حال بهم زن میشه…
و با خنده گفتم:
– چی فكر كردی منحرف؟!
آرا با حرص پوزخندی زد و گفت:
– هیچی…نه اینكه تو اصلا منحرف نیستی!!
خیلی شیك گفتم:
– اونو كه میدونم یه چیز جدید بگو…
خواست دوباره بزنه كه صدای قیژه در اومد…با ترس نگاهش كردیم…یه تخته شنا كنار دیوار بود برش داشتم و آروم آروم جلو رفتیم…
یه موجودی داشت توش تكون میخورد…من وآرا هم علامت تعجب…نفس عمیقی كشیدم و گفتم:
– اوییی…تو كی هستی؟!دزدی؟!ما كه چیزی نداریم بدزدی…
آرا خندید:
– خاك تو سرت كنن خوبه پلیس نشدی…
– حالااااا…
شخصی كه توی رختكن بود از حركت ایستاد…درسته ما ترسیده بودیم ولی اون خعلی ترسیده بود…دوباره گفتم:
– آی با توهستما…بیرون…زووود…
با صداییكه داشت خیلی تعجب كردم…البته یه جورایی دورگه بود…معلوم نبود مرده یا زن:
– آخه چیزه…
– چیزه…؟!یا بیا بیرون یا ما میایم تو…
در رختكن باز شد و ما در نهایت تعجب دیدیم كه اون شخص…
.
.
.
.
.
.
.
مرسی از اینکه خوندید…و اما سوال:
به نظرتون چه روزایی داستانو بذارم بهتره؟!
به نظرتون موضوعش قشنگه آخه احساس میکنم اصلا دوستش ندارید…تعداد مخاطبینش خیلی کمه و جدیدا کمتر هم شده بهتره بگم فقطم اینجا اینطوره…لطفا نظرتونو حتما دراین باره بهم بگید…
و آخرین سوال اینکه به نظرتون فیک پسر با پسر بنویسم بهتر نیست؟؟
مررسی عشقا…


About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





42
نظر بگذارید

avatar
26 نظرات
16 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
25 نظرات نویسندگان
minaparvane joonبارانbyun niazمینا نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
mina
مهمان
mina

داستان خیلی باحاله خیلی خوشم اومدازش لطفاادامش بده خیلی وقته منتظرادامشم مرسی

parvane joon
مهمان
parvane joon

منم خیلی داستانتو دوس دارم حتما ادامه اش بدیااااااااااا
موضوع قشنگی هم داره و کلی خندیدم.
اگه میشه پسر با پسر هم ننویس.من خیلی خوشم نمیاد
مسییییییییییییییییی
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (37).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/flirty4-smiley.gif

باران
مهمان
باران

سلام سلام
من عاشق کل کل کردن اینام ها/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/11.gif
داستانت محشره تو رو خدا زودزود بزار دارم میمیرم از فضولی…./wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (60).gif

byun niaz
مهمان
byun niaz

عالی محشر بیستتتتتتت قسمت بعد میخوام/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif

مینا
مهمان
مینا

ادامشو نمیزاری؟/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (24).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (17).gif